-
ماشین لباسشویی نیمهکاره و بخارپز موفق
یکشنبه 1 شهریور 1405 14:19
چند هفتة پیش ملتفت شدم کاری کردهام کارستان؛ با آنیکی فایله که هنوز برنگشته بود! باید منتظر میماندم تا ببینم کسی متوجه شده/ میشود یا نه. دیروز که بالاخره بعد از چند هفته موفق شدم/ وقت کردم بازش کنم، دیدم که انگار شانس آوردهام. ولی ازطرفی هم شانس زمانیام قدری کم میشود چون باید با فایل اولیه تطبیق بدهم و یک...
-
از تو چشم برنمیدارم
جمعه 23 مرداد 1405 22:01
توی کلیپ گلاب شهرام شبپره، دوست دارم همه برن کنار و فقط اون دخترقشنگه باشه که از همه خوشگلتر میرقصه. همونی که موهای بلند مشکی داره و معمولاً اون تهمههاست .
-
اولین چهارشنبه تابستانی
چهارشنبه 3 تیر 1405 12:14
این کتاب دریانوردی که .. میشیما را تمام کردم. این پسره چرا اینطور بود؟ راستش کمی یاد پسر مهناز در فیلم زن و بچه افتادم؛ البته شخصیت پردازیشان کلی فرق میکرد. نفرین شکن خیلی خیلی خوب است؛ مرسی هاردینگ جان! فصل سوم خاندان اژدها جان هم شروع شده :) خیلی اتفاقی فیلم خدمتکار را دیدم؛ از روی کتاب فریدا مک فادن (؟) ساخته شده....
-
گردگیری
شنبه 23 خرداد 1405 09:26
ا، بالاخره شد که بشه اینجا اومد! کلی یادداشت باید برای خودم بذارم که طبق خیلی از معمول ها: وقتی خیلی سرم شلوغه حرفم میاد و وقت ندارم بنویسم! فعلاً: دارم کارهای روی-زمین-مونده-م رو جمع و جور می کنم. سریال های روز شبکه خانگی رو کامل یا ناقص دنبال میکنم. کتابها: دریانوردی که از چشم دریا افتاد؛ نفرین شکن نام من سرخ رو...
-
کامکارها
شنبه 22 آذر 1404 11:19
کامکارها، از دید من، خیلی جالبتوجه و خاص و ... هستند . درعین مجموعهبودن، فردیت استوار و تأثیرگذار خود را دارند؛ در چهرة بیژن، ثبات و اطمینان و حد وسط برونگرایی و درونگرایی دیده میشود که این دو درآنواحد به نظرم نمیرسد؛ انگار گاه این است و گاه آن. هوشنگ برتری و بزرگتری را، بدون منت، بروز میدهد. ارسلان خیلی...
-
بوی آدمیزاد میاد!
سهشنبه 18 آذر 1404 23:18
یک ساعت پیش داشتم از این مطالب حاشیه ای درمورد هری اینها میخواندم؛ مثلاً اینکه هری و سیریوس در چشمهای یکدیگر جیمز را میدیدند و ... نزدیک بود بابت بعضی هاشان اشکم سرازیر شود! عصر هم با دیدن فیلم غافلگیری دخترخاله گوگولی اشک در چشمهام حلقه زد! خدا را شکر دارم کمی آدم میشوم انگار!
-
دور و نزدیک
سهشنبه 18 آذر 1404 23:15
امروز عصر از جویی تریبیانی درونم پرده برداری کردم! خاله م و دخترش خانه ی مامانم خواب بودند؛ من پای تلفن، اینجا در منزل خودمان، با مامانم پچ پچ می کردم!
-
فورتونای اشتباهی درست
شنبه 24 آبان 1404 10:28
کل فیلم را دانلود کردم تا فقط چند دقیقه آن قطعه ی موسیقی را بشنوم؛ همان که سال ها فکر می کردم اجرای کامکارهاست, که تیتراژ انتهای فیلم را ببینم؛ ببینم اسم آهنگ نوشته شده یا نه. چند ثانیه از آن را دیدم، این صدای کامکارها نبود. تیتراژ را چک کردم ولی اسمشان نوشته شده بود؛ همچنین نام آهنگ را. یک لحظه به نظرم آمد آدرس...
-
یکمرتبه یادم افتاد
سهشنبه 22 مهر 1404 00:22
توی سریال هری پاتر که دارند میسازند، من نگران انتخاب هنرپیشهٔ مناسب برای نقش لونا لاوگودم. - بن بارنز خیلی مناسب نقش سیریوس است؛ البته اسنیپ خوبی هم میشد، بهخصوص با آن لحن حرف زدنش در سریال سایه و استخوان (گوجهگندیده بهشان! کنسلش کردند) ولی خب فعلاً آن اسید برای اسنیپ انتخاب شده :/ برای لوپین هم خوب است، حالا...
-
یوهو!
دوشنبه 21 مهر 1404 13:48
خواستم تلویزیون را خاموش کنم, دیدم نوشته: آهنگ بعدی: «عمرو دیاب» و آخ جان! _ آهنگ قشنگی بود, دانلودش کردم. _ _ امروز به خودم لطف کردم و پشت به «مخل تمرکزم»، تلویزیونخان، نشستهام. البته هنوز از آستانهی ترک خارج نشدهام و روشن است .
-
گویا ازبهر عنایت به جهان آمدهایم/ فعلاً کلیسیام
پنجشنبه 27 شهریور 1404 17:28
گاهی فکر میکنم چهبسا بد نبود اسمم را میگذاشتند «عنایت»؛ چون این «پدسسگا» «هریک بهطریقی» مرا مورد عنایت خودش قرار داده و میدهد! البته خیلی شاکی نیستم؛ درواقع، بیشتر شاکرم ـچه در خودآگاه و چه در ناخودآگاهـ انگار دارم تبدیل به نظّارهگری میشوم که شاید روزی از مسند قضاوت هم کاملاً فاصله بگیرد. امروز ابدائیل 2 چند...
-
انچنتدنفرین
سهشنبه 25 شهریور 1404 17:00
آنقدر ا ز [ این کتاب ] و داستانش خوشم آمده که امروز رسماً از دستکم نصف کار روزانهام عقب افتادهام! ! غرزدنها و نارضایتیها و ناامیدیهای ریکی دلم را نزده و بهش حق دادهام، تغییراتش هم برایم پذیرفتنی و تحسینبرانگیز و بجاست. یک جاهایی هم اشکم درآمد؛ مثل دردمندی جسمانیاش و ارتباطش با پدرش ترجمه میتوانست بهتر باشد
-
ماجراهای هارپی
جمعه 14 شهریور 1404 11:52
احساس حلناشده و موذی رهاشدگی که باعث تصفیهحسابهای ناخودآگاه گاهوبیگاه با دیگران میشود
-
ببری که در دام افتاد
سهشنبه 11 شهریور 1404 18:17
آنسمت خانه را تقریباً تاریک کردهام و نشستهام اینطرف، در آخرین نورهای روز که البته هنوز چندان کمرنگ هم نشده، روی تاب نارنجی [۱] کتاب میخوانم. لیلی تکهای بومادران، گردنبند هالمونی و کلاه ریکی را برمیدارد و سمت زیرزمین میرود تا در انتظار بهدامافتادن ببر بنشیند. انگار لحظهای چرتم میگیرد؛ چون ذهنم چیز دیگری را...
-
سرنوشت عجیب نامی که هربار در غبارها گم می شود
دوشنبه 10 شهریور 1404 10:02
انگار که دارم با این شیوه با این ماجرا کنار میآیم؛ هضمش میکنم، جذبش میکنم، پسش میزنم. مثل بنای رهاشدهای که شاید بخشهایی از آن دارد دور از چشم من فرومیریزد؛ صدای نحیفی، لرزشی، پرش سایهای از گوشهی چشم، اینها را حس میکنم اما نمیتونام شواهد مادیاش را پیدا کنم. فقط گاهی بر فرازوفرود نهچندان زیادش قدم میزنم و...
-
در حاشیهی یادها، راه رفتم و گریستم
شنبه 1 شهریور 1404 11:37
_ دلم هوای کتابی مثل رودخانهی پیدرا را کرده _ پارسال قدری پس از این روزها بود که در آن وادی خوشهوای خوشخاطره (با همهی بالاوپایینهایش) دنبال کاری رفته بودم و از دل بزرگراه زیر آفتاب میگذشتم و در کوچههای نسبتاً اعیانی گم میشدم و روی آن پل عجیب بین دو کوچه لحظاتی محو شدم و ... جاهایی بود که چشمم به آنسوی بزرگراه...
-
خواب، خواب، تاب بازی
شنبه 18 مرداد 1404 16:18
عصر چنان خواب خوبی دیدم، چنان خوب، قشنگ، ... یک جاهایی ش کمی تنش داشت، یا برای اوقات بیداری حسرتبار بود اما در مجموع و هنگام حضور خودم در خواب، حس خوبی داشتم . اول که دیدم اتاق وسطی چینش متفاوتی دارد و تخت دیگری در آن بود که سعی کردم در آن استراحت کنم ولی نمیشد؛ «ژ» روی تخت من خوابیده بود و داشت آلبالوپلو میخورد!...
-
امشو شوئشه...
سهشنبه 14 مرداد 1404 08:13
_ یک زمانی هم دغدغه ی گرامیان این شده بود که «سندی چی می گه؟» _ داشتم با یانکا توی جنگل سفید پیاده روی می کردم که خبر رسید آلاکی ها در راه اند. _ سریال های جدید را تا حدی دوست دارم؛ امیدوارم خوب پیش بروند ( شکارگاه از همه بیشتر, ازیادرفته و شغال ).
-
کانر
شنبه 21 تیر 1404 08:48
هیولا را شروع کردهام. شگفتانگیز است که آن را رئالیسم جادویی در نظر گرفتهاند. هنووووز نمیتوانم این دستهبندی را درک کنم اما از خواندن آثار این ژانر بینهایت لذت میبرم. (نیمفاصله هم اینجا بهشیوهی عادیاش کار نمیکند) یادم نرود که این کتاب را در اصل شیون دوود نوشته بود.
-
آوای فاخته
دوشنبه 19 خرداد 1404 08:44
1. دیدم صفحهکلید تایپ نمیکند؛ میخواستم غر مبسوطی بزنم و سؤالهای کنایهدار بپرسم اما شیطانِ درِ گوشم لطف کرد و ... بهتوصیهاش، بیلبیلک را چک کردم و کمی فشارش دادم. زیر انگشتانم خیلی خوب سر جایش نشست و ... خوب شد تأمل ورزیدم! 2. دیروز خواستم از خوابهای عجیب ظهر و شب قبلش بنویسم؛ آن هم با شیوهی خودم، اما هرچه گذشت...
-
روزگار بازی
شنبه 17 خرداد 1404 16:37
یادم نیست قبلاً درموردش چیزی نوشته بودم یا نه: یکی از سرگرمیهایم این است که از روی نام کتابها (و البته کمتر، از روی جلد) ماجرایشان را حدس بزنم. ازآنجاکه این عادت تفریحگونه به دوران کودکیام برمیگردد، تنها حدسی که در ذهنم درموردشان جریان مییابد بهصورت داستان است؛ درواقع، پیرنگی نیمهکاره و بسیار خلاصه از داستانی...
-
همهی موهبتهای من
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:06
گاهی اوقات مواردی عادی تبدیل به هیولاهای قدونیمقدی میشوند که مرا در مرز خوابوبیداری، افقیماندن و عمودیشدن، خشک میکنند. اما دیگر مثل گذشتهها نیست؛ مدتی است که خواب هم مرا پس میزند و این موهبتی است چون شروع میکنم نرمنرمک با خودم حرفزدن که «مشکلی نیست! اول از آن یکی شروع کن. میتوانی این و آن را بهترتیب انجام...
-
«نیک»مردان
جمعه 9 خرداد 1404 11:56
لارنس آنقدر در آن صحنهی آخر خوب و عمیق و تأثیرگذار بود که، هرچه سعی میکنم، نمیتوانم او را به دنیای خودمان برگردانم. لوک، لوک! از همان ابتدا خوب بود و خوب ماند و بهترین شد. لوک یگانه! دوست نداشتم به نیک اشاره کنم اما اتفاقی عنوان این مطلب به او اشاره کرد. پس بهخاطر جون و لوک، برای رنجهای نیک هم اندوه و احترام...
-
ای جون
جمعه 9 خرداد 1404 11:48
خداحافظ جون ازبورن گیلیاد سلام جون راوی و مبارز عالی بودی!
-
دیگه چه خبر؟
پنجشنبه 8 خرداد 1404 09:49
گشتن هرازگاهی در سایت کتابخانههای عمومی را هم خیلی دوست دارم. نگاه میکنم کدام کتابها در چه کتابخانههایی هستند؛ اووو، این کتاب! اما کتابخانهاش کجاست؟ وای! دور است! ا این را هنوز نیاوردهاند.
-
بله، مشخص است امسال تابستان زودتر رسیده! *
پنجشنبه 8 خرداد 1404 09:42
یک «ایزابل آلندهی» دیگر ! بازگشت من بهسوی اوست! و به دنیاش و طرز فکر و نگاهش درمورد آدمها و هرچه حس و احساس میکند نامهای بلند ـ و نه داستانگونه، فقط روایتی شیرین و خاص خودش ـ برای پائولای عزیزش درمورد ویلی و خانوادهش، نیکو و خانوادهش و آدمهایی که ازطریق آنها با ایزابل ارتباط پیدا میکنند. ترجمهای که...
-
تاوان فراموشی
پنجشنبه 8 خرداد 1404 09:22
دو، سه روز پیش یاد کتابهای فهیمه رحیمی افتادم؛ تا جایی که یادم است، سهتا را خواندهام و خیلی تحت تأثیر حسوحال و فضایشان قرار گرفته بودم، یکجور غم و دلتنگی و گمگشتگی، که البته در آخری ( فردا روشن است ) کمتر بود و بعد از مدتی از آنها رها شدم. آخرین کتابی که از این دسته خواندم و کتاب خوبی بود، گلی در شورهزار از...
-
یور اِ ویزد، هری!
سهشنبه 6 خرداد 1404 19:04
پناه بر تمامی پولکهای شاخدم مجارستانی! اسامی سهگوگولی دنیای جادوگری اعلام شده و دارم تصویرشان را جستوجو میکنم تا چشمم به جمالشان روشن شود. امیدوارم ناامید نشوم! گرچه هرچه باشد از آن اسنیپشان بدتر نیست؛ همان هم منتظرم ببینم در نقشش چطور جا میافتد. یا کل همهی اینها افسون و افسانه باشد و اصلاً افراد دیگری قرار...
-
موجی که کوچک بود
سهشنبه 6 خرداد 1404 18:55
لُتی و نواه عالیاند! دلم برای لُتی و جک کباب شد در میانهی داستان. چه والدین و معلمهایی! خدا زیادشان کند! داستان خیلی خوب است؛ مخصوصاً هرچه پیش میرود بهتر میشود اما اوایلش خیلی سرد و بیحس بود. و اینکه بعضی چیزها خیلی زود به نتیجه میرسند. شیوهی روایتش و کوتاهبودن جملات و ... خیلی خوب است اما کاش درمورد تغییرات...
-
صدای ما
سهشنبه 6 خرداد 1404 18:49
- کسی که ساز میسازد: سازساز؟ :)) ـ سیامک انصاری مجری خیلی خوبی است و کنترل خیلی خوبی روی روند اجرای برنامه دارد؛ در مواقع مقتضی هم، از طنز مناسبی استفاده میکند. ـ از تیپ الیکا خیلی خوشم میآید: مو و آرایش و اغلب لباسها و ... هیکلش هم که خیلی خوب است! اخلاق و اجرایش هم بهتر از همهی اینها! ـ یکی از اپیسودهای...