-
آتشزدن پر سیمرغ
دوشنبه 19 فروردین 1398 09:40
حالم بد نیست ها! فقط احساس همیشگی مختص روزهایی همراهم است که دلم میخواهد بنشینم ور دل خودم و نوشیدنی گرم و شکلاتهای خوشمزه بخورم و متنهای نهچندان جدی بخوانم ـالبته بیشتر از آن متنهایی که مرا ببرند به جاها و زمانهایی دور و متفاوت [1]ـ و اگر شد، چیزکی ببینم که باز هم مرا از اینجا بکَنَد و با پتویی که دور خودم...
-
چه بارانها که با هم دیدیم
یکشنبه 18 فروردین 1398 18:02
آن بداههنوازی پیشگفته (اواخر اسفند پیشین) از آلبوم رام ، از دقیقة یازدهم تا چهاردهم، میشود مادربزرگم و روزگار بارانیمان! های های های! خدانگهدارت ای پیرِ آیههای داستانی زندگیام، ای زندانبان نابلدِ مهربانِ دلخستة جستجوگر؛ ای منبع بعضی خوابهای امیدوارکنندهام، برایم دعا کن.
-
بهپایانآمدن این دفتر
یکشنبه 18 فروردین 1398 17:29
بالاخره سه اپیسود پایانی آشنایی با مادر را هم دیدم و پروندة یکباردیدن این سریال بسته شد. اما... پایانش احساسات ضدونقیضی در من ایجاد کرد؛ هم چرخش قشنگی داشت و نکتهای که بچهها، بعد از پایان خاطرات تد، به او گوشزد کردند جالب و درست بود و هم از مرگی که نشان داده نشد خیلی حالم گرفته شد و اصلاً دوستش نداشتم. جا داشت که...
-
سال روباهی
یکشنبه 18 فروردین 1398 10:56
روی میزم بهشت کوچکی است با جرقههای سرشار از شادی و امید و همراه با تالابهای بازیگوش بینظمی در گوشه و کنار که باید حتماً مرتبشان کنم. یادم باشد تقویم کوچکی هم برای خودم بخرم؛ از آن آکاردئونیهایی که تصاویر دوستداشتنی یگانه دارند طراحی و اجرا: ملیحه حقگو (ورهام گرفیک)
-
کیف جادویی
یکشنبه 18 فروردین 1398 08:55
کلمنتینا خوشقدم بوده چون به من ثابت کرد میتوانم به تواناییها و علائقم ایمان داشته باشم، به من احساس زیبایی بیشتری بخشید و مهمتر اینکه سبب پررنگشدن ارتباط من و سوری جان شد. البته تضمین و دلیلی نیست که این ارتباط را همیشه سرپا و پررنگ نگه دارد اما همین که، در مقطعی از زمان، بتوانیم با توجه به علاقهمندیهایمان با...
-
کتاب، کتاب!
شنبه 17 فروردین 1398 11:59
ـ بهتر است به این فکر نکنم که مسئولان کتابخانة عمومی شهر، با شاتگان، منتظر من نشسته باشند! ـ خدایا! کتابی ایزابل آلندهای، با همان شور و پروازکهای واژههای از عشق و سایهها یا اوا لونا ، برایم بفرست؛ خواااهش میکنم.
-
نور شو!
شنبه 17 فروردین 1398 11:47
این عکس باعث شد دلم بخواهد یک کاری بکنم ... از: کانال غزل
-
شاید معلم، از نوعی دیگر
شنبه 17 فروردین 1398 10:58
چیزی که بلد بودم و یادش گرفته بودم این بود که وقتی آدمی از ما میرود ، آن تکه از ما هم که با بودنش به دنیا آمده بود و رشد کرده بود و بزرگ شده بود، با او کنده میشود و میرود. و من تازه یاد گرفته بودم که دلم برای آن قسمت از خودم هم تنگ شود. بس که خودم را در روابط نادیده میگرفتم و تمام زندگی م میشد آن آدم رابطه. دیروز...
-
حکایات شب
جمعه 16 فروردین 1398 10:17
شببیداریهای دوران تعطیلات، چنان لذتبخش و بیتکرار، که بهنرمی خواب را فراری میدادند و عطش «کمی بیشتر، کمیبیشتر» را به وجود میآوردند.برای همین شیرینیشان است که بههمریختن الگوی خواب در روزهای عادی بعدش را از فهرست «ریدمانها» بیرون میآورم و سعی میکنم با مدارا به حالت مطلوب برگردم.
-
مگر اینکه از بخش کاملاً سفید گوشت مرغ تهیه شده باشد
شنبه 3 فروردین 1398 19:37
از دید من، فسنجانی که با مرغ درست شده باشد یکی از مشکوکهاست؛ معلوم نیست بین آن رنگ زیبای قهوهای گردوییـ اناری قرار است چه بخشی از مررررغ زیر دندانم بیاید. برای همین، با گوشت قرمزش را ترجیح میدهم.
-
دریچهای به بهشت
جمعه 2 فروردین 1398 12:54
چه شیرینی بیانتهایی! اینکه در میانة روز دوم بهار زیبا، در کنج وسیع محبوبت، در بارش نور و گرمای مطبوع آفتاب پرستیدنی بنشینی و همچنان که به [بداههنوازیای] گوش میکنی که، چند روز پیش، اتفاقی پیدایش کردهای؛ به تمامی پروژههای هیجانانگیز هنری، فیلمی، کتابی دردست و در پیش رو فکر کنی و چشمهای دلت برق بزند!
-
به استقبال سال نو رفتن
چهارشنبه 29 اسفند 1397 17:57
ای جانِ پسندیده، جوییده و کوشیده پرهات بروییده، پَرهات مبارک باد! مولانا جان از کانال نینوچکا
-
کتاب شعرهای عاشقانه
چهارشنبه 29 اسفند 1397 17:55
وای!! لیلا خیلی خوشکل است! و اینجا، هردوشان؛ هم هنرپیشة لیلا و هم لنو. ـ از ملینا اصلاً خوشم نمیآمد ولی در اواخر اپیسود پنجم، که سوتزنان و بیخیال دنیا و مافیها، از برابر دخترها و دیگر مردمان محله گذشت و وارد آپارتمان شد، واقعاً بامزه بود!
-
طبیعی است
چهارشنبه 29 اسفند 1397 10:53
وقتی باری از روی شانههای ذهنم برداشته میشود، هر چند دقیقه، دلم میخواهد چند جملهای بنویسم. انگار واقعاً ذهنم بازتر میشود تا به چیزهای دیگری فکر کنم و باز، برنامههای دیگری داشته باشم که در مسیر هر یک خطا و شکست و پیروزیهای کوچک و بزرگی هست.
-
آرامش در حضور نالیدن
چهارشنبه 29 اسفند 1397 10:51
کمد خانوم ووپی دیگر دارد دلورودهاش به هم میریزد؛ دلورودة خودم هم همینطور! خانوم ووپی و دلم، که همدیگر را در آغوش گرفتهاند، مینالند: «سندباد، سندباد، سندباد، ... به دادمان برس!» و اژدها هم حکیمانه سر تکان میدهد. تکان، تکان، تکان، ...
-
یک «گور باباش» گفتم و عشق به زندگی در دلم جوانه زد
چهارشنبه 29 اسفند 1397 10:33
میدانی؟ یکی از قشنگیهای دنیا این است که میتوانی، هروقت لازم شد، پروندة کاری را، هرجایش باشی، ببندی و بگذاریاش کنار؛ همینطور نیمهمانده و ناتمام. این امکان را داری بعدها، سر فرصت و حوصله و ...، بروی سراغش و ایرادهای احتمالیاش را رفع کنی و بهخوبی ادامهاش بدهی. اگر این امکان نبود، دنیا برای من یکی که جای تقریباً...
-
اسسیو حال خوش!
چهارشنبه 29 اسفند 1397 09:53
دلم خواست یکی از آخرین چاییهام را توی لیوان جادوییام بنوشم. لیوانم را ع و ض کردم و شستم و به نقشة غارتگر خیره شدم. یادم باشد در طول روز، توی لیوان روباهیام آب بنوشم و مثلاً یک نوشیدنی در عصر یا حتی سرشب را در آن لیوان کپل پافیلی، که از مامانم کش رفتم.
-
تا دقیقة نود هست زندگی باید کرد
چهارشنبه 29 اسفند 1397 09:40
خواستیم صبح همایونیمان را با جمعکردن ریدمان دیشب آغاز کنیم؛ زمین ترگونه بود از باران سحرگاهی.همچنان که آمادة آستینبالازدن میشدیم، دیدیم کانال میترا سیصدوخردهای پیام جدید دارد. ااااااااااااااااه سیصدو فلانتا! چه خبر بوده؟ چندان خوشمان نیامد. گفتیم بزنیم رویش صفر شود و در این بین، بامزهها را بخوانیم. بزرگواران!...
-
لیلا
سهشنبه 28 اسفند 1397 10:59
«بهتدریج، از همان کلاس اول، نهتنها بر من که بر همه روشن شده بود لیلا شروع به تراوش سیالی کرده بود که، غیر از فریبنده، خطرناک نیز بود.» My Brilliant Friend, S1, E4
-
یا نورالنور
دوشنبه 27 اسفند 1397 08:33
ای نور! ای نور!
-
نانخور
یکشنبه 26 اسفند 1397 09:19
من نهتنها به نان علاقة خاصی دارم و از روزی که بهم توصیه شد سعی کنم دوسوم وعدههای غذاییام خام گیاهخواری باشد، بیشتر به نان گرایش وسواسگونهای پیدا کردم و در ذهنم نان چرخ میزد که حتی به بعضی انواع نانها اعتیاد هم پیدا میکنم! مثلاً امروز صبح موقع خوردن صبحانه، فکر میکردم اگر چند تکة هیولایی از آن نان سبوسدار...
-
نغمة چالشبرانگیز
شنبه 25 اسفند 1397 22:10
در پی چالش «ببوس، بکش، ازدواج کن» که سوفی و مِیزی پاسخ دادند، دلم خواست فکر کنم گزینههای من چه خواهند بود. برای بوسیدن تقریباً کارم راحت بود: جیمی لنیستر (اگر پسر بودم، شاید سانسا یا حتی دنریس. اما اگر پسری با همین روحیات فعلیام بودم، بیشتر گیلی). برای کشتن کمی کارم سخت شد و بیشتر گزینهها قبلاً رو در نقاب خاک کشیده...
-
مای بریلینت دریم!
شنبه 25 اسفند 1397 22:03
وااااای خدا! خوابی که چند وقت پیش دیده بودم درمورد سفر به ایتالیا, کوچههایش و آن خیابان فرعی شیبدار که ختم میشد به دریا خیلی خیلی خیلی شبیه محلة این سریالی است که میبینم و داستانش هم در ایتالیا اتفاق میافتد؛ با این تفاوت که در سریال، خیابانها شیبدار نیست و محله فقیرانه است و رنگش در کل متمایل به سبز خاکی است...
-
اسفند دونه دونه
شنبه 25 اسفند 1397 21:57
سخخخخت مشغولم به کارهای خفن!
-
سلاح من
جمعه 24 اسفند 1397 14:31
از بین سلاحهای داستان، من خنجر آن پتایر گوربهگورشدة جزجگرزده را انتخاب میکنم چون از فولاد والریایی و استخوان اژدها و ابسدین ساخته شده (کاملاً ضد وایتواکر و ارتش مردگان است) و هم اینکه کوچک است و استفاده از آن برای من احتمالاً راحتتر باشد.
-
ای عکسهای خوشکل، قایم شوید! روانی وارد میشود!
جمعه 24 اسفند 1397 14:28
امروز صبح به این نتیجة درخشان رسیدم که، از دید من، تمامی زیرشاخههای آستین کلوش زیبایی و جذابیت خاصی به لباس میدهد. بعدش آستینهای از نیمه چیندار قرار دارند و بعدتر ( و شاید هم در عرض آنها) انواع مچهای زیبایی که برای آستین انتخاب میشوند.
-
حیف و صدحیف!
جمعه 24 اسفند 1397 14:25
دلم میخواد برم با پا محکم بزنم زیر همۀ هفتسینهایی که برای کورکردن چش خوارشوور و جاری و دخترخاله و اقدس اینا و خواهرکوچیکۀ صغراشون قراره بچینن! خو میمیرن خدایی تو کانالشون اینطوری تبلیغ کنن مثلاً که: «برای دل خودت، که زیباپسندی و دوست داری همهچیزت خوشکل و متناسب باشه، بیا فلان فوتوفن خانه داری و ... رو یاد بگیر»؟...
-
اژدهاشناس وارد میشود!
چهارشنبه 22 اسفند 1397 21:56
ولی اژدها آلودگی صوتی فرااااوانی ایجاد میکند! لابد آلودگیهای دیگرش هم به همین ترتیب است؛ ولی باید خواص مطلوبی هم داشته باشد. کلاً دامبلدور حق داشت درمورد اژدهایان مطالعات ویژه کرده بود. من اگر بودم، کارشناسی ارشدم را در زمینة اژدهایان میگرفتم.
-
جیمی لنیستر روسفیدمان میکند
چهارشنبه 22 اسفند 1397 12:49
طفلک جیمی وقتی بین سرسی و تیریین گیر میکنه بدجووور احساس لهشدگی بهش دست میده. بعد فکر کنید تو همچین موقعیتهایی هم بالاخره راه انتخاب باز هست؛ فقط آدم باید اون رو ببینه. یعنی تحمل بین تضادها و تناقضها تعریف منطقی نداره معمولاً.
-
ترس
چهارشنبه 22 اسفند 1397 12:39
ثیون از نزدیکشدن به آدمها میترسه (نزدیکشدن آدمها بهش)، سندور کلگن و تا حدی هم وریس از آتش، سر دووس بهخاطر تجربهای که داره و آگاهی از ناتوانیهای خودش از موقعیتهایی که براش خطرناکه دوری میکنه، سرسی از بهفنارفتن خودش و عشقش میترسه، ... نترسها: آریا لامصصب از هیچی نمیترسه و کلاً کلهخر شده! بهش حسودیم میشه....