-
آخر شهریور 96
پنجشنبه 30 شهریور 1396 08:34
همچین حمله کرده ام به سریال دیدن (البته برای من ندیدبدید شبیه حمله کردن است وگرنه آمارش خیلی هم نمی شود)؛ غیر از 4 اپیسود آن شرلی جدید, 2 اپیسود از مینی سریال ستون های زمین و فرندز که به میانۀ فصل 3 رسیده شاملش می شود. از داستان و طرح ستون های زمین خیلی خوشم آمده. از روی کتابی به همین نام، اثر کن فاولت, است که به...
-
اوه مریلا! بدون خیالبافبودن چه چیزهایی را از دست دادهای!
یکشنبه 26 شهریور 1396 20:04
2-3 روز پیش که دلم برای آن شرلی تنگ شده بود و با دیدن عکسش دلم هوای وطن لاهوتیام (پرنس ادواردز) را کرد، طبق معمول همیشه که هنگام فن شریف اتوکشی سعی میکنم کار خوشایندی هم انجام بدهم، اپیسود اول سریال جدید آن را دیدم. oخب، از جهتی، یکهویی حجم زیادی از تیرگی را ریخت وسط و جزئیاتش با داستان اصلی فرق دارد اما بهنظرم...
-
سیر انفس
شنبه 25 شهریور 1396 09:20
من و فرانچسکو و اژدها اینجا در کنار هم بهسر میبریم؛ بیهمگان بیهیچ انتظاری. گاهی مهمان داریم؛ دوستانی، راهگمکردگانی، ناشناسانی حتی که از کمی دورتر میگذرند و برای دمی نفس گرفتن دست بر دیوار نامرئی میسایند. ما از درون چادر مشتاقانه به همه مینگریم و داستانشان را حدس میزنیم. بعد هم به انتخاب خودمان یکی را برندة...
-
احوالات کتابی و فیلم و سریالی
جمعه 24 شهریور 1396 19:15
جلد دوی هری پاتر تصویرگریشده (یکی از آرزوهای برآوردهشدهام) کنار تخت است. گاهی شبها چند صفحهای ازش میخوانم و به یاد تمامی آرزوهای اینچنینی سالهای دور، حضور حقیقی این یکی را ستایش میکنم. تذکرهالاولیا جان را هم از کتابخانه گرفتهام تا شاید رستگار شوم. البته خب غمگین میشوم از خواندنش. ولی باید کامل بخوانمش....
-
یک هیم دیگر!
جمعه 24 شهریور 1396 19:05
الآن برای من دورة کانالهای تلگرامی محسوب میشود؛ چیزی شبیه مثلاً آن روزها که دورة وبلاگی برایم بهشمار میآمد. خب، این روزها اینستاگرام هست، توئیتر و فلان و بهمان هست (و شاید چیزهایی که من نشنیدهام یا از کارکردشان اطلاعی ندارم) اما آنچه برایم بهتر و دلپذیرتر تعریف میشود کانالهای تلگرام است؛ کمعکس (برخلاف اینستا...
-
لابهلای نتها
جمعه 24 شهریور 1396 18:51
موردی که خیلی پررنگ یادم میآید گوشدادن به آلبوم بیکلام شبگرد کولی باد (اثر سهراب پورناظری گرامی) است که زمستان نجاتم داد. هنوز هم گاهی بهش پناه میبرم (پناهبردن در درجات مختلف، و خدا را شکر، نه به آن شدت زمستان مخوفم). دو روز پیش که از پیچهای ـبهزعم منـ ترسناک جاده میگذشتیم، آلبوم عبور (علی قمصری؛ با صدای محمد...
-
در ادامة صحبتهایم با آریا استارک
جمعه 24 شهریور 1396 18:42
مشخص نبود، ولی ته دلم حدس میزدم این چرخش را؛ این چرخش زیبا و این چیزی که بین تو و سانسای عزیزم اتفاق افتاد. ولی آندفعه آنقدر از دستت عصبانی بودم که ترجیح دادم حدس و پیشبینی خودم را دخیل نکنم و همچنان امیدوار بمانم. «وینترفل بهیاد میآورد!» بعدش هم که سریال Legends را با حضور هنرپیشه ارباب شمال (ند استارک/ شان...
-
یهجورایی انگار یهسر رفته باشم درة گودریک
جمعه 24 شهریور 1396 17:59
اول اینکه: خدایا! نام کاربریم رو یادم رفت! مطمئن هم بودم رمز ورود درسته ولی کمکم به نام کاربری مشکوک شدم و با اینکه مطمئن نبودم، چیز دیگه رو هم امتحان کردم. اشتباه بود! یهویی اون کلمة مسخرهای که انتخاب کرده بودم یادم اومد! نمیدونم کی بود اینجا رو ساخته بودم، یه جورایی خیلی نامطمئن و فقط برای ازمایش. نمیدونستم...
-
ماجرای موهای کوتاه
شنبه 4 شهریور 1396 06:07
از جلو آینه رد می شدم. طبق معمول, دیدم موهایم بد حالت شده. یکهو فهمیدم چرا از این بدحالت شدنشان به شدت بدم می آید؛ چون شبیه موهای این زنیکۀ دورنی, آلاریا سند, شده بودند! _ طی این یکسال, آن قدر به این مدل موی فانتزی فکر می کردم و سه جا رفتم برای کوتاه کردن موهایم و حدود 6بار رویشان مانور داده شد, دیگر به مدل اما...
-
اژدهای چشمآبی!
پنجشنبه 2 شهریور 1396 20:29
برسد بهدست آریا استارک، وینترفل یا هرجای دیگری که ممکن است یکهو هوس کند برود؛ این گوسالهبازیها چیست؟؟ از بیچهرهها انتظار خیلی خیلی بیشتری داشتم. مراعات کن لطفاً! یک لحظه چنان قاتی کرده بودم که یادم رفت چی به چی است؛ فکر کردم لیتلفینگر جزجگرزده چهرة تو را پوشیده. بعدش یادم آمد تو ممکن است همچین کاری بکنی ولی او...
-
نقشۀ مترو لندن و دماغ شکسته
سهشنبه 31 مرداد 1396 06:47
داشتم به زخمهای دامبلدور فکر می کردم که چرا هیچ وقت ترمیم نشدند! «زخم ها روزی به کار میان» از هری برای همین خوشم می آید؛ چون نه مثل پدرش و سیریوس بیش از حد کله خر بود که عزیزانش را خون به دل کند و نه مثل دامبلدور عشق برایش نقطه ضعف بود که نتواند با واقعیت کنار بیاید. وقتی کارش را انجام داد اثر زخم پیشانی اش از بین...
-
مورد خاص آقای همایون ش.
سهشنبه 31 مرداد 1396 06:35
بعضی ها خاصند؛ ازشان یکی در دنیاست. مثلاً خود من سالهاست وقتی می گویم «همایون»، منظورم فقط همایون شجریان است. اصلاً توی خانه بهش می گوییم همایون. درموردش که حرف می زنیم از او با همین اسم همایونِ همایون یاد می کنیم، بدون هیچ پیشوند و پسوندی. فکر کنم این کلمه و این اسم بالاخره بهترین و مناسبترین مسمایش را در دنیا پیدا...
-
کم کم باید نام «اولیس» خوخو را برای این اتاق آخری انتخاب کنم
دوشنبه 23 مرداد 1396 19:20
1. فکر میکنم کمی بیشتر در مسیر برنامهریزیبهترداشتن قرار گرفتهام. میتوانم همچنان به آن توصیة «گاهیاوقات رهاکردن خود در میان مولکولهای زمان» [1] پایبند باشم و همچنان با یکدست بیشتر از یک انبه [2] بردارم. 2. فصل اول سریال Legends را دیدیم. خوبیش این است که بعد فصل دوم (و کلاً طی بیست اپیسود) تمام میشود. البته...
-
همزمانی با حرفهای دیشبمان با دن
یکشنبه 22 مرداد 1396 06:17
همین الآن جمله ای را خواندم؛ اتفاقی: از زخم پیشانی هری اثری نبود جایش خوب شده بود. داستان هری با زخم آغاز میشود، زخمی که مکگونگال مهربان نگران اثر آن است: آلبوس! میشود برای آن کاری کرد؟ و دامبلدور شوخ شیطان نکتهسنج میگوید: زخمها روزی بهکار میآیند. زخم هری مأموریتش تمام شد. هری تکلیفش را با گذشتهاش (زخمش/ بار...
-
پلههایی که بدون ارادة ما میپیچند
جمعه 20 مرداد 1396 09:20
دمصبحی خواب میدیدم؛ جایی شبیه خانه بودم ولی فضاش کاملاً فرق داشت! دارم به آن فکر میکنم ولی فقط چند تصویر کمرنگ پارة شبیه توری زهواردررفته در ذهنم تاب میخورد؛ آن هم در گوشة ذهنم! انگار جلو یکی از درهای مغزم توری را آویخته باشند و با باد هی بیاید تو و هی برود بیرون. برای همین، از همان هم چیز دندانگیری بهدست...
-
گهی تا پشت پای خود نبینیم
چهارشنبه 18 مرداد 1396 00:00
حال آریا وقتی روی سطح شیبدار برفپوش وسط آن فضای آشنا نشسته بود (من اگر بودم، چشمم که به پرچم میافتاد، نشان دایرولف را میبوسیدم). حال سانسا؛ وقتی طوری دو خواهر همدیگر را در آغوش گرفتند که تا آن زمان در عمرشان اینطور هم را بغل نگرفته بودند؛ آن هم در سرداب، مقابل تندیسی که شبیه صاحبش نبود ( اگر من بودم، جای سانسا از...
-
آه که میزند برون، از سروسینه موج خون
سهشنبه 17 مرداد 1396 17:08
بیشتر بادمها (آدمیزادها؛ بهزبان غبم یا غول بزرگ مهربان جناب رولد دال) برای کاری وقت میگذارند که قاعدتاًنباید. حتی خود من بادمیام که در این دنیا برای هیچکارینکردن (سلام پاتریک) هم وقت گذاشتهام؛ در حالی که در دنیایی موازی مشغول آرامکردن خودم بودم و در دنیای موازی دیگری به کشف و اختراع و خلاقیت مشغول. گاهی فکر...
-
حالا که تمام شد یادم افتاد!
سهشنبه 17 مرداد 1396 17:01
هیمائیل [1]، وقتی دستهایم را بعد از بیست دقیقه ظرفشستن خشک میکردم، هیمهیمکنان گفت: میتوانستی بهجای حرفزدن با خودت یک فصل دیگر از کتاب دوم را گوش بدهی، نعع؟ [1]. هیمائیل موجودی با ذات فرشته اما خردهشیشههای ابلیسی مجسم است که از آن سالهای دور آغاز وجداندرد گرفتنم با من همراه بوده. کار شریفش آن است که...
-
ولی قاعدتاً باید با ورزش خوب بشود؛ شاید باید قدری بیشتر بگذرد!
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:28
اگر از این بهبعد باید بیشتر مراقب گردندرد و مسائل اینچنینی باشم، خیلی خیلی خوشحالم که نتیجة بشوروبساب و کارهای توی این سبک و سیاق نبوده؛ چیزی که ذرررهای حتی بیش از مقدار عادی و لازمش برای خودم (که معمولاً خیلی کم است) قبولش ندارم. یا نتیجة کمتحرکی بوده که 100٪ تقصیر خودم است، یا نتیجة کارهایی که از انجامإادنشان...
-
بنگاه املاک سندباد
شنبه 14 مرداد 1396 10:26
داشتم فکر میکردم اگر همهچیز عادی بود و ممکن بود و ... دوست داشتم چه ملکسیونی [1] داشته باشم. اولین و هیجانانگیزترین چیزی که به ذهنم رسید «خانه» بود. اولش میروم سراغ چندین خانة بزرگ زیرشیروانیدار انباریدار نیمهتاریک یکهافتاده بین درختان. البته نه خارج شهر. دقیقاً وسط قلب یک شهر مطمئن پیشرفته. طوری که از هر طرفع...
-
مردادنوشت
شنبه 14 مرداد 1396 10:18
به «حال ندارم تو وبلاگ بنویسم» ِ عجیب و کشداری دچار شدهام؛ با اینکه حرف زیاد است. سریال: Legends با حضور پادشاه شمال (شان بین). از خانم جوان موکوتاه خوشصدای بامزة تیمشان خیلی خوشم میآید. تازه بعد از اپیسود 7 از کریستال خوشم آمد؛ آن هم نسبتاً. باید ببینم بعدتر چطور رفتار میکند. خانة مارتین اودوم!...
-
عمه خانوم
دوشنبه 9 مرداد 1396 20:50
نمیدانم چرا مدتی است فکر میکنم مارتین کپل نتوانسته شخصیت دنریس تارگرین را خیلی خوب و تقریباً کامل دربیاورد! جای برخی جزئیات درمورد دنریس در داستان خالی است انگار. درست است من فقط دو کتاب را کامل خواندهام، اما بهنسبت هم که در نظر بگیریم، چیزهایی کم است؛ محو و بیرنگ است. حتی کمرنگ هم نه. اگر کمرنگ بود میگفتم قرار...
-
اژدهاست بر رَه
دوشنبه 9 مرداد 1396 20:46
خارج از فهم من است. منتها لب از لب باز نمی کند. می خواستم از چشمة روحش بنوشم اما لب از لب باز نکرد. از: برادران کارامازوف (که هنوز نخوندمش) × اون خط دومی شعره!
-
کیست این پنهان مرا در جان و تن؟
پنجشنبه 5 مرداد 1396 17:13
موندم با این نشونهها، که انگار چیزیم هست ولی هیچیم نیست، «اسکین چینجر»م مثل برندون استارک؛ یا با این بارها اسم عوض کردنهام و خواست قلبیم برای رقصندة آب شدن و علاقة عجیب به سیریو فورل و جیکن هگار در واقع جزء بینامها هستم، مثل آریا استارک.
-
Pär Lagerkvist
سهشنبه 20 تیر 1396 23:08
پووووووففففففففففف لامصصب! بابا من فکر میکردم این نویسنده هم زنه! (پر لاگرکویست)
-
تاغذ
سهشنبه 13 تیر 1396 09:30
طی این یک هفته، از بعد دیدن شیرین و خنک پرکلاغی جان در ظهر تابستانی آن خیابانها و کافة قشنگ، تا حالا 9 اریگامی ساختهام؛ دوتاشان تکراری از آب درآمدند ولی خوب بود [1] یکیشان هم قرار بود اسب باشد [2] ولی با اینکه از روی فیلم درستش کردم، یک جایش را نفهمیدم و حالا شبیه آن حیوان اسطورهای خودمان (هما یا گریفین) شده. به...
-
در دامنة طور
دوشنبه 12 تیر 1396 20:35
یکهو به خودت بیایی و ببینی داری رنگ و سایة پرتغالی میگیری؛ امکان دارد روزی تو هم پرتغالی شوی. پرتغالی کسی که روی شاخة محکم و مهربان زوروروکا تاب میخورد و در خیالش کاوبوی تنهای صحراهای دوردست است. پرتغالی درون! بهت امیدوار باشم؟
-
خوابنوشت
شنبه 10 تیر 1396 15:01
امروز، طی پروازهایی که تو خوابم داشتم، میدیدم سر صحنة فیلمبرداری گیم آو ثرونزم. البته از طرفی خود واقعیت مکانی هم انگار بود! حوادث هم از دید دوربین فیلمبردار و عوامل پشتصحنه روایت میشد هم داشت در واقع رخ میداد! البته لوکیشنی که در خواب من بود و، طبق معمول، داستان آن با واقعیت تفاوت داشت. چیزی بود مثل سن اجرا که،...
-
خونة موقت
دوشنبه 5 تیر 1396 15:14
اون جای قبلی که دیگه بهطرز دیوانهکنندهای ترکیده! فعلاً اینجا مینویسم تا ببینم چی پیش میاد. و اینکه حالا که تصمیم گرفتم یه جایی برای نوشتن داشته باشم، نوشتنم نمیاد! آدرس قالب قبلیم: http://pichak.net/template/pichak/108/
-
لبة روشنایی
چهارشنبه 17 خرداد 1396 16:47
قرار نیست همة ما کار بزرگی انجام دهیم؛ شاید بهترین شیوه این است که کارهای کوچکمان را بهخوبی از عهده برآییم. در دل هر دانه درختی است که از سویی ریشه در زمین میدواند و خاک را کشف میکند و از سویی دیگر شاخهها به آسمان میکشد و در باد میرقصد. همین دنیایی است.