-
«گاز» زدن حبۀ انگور
جمعه 19 آذر 1395 19:56
خودم را اهل نوستالژی بازی نمی دانم. یعنی اینطور نیستم که هرچند وقت بنشینم گوشه ای و یاد قدیم ها بکنم. بیشتر اوقات «امروز»م بهتر از «دیروز» بوده و فکر می کنم چون همیشه به دلایلی اشتیاق به «رفتن» و گاهی هم حتی «فرار» داشتم، خیلی مشتاق فکر کردن به گذشته و به ویژه دلتنگی برایش نیستم. اما همین الآن عکسی از جایی دیدم که تا...
-
راه ها/ همین طوری وسط بمبی که 3 شب پیش منفجر شد
جمعه 19 آذر 1395 18:07
فروید مینویسد: «برخورد غیرطبیعی با هیولا، نشانهی دیگریِ سرکوبشده در درون خود فرد است و نه مواجهه با شخصی کاملاً متفاوت.» بیگانه «تجسم شخصیت غیرطبیعی» است، و «نمایندهی آن چیزیست که از مخفیگاه یا کمُدی دربسته که مدتها در آن پنهان و فراموش شده بود، بیرون زده است». ما در دنیای بیرون بهدنبال افراد بیگانه میگردیم،...
-
و چه سرشار ...
سهشنبه 16 آذر 1395 21:38
امروز پرِ حرف بودم، هستم. سرظهر، یادم بود یه تُک پا به اینجا سر بزنم و خلاصۀ چیزهایی که در سرم می چرخیدند، بنویسم. شاید بعداً بتوانم کاملشان کنم. شاید هم فقط برای ثبت کوچکی، برای اینکه کلیّتشان از یادم نرود، نگهشان بدارم ... همین را از خاطر بردم! چند ساعت بعد، چیز زیادی یادم نبود! الآن فقط نقاط کوچک جهنده ای در سرم...
-
آغوش-گشوده
یکشنبه 7 آذر 1395 12:17
_ فیلم جدید کتاب جنگل، صحنۀ خداحافظی موگلی و راکشا خیلی قشنگ و تأثیرگذاره واسه من. دوستش دارم. همۀ فیلمو ندیدم. چند صحنۀ کوتاه فقط. _ برام جالبه خوندن کتابی از کوئلیو رو، بعد چندین سال، اینطور دوست دارم. فکر نمی کردم بتونم باهاش راحت باشم یا ازش خوشم بیاد. عجیب تر اینکه بیشتر چیزهایی که نوشته برای من تازگی نداره و...
-
روز خوشی
شنبه 6 آذر 1395 21:18
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا......
-
ببر برفی
سهشنبه 2 آذر 1395 09:01
در این روزهای سرد، چشمم به تصویر جلد همسر ببر که می افتد، هوس می کنم چنین کتابی بخوانم. آن صحنه های مربوط به ببر، در میان برف ها روزهای سرد و تنهایی دخترک، همۀ این ها در ذهنم مثل انقباض و انبساط های پی در پی یادآوری می شوند. برای همین سرخوشی می بخشند. انگار خودت را در پتوی گرم و نرم و خوشبویی بپیچی در حالی که بیرون از...
-
کاراملو
پنجشنبه 27 آبان 1395 11:15
این دومین پاییز است، دومین پاییز من که همراه شده با پابلو . پارسال شهرزاد بود و مداد نجار و صدای پابلو و لحنی که من کولیوار میشنیدم در بعضی لحظات خواندنش. چند روز پیش، به لطف دوستی، یادم آمد چند ویدئوی ندیده از پابلو دارم. آواز یکیشان کشت مرا! (البته mp3ش را بیشتر میپسندم). خلاصه که خداوند و کائنات به شما خیر دهند...
-
جادوگر کانادایی
یکشنبه 23 آبان 1395 19:03
_ هنوز هم میشود با پائولو کوئلیو ارتباط برقرار کرد، از خواندن آثارش لذت برد و چیزهای جدیدی یاد گرفت یا شاید درمورد بعضی موارد روزمره بیشتر فکر کرد، جور دیگری به آنها نگاه کرد ... ساحرۀ پورتوبلّو میخوانم! _ آخرین کتاب مجموعۀ آن شرلی را هم خواندم و خیالم راحت شد. ریلا و بزرگ شدنش خیلی خوب بود. سوزان و داک هم عالی...
-
کتابها ...
سهشنبه 18 آبان 1395 22:40
ماتیا فریاد کشید: -آهای شپشوها! یه لحظه بیاین ببینم. فراموش کردین پول بلیتتونو بدین. منشی اعتراض کرد: -از کی تا حالا گربهها بلیت میخرن؟ شمپانزه با قدرت فریاد کشید: -رو در نوشته: «ورودی 2 مارک»، هیچجا ننوشته «گربهها مجانی بیان تو»! یا 8 مارک بدین یا برین گم شین! منشی گفت: _میمون خانم، فکر میکنم ریاضیتون خیلی قوی...
-
دلزده-نوشت
یکشنبه 16 آبان 1395 23:01
ند با اخم به کنار پنجره آمد. پتایر بیلیش اشارهای کرد: «اونجا، سمت دیگۀ حیاط، کنار در اسلحهخانه، پسری که روی پلهها با سنگ داره شمشیر تیز میکنه، دیدی؟» «چه ایرادی داره؟» «اون به واریس گزارش میده. عنکبوت به شما و کارهای شما علاقۀ خیلی زیادی پیدا کرده». روی صندلی جابهجا شد" «حالا به دیوار نگاه کن. به سمت غرب،...
-
پروژۀ عقبافتاده از سه سال پیش
چهارشنبه 12 آبان 1395 11:04
سه کلمه تبآلودهتان مىسازد، سه کلمه به بستر میخکوبتان مىکند: «تغییر دادن زندگى». هدف این است، روشن و ساده. راهى که به هدف ختم مىشود پیدا نیست و سبب بیمارى نیز در همین نبودن است راه و نامطمئن بودن مسیرهاست. دربرابر مسئله نیستیم، درون آنیم. مسئله خودماییم. آنچه مىخواهیم حیاتى تازه است، اما ارادهى ما که وابسته به...
-
«بی تو چه خوشیای دارم؟»*
شنبه 8 آبان 1395 16:09
1. به زمانهایی که اینطور شروع میشوند، میگویم «اوقات نقنقو» . مثلاً چون این هفته، بهپیوست مسائل هفتۀ پیش، اینطور برایم شروع شده که مثل توپ بادی، که هرچه بادش کنند انگار جاییش/ جاهاییش سوراخهایی دارد و کمکم یا گاه بهسرعت بادش تخلیه میشود، میخواستم اسمش را بگذارم «هفتۀ نقنقو». ولی طی روز فکر کردم: «خدا را چه...
-
ساکنان طبقۀ وسط
چهارشنبه 5 آبان 1395 12:16
اوف اوف اووففف!! اینکه دلم میخواهد بخوابم، یعنی دپرس شدهام! تأثیرش را در من گذاشت! آنقدر که حتی این لحظه احساس میکنم اختیار دستهایم را هم ندارم. مورمور مخفیانهای در آنها هست که تمرکز و قدرتشان را میگیرد. اگر در ذهنم خودم را ملزم به کاری بکنم، خب البته میشود از آنها کار کشید ولی فقط و فقط وقت میگذرد، بخشی از...
-
ماجرای داس، شنل و ستارگان
جمعه 30 مهر 1395 18:46
مرگ: آنگاه که دههزار روحِ هراسان سرهایشان را پنهان کرده بودند، فردی یهودی بابت ستارگان که چشمهاش را نوازش میدادند، از خداوند سپاسگزار بود. لیزل: آموختهام که زندگی هیچ حساب و کتابی ندارد. پس بهتر آن بود که شروع کنم. همیشه سعی کردهام از خاطر ببرم اما میدانم که همه چیز از قطار آغاز شد، اندکی برف، و برادرم. بیرون...
-
پناه بر سپولودا
جمعه 30 مهر 1395 09:18
_ از اول مهر، برای بار دوم، کتاب های لاغر و بیادعای نویسندۀ محبوبم را دست گرفتم. پیرمردی که رمانهای عاشقانه میخواند تقریباً در یک نشست تمام شد و جوجهمرغ دریایی و گربۀ باشرف بندر (البته بخش دوم این نام روی جلد کتاب نیامده و چیز دیگری است!) به میانه رسیده. دلم میخواهد چشمبسته بپرم وسط داستانها. فکر کنم حباب...
-
خلاصه و کوتاه
پنجشنبه 29 مهر 1395 23:46
بهنظرم فیلمهای خیلی خیلی خوبیاند. تلخ ولی دیدنی و خوشساخت. بازیها را دوست دارم و داستان فیلمها هم برایم مهماند و روایتشان هم خوب است. البته [اینجا] یکی از فیلمها را چنان منفی نقد کرده که ... نه ردش میکنم و نه میپذیرم. به هردلیل، فیلم را دوست داشتم! بالاخره بعد از مدتها آلتامیرا ی نازنین را هم دیدم!...
-
ابرانسان
سهشنبه 20 مهر 1395 22:49
بودا: معرفت خود را نه بر آنچه از افواه میشنوی بنیاد کن، نه بر سنتها ... نه بر دلسپردن به حدس و گمان و نظریهپردازی... و نه بر اعتمادی که به [اقوال] زاهدان داری. معرفت خود را خودت کسب کن. بودا، مایکل کریـدرز، انتشارات طرح نو *** 1. نقلقول بالا را درمجموع تأیید میکنم اما همان «درمجموع». بنا کردن معرفت بهنظرم همان...
-
Nostalgia
یکشنبه 11 مهر 1395 11:33
نوستالژی، اول بار، اصطلاحی پزشکی بود. اول بار هم در ١۶۶٨ میلادی و در تزِ دکترای یک پزشکِ سوئیسی به نام دکتر یوهانِس هوفِر ظاهر شد. دکتر هوفِر که دانشجوی دانشگاه بازِل در سوئیس بود و داشت فارغ التحصیل میشد، تزِ دکترایش را دربارۀ دانشجوی دیگری نوشت که اهلِ شهرِ بِرْن بود و آمده بود در دانشگاه بازِل درس بخواند. اما در...
-
طلسمشکن
جمعه 9 مهر 1395 09:45
وقتی به هشتادوهفت رسیده بود، بهخاطر تطابق چشمهایش با تاریکی، اتاق روشنتر شده بود. اشکال دورش بهآرامی شروع به شکل گرفتن کرده بودند. چشمهای عظیم توخالی، از میان تاریکی، با گرسنگی به او خیره شده بودند و سایۀ محو دندانهای دراز ارهمانندی را میدید. حساب از دستش دررفت. چشمهایش را بست و لبش را گاز گرفت و ترس را سرکوب...
-
ماجرای لوئیس سپولودا و جادوی کتابهای لاغر ترکهایاش
سهشنبه 6 مهر 1395 22:49
_من بندۀ آن کتابم که هنگام خواندنش، در ایستگاه آخر با اکراه و سختی قطار را ترک کنم، آن هم از ترس جا ماندن! _ امروز قبل رفتن، هی میگشتم ببینم چه کتابی مناسب خواندن توی مسیر است، هم کمحجم و هم برانگیزاننده. بین نخواندهها چیزی چشمم را نگرفت. نیمخواندهها هم زودتر از رفتوبرگشت من تمام میشدند. آخرش پ یرمردی که...
-
اگه خوب نگام میکردی، بالاخره متوجه میشدی که من بهتر از باقی درختام
دوشنبه 5 مهر 1395 11:27
_گوشَت را به تنهام بچسبان و صدای قلبم را بشنو. تپ، تپ، تپ، تپ! _ همه میدانند تو حرف میزنی؟ _نه، فقط تو میدانی و بس. _ منتظر بمان. تا یک هفتۀ دیگر به اینجا میآییم. تا آنوقت حرف زدن را فراموش نکنی! _ دیگر هرگز از یادم نمیرود! فقط با تو! *** درخت زیبای من (فایل صوتی)، با صدای بهروز رضوی
-
آن تخت بزرگ که مرکز دنیای خانۀ مادربزرگ بود
دوشنبه 29 شهریور 1395 09:08
وسط خواب عجیب و غریبم و در آن موقعیت خوابی خاص، که بیشتر فکر محافظت از کسانی بودم که برگشته بودند به دوران کودکی، خردهریزهای سالهای دور را پیدا کردم. ماجرایی که درگیرش بودیم، طوری ذهنم را مشغول کرده بود که ابتدا بهجا نیاوردمشان. میخواستم ازشان بگذرم. اما آنقدر بودند، گویی طی این سالها در خوابم تکثیر شده بودند،...
-
ماجرای من و دو زندانی
یکشنبه 28 شهریور 1395 09:29
پس از آنهمه کوشش برای ترساندن من، خودش از وحشت مرد. خانۀ ارواح ، ایزابل آلنده، ص257 *** گاه زندگی کردن مثل محکومیت در زندان است.به خودت که نگاه میکنی، ارادهات را درراستای زندگی کردن نمیبینی. انگار همهچیز آنسوتر از میل و انتظار توست. در زندانی اسیر شدهای، زندان تن، دنیا، شرایط، ... هرچه هست، برنامهاش با توافق و...
-
دوقدم اینور/آنور خط
جمعه 26 شهریور 1395 17:19
گاهی اوقات چیزهای غریبی در هوا موج میزند.در اطرافت احساسش میکنی، یا وقتی میچرخی تا بخشی از مسیر آمده را برگردی، به سبکی میخورد تو صورتت. چند متر جلوتر، یا قدری آنسوتر، ته اتاق یا در ورودی اتاق روبهرو که نور بیرون را به تو میتاباند، گاه حرکتهایی در مولکولهای هوا میبینی که انگار دریچههایی قصد گشودهشدن دارند....
-
ماجرای من و قورباغهام
جمعه 26 شهریور 1395 10:48
هرچه سن آدم بالاتر میرود، پرتغالی های زندگی تعدادشان بیشتر میشود. شاید قبلاً برخلاف این فکر میکردم؛ فکر میکردم آدمی با بزرگتر شدن، با مجربتر شدن، کمتر به پرتغالی نیاز پیدا میکند. مثل اینکه من از آن آدمهاییام که قورباغۀ قوروروی قلبم به این زودیها مرا ترک نمیکند، یا جایش را به جغدی داده که شبها با زبان رمزی...
-
در خلوت صندلیهای سبز و راهروهای پرآمدوشد
پنجشنبه 25 شهریور 1395 22:53
این سر، به صفحهای رسیدم که از نگاه معلم به منظرۀ آن سوی پنجرۀ کلاسش میگفت. کلاسی در ساعت آخر روزی پاییزی، در مدرسهای امریکایی که شاگردان دبیرستانی یکبهیک جلو کلاس میایستند و کنفرانس میدهند. دلم خواست روزی پاییزی، پیش از غروب، جایی بنشینم و به سایهدار شدن درختان در آخرین تابشهای خورشید چشم بدوزم. آنقدر که...
-
ماجرای من و آن تابلو
سهشنبه 23 شهریور 1395 21:39
تا پایان دهۀ دوم زندگیم، لحظاتی پیش میآمد که مقابل تابلویی میایستادم یا تصویری کوچکتر در کتاب (یا چیزهایی مشابه اینها) که مرا حسابی مدهوش و مسحور میکرد. اولین چیزی که به ذهنم میرسید این بود که بتوانم وارد آن منظره و فضا شوم. انگار با ورود به آن، میشد دنیای دیگر و زندگی مطلوبتری را تجربه کرد. شاید گاهی اوقات...
-
از «نکنید!» ها
سهشنبه 23 شهریور 1395 20:51
اینکه برقصی _چه در واقعیت، چه در ذهنت_ و خسته شوی، آنقدر موزیک گوش بدهی که روحت سیراب شود، پنجرههای واقعی و مجازی و خیالی را رو به هرچه زیبایی و نور و خوبی بگشایی، همۀ اینها فقط مسکّناند. نهایتش مسکّنهایی قوی، که دست عصبهای درد را کوتاه یا قطع کنند. اما در حقیقت، حتی نمیتوانند بین تو و آنها _همان واقعیتهای...
-
غباری از فیه ما فیه
یکشنبه 21 شهریور 1395 09:58
«زندگی خوب» جایی نیست که قرار باشد به آن برسی, بلکه لنزی است که از میان آن, می بینی و می آفرینی. هروقت به این جملۀ بالایی: 1. رسیدم و با گوشت و خون درکش کردم، 2. عملگرای باانرژی و منطقی و باآرامشی بودم، خوشبختم !
-
همینه که هست
جمعه 19 شهریور 1395 09:20
از جایی در زندگیم فهمیدم باید به خودم خوشامد بگویم، بابت ورود به مرحلۀ «همینه که هست!» ... که در موارد گوناگونی هم کاربرد دارد: _ همینه که هست، تو خوب باش! _ همینه که هست، برای بقیه هم بوده، عجیب نیست. _ همینه که هست، تو نمیتوانی بعضی موارد را در خودت تغییر بدهی. برای کنار آمدن با آنها چارهای بیندیش. _ همینه که...