-
نهـال
چهارشنبه 4 آذر 1394 15:58
رامبد جوان و نگار جواهریان در [پریدن از ارتفاع کم] خوب بودند. شخصیت های فیلم خیلی کم اند و اتفاق بزرگی که همان ابتدا روی داده، اتفاق های کوچک بعدی را پدید می آورد؛ آن ها نشانۀ اتفاق بزرگ دیگری اند که به موازات اولی درحال شکل گرفتن است. آیا نهال به افسردگی باز می گردد؟ شخصیت مرد خیلی خوب بود. با وجود آن همه گرفتاری و...
-
ای بزرگ آقا، بزرگ آقا، بزرگ آقا!
سهشنبه 3 آذر 1394 19:13
وقتی برگشت به شهرزاد گفت: من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی کیـــــــــــــــــــف کردم! امیدوارم کارگردان توانسته باشد در همین حدواندازۀ شخصیتی که خلق کرده، پیش ببردش. __ بزرگ آقا (آقای دیوان سالار)، شخصیت منفی و قدرتمند سریال شهرزاد ، که تا اینجا خوب شکل گرفته. البته جاهایی...
-
Brother sun, sister moon
دوشنبه 2 آذر 1394 19:33
دست خودم نیست اگر لبخند می زنم، اگر دلم به درد می آید و شرمنده می شوم. دست خودم نیست اگر آرزوهای تازه ای دارم، چیزهایی که فقط از دور می بینم و هیچ تصور واضحی از درونشان ندارم. اما شگفت انگیز و خواستنی اند. از دیروز چیز جدیدی در من شکل گرفته. اگر درخت بودم، می شد ادعا کنم شاخۀ تازه ای از گوشه ای که نمی دیدمش، بر من...
-
امروز دیروز است
دوشنبه 2 آذر 1394 19:22
دمنوش دیروزی را برای خودم دم کردم، همان عطر و بو، همان مزه
-
ف.ر.ن.د.ز
دوشنبه 2 آذر 1394 05:46
_ چقدر این ریچل کرن گرین درطول سریال از من فحش خورده باشد خوب است؟ شاید خودش هم یادش نیاید! مقام بعدی در این زمینه به راس تعلق دارد. خواهرش مانیکا هم بلافاصله رتبۀ بعدی را اشغال کرده.. البته با فاصلۀ چشمگیری از دوتای اولی. فحش خوردن آن های دیگر به خاطر دوست داشتنی بودنشان است. دوست داشتنی ها به ترتیب فیبی جان و جویی و...
-
I های جهان، متحد شوید!
شنبه 30 آبان 1394 10:22
پیش-نوشت: ناخودآگاهم قصد دارد این را خطاب به نظریه پردازهای توصیه کن به «روی آوردن به جمع» بگوید. بی صبرانه مشتاقم ببینم روزی رسیده که چیزهایی وارونه شده: I ها(1) مدام به E ها(2) توصیه کنند: چه خبر است پدرجان؟؟ مدتی در خانه یا کنجی، به تنهایی بگذرانید، توی خودتان باشید، با خودتان خلوت کنید، از جمع کناره بگیرید، ...!...
-
بند دوم، به تنهایی، شبیه رئالیسم جادوییه
پنجشنبه 28 آبان 1394 18:43
«تا به آدم ها نگاه نکنی وجود ندارند. نگاهت را که به سمتشان بگردانی پیدایشان میشود،مثل تلویزیون، و آنقدر در ذهن میمانند تا تصویر جدیدی آنها را از بین ببرد. در مورد او هم همین طور، دیگران با نگاه کردنشان، او را مشخص، متمایز و معلوم می کردند و از حالت محو و نا مشخص در می آوردند. » بودن یرژی کاشینسکی
-
King Bob
سهشنبه 26 آبان 1394 19:59
وی انیمیشن Minions 2015 وقتی باب مینیون همین طوری کشکی بعد ماجرای اکسکلیبر به سلطنت می رسد، مردم با پلاکاردها و تی شرت ها و اسمایلی های زرد جمع می شوند پای آن ایوان معروف تا شاه انگلستان سخنرانی کند. اولش که باب داد می زند: King Bob!!! و جمعیت با خوشحالی همراهی می کند. بعد حرف می زند، با شادی، جدیت، هیجان، جایی هم...
-
ماجرای من و گـَری بلَک/ خالدحسینی و بابای امیر
دوشنبه 25 آبان 1394 13:21
اولین بار گری اُلدمن رو توی فیلم حرفه ای ( لئـون ) دیدم. از لئون و ژان رنو بی نهایت خوشم اومده بود، ولی وقتی گری اُلدمن مواد می زد و دیوونه بازی درمیاورد، ناخواگاه می گفتم: عجب نقش منفی خوبی! نه!! می گفتم: چقدر این نقش منفی رو خوب بازی می کنه! فقط اسمش و قیافه ش توی ذهنم موند و از صداش خاطره ای نداشتم. چند سال بعد،...
-
«آهو نمی شوی بدین جست و خیز» و ...
دوشنبه 25 آبان 1394 11:11
از یه زمانی، یکی از فانتزیای خوشکلم این بوده که از روی بعضی آثار علی حاتمی، بخش دیالوگاش و مونولوگاش و کلاً لوگوس آثارش، بنویسم. حالا یه بار یا چندبارش رو نمی تونم تعیین کنم، هرچی بیشتر بهتر، بلکه م تاااا حفظ شم.
-
cold never bother me anyway
یکشنبه 24 آبان 1394 18:01
اگر خوشتان بیاید، با سرزدن به سایت [نماشا] از اجراهای گروه The Piano Guys لذت ببرید. خودم، بیشتر از همه، [این اجرای Let it go از انیمیشن frozen] را دوست دارم.
-
آن نسخۀ دیگر
یکشنبه 24 آبان 1394 17:48
ابتدا سخت بود، کنار آمدن با شرلوک ی دیگر، فقط معما، عناصر آشنا، ... اما بیشتر همان واتسون مرا نگه داشت تا الآن که فصل اول رو به پایان است. اما الآن دیگر خود شرلوک هم پتانسیل نگه داشتن مرا پای داستان هایش دارد؛ آن هیجانی که مانع آرام ایستادنش می شود، او را روی انگشتان پا به تاب خوردن و گاهی ارتعاش بقیۀ اندامش وا می...
-
وقتی به جاهایی که دوست دارم، فکر می کنم
یکشنبه 24 آبان 1394 07:33
نیمیم ز اسکاتلند، نیمیم ز غرناطه نیمی ز پرنس ادوارد، نیمی ز مدیترانه * مولانا ی درون
-
شاید هم روزی نانوا شدم!
شنبه 23 آبان 1394 21:45
عشق جدید من: برنامۀ نان پزی [پل هالیوود] شنبه ها ساعت هشت و نیم شب، بی بی سی
-
از سرزمین جادویی ادبیات
جمعه 22 آبان 1394 07:17
دیشب نام این کتاب را شنیدم و با فهمیدن اینکه مترجمش چه کسی است، علاقه مند شدم آن را بخوانم. خود مترجم آن را [نمونه بارز و برجستهای از ادبیات امریکای لاتین] بر می شمرد، "ضمن اینکه سبک ادبی رئالیسمجادویی در این کتاب به اوج رسیده است". [و طبق این یادداشت] باید واقعاً خواندنی باشد! _ همچین خوشم می آید در کتاب...
-
مرغ آمین در قفس
پنجشنبه 21 آبان 1394 16:04
بی انصافی است اگر بگوییم سریال شهرزاد خوب نیست، با اینکه آرزو می کنم کاش دستشان بازتر بود و اینطور که هنرپیشه ها خوب بازی می کنند، داستان پرماجراتری را کار می کردند. _ مثلاً اپیسود دوم؛ منطقی است که وقتی چنین شوکی به شخصیت اصلی وارد بشود و زندگی اش در آستانۀ کن فیکون شدن قرار بگیرد، ماجرا کش بیاید. ولی می شد این کش...
-
از عطایای پاییز
پنجشنبه 21 آبان 1394 14:45
این بوی رو به زایش شلغم و چغندر درحال پخته شدن را، تقدیم می کنم به روح سرکش این روزهام و The boy who lived درونش. _ البته این ها، جز اندکی، ربطی به هم ندارند. فقط خواستم همین طوری از تمام این کلمات، یکجا، استفاده کنم.
-
قانون
پنجشنبه 21 آبان 1394 14:44
در این دنیا، اگر چیزی را برای خودت می خواهی پس به سویش دست دراز کن. شاید در سرنوشتت نباشد که از آنِ تو شود، ولی همین که دستی دراز کرده ای چیزی مرموز (که این روزها به ش می گویند انرژی) در جهان تولید می شود. آری، ممکن است از آنِ تو نشود (و بعدها دلیلش را بفهمی/ شاید هم نفهمی. و بعدها حتی از نرسیدن به آن خوشحال شوی/ یا...
-
آهنگش و اجراش منو یاد چیزی می ندازه که یادم نیس
پنجشنبه 21 آبان 1394 09:16
From the dusty mesa Her looming shadow grows Hidden in the branches of the poison creosote She twines her spines up slowly Towards the boiling sun And when i touched her skin My fingers ran with blood In the hushing dusk under a swollen silver moon I came walking with the wind to watch the cactus bloom And strange...
-
اخبار: فلانی و بهمانی در دیدار دیروزشان دربارۀ فلان چیز حرفی نزدن!
چهارشنبه 20 آبان 1394 05:56
_ میگم... براااکک ؟؟ _ اوف! توروخدا یه امروزو بس کن، بِنی . بذا یه بارم بگن درموردش صحبت نکردیم. _ اهع! کی خواس درمورد توافق هسته ای صحبت کنه؟ نوش جونتون! مبارکتون باشه اصن. تو مسجدالاقصی براتون شمع روشن میکنم این شنبه. حالا ... عمه ت چطوره؟ :دی :دی _ 0__0
-
گردالی، قلمبه
سهشنبه 19 آبان 1394 20:27
رفتم سر دلمه پختن، با این بادمجان خپل ها و فلفل سبز. مواد لازم را که می خواهم آماده کنم، با خودم مرور می کنم: زرشک و آلو و پیازداغ برای وسطش یادم باشد . بعد چند دقیقه فهمیدم دارم اشتباه می کنم! آخر هی توی ذهنم شکل و شمایل کوفته مجسم می شد! تا آخرش هم قیافۀ کوفته توی ذهنم بود و خوب شد مواد را بعد از آماده شدن، ورز...
-
روز House ای!
سهشنبه 19 آبان 1394 12:53
دیشب به بخشی از داستان رسیدم که جیغم درآمد: نویسنده آن بخش داستانش را از زمانی انتخاب کرده که سریال محبوب من پخش می شده! به اتاق نشیمن رفت و کنار خیمِنا، که تلویزیون تماشا می کرد، نشست. گره گه ری * هائوس حرف درشتی به دکتر کادی می زد و کلائودیا یادش هست او و خیمِنا باهم خندیدند . ص90 * واقعاً باید این اسم ( Gregory )...
-
من موسایم، ریسمان افکنده بر گردن خویش
سهشنبه 19 آبان 1394 09:18
[این حکایت] را سال آخر دبیرستان خواندم. از آن هایی بود که بسیار بر من اثر گذاشت. از آن روز، بیشتر ریسمان ها را بر گردن خود می بینم. اما این قضیه دو وجه دارد؛ یکی ش وجه خوب آن است و موسی گونه اندیشیدن، که آدمی را جور دیگری می کند و وقتی آرام آرام به دیدگاه های آدم تسرّی پیدا می کند، به تساهل و پذیرش و مدارا ختم می شود....
-
سندباد خوشبخت
دوشنبه 18 آبان 1394 10:10
وای خدااایاااا من عاشق کمد شولوغ و درهم خانوم ووپی ام!!! امروز دنبال پارچۀ آستری برای جیب می گشتم، دوتا کاموایی که اصلاً یادم نبود، پیدا کردم با یه کاموایی که از سر شال گردن «شب برفی پرستاره» م باقی مونده بود، باقی موندۀ اون پارچه مشکی ظریف رو هم که عاشقشم و به ثمن بخس خریده بودم و باهاش یه بلوز به سبک اسپانیایی دوخته...
-
آخرین یادداشت فیسبوکیام
جمعه 15 آبان 1394 16:01
هه! از این به بعد بلندتر فکر می کنم. چندروزی تو این فکر بودم کاش اون چندتا صفحه و ... که اینجا می خوندمشون یا تصویراشونو دید می زدم، یه شوری، جرقه ای، حتی هیپنوتیزمی از این سمت به جان مخیله شون بیفته و مثلاً مثلاً مثلاً تو تلگرام کانال بزنن. اونوخ من ِ بی-فیس-بوک کلی محظوظ خواهم شد. آقا، یکی این کارو کرده! خوبیش اینه...
-
به خانه بر می گردیم
جمعه 15 آبان 1394 10:34
می دانم می خواهد چی بپرسد. سرانجام می گوید « من تو کتابت هستم ؟» « نه .» « چرا ؟» *** این را خودم هم سبک و سنگین کرده ام، البته که کرده ام. خیلی بهش فکر کرده ام. صادقانه جواب می دهم « که آسیب نبینی. » بدبینانه و آزرده به من نگاه می کند. ... می گویم « بهتره آدم شخصیتِ یکی دیگه نباشه. بهتره آدم تو هیچ کتابی نباشه .» ......
-
صید قزل آلا در باجۀ خودپرداز
سهشنبه 12 آبان 1394 13:11
دیروز غروب، تو باجۀ خودپرداز خلوت سرراهم، آدمی جلو من ایستاده بود که انگار اصلاً به روح اعتقاد نداشت بدون احساس اتلاف وقت نفر پشت سری ش داشت از باجه قزل آلا صید می کرد! * الآن بهتر نوع نگارش و بعضی حرفای براتیگان رو تو اون کتابش درک می کنم.
-
مأمور ما در هاوانا
سهشنبه 12 آبان 1394 09:01
عضی کتاب ها را به سبب خاطره ای که پیش درآمد خواندنشان شده انتخاب می کنم. در حالی که موقع خواندن یا بعد از آن به نظرم می رسد بهتر بود قبل تر می خواندمشان، همان موقع ها که ژانرها و قلم های متفاوت نویسندگان را هنوز امتحان نکرده بودم. البته بیشتر معتقدم خواندن منصفانۀ کتاب ها ذهن تیز و آماده و نقاد می خواهد، برای همین آن...
-
نشخوارهای عصر سرد بارانی
دوشنبه 11 آبان 1394 18:08
_ در ادامۀ مطلب پیشین، نتیجۀ اجلاس سران مغزم این شد که کتاب وزین مدارصفردرجه را پس ببرم و فعلاً به خواندن آن فکر نکنم. مجلد دیگری از آن شرلی را گرفتم و دو کتاب ادبیات ژاپنی . تا ببینیم چه می شود. __ یهویی دلم هوای Diner گفتن هان را کرد، با آن عصبانیتی که بیشتر اوقات مکس باعث آن می شد. ___ راه های برگشتن به خانه خوب...
-
مانده ام بخوانم یا نخوانم!
دوشنبه 11 آبان 1394 12:15
ماه پیش، با ذوق و شوق از یافتن جلد اول مدارصفردرجه ، برداشتمش و بلافاصله شروع کردم به خواندن. اما پیش نمی رود. نمی دانم چرا خواندنش برایم جذابیت ندارد. شاید هم «الآن» برایم جذابیت ندارد. چه سال ها که از دور می دیدمش و منتظر فرصتی بودم برای خواندنش. بیشتر وقت ها در قفسۀ کتابخانه ها نبود و همیشه یک چشمم منتظرش بود....