-
بعضی نورها روشن نمیکنند؛ تاریکتر میکنند
پنجشنبه 18 شهریور 1395 08:59
مثل لامپ دوتایی هال، که فرقی ندارد روز روشن شود یا شب. هروقت باشد، بیشتر مرا یاد تاریکی و کمبود نور میاندازد. بیشتر برای تقویت لامپهای دیگر روشنش میکنم. شاید هم تاریکیها و زوایای مغفولمانده را بهتر نشان میدهند! مثل رویارویی با بعضی واقعیتها. نورهایی که نشان میدهند میزان و عمق واقعی تاریکی چقدر است. ابعاد هرچه...
-
آرامش در حضور دیوانهسازها*
چهارشنبه 17 شهریور 1395 09:57
یکی دیگر از چیزهایی که هنگام دیدن تصاویر طبیعت، بهشدت هیجانزدهام میکند، دیدن قطرههای آب روی عناصر طبیعی یا هرچیز دیگری است. بیشتر از همه، روی تارعنکبوت! شاید در پس آن احساس آرامشی به من منتقل میشود که همیشه برایم خوشایند است، در هر حالتی که باشم. مورد اول، نور خورشید است، بهویژه آفتاب دمصبح که از لابهلای چیزی...
-
باد و برگ از زبان یکدیگر
دوشنبه 15 شهریور 1395 14:09
1. از چند روز پیش، ترس عجیبی سراغم آمد و به صرافتم انداخت که دوبراه به روزانهنویسی روی بیاورم. البته نه همچون گشته، در سالنامهها، و نه طولانینوشتههای هرروزه. قصد دارم فقط کارهای هرروزۀ خودم را بهاختصار بنویسم و اگر اتفاقی افتاد، یادآوری کوچکی برای خودم داشته باشم. همۀ اینها کلاً بهقصد یادآوری هستند. یادآوری،...
-
از مزایای خوب نبودگی
شنبه 13 شهریور 1395 12:32
وقتی جسمت شروع میکند به اخطار دادن، کم کم پوستت میخارد و میبینی آن ماه کامل شده و باید با پنجههای خشک روی آسفالت و علفزار بدوی و از نفس که افتادی، رو به ماه زوزه بکشی، ... آنوقت، دلت باز هوس هزار چیز میکند؛ از شربت و آبمیوه و دلستر گرفته تا فیلم و سریال و دوختودوز. و گرگ خوشبختی هستی که به همۀ اینها ناخنک...
-
«نه هامون ماند و نه دریا»
چهارشنبه 10 شهریور 1395 13:09
1. خداوند عمرو دیاب نازنین را حفظ کند که هرچند وقت، آهنگی از او پیدا میکنم که تکانم میدهد و دوستش دارم. [متن و ترجمۀ آهنگ] معمولاً همان ابتدای یافتن آهنگی که معنایش را نمیدانم، سراغ ترجمهاش نمیروم. درمورد آهنگی حتی سالها طول کشید تا کنجکاویام مرا به سمت ترجمه و دانستن معنایش کشاند. اما طی سالها، آنقدر به...
-
کلمات و تصویرها
یکشنبه 31 مرداد 1395 10:40
بیهوا سطری از ترانه را سرچ کردم، با تصویرها، شاید عکسنوشتهای برایش پیدا کنم. تصویرهایی متنوع و دوستداشتنی آمدند و ... سرگرمی جالبی شد! نه بیتو سکوت، نه بیتو سخن ... [ ارمغان تاریکی قشنگ همیشه دوستداشتنی من]
-
روایتهای متفاوت از دلشکستگی
جمعه 29 مرداد 1395 21:57
«واقعیت اونه که هرچند ازش فرار کنی ، بدون داد و فریاد و کولیبازی فقط تو رو به سمت خودش میکشه .. آروم و بیصدا . هر طرف که بری بهش بر میخوری و خودتو در اون و گوشههایی از اون رو در خودت پیدا میکنی تنها چارهت اینه که باهاش بهطور مسالمتآمیزی کنار بیای؛ سرشاخههاشو بچینی یا برعکس بهش بال و پر بدی ، حشو و زوائدشو...
-
فیلمنگاری و هری پاتریجات، جهت ثبت در جایی
جمعه 29 مرداد 1395 08:18
_ چند روز پیش، خواستم ببینم چه چیز جدیدی آمده، چشمم افتاد به من پیش از تو . حدس زدم از روی همان رمان این-روزها-مشهور ساخته شده باشد. گفتم «چه بهتر!» لازم نیست اصلاً به خواندن آن حجم رمان احتمالاً عامهپسند فکر کنم. فیلم را 1-2ساعته میبینم و خلاص، و احتمالاً فیلم را هم بعد از یکبار دیدن، پاک میکنم. جملۀ آخر هنوز به...
-
ماه و ماهی
دوشنبه 25 مرداد 1395 19:00
«سرچ» میکنم و نمییابمش! *آنچه پیدا میکنم، مثل حروفی است که با جوهر فانی کمرنگی روی کاغذ اصیل مانایی نوشته شده باشد. جوهر بهراحتی در آب حل میشود و میدانی، مطمئنی نقش واقعی نادیدنی ناخواندنی بر بدنۀ کاغذ درج شده، حک شده، و شاید گاهی در پرتو جادویی نوری، بشود چند کلمهای از آن خواند.
-
فرمودۀ منیرو خانم
دوشنبه 25 مرداد 1395 12:21
می گویند نا امنی بخصووص نا امنی درکودکی ، باعث می شود که بعدها ؛ ادم ها دوربر خودشان را از اشغال پر کنند ...کتاب اخر دکتروف هم درباره همین موضوع است اما چه جور می شه ذهن را از اشغال ها پاک کرد -چون پاک کردن خانه از اشغال زیاد سخت نیست .... دلشوره ونگرانی های بیخودمیتواند بیناد زندگی ادم ها را برباد بدهد ب یماری های...
-
عاشق یا مثل عشاق؟!
یکشنبه 24 مرداد 1395 01:42
هرآنچه تو را به یاد من بیاورد، زیباست
-
سهر(اب)(سند)باد
جمعه 22 مرداد 1395 11:24
آدم اینجا تنهاست تنهاست تنهاس... و در این تنهایی «چه عشقی می کند»! سایۀ ناروَنی تا ابدیت جاریست به سراغ من اگر میآیید «نیایید آقا نیایید! مرسی» شده روزی یک تراک از درگلستانۀ عزیزم را گوش میدهم، شاید بیشتر، شاید کلش را. میطلبد این حالهایم. بار برمیدارم (لود میشوم) برای قدمهای بعدی. حال عجیب شیرین خوشایندی دارم...
-
کلمات
پنجشنبه 21 مرداد 1395 21:01
«نمیشد به داستان فکر نکنه. داستان از کجا اومده بود؟ کی نوشته بودش؟ در اون کلمات، با چیزهایی مواجه شده بود که تمام و کمال ازشون تأثیر گرفته بود و همچنین، با این حقیقت روبهرو شد که هیچوقت نمیتونه اونطور بنویسه» *** فیلم عزیزی که دیروز و امروز دیدم. The Word ! فیلم درمورد کتاب و بهویژه، داستان است. بهصورت داستان...
-
از توئیتر
پنجشنبه 21 مرداد 1395 09:41
ایستگاه فضایی بین المللی و دلتنگی های فضانورد " تریسی " برای سیاره مادرى… صحنه ای سحر آمیز از اعجاب جهان آفرینش
-
در حال و هوای «هردم از این باغ بری میرسد»
پنجشنبه 21 مرداد 1395 09:30
چند روز ابتدای هفته، چیزی مثل «روزگار نحسی» بود. الآن یادم نیست، نه، کم کم یادم میآید! از روزهای آخر هفتۀ پیش شروع شد. رد تلفنی که بیپاسخ گذاشتم، در ذهنم گرفتم و به چهارشنبۀ پیش رسیدم. روزی که فهمیدم فلانی با فلانی فلان کار را کرده. تا عصر که زنگ زدم به آن یکی فلانی و سعی کردم حرفی بزنم که تأثیرگذار باشد، روزم کوفتم...
-
از دست خویشتن فریاد
سهشنبه 19 مرداد 1395 14:37
هرگز به تو دستم نرسد، ماه بلندم! اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
-
ماجرای ساعت های طولانی و همزاد نچسب من
یکشنبه 17 مرداد 1395 18:41
دارم به این نتیجه می رسم ماه رمضانی که روزهاش بلند است، بسیار بلند است، با محاسبۀ من بلندترین در نوع خود است*، بهتر است آدم سیستم جغدی پیشه کند. ساعت های صبح که هنوز انرژی هست. ساعت های عصر دلم می خواهد کاری بکنم، ولی انرژی زود به زود از دست می رود و هزارجور حسرت _از کارهای ناکرده گرفته تا ذات خوردن و آشامیدن_ در دل...
-
خواب نوشت؛ زبان ازیادرفته
یکشنبه 17 مرداد 1395 16:22
چندشب پیش، خواب دیدم درحال آموختن و صحبت به زبانی هستم که زمانی برایش می مردم. کمی زودتر از آغاز آموزش رسمی انگلیسی در مدرسه، به پدرم درآویختم که آن زبان دیگر را به من یاد دهد. پدرم، کمی متعجب، از فرصت پیش آمده استفاده کرد و با خریدن کتاب لاغری شروع کرد. بیشتر اما در دفتر شلوغ و درهم ریخته دوخطم آموزش می دیرم. کتاب به...
-
شباهت به بزرگان
پنجشنبه 14 مرداد 1395 13:11
هورااااااا همین الآن، که داشتم گفتگوی ایرج گرگین با عباس کیارستمی جاودانه را گوش میدادم، رسید به جایی که با من همعقیده بود! فرمود که فیلمهای اول مخملباف را بیشتر از کارهای جدیدش دوست دارد و با آنها ارتباط برقرار میکند. البته ایشان دید گستردهای دارند، آمیختهای از نگاه حرفهای و شخصی (برآمده از تجربههای بزرگ و...
-
کمی مطمئن تر درمورد رؤیاهای خلاقانه صحبت می کنم
پنجشنبه 14 مرداد 1395 13:02
_ فکر میکنم چند سال آینده، از نظر تکنولوژیکی و نرمافزاری، در موقعیتی باشم که بتوانم این رؤیایم را محقق کنم: اینکه «کلّ» فیلم را برای خودم نگه ندارم! بعضی فیلمها هستند که همۀ بخشهایشان را دوست ندارم. یا درکل، چندان قوی و تأثیرگذار نیستند برای من، یا از آنها بیشتر بخشهایی بریده بریده را دوست دارم چون برایم روایت...
-
عاشق این جمله هاشم! عاشق کل گفتگو اصلاً!
دوشنبه 11 مرداد 1395 10:00
با شعر میانۀ خوبی ندارم، نه از آن جهت که شمشیر برایش بسته باشم. به این دلیل که خیلی خیلی کم پیش می آید سراغش بروم. درحقیقت، به آن جفا می کنم. این را نوشتم که یادم باشد نقل قول های پایین را به علت شیفتگی ام به شعر نیاورده ام. به دلیل گویندۀ آن و سبک زندگی اش و نگاهش و .. آن چند جمله ای که پررنگ می شوند، برای خودم حفظ...
-
جرقه
یکشنبه 10 مرداد 1395 13:30
باید گفت امید و همزیستی ناشی از آن به تغییر میل درونی معشوق باور ندارد. امیدی که در قلب انسان ساکن است، باور دارد که این میل از پیش وجود داشته است. معشوق آنچه را وانمود می کند که واقعاً نمی خواهد، واقعاً می خواهد. یا آنچه را وانمود می کند نمی خواهد، می خواهد که جهان بداندیش ِ گمراه کنندۀ پیرامونش آن را بخواهد. خلاصه...
-
«پشت تبریزیها/ غفلت پاکی بود/ که صدایم میزد»، ماجرای من و شعر
شنبه 9 مرداد 1395 22:40
دورها آوایی است که مرا می خواند *** شعرهای سهراب در دورۀ مهمی از زندگی م به من رسیدند، دورۀ دوری من از شعر. درواقع آخرین روزهای دوری ام از شعر. تا آن زمان از شعر چندان خوشم نمی آمد، می شود بگویم اصلاً! با آن وزن و قافیه و شکل نوشته شدن و خوانده شدنش که به نظرم محدودیت داشت. حتماً باید تعداد خاصی از کلمه ها در کنار هم...
-
بار دیگر هری پاتر، از زاویه ای دیگر، و عاقبت کارهای هنری
جمعه 8 مرداد 1395 23:46
_ طی پروژۀ ناگهانی-به سرم- زدۀ تهیۀ چیزی شبیه اسکرپ بوک (این یکی دقیقاً دفتر یادگاری ها از این و آن و خودم شده تا حالا) همین دقایق پیش، تصمیم گرفتم یکی از تقویم های چند سال قبل را پاکسازی کنم (به این صورت که: مطالب و نکات نالازمش را بکَنم و دور بریزم و چیزهای هنوز- جالبش را جای دیگری یا ذکر تاریخ یادداشت و درج کنم و...
-
یاد بعضی نفرات ...
چهارشنبه 6 مرداد 1395 10:34
پرکلاغی [چیزی نوشته] ، وقتی خواندمش، یا مرحوم گلشیری افتادم. هوشنگ گلشیری در ساده ترین حالت، دین بزرگی گردن من دارد. اگر همه چیز را نادیده بگیرم، نمی توانم این جملۀ تکان دهنده اش را فراموش کنم و آن لحظه ای که خواندمش و چیزی که بر من گذشت. آن احساس در آن لحظه، دقیقاً مثل سلول های مرده از ذهنم جدا شده، دست کم بیشترش،...
-
آتش در دل، خار در چشم
دوشنبه 4 مرداد 1395 10:50
_ جسته و گریخته، چشمم به یادداشت های قبلی م درمورد مجموعۀ آتش، بدون دود می افتد و دلم می خواهد بعضی جلدهایش را داشته باشم. 1 را که حتماً! چون به نظرم زیباتر از دیگر بخش های داستان نوشته شده. شاید هم مجلد 1 از مجموعۀ جدید را، که سه جلد را با هم دربر گرفته. __ دیروز رفته بودم یکی از کتابفروشی های محبوبم _من همیشه جلوی...
-
دیوی (اون عروسکه تو مجموعۀ کلاه قرمزی)
یکشنبه 3 مرداد 1395 13:28
گویا اینجا بیشتر چیزها از «اینجا» باز نمی شوند از «اون»جا باز می شوند
-
در سایۀ آفتاب
چهارشنبه 30 تیر 1395 23:48
-
از «دوستشان دارم» ها
سهشنبه 29 تیر 1395 17:18
یه کلیپ کوچک هست از پشت صحنۀ ضبط موزیک ویدئویی* که داریوش عزیز با فرامرز اصلانی می خواند. آنجاکه داریوش روی پله ها نشسته و قرار است بخواند اینور و اونور دیوار درد ما هنوز همونه از آهنگ جا می ماند و دیر شروع می کند و بعد هم می خندد و ... وای که من هروقت این تکه ویدئو را می بینم دست خودم نیست و کلی دل و قلوه برایش ریز...
-
نگاهی به «گذشته»
دوشنبه 28 تیر 1395 23:20
فیلم بین حرفه ای نیستم و ادعایی ندارم. بیشتر چیزهایی که دوست داشته باشم یا از پیش بدانم با دل و ذهنم ارتباط برقرار می کند، می بینم. احتمال دارد مواردی را که اینطور بوده اند، سوای ارزشمند بودن/ نبودن شان بیش از یک بار ببینم. امروز اتفاقی بخشی از گذشته ی اصغر فرهادی را دیدم. یادم آمد چقدر این فیلم را دوست دارم. فکر کنم...