-
The 33
دوشنبه 28 دی 1394 11:52
چندسال پیش چند معدنچی شیلیایی 33 روز در معدنی به دام افتاده بودند و خاطرم هست که عملیات امداد و نجات آن ها به صورت زنده پخش می شد. با خودم می گفتم احتمالاً روزی ایزابل آلنده داستانی درمورد آن ها بنویسد. حالا، بعد از چند سال، فیلمی درمورد این حادثه ساخته شده، با بازی آنتونیو باندراس. و چیزی ته ذهنم هنوز منتظر داستانی...
-
آن آهوی نقره ای
شنبه 26 دی 1394 17:27
اینو هم برای خداحافظی در این بعد زمانی و مکانی با آلن ریکمن عزیزمون بگم که: یکی از آرزوهام (به قول این روزگار: «یکی از فانتزیام...») این بود که یه روزی کتاب یادگاران مرگ رو ببرم بدم یه سری هری پاتریا برام امضا کنن؛ از Trio گرفته تا رولینگ و رابی کالترن و مایکل گمبون و ... مهم ترینشون هم آلن ریکمن . وقتی داره کتابمو...
-
بال های داوینچی
شنبه 26 دی 1394 17:14
_ از اوووون همه اپیسود، فقط یکی، یکی مونده تا فرندز تموم بشه. مث آدمی م که لبۀ جایی وایستاده، تموم مسافتی که پشت سرش طی کرده، با همۀ پستی بلندی هاش و جزئیاتی که یادش مونده یا از قلم انداخته، رو تو چشم اندازش داره و هر لحظه باید بپره. بپره و با یک- دو چرخ وارد قلمرو دیگری بشه. _ فکر می کنم اگه منم جزء اونایی بودم که...
-
سندباد
شنبه 26 دی 1394 16:56
امروز فهمیدم: محمدعلی سپانلو، همسرش پرتو نوری علا، فرزندانش سندباد و شهرزاد
-
Platform 9 3/4
جمعه 25 دی 1394 12:34
-
ُبه علت سرطان
پنجشنبه 24 دی 1394 17:18
اه اه! چه دنیای فلانی! گاهی وقتا واقعاً آزارنده میشه. شاید بشه به جرئت گفت محبوب ترین بازیگر دنیای جادویی هری پاتر بود، با اون صدای باصلابت و مخملی، نقش دوگانه ای که به بهترین شکل ایفا کرد ... وقتی خبر مردنش رو خوندم، انگار همون شخصیت دوباره جلو چشمم مرد. حیفش! در آرامش باشه. دامبلدور رو به اسنیپ کرد، چشمانش پر از اشک...
-
همبرگر شیطانی و ببر جاسوس
سهشنبه 22 دی 1394 19:59
_ همسر ببر داره جالب تر میشه. فصل قصاب رو خیلی دوست داشتم. تقریباً طوری بود که آدم بتونه تصور کنه ایزابل آلنده خیلی بپسنده!منتها، الآن دیگه به جزئت می تونم بگم نثر ترجمۀ کتاب مبتلا به سرطان در بخش زبان مقصده! فارسی ش اصلاً خوب نیست. __ از خونۀ یکی از همسایه ها بویی میاد شبیه همبرگر پر از ادویه. بیش از یه ساعته احساس...
-
از پیاده روی ها
دوشنبه 21 دی 1394 09:44
_ دیروز قرار بود کتابای کتابخونه رو تمدید کنم. این روزا، انقدر تند تند کارای شخصی مو انجام می دم که وقتی تعهد جدیدی پیش اومد، زیاد حسرت نخورم (خوبی قضیه اینه که وقتم مفیدتر می گذره، به گمونم، انشالله!). نتیجه این شد که شب، سر ساعت تعطیلی کتابخونه، یادم اومد تماس نگرفتم! انواع شکنجه های قرون وسطایی رو هم برای خودم...
-
صداها، ساعت ها
دوشنبه 21 دی 1394 09:30
1. پریشب فیلم ساعت ها رو دیدم. نزدیک صبح، خواب دیدم تو حیاطی ایستادم که چندان بزرگ نیست (شبیه یکی از خونه هایی که دوران بچگی چندبار بهش رفته بودم) و ساختمونش با چند پله، بالاتر از سطح حیاطه. در حیاط هم به دالانی متصله که چند شاخه گیاه رونده به دیوار و سقفش آویزونه. یکی، که نمی دیدمش، بهم می گفت: الآن از صداهای توی سرت...
-
لابد همونان که هنوز باور نکردن دخترا هم حق دارن به خلبانی و دریانوردی فکر کنن!
دوشنبه 21 دی 1394 09:04
هفتۀ پیش، در دکمه فروشی: من (درحال جستجو در قوطی دکمه هایی که از دور ازشون خوشم اومده بود): از اینا بیشتر ندارین؟ تعدادش کمه! فروشنده: نه، همیناس. برای چه کاری می خواین؟ _ واسه مانتو. _ اینا که مناسب نیست! من: (باتعجب) چرا؟ پس واسه چی خوبن؟ _ اینا پسرونه س. عکس لنگر داره روش. من (با قیافه ای شبیه مینیون دلخور): خب...
-
Last knights
جمعه 18 دی 1394 20:42
از آن فیلم هایی که دوست داشتم ببینم، ولی یکبار دیدنش کافی بود. حاکمی که زیر بار زور نمی رود و سرنوشت فرمانروایی ش به غارت و تصاحب ختم می شود. داستانی که فرزند خلف آن قیام و انتقام گرفتن است. اما این فیلم تا نیمه جور دیگری پیش می رود، خوب ولی کند و کم کشش. این میان، شخصیت هایی وجود دارند مثل قهرمان رانده شده، صاحب...
-
خانه ای برای ببر سرگردان
جمعه 18 دی 1394 15:14
اهالی دهکده گفته های ولادیشای بینوا را باور نکردند، حتی وقتی دیدند دوان دوان از تپه پایین می آید، رنگ صورتش مثل روح پریده و دست هایش را در هوا تکان می دهد و گوساله ای در کار نیست. اهالی باورش نکردند، وقتی توی میدان دهکده از حال رفت، نفس بریده و هراسان و بالکنت به آن ها گفت که شیطان به گالینا آمده است و زود کشیش را خبر...
-
یو آر مای زینگ
دوشنبه 14 دی 1394 09:09
1 . آسمان زرد کم عمق به طرز زیبایی عجیب بود. خیلی خوب بود. اولش فکر کردم قرار است فیلم ترسناک ببینم. وهم و هراس خاصی تو فضاش بود و تا آخرش با من ماند . فیلم راوی داشت و زمانش خطی نبود، تکه هایی از گذشته و آینده را، مرد داستان تعریف می کرد بر بستر حال. البته مشخص است که آنچه به آن آینده می گویم اتفاق افتاده و حتی هنگام...
-
انگار سال هاست مدادی پشت گوشم دارم
شنبه 12 دی 1394 21:16
دلم برای مداد نجار عزیزم تنگ شده. البته قرار نیست به این زودی ها دوباره بخوانمش، ولی احساس می کنم از لابه لای کلمات و روایت هاش جاذبه ای بیرون می زند و در فضای اطرافم پخش می شود. همن هفتۀ پیش، اتفاقی متوجه شدم فیلمش هم ساخته شده (2003). ظاهراً دکتر و ماریسا و اربال مقبولی هم دارد. متأسفانه فقط نسخۀ دوبله شدۀ کم کیفیتی...
-
هوای بیرون شبیه مسیر قطار دکتر و اربال شده!
چهارشنبه 9 دی 1394 10:49
اِربال نمی دانست چرا نقاش دوست داشت هنگام غروب خورشید مهمان مغز او باشد. با لطافت اما محکم پاهای خود را دور گوش های اِربال گره می کرد و مثل مداد نجار روی گوش های او می نشست. ص80 *** مداد نجار* را دوست داشتم. دوست دارم. دلم می خواهد بعد مدتی، در موقعیتی که دلم آن را بطلبد، بار دیگر بخوانمش. من هم دلم می خواهد ماریسا را...
-
خوبه که همدیگه رو دارن
دوشنبه 7 دی 1394 10:19
فصل آخر Revenge به خوبی دارد پیش می رود، امیدوارم به همین منوال هم تمام شود. سریال درجۀ یک و فوق العاده ای نیست، اما برای دیدن می پسندمش. می شود از خالی بندی ها و سؤال هایی که گاه برایت پیش می آید «ئه، این چرا اینطوری شد؟ یا چرا بهش گیر ندادن؟ و ...» چشم پوشی کرد و از جریان داستان لذت برد. _ از ویکتوریا همچنان بدم می...
-
برف و کاج
چهارشنبه 2 دی 1394 12:19
برف روی کاج ها آرام و کم هیجان و آرام-جذب-شونده بود؛ مثل چیزی که جرعه جرعه بنوشی و همان طور به تدریج در تو جذب شود. تقریباً همه چیز سرجای خود و بجا بودند. نه که چیز آنچنانی ای داشته باشد، ولی هرچه داشت مناسب و متناسب بود و کل مجموعه، به جای گشودن صفحه ای بزرگ و شلوغ درمقابلت، کتابی چندصفحه ای جلو رویت می گذارد که با...
-
تمدن های وهمی
یکشنبه 29 آذر 1394 10:54
مردِ تمدنِ موهنجودارو کشف کرده بود که نیویورک آیندۀ جهان است. درحقیقت، آیندۀ جهان از سلسله ای شهرها تشکیل می شد که شباهت قابل توجهی به تمدن نیویورک داشتند. چون به دلیل اختراع ماشین، که کم کم تمام تمدن های نوسنگی را تسخیر کرده بود، همۀ مردم کوله بار خود را روی دوش می گذاشتند و از جایی به جایی می رفتند و جهان مجبور بود...
-
یکی از گربه های سخنگو
شنبه 28 آذر 1394 19:35
هربار پشت گوشم را می خارانم، یاد آلفونس می افتم که وقتی می نشست لبۀ چاه و پشت گوشش را می خاراند، آن دو خواهر می فهمیدند فردا قرار است باران بیاید. *فکر می کنم شخصیت اصلی یکی از داستان های ایتالو کالوینو بود. داستانی که اسمش یادم نیست، از مجموعۀ داستان پروپیمانی که اسم آن هم یادم رفته، و از دوست داشتنی ترین کتاب های آن...
-
کولاک کتاب ها و یک تکه شکلات
سهشنبه 24 آذر 1394 07:10
همچین به رگ غیرتم بر می خورد اگر چلنج 2015 گودریدز را با سرافکندگی ترک کنم. یادم نیست وقتی 30 کتاب را برای این سال انتخاب کردم، به چه فکر می کردم! اینکه با هر دست دو کتاب را نگه داشته ام و هشت چشم دارم و چهار مغز با پردازش جداگانه...؟ شاکی نیستم، بیشتر هیجان زده ام. چون چند قدم محتاطانه با پیروزی فاصله دارم. چند سال...
-
مسئله این است که گرما به بالا میل دارد و من پاهایم روی زمین است
سهشنبه 24 آذر 1394 06:41
کمر من خط استواست. یک نیم کره تابستان و یک نیم کره زمستان. ممکن است هوای دو نیم کره معتدل باشد یا باتعصب بر خصوصیت خودشان تکیه کنند. شاید گاهی دمایشان به هم نزدیک هم بشود اما جای فصل ها عوض نمی شود. شمال همیشه یک طور است و جنوب همیشه همان طور. روزی بیاید که به گرما فرمان بدهیم کدام سمت برود.
-
جادو جان می گیرد
چهارشنبه 18 آذر 1394 10:30
«هنگام ورود او، جری و کارل روی نرده های راهرو لیز می خوردند و نعره می زدند. آن ها متوجه آمدن مهمان نشدند و به لیز خوردن و نعره زدنشان ادامه دادند. خانم دیویس هم به این نتیجه رسید که آن ها از این کارها منظور بدی دارند. خروس دست آموز فیت از راهرو رد شد و جلو در سالن مکث کرد. ولی چون از قیافۀ خانم دیویس خوشش نیامد، وارد...
-
ها؟
دوشنبه 16 آذر 1394 20:07
ای کسانی که وبلاگ خود را حذف کرده اید، خبری، اطلاعی ... از خودتان بدهید. ثواب دارد. شاید جایزه هم داشته باشد!
-
مادر
یکشنبه 15 آذر 1394 07:56
پوران فرخزاد : اندوه بسیار دارم ولی خلأ ندارم. خانمی تاجیک : زمین خیلی مهربان است، به او یک محبت می کنی و او هزار محبت به تو پاسخ می دهد.
-
مجموعه ای که در سراشیبی افتاده؛ هم رو به پایان است، هم گیرایی نخست را ندارد
شنبه 14 آذر 1394 12:48
تابستان که آن شرلی در خانۀ رؤیاها را می خواندم، مدام به ذهنم می رسید که جادوی مونتگومری کمرنگ شده. شاید با خروج آن از گرین گیبلز ،.. ولی نه. ویندی پاپلرز خیلی خوب بود، با اینکه آن در گرین گیبلز نبود. بیشتر به نظر می آمد مونتگومری نتوانسته بعد از ازدواج آن ، داستان را با قدرت قبل پیش ببرد. انگار حباب هایی در فضای اطراف...
-
خیال ها
پنجشنبه 12 آذر 1394 20:36
در فضای نامتناهی میان ستارگان بگرد من آنجا در انتظار تواَم. پی ام آر *** خیالباف نوشتۀ پم مونیوس رایان، ترجمۀ ریحانه عبدی نشر ماهک [داستان کودکی و نوجوانی نِفتالی (پابلو نرودا)] است که با زبان آمیخته به شعر و احساسات دوست داشتنی، با غلظت بالای تخیل، روایت می شود. این کتاب جوایزی برده و از گروه فلسفه شورای کتاب کودک...
-
شب های هزارو ...
دوشنبه 9 آذر 1394 17:42
ای جان دلم شهرزاد ! بیشترش همونیه که می خوام. مشخص بود اسم شهرزاد بی دلیل انتخاب نشده ولی اینکه پای هزارویکشب رو به این ظریفی و سادگی بکشن وسط، حتی به اشارتی، عالی بود. آی از نشانه ها! آی از قباد ، که پرنده ای در قفس بود و الآن تازه در قفسش باز شده و با ترس و تردید و نابلدی میاد جلو در قفس تا بپره؟/ نپره؟ ... همین که...
-
فرصت
دوشنبه 9 آذر 1394 11:51
هرچند که اشخاص کمرو علاقه دارند که در تنهایی با خود حرف بزنند، چون به افکار عاشقانه می رسند هرگز حاضر نیستند که صدای خود را بلند کنند. معامله، ژول تلیه *** بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه را، با ترجمۀ ابوالحسن نجفی نازنین، با سرعتی نصف سرعت معمولم می خوانم و با احساس شاگردی دربرابر استاد.
-
دُخی
یکشنبه 8 آذر 1394 20:24
پرویز: مادرت یه چیزایی به من گـــفت... آذر: چی گفت؟ پرویز: گفت دیگــه! ... منم بش گفتم گووورپدر ِ فیلیپ! *** فیلم خوبی بود. داستان ساده گفته می شد و جابجا رگه های طنز داشت، پنهان و آشکار. انتهای داستان، درمورد آذر ، باز بود و درمورد شهدخت و پرویز ، به نظرم دوگانه بود؛ هم میشه گفت پرویز دیگه شروع کرده به پذیرفتن قضیۀ...
-
«چرا هرچی نفّاخه میدن به من؟» *
جمعه 6 آذر 1394 20:58
یه وقتایی م هست بعضی چیزای زندگی نفّاخن. اصلاً تو زندگی داری راه میری یهو نفخ می کنی. * پرسش طلبکارانۀ فامیل دور ، وقتی چندسال پیش داشتن بازی می کردن وسایل دستشونو با هم عوض می کردن، یه دیگ کتلت که بی بی پسرعمه زا جان پخته بود افتاد دست آقا. یه بار هم کلم ببعی رو گرفت.