-
مولانای درون
شنبه 9 اردیبهشت 1396 13:17
ماییم و موج سودا، شب تا به روز، تنها؛ خواهی بیا ببخشا، خواهی برو گور بابات! ــــــــــــــــــــــ من اگر استیج شرکت کنم این آهنگ را برای فینالم انتخاب میکنم! با تشکر از همایون شجریان و سهراب پورناظری و آرزوی بهترینها برای ایشان. ـــ بعد از بارها گوشدادن، طی پیادهروی عجیب امروزم که در کوچههای گل و شلی قیقاج...
-
اسبِ بیراکب [1]
شنبه 9 اردیبهشت 1396 10:24
گاهی وقتها مرزهای ذهنم مثل مه رقیق میشوند. مثلاً بارها پیش آمده مجبور شدم چند دقیقهای با خودم فکر کنم: فلان صحنه یا اتفاق واقعاً رخ داده (اگر بله، کی و قبل و بعدش چه شده؟) یا باز من، وسط کارهایم، بخشی از یکی از خوابهایم را به یاد آوردهام؟ بعدش تازه ماجرا اینطور میشود که سعی کنم به یاد بیاورم خوابم تازه بوده یا...
-
«شبی در متروپولیس» [1]
جمعه 8 اردیبهشت 1396 20:42
تازگی چند آلبوم از جسی کوک نازنینم دانلود کردهام و گاهی گوش میدهم؛ حین کار. انرژیام را بیشتر میکند. بعدش که خسته شدم آهنگهای ملایم و خلسهآور جادوییام را پخش میکنم=> برگشتهام به ریشههایم، یکجورهایی! یکی از آلبومها حالوهوای کنسرت دارد. انگار در یکی از کنسرتهای کوک ضبط شده. صدای کفزدن و ابراز احساسات و...
-
بربطهای آویزان از سرشاخهها
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 14:24
امروز چیز جالب و هیجانانگیزی کشف کردم! صبح دقایقی از تکرار برنامهای در BBC را دیدم درمورد یهودیان. به جایی رسید که اشارة کوچکی به افرادی «رازوَر» داشت (این کلمه را الآن خودم انتخاب کردم چون فکر میکنم به چیزی که من درک کردم از آن نزدیک باشد). افرادی به نام «بئلشم» که نامهای خدا را میدانستند و، بهگونهای، بخشی از...
-
بغلم کن
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 06:22
عجیبه! این سومین چهارشنبهس که هم هوا بارونیه هم مرض من شدت میگیره. اوجش افتاده به چهارشنبهها. تنها دلیلی که براش پیدا کردم اینه که خیلی اتفاقی هر چهارشنبه قراره ملاقات مهمی داشته باشم (البته مهم یعنی متفاوت با امور روزمرهم).
-
گل آبی چه کم از لالة قرمز دارد!
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 17:55
هنوز مطمئن نیستم چرا بین گلها آنها که رنگ آبی دارند بهنظرم خاص میآیند. تنها دلیلی که میتوانم برای آن داشته باشم این است که در کودکی، شاید تا دیدن اولین گل آبیرنگ عمرم، تصور نمیکردم گل ممکن است، بهجز زنگ قرمز و صورتی و دیگر رنگهای گرم، به رنگ دیگری هم وجود داشته باشد؛ آن هم آبی که تا سالها نماد هیچ گل و چیز...
-
از پس کوه هرچه رسد نیکوست!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 13:05
خودم را کَندم و بردم ادامه مطلب
-
ای تو روحت، یکچهارم اضافه!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 10:34
درراستای رهایی از وابستگی به این قرص نیموجبی، ادامه مطلب
-
«وقتی پیش تو هستم، شعاعی از خورشید قلبم را غرق در سعادت میکند» [1]
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 06:42
این روزها، با موسیقی تقریباً فلامنکو در گوشم هنگام پیادهروی روزانه، ادامه مطلب
-
گوشهای از ماجرای من و اختلاف نسلها
جمعه 1 اردیبهشت 1396 13:45
درکل فکر میکنم بیشتر جاها خیلی اُلدفشنم؛ ادامه مطلب
-
شرایط خاص
پنجشنبه 31 فروردین 1396 13:37
مثل جادوگرهایی که برای حضور اجباریشان در اجتماع ماگلها مجبورند چند ساعت یا دقایقی از لباس ماگلی استفاده کنند! [1] (گاهی اوقات لباسپوشیدن خودم!) [1] در همان حد بیدقت و نامتناسب شاید!
-
دنیای من، بهطور کلی!
دوشنبه 28 فروردین 1396 09:50
ـ باز جای شکرش باقیست که وقتی مورچهها را از روی وسایلم فوت میکنم، استخوانی برای شکستن ندارند! ادامه مطلب
-
وقتی آتش در نیستان میفتد!
شنبه 26 فروردین 1396 12:11
بالاخره آتش در نیستانِ این موسای جان افتاد و بعد حدود بیست سال خودم را به یکی از آرزوهام نزدیکتر کردم! تا ببینم چه شود و چه افتد! ادامه مطلب
-
کارآفرین نمونهی سال
یکشنبه 20 فروردین 1396 19:10
اگر راست میگویند، یک عینک واقعیت مجازی با قابلیت سفر در دنیاهای خاص بسازند. همین خود من، یکی از آن هریپاتریهاش را بخرم بگذارم گوشهی خانه، روزی یک ساعت بزنم به چشمم ... بعد هم بروم دنبال کارم
-
وقتی هری پاتریها .... (مشنگبازیهای یک هریپاتری)
شنبه 19 فروردین 1396 08:40
اشارهی پرکلاغی باعث شد یاد خاطرهای بیفتم از اوایل زمستان گذشته که گویا برای خودم ثبتش نکرده بودم: یکروز که با نیلوفرآبی از کلاس استاد ع جان برمیگشتیم، توی اتوبوس به سمت ولیعصر، ایستاده بودیم و با هم حرف میزدیم. همان ابتدا، چشمم به دختری افتاد در آستانهی نوجوانی، با مقنعهی سفید و فرم مدرسه که با مادرش کنار یکی...
-
ابری نیست، بادی نیست ...
چهارشنبه 16 فروردین 1396 12:29
من اگر ماگل بودم، یکی میشدم مثل آقای جیکوب کوالسکی یکی که تا آن سن از کارهایی که کرده چندان راضی نیست و کمی محتاط و ترسوست اما حاضر است در چمدان نیوت اسکمندر قدم بزند و به او در رتق و فتق امور دنیای چمدانی کمک کند و بهراحتی با آن خو میگیرد؛ کسی که خیلی راحت و سریع دنیای جادویی را میپذیرد و بعد از آنکه فراموشانده...
-
اموون از دل ...
سهشنبه 15 فروردین 1396 11:30
بارها شده آمدم اینجا تا چیزی بنویسم ولی دست و ذهنم با هم کنار نمیآیند. انگشتانم انگار توی مغزم حرکت میکنند و روی صفحه کلید قرار نمیگیرند؛ طبیعی است، جای دیگری مشغول کارند! ـ تعطیلات عید امسال یکی از بهترین تعطیلاتی بود که در عمرم به خاطرم مانده؛ به چند دلیل: کلاً هروقت با همخونهایم ملاقات میکنم انرژی بسیاری...
-
شبیه هاکو
شنبه 30 بهمن 1395 13:24
گوشه های زمین را برف پوشانده و آفتاب هر لحظه درخشش بیشتر می شود. گاهی هم کمرنگ می شود اما زود بر می گردد و این کارش، حتی اگر نداند، دل مرا گرم و امیدوار می کند. پریشب و پریروز بدترین لحظات عمرم بودند. برای ثبت در تاریخ خودم: وقتی نمی توانستم بخوابم، حتی قرار گرفتن در حالت استراحت باعث می شد قلبم با من لج کند و هیجانی...
-
پناه بر رؤیاها
شنبه 23 بهمن 1395 12:07
“Don't you know," she said pityingly, " that everybody's got a Fairyland of their own?” 1. گویا جمله ای از کتاب مری پاپینزه. 2. اون علامت سؤال باید انتهای جمله قرار بگیره نه اولش. نمی دونم چینش نهایی تو وبلاگ ایراد داره یا نه. 3. خوشحالم کرد! قلبمو آروم تر کرد!
-
گمشده در میان نغمهها
سهشنبه 19 بهمن 1395 10:34
این روزها زمانهایی پیش میآید که خیلی موسیقی گوش میکنم. تقریباً مجبورم! یکی از راههای درمانم است. یکی از راههای فعلاً مؤثر به بند کشیدن این غولی که توی مغزم دوباره راه افتاده. وقتهایی که میترسم، زمانهایی که آرام نیستم، آن هنگام که به فراموشی موقتی و کمی تحرک درونی نیاز دارم، و عجیب است که این روزها برای همة این...
-
داریوش اقبالی
پنجشنبه 14 بهمن 1395 21:11
عزیزترین خوشصدای همیشگی! یگانهی بیمانند! تولدت مبارک! بودنت مبارک!خوندن و حضورت مبارک! آخ که چقدر این شعر را، که توی عکس نوشته، دوست دارم. آن سالهای عجیب به من انرِژی میداد. آهنگش هم خیلی مؤثر بود. روح بابک بیات بزرگوار هم شاد! طلایهدار خواننده: داریوش شاعر: ایرج جنتی عطایی آهنگساز: بابک بیات تنظیم کننده: بابک...
-
شبگردی با موسیقی
سهشنبه 12 بهمن 1395 22:12
1. به همین زودی (طی دو شب) یادم رفت چطور 4 تراک از آلبوم «شبگرد کولی باد» (سهراب پورناظری/ روبیک آروتزیان) دستم رسید! اما از گوش دادن بهشان بسیار راضیام. مخصوصاً دیشب و امشب، موقع کار، گوش میکنم و آرامش فوقالعادهای نصیبم میشود. اگر حواسم را دربست به موسیقی بدهم، خیلی راحت ممکن است در دل یک شب کویری گم بشوم یا...
-
آدمها، آدمها!
چهارشنبه 29 دی 1395 20:28
در آخرین روزهای دیماه که ناخودآگاه یاد دکتر هاوس افتادم، هم دلم برایش تنگ شد هم به این زاویه توجه کردم که چقدر آدمها، بعد از آشنا شدن با آنها یا حتی گذراندن زمانی خاص در کنارشان و تغییری که ممکن است بعد از آن دوره داشته باشند، متفاوت و جالب و شاید گاهی پسزننده باشند! مثلاً اول فکر کردم چقدر دکتر هاوس را در همان...
-
مثل کاپکیکهای کافهی خیابان انقلاب، که هنوز همه را مزه نکردهای
چهارشنبه 29 دی 1395 20:16
یک وقتهایی هم هست که کلی ذوق و انگیزه و حالوهوای نوشتن داری ولی حرفی برای گفتن پیدا نمیکنی. نه که اتفاقها و گفتنیها کم باشند؛ انگار هیچیک آن چیزی نیستند که این احساس و حالوهوا برایش بهوجود آمده. معلوم نیست چه چیزی است؛ همان چیزی که شاید خاص هم نباشد و شاید بالفعل و موجود هم نباشد. درواقع مجموعهای از چیزهای...
-
فعلاً
چهارشنبه 22 دی 1395 09:03
با برنامهریزی درست، کتاب محبوبم را خریدم. در این مورد، واقعاً باید میگفتم «برنامهریزی درست» چون در تلاشهای اولیه به ناکجاآباد رفته بودم و مسائل دیگر ... فکر میکنم بیش از 50 صفحه از آن را خواندهام. داستانش را خیلی دوست دارم و خوب هم ترجمه شده. با تشکر از گلدن گلوب 2017 که به هیو لوری عزیزم و تام هیدلستون جایزه...
-
یورش شمشیرها و امنیت نیومون
پنجشنبه 16 دی 1395 09:50
انسانهای زنده به جنوب رفتند و استخوانهای سرد بازمیگردند. حق با ند بود؛ جای او در وینترفل بود. اینو گفت ولی من گوش دادم؟ بهش گفتم: «برو، باید دستِ رابرت باشی؛ بهخاطر خاندانمون، بهخاطر بچههامون». تقصیر من بود؛ من، نه کس دیگه ... راب [شرایط پیماننامه را برای پیک/ گروگان میخواند]: سوم، شمشیر پدرم، آیس، اینجا در...
-
عمو مسجدی خودمون
جمعه 10 دی 1395 21:47
این الماس منه و متأسفم اگه بهدرخشندگی الماسی نیست که تو داری. شارلوت به دوستش،پاپی ××× از دستهی اتفاقیها: (از فیلمها و ... اتفاقی خیلی خوشم میآید. ولی منصفانه باید گفت فقط مواجه شدن با آنها اتفاقی است. وقتی تصمیم میگیریم پایشان بنشینیم دیگر اتفاقی نیستند.) Mr Church دوستداشتنی؛ فیلمی آرام و روزمره که حوادث...
-
آمدم، نبودید
جمعه 10 دی 1395 08:44
گودریدز را کمی بالا-پایین کردم؛ اتفاقی متوجه شدم مجموعهی مادربزرگت را از اینجا ببَر در فهرست کتابهای پارسالم نیست. دلیلش ار تقریباً میدانستم ولی باز هم تعجب کردم. چون این مجموعه را، در ایران هنگام ترجمه، تهیه کردهاند؛ سداریس کتابی با این عنوان ندارد برای همین، حتماً پارسال پیدایش نکرده بودم تا در فهرستم قرارش...
-
قرمز دون دون
سهشنبه 30 آذر 1395 16:05
بچه که بودم یکی از ترسهام تاریکی بود. نبودِ نور، ناشناختگی، وهم. خیلی چیزها در آن واحد انگار سراغم می آمد و هنوز هم نمی توانم به دقت از هم تفکیکشان کنم. مثل خیلی از بچه ها و شاید هم آدم بزرگها، از جاهای معمول و آشنا هم می ترسیدم. انگار با تاریک شدن تغییر می کردند. نه تنها نور ازشان ربوده می شد، چیزهای دیگر هم، و مهم...
-
فیلم دیدن در وقت اضافه
سهشنبه 23 آذر 1395 13:49
بعد آن اتفاق عجیب پیش بینی نشدنی سه شنبه شب که خیلی چیزها را در برنامه م به هم ریخت و پیامدش در شنبه، مکانیسم فرافکنی و فرار دوباره سراغم آمد و شروع کرد به سیخونک زدن. بهترین کار این بود که به دنیای فانتزی فرار کنم؛ درواقع پناه ببرم. هم «فرار» را قانع می کردم دست از سرم بردارد، هم به نوعی فرار بود، هم دینم به فیلم های...