-
بدهی ایتالیایی
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 13:49
« .. در انتها، وقتی زندگی لایه لایه کاملا مرصع به تجربه شده است، همه چیز را می دانی، رمز و راز و قدرت و عظمت، اینکه چرا به دنیا آمده ای،اینکه چرا می میری، و چگونه همه چیز می توانست متفاوت باشد. تو خردمندی.اما بزرگترین حکمت در آن لحظه دانستن است که حکمت تو دیگر به درد نمی خورد. همه چیز را زمانی می فهمی که دیگر چیزی...
-
«ک» دوست داشتنی
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 00:58
نمی دونم خاصیت کتاب های کارلوس فوئنتس اینطوره که در طیف خوانندگانش احساسات متفاوتی ایجاد می کنه؟ یا هنوز زوده بعد از فقط خوندن دو کتاب ازش، به این نتیجه برسم؟ هم آئورا و هم زندانی لاس لوماس یا تحسین کننده داشتن یا کسی که نپسندیده. حدوسط ندیدم. البته جامعۀ آماری م هم بسیار محدود بود! _ به خودم: این دیگه چجور نتیجه...
-
کتاب کتاب کتاب
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 14:25
_ موجود خوبی بوده م و سه کتابی که ماه پیش خریدم، خواندم. البته کتاب های خیلی باریک و کم جانی بودند ولی ماجراهایشان خواندنی بود. آئورا، کارلوس فوئنتس، ترجمۀ عبدالله کوثری، نشر نی. ما دایناسور بودیم، شهلا زرلکی، نشر چشمه. قلمرو این عالم، الخو کارپنتیه، ترجمۀ کاوه میرعباسی، (انتشاراتش الآن یادم نیست). شاید بعداً درمورد...
-
از تو چه پنهون ...
دوشنبه 30 فروردین 1395 17:17
دیشب فرامرز آصف ، بعد یه دوره که در محاق قرار گرفته بود، دوباره وارد دنیای موسیقایی من شد. آهنگ هاش برای من به دو دسته تقسیم می شن: اونایی که خیلی دوستشون دارم و اونایی که اصلاً گوش نمی دم! بیشتر از همه « رعنا » موردعلاقه مه و بعدش « از تو چه پنهون » البته نسخۀ قدیمش که تو همون آلبوم «رعنا»ست. هروقت گوش می دم منو به...
-
کارینیوی شکلاتی
یکشنبه 22 فروردین 1395 13:21
عقبم! از جهاتی نه خیلی، ولی از جهتی تقریباً داره می شه خیلی. وقتی مریض بشی، قاتی کنی، ضعیف بشی و علائم مریضی گسترش پیدا کنه و بیشتر قاتی کنی، نتیجه ش این حالی می شه که الآن دارم. امروز صبح عین برخاسته از گورها پا شدم و شروع کردم. طبق قانون کائنات، وقتی خیلی جدی قراره کاری بکنی و گذشته از تمام آرزوهای بزرگ و کوچکی که...
-
مورد عجیب پرژن بلاگ
پنجشنبه 19 فروردین 1395 17:41
از عجایب خلقت من این است که بارها شده قدرکی از این نسکافه آماده ها یا خواهر و برادرانش را بخورم و به جای بیدار نشستن، چندین ساعت به خواب عمیق بروم. البته قصد بیداری نداشته ام. ولی جالب است که خوابم را نمی گیرد. شاید مقدارش کم است. _ نمی دانم چرا از هیچ طریقی نمی توانم وارد پرژن بلاگ شوم! این بار هم به مدد فیل افکن...
-
مشکی رنگ دوستیه :)
پنجشنبه 19 فروردین 1395 13:22
_ روز کسالت و تنبلی نیست، گرچه ظاهرش این ریختی است. بی حالم و «دلم می خواهد» از جایم جُم نخورم. گاهی که لازم است تکانی به خودم بدهم، پاکشان اینور آنور می روم. پایش بیفتد می توانم، اما «نمی خواهم». بدنم می طلبد گوشه ای کز کند و راحت باشد. راحتِ بی دلیل، بدون خستگی پیشین. _ می خواهم قدری روز کتابخوانی توی رختخواب داشته...
-
گربه ها و روباه ها
پنجشنبه 19 فروردین 1395 10:14
چهارشنبۀ خوب! چهارشنبۀ متفاوت و پرانرژی! وقت گذرانی دوستانه به سبک Iها، آی های عزیز! کتاب و درددل و ورق زدن گوشه ای از خاطرات و تبادل نظر، چایی و دمنوش و کشف جای مناسب برای لازانیا! لازانیاااا! ( احساس گارفیلد رو درک می کنم :)) ) _ با تشکر از حضور خوب پرکلاغی <3
-
شاید دانه هایی از انار پرسفون خورده باشم!
سهشنبه 17 فروردین 1395 18:18
ایستگاه متروی تجریش 4-5 ردیف پله برقی دارد که هربار با خودم حساب کردم هر یک دست کم به ارتفاع ساختمان های سه طبقه باید باشند. با این حساب، هر بار به عمق ساختمانی 15 طبقه _و شاید هم بیشتر_ باید در زمین پایین رفت. گاهی فکر می کنم آن پایین فقط جای جناب هادس و سگ سه سرشان خالی است و ... برای همین هر بار که بشود، سعی می کنم...
-
آیرتون
یکشنبه 15 فروردین 1395 19:23
این موزیک که با نام میشل استروگف مشهور شده _نمی دانم موزیک متن فیلم است یا مینی سریال،.._ گاهی روی هرچه عشقشان بکشد پخش می کنندش. مرا به سال های دور می برد. که ظاهراً کودک بودم اما خیلی زود بزرگ شده بودم و در مورادی احساس پیری می کردم. احساس نوستالژی و دلتنگی برای افراد آن روزگارم ندارم. هروقت این موسیقی را می شنوم...
-
اولین ِ 95
یکشنبه 8 فروردین 1395 11:12
بارون میاد نم نم مهمونای عزیزتر از خیلی دیگه از مهمونا، بعد 48 ساعت با ما بودن، رفتن و من تنهام. برادرزادۀ ارشد دیروز اومده. با خونواده پیش مامانمن و همه ش دوست داره من برم پیشش. می دونم، التماس دعا داره بازی کنیم. پای تلفن به مامانم _که میگه «حالا که مهمون نداری پاشو بیا اینجا»_ می گم «می خوام برم کتابخونه اول». این...
-
ماجرای شکار نهنگ
سهشنبه 18 اسفند 1394 10:30
بیش از یک ماه می گذرد از آن روزی شبی که زمزمۀ گلاکن محبوبم را پیدا کردم و کتاب دیگری از لوئیس سپولود ای عزیزم. همان اول هم متوجه شدم ترجمه اش چنگی به دل نمی زند، اما دلم می خواست قدمی بیشتر در دورن دنیای نویسنده پیش بروم. الآن هم از خریدن و خواندنش ناراضی نیستم. فقط مصمم ام آن را نگه ندارم. اولین گزینه هم اهدای آن به...
-
آدم های زندگی م
جمعه 14 اسفند 1394 11:41
_ وقتی در زندگی م آدم هایی رو پیدا می کنم که دوستشون دارم، یک دفعه احساس می کنم قلبم به روی خیلی های دیگه، و حتی خیلی چیزها، اتفاق ها، انرژی ها باز شده و «توانایی شو دارم» دوستشون بدارم و باهاشون تعامل داشته باشم. __ فریال جان دیشب یکی از فانتزی های منو به روی صحنۀ واقعی برد! همیشه دوست داشتم/ دارم مث کولی ها، یا کلاً...
-
سقلمه های لاک پشت درون
چهارشنبه 12 اسفند 1394 01:36
بععضیا همچین یه جوووری توی فضاهای مجازی عکس و اخبار و اطلاعات موردعلاقه شونو دنبال می کنن و در عین حال می خورن و میخوابن و به امور روزمره شون می رسن که گاهی خیال می کنم نکنه به جای 24 ساعت دارن 48 ساعت زندگی می کنن روزانه! خب حسودیم میشه دیگه! _ این پروژه هه از من جغدی نصفه-نیمه ساخته!
-
دختر نارنج و ترنج
سهشنبه 11 اسفند 1394 11:07
_ لیست امید و اسکار بردن لئو دی کاپریو و ... __ مدتیه دارم فکر می کنم، به اون یادداشتم که تو یکی از روزای سال 80 فکر کنم نوشته بودم. شاید هنوز بهار بود. یکی از روزایی که نرفتم دانشگاه و برای دل خودم تو خونه درس خوندم و فکر کردم و نوشتم. با اون همه امید و موفقیت که داشتم، نگران مسئلۀ بزرگی بودم؛ نگران ثباتی که هنوز...
-
استیججات
پنجشنبه 29 بهمن 1394 20:04
استیون فرای با اون همه عظمتش، توئیترش رو بست. گویا با اسم طراح لباسش، در مراسم بفتای اخیر و در حضور خود طرف، شوخی کرده، تعدادی از طرفداراش ریختن تو حساب توئیترش و کلی انتقاد به سبک بعضیا، همونطور که دیدیم و شنیدیم. فرای عکسی از خودش و طراح لباسش گذاشته و گفته «آقا، به پیر، به پیغمبر ما رفیقیم و رو همین حساب باش شوخی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 08:05
اینکه میری داروخونه/ عطاری، و وقتی بیرون میای، تو این دستت محلول تقویت رشد مو هست و تو اون دستت مورد برعکسش. _ یه قرص هوشمند اختراع می کردن که می خوردی و هر عضوی که لازم بود، تأثیر مناسب رو از مواد اون دریافت می کرد. _ بالاخره همۀ این تلاش ها نتیجه میده و در آینده، نسلی پدید خواهد اومد که طبق خواست های امروز ما از...
-
شهرزادنومه
سهشنبه 27 بهمن 1394 13:18
_ چی میگه این شهرزاد؟ به بتول خانوم میگه «خوندی؟» تقریباً همۀ آدمای اون دوره اگر هم داستانی خرافه ای افسانه ای چیزی بلد بودن «شنیده» بودن، حتی باسوادهاشون! دست کم می گفت «شنیدی؟» انگار رسالت داره همه رو کتابخون کنه! خب یه باره یه کتاب هم توی کافه نادری یا کلوپ بزرگ آقا جا بذار که فرهنگ جا گذاشتن کتاب هم باب بشه! مرسی،...
-
انقدر پطرس نباشین، همیشه لازم نیست انگشت بکنین توی سوراخ سد!
دوشنبه 19 بهمن 1394 11:42
اگر بخوام با واژه و اصطلاح و مثل اون با قضیه برخورد کنم، از واژۀ «عذاب» استفاده می کنم. اگر بخوام احساس واقعی م رو با این کلمه بگم، باید بگم بزرگترین «عذاب» ی که همیشه تو زندگی م کشیدم و می کشم، اینه که «نمی تونم» اون طور که درسته و تشخیص میدم و ازم برمیاد، در زندگی و شخصیت و رفتار اونایی که برام مهمن، تأثیر بذارم....
-
آن که بی پروا تا خورشید پرواز می کند ...
سهشنبه 13 بهمن 1394 11:27
یکی از آهنگ های خاص محبوبم را چند ماه پیش پیدا نمی کردم. یعنی زیاد نگشتم، دم دست هم نبود، دوباره دانلودش کردم. نمی دانم چطور شد اتفاقی روی دسکتاپ قرار گرفت. همینطوری جایش را عوض نکردم. گذاشتم هر روز، گاهی روزی بیش از یکبار، زل بزند بهم. هیچ وقت دستم نرفت پاکش کنم. شاید بهتر از من می داند وقت هایی مثل الآنِ امروز، هی...
-
با الهام از هری پاتر
دوشنبه 12 بهمن 1394 20:17
اگه از یکی آنچچچنااان بدت میاد که دوست داری با دستای خودت بکشیش، و تازه بعد از اون، باز هم موقعیتی باشه که به ریشش بخندی، یکی از راه هاش اینه: با تبر گردنشو بزنی، ولی بذاری به پوستی بند باشه. خاصیتش اینه که وقتی رفت اون دنیا، انجمن اشباح بی سر اونو به عضویت نمی پذیرن. چون سرش «کاملاً» از بدنش جدا نشده!
-
من امشب تا سحر .../ بگذاااار تااا بگووویمت ...
شنبه 10 بهمن 1394 14:32
بعضی وقت ها عجییییب دلم هوای شعرهای فریدون مشیری می کند. دست کم بعضی از آن ها را که قبل ها خوانده ام، و کلماتی ازشان در من باقی ست. چه خوب بود که «بود». چه خوب که مشیری داشتیم و شعرهایش را، و می شود هنوز ازشان لذت برد. *آلبوم اشتیاق ، با صدای علیرضا قربانی
-
کیف خیالی آقای بینگ بانگ
جمعه 9 بهمن 1394 20:34
Inside out عزیزم خیلی خوب بود! اینکه بیچاره شادی همیشه پوستش کنده میشه، تأثیرهای متضاد غم توی زندگی (از دپرس کردن تا ختم به خیر کردنش)، بددهنی خشم و بی کنترل بودنش، همراهی غم و شادی ، نیروهای مغز باباهه و مامانه، عکس اون خلبان برزیلی که همیشه واسه اطمینان یه جای مغز می مونه (خدا می دونه متقابلاً تو مغز آقایون چه...
-
You'll never see me cry
پنجشنبه 8 بهمن 1394 08:33
فکر کنم دو سال پیش بود که Frozen برای موزیکش با Despicable me2 توی اسکار رقابت داشت. من، مث همیشه، عاشق و طرفدار متعصب مینیون های عزیزم بودم و هیچ چیزی رو نمیتونستم بهشون برتری بدم. برای همین، وقتی Frozen برد ناراحت شدم و به آهنگش گوش ندادم و وقتی شنیدم، ترجیع بندش رو مسخره هم کردم! نمی دونستم تو یه سال اخیر تبدیل...
-
باز خوبه من ماشین ندارم، قالیچه مو لوله می کنم می زنم زیربغلم!
یکشنبه 4 بهمن 1394 21:14
[یه آقای بحرینی به اسم خالد رحیم، چندین لامبورگینی داره] . ازجمله، لامبورگینی شاه ایران رو (که سال 1971 از ایتالیا خرید) بعد انقلاب خریداری کرده. [گویا بعدش در حراجی، به نیکولاس کیج رسیده!] _ اون وقت من داشتم فکر می کردم یه زمانی شروع کرده بودم به جمع کردن پاک کن، بعدش هم قوطی های جورواجور نوک مداد اتود، مداد با بدنۀ...
-
دختر بخت
جمعه 2 بهمن 1394 23:24
1. گاهی اتفاق هایی می افتد که نمی دانی مرغ آمین، در لحظۀ مقتضی، از بغل گوشَت رد شده یا کائنات به بخشی از مجموعه اش تکانکی داده یا ... چیزی را مقابل چشمانت می بینی که چند روز پیش، بی هیچ امید و نشانه ای در دنیای واقعی، به آن فکر می کردی. یکی از سال های مرحلۀ گذار، من و دوستم مجذوب داستان [ انیمیشنی ] شده بودیم که از...
-
یه آسمون که ...
جمعه 2 بهمن 1394 12:18
یه دلیل هیجان انگیز برای دیدن برنامۀ stage دارم؛ منتظرم ببینم بابک سعیدی این دفعه کدوم آهنگ ناصر عبداللهی رو به کدوم شرکت کننده می ده و اون هم چجوری اجراش می کنه!
-
طرد کردن .. طرد کردن ...
پنجشنبه 1 بهمن 1394 18:08
1. [لبۀ پرتگاه] را همینطوری و بدون برنامۀ قبلی شروع کردم به خواندن. موضوع داستانش طغیان های نوجوانی بود که به کانون اصلاح ختم می شود. بیشتر فضای داستان در همان کانون می گذشت و فقط به گذشته و سرنوشت شخصیت اصلی پرداخته شده بود. با توجه به حجم کم کتاب، ایراد چندانی نداشت. ته داستان هم، به شکل بازی، باز بود؛ نویسنده...
-
هوا قاطی کرده، من هم
چهارشنبه 30 دی 1394 15:07
_ با خوابالودگی دوست نداشتنی اومدم به برنامۀ دانلودم سر بزنم، دیدم اون فیلمی* که نوشته بود 12 ساعت دیگه آماده میشه، 9 دقیقه ازش مونده! آه ماشین زمان جادویی من! نه خیر، جادو باز هم در سرعت نت نهفته بود. 330! با خستگی نشستم پشت مانیتور و 2تا برگه هم آوردم که بیکار نباشم. سرعت کار من هم بالا رفته بود! فیلم که تموم شد...
-
روزی، روزگاری؛ کافه ای
دوشنبه 28 دی 1394 18:43
فرندز مون هم تموم شد! خوب بود، خیلی خیلی خوب بود. با همۀ نقدهایی که به بعضی ویژگی های شخصیت ها دارم، واقعاً دوستشون دارم. چیزی که باعث میشه سال ها با هم دوست بمونن و قصد داشته باشن دوستی شون ادامه داشته باشه، دید تاحدی شوپنهاور * گونه به آدم هاست. برای همین مانیکا حاضره مسئولیت ها رو قبول کنه و از ریچل بی دست و پا...