-
بهکام است!
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 09:18
اولاً من برای زندگیکردن دنبال دلیل نمیگردم. زندگی میکنم برای زندگیکردن. راه دیگری نهتنها نیست بلکه فکر اینکه ممکن است باشد هم هرگز بهسرم نزده است. ثانیاً من از توی زندان یاد گرفتم که از چیزهای ناچیز زندگی لذت ببرم. هر آدمی برای من مثل یک باغ دربسته است. همین گفتگو امکان میدهد که روزنی در دیوار این باغ باز بشود....
-
پایین کمربند
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 08:53
بعضیوقتها، نیمة اول و دوم سال، یاد مردم امریکای لاتین میافتم که فصلهایشان برخلاف فصلهای سال ماست و بهار ما پاییز آنهاست. امسال با این آبوهوا، خیلی راحت، انگار در کنارشان زندگی میکنم! این روزها شبیه پاییز سردی است که زمستانی زودرس را اخطار میدهد. فقط نمیدانم آن تابستاننمای دیروز چه بود!
-
شخصیت هاش
جمعه 7 اردیبهشت 1397 08:14
یکیشان که جان لاک بود؛ گفتم. بعدیش ساویر؛ با اینکه سری قبل تا اواخر سریال دوستش نداشتم! الآن فکر میکنم با توجه به آنچه یادم مانده و چیزهایی که دوباره داره میبینم، چقدر شخصیتش همذاتپندارپذیر است گزینهای که همیشه بیبروبرگرد محبوبم میماند هارلی است: سان هم تا جایی که یادم مانده برایم قابل احترام بوده معمولاً....
-
ولی لاک یک جزء اهریمنی از جهت وسوسه گری دارد انگار. وقتی داشت کارد را می داد به سعید مثلاً!
جمعه 7 اردیبهشت 1397 07:57
جان لاک و ایمانش و شباهت اسمش ... اون جملۀ معروفش که اوایل سریال با عصبانیت میگه همه ش (بهم نگو چیکار نمی تونم بکنم) کرم هایی که برای موندن تو جزیره می ریزه و احوالاتش در انتهای سریال که همه شو خوب یادم نیست و خوبه که دارم دوباره می بینمش. تا جایی که یادمه محبوب ترین شخصیت سریال بوده برام.
-
کومبایا!
جمعه 7 اردیبهشت 1397 07:43
این ورزش برای من حکم جزیره را برای جان لاک دارد؛ تقریباً هر چیزی در آن خوب می شود و مرا برای حفظش مصمم تر می کند!
-
شکستن طلسم گمشده
شنبه 1 اردیبهشت 1397 23:25
فصل اول؛ اپیسود اول دلم خنک شد! همانطور که دوست داشتم، با دستگاه دیویدی دیدمش. البته یادم نبود دستگاه ایراد دارد؛ ریموت کنترل باتری ندارد و خود دستگاه هم با توسری و نگهداشتن زبانش و جنگولکبازیهای دیگر راه میافتد. فکر میکردیم تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده و از این چیزها فراتر رفته. البته حق با فکر ما بود ولی تنبلی...
-
کتابها فقط برای خواندهشدن نیستند [1]
شنبه 1 اردیبهشت 1397 19:27
اسم لاست را بردم، بهطرز عجیبی دلم خواست دستگاه نمایش دیویدی را از نهانگاهش بیرون بیاورم و به تلویزیون وصل کنم؛ اصلاً سریال محبوبم را در صفحة بزرگ ببینم. سری اول که سریال را میدیدم، این تلویزیون را نداشتیم. برای همین قدری بیشتر هیجانزدهام. تا ببینیم چه میشود. امیدوارم ویژهبرنامة امشب دربارة هری عزیزم ارزش این...
-
جوانههای امیدواری
شنبه 1 اردیبهشت 1397 11:40
ـ چند روزی است بهشدت هوس کردهام کتابهای تکراری بخوانم. برای همین، از 2-3 روز پیش، خورشید را بیدار کنیم را کنار تخت گذاشتهام و شاید قدری بیشتر از 50 ص، با زهزه جانم در ابتدای نوجوانیاش، همراه شدهام. امروز هم که دلم اوا لونا خواست. سریع کتاب را برداشتم و نزدیک قبلی گذاشتم تا شیرجهزدنم شیرینتر بشود. با تشکر از...
-
مزهبازی
شنبه 1 اردیبهشت 1397 11:33
بادامزمینی برای من مزة اندوهگینی دارد؛ معمولاً با همراهی چیز دیگری، از اندوه طعمش میکاهم. اسطقدوس هم، در کام من، جدی و منضبط است و شوخی ندارد. البته به اندازة همان دشتهای گستردة بنفش توی عکسها، مهربان و باحوصله است اما در چارچوب نظم و قانون خودش.
-
نشانهگیری با انبه
شنبه 1 اردیبهشت 1397 10:17
ـ دقیقة دوم از آهنگ Toca orilla ی جسی کوک جان، تا 45 ثانیه بعدش، چنان سودایی به سرم انداخت در حد تمایل به شیرجهزدن در کتاب اوا لونا ی ایزابل جانم. ـ از دیروز میخواهم اینجا از ناراحتی اخیرم بنویسم که مجموعهای از دو دلزدگی و یک مورد جسمی است. اما حال صحبتکردن برای خودم را هم ندارم. میخواستم چیزی باشد برای اینکه...
-
آخرین دست، آخرین دور
پنجشنبه 30 فروردین 1397 14:51
«سوزان، همانطور که آخرین دورش را تو ویستریا لین میزد، احساس میکرد نگاهش میکنند، و بهواقع اینچنین بود؛ روح آدمهایی که جزئی از محله بودند به او زل زده بودند و همچنانکه میگذشت، نگاهش میکردند؛ همانطور که به همه مینگرند؛ همیشه به این امید که زندگی میتوانست به ما بیاموزد خشم و اندوه، تلخی و پشیمانی را به یکسو...
-
دوستان ویستریایی
پنجشنبه 30 فروردین 1397 09:42
مرد دوستداشتنی دهنسفت سریال: بن فاکنر، همون یارو اُسیه! ـ اپیسود آخر سریال را میبینم و البته خوشحالم که بخشی از فصل 4 و کل فصل 5 را دارم که ببینم. البته برای بار دوم. و خوشحالم که میدانم باز هم سریال محبوبم را خواهم دید. ـ آرزوی شیرین از ته دل: صحنهای که در انتهای دادگاه همدیگر را در آغوش گرفتند. 4 زن دوستداشتنی...
-
آئورانسیا
چهارشنبه 29 فروردین 1397 12:21
فکرمیکردم من چیزی نیستم جز واسطهای میان این همه ماجرا.نقطهای میان این مصیبت ومصیبت دیگر...و اگردر یک لحظه این نقش ناچیز مایة ناراحتیام شده بود،حالا دیگر اینطورنبود،حالا قبولش میکردم،ازش استقبال میکردم،افتخار میکردم به اینکه میانجی واقعیتهایی هستم که درکشان نمیکنم،چه رسدبه اینکه مهارشان کنم،اما پیش روی من ظاهر...
-
گمگشتهها؛ یکی در کنعان و دیگری خارج از آن
سهشنبه 28 فروردین 1397 13:23
نقداً دو تا «الهام» گمشده دارم که بهشدت دلم میخواهد پیداشان کنم و از احوالاتشان جویا شوم. ـ درمورد یکیشان، به دوست مشترکی دست یافتهام که میتواند مرا از او مطلع کند. ولی نمیدانم خود «الهام» تمایل دارد یا نه. ـ درمورد دیگری هم، میتوانم در سفر بعدی به شمال، از طریق فامیلش که معلمم بود، جویا شوم. باید این احساس...
-
دایانا کمی خنگ و آن زیادی شاعرمسلک
سهشنبه 21 فروردین 1397 10:12
آن: میشه از اون پوشش سیاهت به من یادگاری بدی؟ دایانا: ولی من که لباس مشکی ندارم! آن: موهاتو میگم. آن: الوداع دوست من!
-
معلومه دارم آن شرلی سالیوان اینا رو می بینم؟
سهشنبه 21 فروردین 1397 09:11
همین که ماریلا کاتبرت دوره آزمایشی واسه آن میذاره، از بین اووون همه آدم، زاااارپ باید ریچل لیند سربرسه تا آن امتحان بشه! قیافه ماریلا موقع اولین رویارویی های آن و ریچل (و البته دعواهای آن با گیلبرت بلاید) و واکنش های ماریلا منو یاد مک گونگال میندازه که تو کتاب ۵، بعد از دهن به دهن گذاشتن هری با آمبریج، بهش گفت: بیا...
-
ام آی ۷
دوشنبه 20 فروردین 1397 23:59
مامان بزرگ من طوری به نقل اطلاعات به روز و تا حدی جزئی درمورد افراد گوناگون علاقه منده که وقتی از دوستان و معلم های سابق و آشناهای مشترکمون حرف میزنه، انگار به شارژری نامرئی وصلش کردن و حتی چشمهاش برق عجیبی میزنه. فکر می کنم تا این حد جزئی پرداختن به امور شخصی آدمهای زندگی مون حاصل احساس نادیده گرفته شدن و در واقع...
-
شواهد: Corps bride و فرانکن وینی
دوشنبه 20 فروردین 1397 23:02
تیم بورتون شاید تو بچگی سگش را از دست داده و خیلی هم بهش علاقه داشته یا شاید بهترین دوستش، ویکتور، این اتفاق براش افتاده
-
قرمز دوستداشتنی اما گاهی دستوپاگیر
یکشنبه 19 فروردین 1397 17:12
فرق من با اما سوان سریال وانس در این است که کاپشن قرمزم (سپر تدافعیام) را همیشه به اختیار خودم نپوشیدهام و اتفاقاً گاهی بسیار مشتاق و علاقهمندم آن را دربیاورم و توی کمدی تاریک پنهان کنم و مثل قوهای وحشی رفتار کنم ولی بیشتر اوقات ملاحظاتی که به دیگران و استانداردهایشان مربوط میشود مانع این کار مناند.
-
ستارهپردازی
یکشنبه 19 فروردین 1397 09:40
قرارگرفتنم در معرض سرما، دیروز و بهمدت چند ساعت، خستهام کرد. منتها چون با باران ریز همراه بود، نصف سختیاش شسته شد و رفت. عصر هرجور بود خودم را راضی کردم بروم باشگاه. نتیجه خیلی خوب بود. دوتا خستگی حاصل با هم میجنگیدند و مرا از غروب کلهپا کردند. درازکش، اینترستلار را تا جاهایی نگاه کردم و خواب مرا برد که برد. یکی...
-
کتابهای 97
یکشنبه 19 فروردین 1397 09:39
نیمة تاریک وجود و کنستانسیا را با خودم از سال پیش به سال جدید آوردم. در اواخر تعطیلات هم سفر در خواب مسکوب جان را تفننی دست گرفتم و چون تعداد صفحاتش کم است تقریباً در انتهای آن هستم. به این نتیجه رسیدم این نوع نثر و محتوا در دستة بخشی از دوستداشتنیهای من برای کتابخواندن قرار میگیرند؛ نثری منسجم و یکه با جریان...
-
خواب خوش
یکشنبه 19 فروردین 1397 09:15
خواب آن دوست/ استادم را دیدم که فکر میکردم فقط در ذهنم قرار است ساکن بماند ولی ورق برگشت و در دنیای واقعی هم چراغ راهم شده است. در خواب، مسئلة چالشناک خودم با او را برایش مطرح کردم. هیچ نگفت اما از نگاه و لبخند آرامش فهمیدم آن را پذیرفته است. تولد داشتیم و مهمانهایمان بسیار کم اما عجیب و سرشناس بودند. مثلاً یکیشان...
-
سبزینه باش با فصل بد و پیرم
جمعه 10 فروردین 1397 08:12
خواب می دیدم گویا دانشجو شده ام و بینایی سنجی می خوانم. در خوابم به شدت راضی بودم از شرایط و به این فکر می کردم که بعد از فارغ التحصیلی، می توانم بلافاصله کار کنم و مادرم از این شغل و رشته تحصیلی ام بسیار خوشحال است. حتی به لباس کارم هم فکر می کردم: مانتوی سفید ساده و آرامش بخشی که مقبول و مطلوب است. اما بیدار که شدم،...
-
بوس به سریال عزیزم
یکشنبه 27 اسفند 1396 10:26
رأی من، برای خوشتیپترین و جذابترین و خوشاخلاقترین و ... ترین مرد سریال میرسد به : بن، اون یارو اُسیه! (بهقول کارن مککلاوسکی) و اینکه گاهی آدم باید 8 فصل منتظر باشد تا: «بهترین» از راه برسد [1]، این پیام منتقل شود که همه بهترین و بدترین نیستند؛ آدمها، بهمقتضای زمان و شخصیت و توانشان، عوض میشوند؛ چه در میانة...
-
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
یکشنبه 27 اسفند 1396 10:20
فکر کنم تنها جایی که دلم خواست بری را بغل کنم و مراقبش باشم همان اپیسود 10 فصل 8 است؛ وقتی رفت به آن متل معلوم نیست کجا و رنه بغلش کرد. همراه با روایت مریآلیس، داشتم فکر میکردم اینجا باید آن چندتای دیگر باشند نه رنه که هیچکس چنین انتظاری ازش نداشته. و همراهی این صحنه با حرفهای مریآلیس چه تناقض و طنز تلخی در خودش...
-
آفتاب پشت پنجرهها، بعد از یک روز خیلی سرد
یکشنبه 27 اسفند 1396 10:15
__ اوووه! تو بند تموم کتونیامو درآوردی؟ __ آره, و تازه چاقوها و تیغای اصلاح و پردة حموم رو هم کنار گذاشتم. ـــ پردة حموم چرا؟ آخه فکر کردی چجوری با اون خودکشی میکنم؟ ـــ چمیدونم! فقط به نظرم زشت بود. ـــ میبینی؟ واسه همینه نمیخوام تو پیشم باشی. آخه دیوونهم میکنی. ـــ خب منم ترجیح میدم تو لباس دیوونهخونه ببینمت...
-
نیمة آخرین ماه سالِ تقریباً وسطِ دهة آخر
پنجشنبه 24 اسفند 1396 20:10
میپذیرم که هرچه سعی میکنم از این الهام پیامبرواردور باشم انگار نمیشود. از راهی خودش را وارد ذهنم میکند. یکبار با سلام و صلوات، یک یادداشت خداحافظی هم برایش نوشتم؛ فکر میکنم حدود 2 سال پیش بود. اما زهی خیال باطل! شده مثل کش تنبان، هی برمیگردد ور دل خودم. امیدوارم از این خان جان سالم بهدر ببرم؛ همانطور که خدا و...
-
سهشنبة هفتة پیش که یانی گوش میدادم و کنستانسیا همراهم بود؛ در آن نقطة دور آن کشف و شهود را داشتم
پنجشنبه 24 اسفند 1396 07:48
فکر میکنم عالیجناب فوئنتس بدجوری به شخصیتهای روحوار و دچار تناسخ و آفریدنشان در آثارش علاقهمند بوده. این را پس از خواندن آئورا و در میانة رمان کوتاه کنستانسیا میگویم. ـ از تمثیل عروسکهای روسی و ارتباطش با اتفاقی که برای کنستانسیا افتاده و حضور بازیگر روس در داستان و تشبیه اندلس زیبا به روسیه خوشم آمد. البته مورد...
-
صداهای شب در ویستریا لین
پنجشنبه 24 اسفند 1396 07:43
ـ گاهی وقتها که در معرض انتقادهای اینچنینی قرار میگیرم یابا احساسات خاصی خودم را تحلیل میکنم، اژدها جان از درون سیخونک میزند که: گبی درون داری. خیلی راحت خودم را جای گبی قرار میدهم و برای هردومان متأسف میشوم! البته این درست نیست ولی اولین واکنش به احساسی نامنتظره است. ـ از خیلی چیزهای این سریال خوشم میآید؛ یکی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 اسفند 1396 16:07
December 27, 2014 · من و مترو و جورابای رنگی! *حتی با طرح جوجه و بابانوئل!! :