خانه عناوین مطالب تماس با من

قالیچه پرنده

قالیچه پرنده

ابر برجسب

فیلم و سریال کتاب شخصیت‌های داستانی نویسندگان، مترجمان و شاعران خوشکل‌ها، جذاب‌ها هنرمندان از میان صفحات کتاب‌ها حدیث دوست مونولوگ‌های یک بره‌ی گمشده موسیقی وبلاگ قدیمی فانوس دریایی جادوگر خوب فیسبوک جادوی واژه‌ها

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • ماشین لباس‌شویی نیمه‌کاره و بخارپز موفق
  • از تو چشم برنمیدارم
  • اولین چهارشنبه تابستانی
  • گردگیری
  • کامکارها
  • بوی آدمیزاد میاد!
  • دور و نزدیک
  • فورتونای اشتباهی درست
  • یک‌مرتبه یادم افتاد
  • یوهو!

بایگانی

  • شهریور 1405 1
  • مرداد 1405 1
  • تیر 1405 1
  • خرداد 1405 1
  • آذر 1404 3
  • آبان 1404 1
  • مهر 1404 2
  • شهریور 1404 6
  • مرداد 1404 2
  • تیر 1404 1
  • خرداد 1404 16
  • اردیبهشت 1404 11
  • فروردین 1404 9
  • اسفند 1403 2
  • بهمن 1403 10
  • دی 1403 13
  • آذر 1403 11
  • آبان 1403 12
  • مهر 1403 16
  • شهریور 1403 3
  • تیر 1403 2
  • خرداد 1403 7
  • اردیبهشت 1403 5
  • اسفند 1402 1
  • بهمن 1402 3
  • دی 1402 7
  • آذر 1402 8
  • مهر 1402 5
  • شهریور 1402 10
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 1
  • فروردین 1402 3
  • اسفند 1401 7
  • بهمن 1401 2
  • دی 1401 1
  • شهریور 1401 1
  • فروردین 1401 2
  • اسفند 1400 2
  • بهمن 1400 1
  • دی 1400 2
  • آذر 1400 5
  • آبان 1400 2
  • مهر 1400 9
  • شهریور 1400 12
  • مرداد 1400 6
  • تیر 1400 8
  • خرداد 1400 6
  • اردیبهشت 1400 6
  • فروردین 1400 3
  • اسفند 1399 2
  • بهمن 1399 2
  • دی 1399 6
  • آذر 1399 4
  • آبان 1399 8
  • مهر 1399 15
  • شهریور 1399 20
  • مرداد 1399 16
  • تیر 1399 17
  • خرداد 1399 13
  • اردیبهشت 1399 22
  • فروردین 1399 13
  • اسفند 1398 8
  • بهمن 1398 10
  • دی 1398 5
  • آذر 1398 12
  • آبان 1398 17
  • مهر 1398 24
  • شهریور 1398 30
  • مرداد 1398 31
  • تیر 1398 49
  • خرداد 1398 36
  • اردیبهشت 1398 51
  • فروردین 1398 39
  • اسفند 1397 40
  • بهمن 1397 40
  • دی 1397 24
  • آذر 1397 39
  • آبان 1397 50
  • مهر 1397 36
  • شهریور 1397 17
  • مرداد 1397 27
  • تیر 1397 17
  • خرداد 1397 42
  • اردیبهشت 1397 27
  • فروردین 1397 13
  • اسفند 1396 11
  • بهمن 1396 2
  • دی 1396 6
  • آذر 1396 17
  • آبان 1396 23
  • مهر 1396 8
  • شهریور 1396 10
  • مرداد 1396 14
  • تیر 1396 5
  • خرداد 1396 17
  • اردیبهشت 1396 24
  • فروردین 1396 7
  • بهمن 1395 5
  • دی 1395 6
  • آذر 1395 8
  • آبان 1395 7
  • مهر 1395 8
  • شهریور 1395 14
  • مرداد 1395 22
  • تیر 1395 15
  • خرداد 1395 15
  • اردیبهشت 1395 6
  • فروردین 1395 8
  • اسفند 1394 4
  • بهمن 1394 13
  • دی 1394 19
  • آذر 1394 18
  • آبان 1394 34
  • مهر 1394 39
  • شهریور 1394 5
  • مرداد 1394 5
  • تیر 1394 5
  • خرداد 1394 5
  • اردیبهشت 1394 2
  • فروردین 1394 3
  • اسفند 1393 1
  • بهمن 1393 1
  • دی 1393 5
  • آذر 1393 2
  • آبان 1393 12
  • مهر 1393 8
  • شهریور 1393 21
  • مرداد 1393 44
  • تیر 1393 10
  • خرداد 1393 12
  • اردیبهشت 1393 9
  • فروردین 1393 4
  • اسفند 1392 8
  • بهمن 1392 5
  • دی 1392 7
  • آذر 1392 6
  • آبان 1392 2
  • تیر 1392 1
  • خرداد 1392 1
  • اردیبهشت 1392 1
  • فروردین 1392 1
  • اسفند 1391 1
  • بهمن 1391 1
  • مهر 1391 1
  • شهریور 1391 1
  • خرداد 1391 1
  • اردیبهشت 1391 1
  • فروردین 1391 1
  • اسفند 1390 1
  • بهمن 1390 1
  • دی 1390 1
  • آبان 1390 1
  • مهر 1390 1
  • شهریور 1390 1
  • مرداد 1390 1
  • تیر 1390 1
  • خرداد 1390 1
  • اردیبهشت 1390 1
  • فروردین 1390 1
  • اسفند 1389 2
  • بهمن 1389 1
  • دی 1389 1
  • آذر 1389 1
  • آبان 1389 1
  • مهر 1389 2
  • شهریور 1389 1
  • مرداد 1389 1
  • تیر 1389 1
  • خرداد 1389 1
  • اردیبهشت 1389 1
  • خرداد 1388 1
  • اردیبهشت 1388 1
  • فروردین 1388 2
  • اسفند 1387 1
  • بهمن 1387 2
  • دی 1387 1
  • مهر 1387 2
  • شهریور 1387 2
  • مرداد 1387 1
  • تیر 1387 2
  • خرداد 1387 2
  • اردیبهشت 1387 2
  • فروردین 1387 1
  • آذر 1386 2
  • آبان 1386 2
  • شهریور 1386 2
  • مرداد 1386 1
  • تیر 1386 1
  • خرداد 1386 1
  • اردیبهشت 1386 1
  • فروردین 1386 1
  • مهر 1385 1
  • شهریور 1385 1

جستجو


آمار : 106372 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • برسد به دست ش‌م سه‌شنبه 30 آبان 1396 14:34
    «باران تندی می‌بارد. گاهی صدای چرخ ماشین‌هایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس می‌گذرند می‌آیند. دلم می‌خواست می‌زدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه می‌رفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رخت‌خواب کندن آدمِ دریادل می‌خواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح می‌دهم که از همان پستوی دکّان هفت...
  • خاطرة شیرین تشکیل‌شدن سپر مدافع من باش سه‌شنبه 30 آبان 1396 07:34
    «کمتر از ده‌سالی داشتم. با پدربزرگ بودم. او به دیدار سرزمینی که وقتی از آن فرار کرده بود، به سراغ جوانی فرسوده و قوم‌وخویش‌های عتیقه‌اش رفته بود؛ از سمساری خاطراتش گردگیری می‌کرد. پیرمرد مرا هم با خودش برده بود. تابستان بود و ما از مازندران رسیده بودیم. من بچة مازندران بودم؛ خیس‌تر از باران. مغز استخوانم به طراوت نطفة...
  • آب و آرامش سه‌شنبه 30 آبان 1396 07:20
    ـ اوه! عجب آبانی شد امسال! انگار یک‌طورهایی در آن متولد شدم! و دقیقاً در روزهای آخرش این تولد رخ داد. کل این ماه هم به وضع حمل تقریباً سنگین و جانکاهی گذشت. اما قرائن می‌گویند می‌توانم با خیال نسبتاً راحت به آیندة این فرزند نوزاده خوش‌بین باشم. فقط باید چهارچشمی مراقبش باشم و در تربیتش بکوشم! این از خود زایمان سخت‌تر...
  • «شاه» ملک خود باش سه‌شنبه 30 آبان 1396 06:53
    اگر قرار بود به ماجرا اشاره شود, این‌طور آغاز می‌شد: «در آن صبح یک‌شنبة پاییزی، تصمیم گرفت ...» ادامه‌اش؟ مثلاً: «خودش را از آن تنهایی خاص دربیاورد.» یا شاید: «یکی از ترس‌هایی که کنار می‌گذارد همین باشد» .. یا حتی هر چیز دیگری که توصیف به‌نسبت خوبی داشته باشد و البته چه بهتر که بتواند آن احساس عمیق پیروزی، شجاعت و...
  • دریا رو به قلبم دادی/ تو قلبت بودن، یعنی آزادی [1] چهارشنبه 24 آبان 1396 18:20
    «من گمان می‌کنم هرکسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست. هیچ‌کس از آن‌جا خبر ندارد، کلیدش فقط در دست صاحبش است. آن‌جا، آدم هر تصور ممنوعی که دلش می‌خواهد می‌کند. عشق‌های محال، هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش؛ هر چیز نشدنی آن‌جا شدنی است؛ یک بهشت ـیا شاید جهنم‌ـ خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد. این باغ...
  • مخصوصاً آهنگی با نام خود آلبوم! سه‌شنبه 23 آبان 1396 14:57
    تقریباً همة آهنگ‌های این آلبوم به‌درد مدیتیشن و عاشق‌شدن و داستان‌ساختن می‌خورند: Secret Garden 2002- Once In A Red Moon
  • رئالیسم جادویی خانوادگی سه‌شنبه 23 آبان 1396 12:59
    تو یکی از گروه‌های خانوادگی، حالتی پیش آمده که «محراب به‌فریاد آید»! فلانی گروه تلگرام زد و چندتا از اعضای تلگرام‌مند را، از بین اقوام درجة یک، عضو کرد. چند هفتة پیش، خودش گروه را لفت فرمود! الآن ادمین نداریم، حرف این است. چند روز پیش هم عمو بزرگه دستش لابد خورد و از گروه بیرون افتاد. حالا چه کسی قرار است ایشان را به...
  • تکه‌های به‌یادماندنی از کتابی که خواندنش بخشی از مرا چلاند [1] سه‌شنبه 23 آبان 1396 12:09
    زانوهایم روی پلکان می‌لرزید.باران می‌بارید وبه سرورو شلاق می‌زد. مرد انگلیسی نیاز به کمک نداشت؛ با پای خود، پیلی‌پیلی‌خوران، از پله‌های هواپیما پایین آمد،بر پلة آخر ایستاد،آخرین جرعة باقی‌مانده در بطری را سرکشید و در این اثنا چشمش به چیزی وسط علف‌های باغچه افتاد. بی‌درنگ خیزبرداشت، گلوگاه ماری را محکم به‌چنگ گرفت.مار...
  • نور مایل پاییزی دوشنبه 22 آبان 1396 10:55
    گودریدز یک‌طوری شده! فیلتر شده یعنی؟ ـ حدیث نفس جناب کامشاد را 2-3 روز پیش به‌پایان رساندم و احساس می‌کنم خروجم از مجرای واژه‌های آن با واردشدنم به آن فرق داشته!‌چیزی که ابتدای خواندن کتاب فکر نمی‌کردم رخ بدهد! یک کتاب خاص متفاوت هم دیروز از کتابخانه برداشتم که ترجمة چنگ‌به‌دل‌زنی ندارد ولی نمی‌خواهم آن را بهانه کنم....
  • «گل‌فروش ارکیده‌ها را حراج زده بود» [1] دوشنبه 22 آبان 1396 10:47
    دفعة قبل که سریال را نگاه می‌کردم، مایک همیشه در چشمم محترم و تاحدی هم دوست‌داشتنی بود. اما هیچ‌وقت به یقین نرسیدم که بهترین مرد سریال باشد. در نهایت، نتیجه گرفته بودم، با کمی اغماض، کارلوس بهترین است و گبی و کارلوس هم بهترین زوج‌اند (البته خب «بهترین» به‌معنای ایده‌آل و کامل نیست؛ با درنظرگرفتن ضعف و قوت‌های همگی،...
  • ویرگول آکسفوردی کسی بودن دوشنبه 22 آبان 1396 10:36
    خیلی باکلاس و متفاوت ولی درعین‌حال بی‌ادعا. حتی بعضی‌ها از او انتظار بودن در آن‌جا را ندارند؛ شاید حتی نبینندش. بعضی هم نالازم بدانندش. ولی بودنش روند را قطعی می‌کند. تفاوت حضورش با یک نگاه به کسی که دنبال نشانه است کمک می‌کند تا آن جایگاه را زودتر پیدا کند. گاهی ویرگول آکسفوردی هم باشیم، ولی از این جایگاه دیگران هی...
  • خواب دم‌صبحی دوشنبه 22 آبان 1396 09:01
    از آن خواب‌های جالب ماجرایی که نفهمیدم از کی شروع شد ولی طبق قرائن، مربوط به همان دم صبح است و احتمالاً تا حدود بیدارشدنم طول کشیده. خواب دیدم کسانی که شاید خانواده سیریوس بودند (سیریوس واقعی نه، دوستم) پیشنهاد دادند برویم جایی. من هم گفتم هرجایی که شبیه هاگزمید و هاگوارتز باشد؛ بیشتر از پریوت درایو نمی‌آیم! (منظورم...
  • جزئیات خوشکلی که باعث میشن عاشق این سریال باشم یکشنبه 21 آبان 1396 10:04
    سی: آه ه ه ه ه! این یه نشونه‌س. گریت جی: میشه خفه شی؟ سی: یه بچه رو از دست دادیم، بعدش فهمیدیم نمی‌تونیم بچه‌دار بشیم، حالام که تو دفتر فرزندخوندگی به هلن برخوردیم (و اون ماجراها رو به رخمون کشید و بعدشم قراره نذاره از جای دیگه هم بچه بیاریم). تابلوئه خدا داره سعی می‌کنه یه پیامی بهمون بده. گریت جی: ما کاتولیکیم، خب؟...
  • ردپای گذشته پنج‌شنبه 18 آبان 1396 13:05
    بین وسایل کاربردی تقریباً‌هرروزه‌ام، چیزهایی هستند مثل قاشق چای‌خوری، کارد صبحانه، دو قاشق غذاخوری، یک قاشق سوپخوری، یک قاشق بزرگ‌تر که هنگام غذاپختن از آن استفاده می‌کنم، ... این‌ها از دوران کودکی‌ام در خانه پیش چشمم بوده‌اند. (حتی الآن، با وحشت به قاشق چای‌خوری خیره شدم و با گوشة‌ناخن سیاهی‌های نقش‌ونگار دسته‌اش را...
  • پشت تبریزی‌ها شنبه 13 آبان 1396 12:49
    درختان در هنگام کم آبی و خشکسالی وقتی با سختی بیشتر به وسیله ریشه هایشان آب جذب می کنند، صدای جیغ مانند مافوق صوتی تولید می کنند که با گوش انسان شنیده نمی‌شود . نمی‌دانم چقدر درست است. ولی درمجموع، درختان موجودات دوست‌داشتنی قشنگ عجیبی‌اند؛ انگار در گذشته‌های پنهانشان انسان بوده‌اند یا قرار است به انسان تبدیل شوند....
  • حسب‌حال آقای ک.شاد جمعه 12 آبان 1396 10:42
    گذشتة من در من حضور دارد، بیدار است و حرکت او را در رگ‌هایم احساس می‌کنم. تنها گذشتة من نیست وگرنه گذشته بود؛ حتی آیندة من است، بگذریم [1] شاهرخ مسکوب، یادداشت‌های چاپ‌نشده، 16 فروردین 1344 کتاب حدیث نفس را می‌خوانم که خاطرات و زندگی‌نامة مترجم بزرگوار، حسن کامشاد ، است و گویا جلد دومی هم دارد. لحن و شیوة‌ نگارش ایشان...
  • هیولابازی-1 دوشنبه 8 آبان 1396 07:35
    «بیرون‌کشیدن هیولاها» سوزی: دلم می‌خواد شاد باشی، ایدی هم شاد باشه. ولی ... می‌خوام اول خودم شاد باشم! من و مایک قرار بود با هم باشیم. دیگه نوبت شادبودن من بود. (فصل 2، قسمت 2) از چند روز پیش، با توصیة تلویحی دن، دارم به روند رودرروشدن با هیولاها فکر می‌کنم. اما این‌که کار به کجا می‌کشد یا درصورت رویارویی، چه چیزی در...
  • چونی(؟) یکشنبه 7 آبان 1396 08:31
    چند روزی بود که فکر می‌کردم هربار حتی اگر شادی کوچکی سراغم آمد به‌شدت ازش استقبال کنم. این بود گه‌گاهی نیشم از این گوش تا آن گوش باز می‌شد و وسطش احساس می‌کردم دارم مبالغه می‌کنم. اما راستش خیلی بهم می‌چسبید. توجیهم این بود که وقتی حال و اوضاع روزگار و خودم مشخص نیست و از قدیم هم گفته‌اند فلان نمانَد به بیسار و ...،...
  • چه باک از شکستنم! جمعه 5 آبان 1396 16:34
    و فکر می‌کنم سال‌ها بعد، روزی می‌آید که می‌گوید: دیدی مشکل نه فلان بود نه بهمان؟ اصلاً‌ مشکل قابل عرضی نبود که، یه فلان ساده بود! آخرش هم نفهمیدم چرا این‌همه سخت می‌گرفتی! و او می‌فهمد حتی مردن هم به‌موقعش اتفاق می‌افتد. ترس هم ندارد؛ نه برای میرنده نه برای مانندگان. و لازم نیست نگران چیزی باشد، نگران کسی باشد.
  • گزارش‌طور جمعه 5 آبان 1396 11:33
    امروز فصل اول دسپرد هاوس‌وایوز عزیزم تمام شد. هربار که مری‌آلیس در موقعیت جدید جدی زندگی‌اش قرار گرفت، فکر کردم که باید این‌جا این کار را می‌کرد نه آن کار را. حتی می‌توانست همان شب اخر، دینا را به مادرش بدهد. کاری که در لحظات ابتدایی سریال کرد، کاملاً درک می‌شود؛ نمی‌توانست، بیشتر از این، بار به این سنگینی را تحمل...
  • دکترها اشاره کردند هنوز وقت جداکردن دستگاه نرسیده! پنج‌شنبه 4 آبان 1396 10:31
    ته‌ماندة وفادار یکی از شمع‌های سبز ملونی‌ام را روشن کردم (سلام پرکلاغی جان! یکی از شمع‌هایی که اول تابستان همراهت خریدم)، عود لیمویی را هم، دوتا اتاق کوچک را جارو کردم و می‌خواهم آهنگ بگذارم تا بنشینم روی عرشة کشتی دزدان دریایی‌ام (سلام خوخو!) و آن کلاسور خوشکل مربوط به 6-7 سال پیش را مرتب کنم. چندروزی است که تکلیفم...
  • دسپیکبل میییی! پنج‌شنبه 4 آبان 1396 10:24
    یک سندباد کوچکِ دست‌ورونشستة موشانه‌نکرده، با نگاه تیز، درون من نشسته که گاهی از جایش بلند می‌شود و از دریچة تنم به بیرون نگاهی می‌اندازد؛‌ همان وقت‌هایی که می‌خواهد مچم را به‌دلیل بی‌توجهی به خودش بگیرد. مثلاً همین الآن که جاروبرقی درست سرراه بود، دوباره با آن نگاه تیزش گفت آن را دست‌کم یک‌وری بگذارم که اگر اتفاقی...
  • شاید که، چو وابینی، خیر تو در این باشد شنبه 29 مهر 1396 13:03
    «جام می و خون دل, هر یک، به کسی دادند در دایرة قسمت، اوضاع چُنین باشد» - یکی جام می‌اش را محکم در دست می‌گیرد و حواسش جمع است به‌راحتی آن را پایین نگذارد، مگر برای خون‌دلی که شیرین‌تر از می جام خودش باشد، شاید کسی هم گاه جرعه‌ای از جام دردستش به کسانی بنوشاند ... یکی هم ممکن است، از سر سستی و بی‌حواسی و اشتباه در...
  • بیگانه‌ای از سیارة خرتوپرتو جمعه 28 مهر 1396 09:45
    یکی از (به‌قول امروزی‌ها) فانتزی‌های سال‌های ابتدای دبستانم این بود که یک روزی، همة مردم شهر موقع چرت بعد از ناهارشان، به خواب سنگینی بروند و مثلاً زمان هم از حرکت بایستد. بعدش من راه بیفتم توی شهر و یکی یکی تمامی خانه‌ها را از سرتاتهشان خوووب ببینم. بروم تویشان چرخی بزنم، چینش اسباب و اشیا را ببینم، نقشة خود خانه‌ها...
  • چمدون جمعه 28 مهر 1396 09:38
    ـ بالاخره یه روز (امیدوارم به‌زودی) از اون صندق‌هایی می‌خرم که خیلی دوست دارم بذارمشون یه گوشة اتاق و بخشی از لباس‌هامو بتپونم توش. ـ کجا بذاریش؟ (نگاهش به گوشه‌های پرشدة اتاق است) ـ یه جایی حتماً براش پیدا می‌کنم. مثلاً جای همین چمدون ممدونه که گوشة اتاق درش بازه و هی لباسامو می ریزم تو دهن گشادش. (اژدها و سانتیاگو...
  • هدیة سخاوتمندانة‌مهر شنبه 22 مهر 1396 16:42
    زندگی‌کردن در ترس عین زندگی‌نکردنه. و اگه من فرصتشو داشتم به همة کسایی که بعد از من باقی موندن اینو می‌گفتم. بعضیا با ترس‌هاشون روبه‌رو می‌شن و بعضی‌ها هم ازشون فرار می‌کنن. ــ حرف‌های مری آلیس یانگ روی بخش انتهایی اپیسود 3؛ سریال دسپرت هاوس‌وایوز؛ فصل اول 1. بله! دارم سریال عزیزم را بعد از همممم... 4-5 سال می‌بینم...
  • جویی‌نوشت چهارشنبه 12 مهر 1396 13:20
    فکر می‌کنم دفعة قبل که فرندز می‌دیدم، از همان فصل چهارم بود که از جویی خوشم آمد و کم‌کم بهترین پسر سریال شد در نظر من. وقتی این پسر ایتالیایی شکموی بامزه رازدار دوتا از فرندها می‌شود (با اینکه نگه‌داشتن راز واقعا برایش مشکل است) و آن‌همه سرزنش الکی می‌شنود، وقتی به فیبی می‌گوید حاضر است به‌خاطر او چند ماه گوشت نخورد!...
  • هاهاها! از نیمه رد شدم! چهارشنبه 12 مهر 1396 13:16
    مانیکای عزیزم از دوران دبیرستان سعی می‌کند تو همة کارها بهترین باشد. وسواس عجیبی سر این قضیه دارد و برایش مهم نیست بهترینِ بهترین‌ها باشد یا بدترینِ بهترین‌ها (فصل 5، اپیسود 14؛ وقتی چندلر به او می‌گوید «تو ماساژور خیلی بدی هستی» و مانیکا گریه‌ش می‌گیرد، چندلر برای این‌که از دلش دربیاورد، می‌گوید «بین بدترینا...
  • فرندزنوشت-1 دوشنبه 3 مهر 1396 14:10
    سریال فرندز از فصل چهارمش به‌بعد عمیق‌تر و واقعی‌تر می‌شود. حدود یک‌چهارم این فصل را دیده‌ام و بعضی لحظاتی داشته که فوق‌العاده فوق‌العاده ازش خوشم آمده؛ مثل برخورد مانیکا و مادرش، وقتی مانیکا قرار بود با فیبی برای مادرش غذا تهیه کند؛ رابطة جویی و چندلر بعد از کتی (وقتی چندلر توی جعبه بود)؛ راس هم از آن چهرة اغراق‌شدة...
  • ‌می‌دانی و نمی‌خواهی بدانی دوشنبه 3 مهر 1396 09:03
    دیروز عصر خواب دیدم توی شهر بچگی‌هام دانشجو هستم؛ با لباس‌هایی خیلی شبیه همان لباس‌های دوران اول دانشجویی. موقع برگشت، سیل گل‌آلودی از شیب پایین شهر به سمت بالا می‌آمد؛ درست به طرف ما و جهتی که داشتیم می‌رفتیم. وسط راه، یادم نیست چرا، من و همراهم که اسمش سمیه بود رفتیم توی ساختمانی که بعدش فهمیدیم باید خیلی زود از آن...
  • 1708
  • 1
  • ...
  • 36
  • 37
  • صفحه 38
  • 39
  • 40
  • ...
  • 57