-
بر لبۀ دنیا
یکشنبه 12 مهر 1394 19:57
یکی از لبه های دنیا، قطعاً، تمام شدن کتابی خاص یا به پایان رسیدن دورۀ تماشای سریالی است که ممکن است ماه ها در فضای آن و با شخصیت هایش زندگی کرده باشم و حتی گاهی خداگونه، چیزی به آن مجموعۀ ازپیش آفریده شده افزوده باشم (یا تغییراتی دیگر...) در تصورات کودکی من، دنیا جایی مسطح و ثابت بود که بدون هیچ نقطۀ شروعی، فقط درجایی...
-
خوش است
شنبه 11 مهر 1394 09:06
از علی تفرشی گرامی بابت این آهنگ [Track 09 آلبوم] بسیار متشکرم [شعر] علی الحساب! هنوز تمام آلبوم را گوش نداده ام.
-
بر لبه
جمعه 10 مهر 1394 12:02
_ هنوز 3 اپیسود House ندیده دارم و ردّ یکی از سریال ها را زده ام که Hugh Laurie ، در چند اپیسود از فصل چهارم حضور داشته. نتیجه: گرفتن همان چند قسمت (غنیمت است والله!). قرار است در سریال دیگری هم (2016) نقش پررنگ تری درکنار تام هیدلستون داشته باشد :) :) درنقش سناتوری امریکایی __ فقط 3 اپیسود مانده، فقط 3 تا! گذاشته ام...
-
آخرِ فصل 5
پنجشنبه 9 مهر 1394 11:55
نصف کل سریال رو دیدم! پی اس: چقدرم بهش میومد! پی پی اس: منم این مدلی دوست دارم. باید یه بار برم شهربازی ای، جایی، این مدل ریش سیبیل بکشم واسه خودم! (شایدم بالماسکه)
-
پرتغالی بانو
پنجشنبه 9 مهر 1394 08:32
دنیای ادبیات داستانی چیز مهمی کم دارد! پرتغالیِ خانوم. پرتغالیِ درخت زیبای من یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت های مرد دنیای کتاب هاست. با خودم فکر می کنم اگر روزی نویسندۀ توانایی پیدا شود و دربارۀ زنی بنویسد که پرتغالی زندگی اش بوده، او چطور زنی خواهد بود؟ لزومی ندارد ماجرا عین کتاب اصلی باشد. نه لازم است کودکی درد را...
-
مانده ام با فوبیای زندگی در تونل های زیرزمینی چه کنم!
سهشنبه 7 مهر 1394 22:28
یک بار محض سرگرمی تستی دادم تا ببینم کدام موجود تالکین ی هستم. جواب در آمد: هابیت! عافیت طلب و شکمو و گریزان از دردسر و خطر، لابد! بد نیست، تاحدی شبیه هم هست. ولی بیلبو بگینز شریفی در من هست که درجاهای لازم خطر می کند و بر تردیدهایش پیروز می شود یا وقتی چاره ای نیست، سرش را می اندازد پایین و با شاخ می رود توی شکم خطر....
-
کرم کتاب گـُشنه مُشنه!
سهشنبه 7 مهر 1394 15:30
نتونستم طاقت بیارم. انگار فونکه منو صدا می کرد. ولی هرچی گشتم ناامیدتر شدم! شهرکتاب که کتابای کودک نوجوانش به هم ریخته و قاطی بود و کم حجم تر از قبل شده بود. شاید فکر کردن مدرسه ها باز شده بچه ها کتاب نمی خونن... . فقط کتاب گیس پنجول از فونکه رو داشت که اونم تو حس و حال خوندنش نبودم. کتاب فروشی محبوب دیگه م هم خیلی...
-
از سرزمین رؤیاهای دوردست نخستین
سهشنبه 7 مهر 1394 08:55
مو : «مزه ی بعضی از کتاب ها را باید چشید بعضی شان را میشود درسته قورت داد ولی فقط تعداد کمی از آنان را می شود جوید و بطور کامل هضمشان کرد» *** خدایا! [کورنلیای عزیز جادویی] گویا چند سری کتاب داره غیر از جوهری ها. یکی شون سری دنیای آیینه ای هست اسم کتاباش reckless ، fearless ... این مجموعه پنج تا کتابه. سری دیگه...
-
Tomorrowland 2015
دوشنبه 6 مهر 1394 17:31
اگه Hugh Laurie و George Clooney درگیر بشن* معلومه من طرف کیو می گیرم! حتی اگه حق با اون نباشه * درگیری: یه صحنه توی فیلم بود! گوگولیا!
-
Ricon Stark درون
یکشنبه 5 مهر 1394 23:19
هفتۀ پیش، سر پیچ (پرچین های) نیلوفریِ سرکوچه، یک جفت پنجۀ سیاه از بین بوته ها روی زمین دراز شده بود. پنجه ها بزرگتر و بلندتر از مدل گربه ای بودند، برای همین به سرعت مسیرم را عوض کردم و از پیاده رو وارد خیابان شدم. سگ خیابانی یک دست سیاه خوش قیافه ای توی خنکای سایه لم داده بود. چندروزبعد دوباره دیدمش. این بار درست جلوی...
-
برو این دام بر بلاگر دگر نِـه!
یکشنبه 5 مهر 1394 15:49
من یه دلقک درون دارم که، مثلاً وقتی کامنت بی ربط یا چرت می بینم اینجا، دلش می خواد کنترل صفحه کلید رو از من بگیره و کمی تفریح کنه. البته الآن دیگه کامنتای تبلیغی (که مستقیم حرفشونو می زنن و ادا درنمیارن) خیلی قابل تحمل تر و شرافتمندانه تر از اون دستۀ اول هستن. اولش می خوام دنبالش برم و منم باهاش تفریح کنم. ولی به...
-
Isra-words! *
یکشنبه 5 مهر 1394 15:16
طی 2-3 روز سروکله زدن با واژه های فلسفی و هرمنوتیک ی و گادامر ی، البته نه به قصد فهم عمیق، بعد از 1 نیمه شب دیگر نمی فهمیدم سداریس چه می گوید! کلمه ها را چندبار می خواندم، روی جمله ها مکث می کردم، انگار دکمۀ تصور و منظره آفرینی مغزم که همزمان با خواندن داستان روشن می شود، خاموش شده بود. نمی خواندم، داشتم با کلمه ها...
-
ماجرای کتاب های کاهی، یا «وقتی کتاب می خوردم»!
یکشنبه 5 مهر 1394 10:08
این دفتر/کتاب کاهی ها که این سال ها خاص شده اند و کلی ارج و قرب پیدا کرده اند و حتی اغلب قیمتشان از کاغذ سفید بیشتر است، فانتزی و جینگولشان کرده اند، این ها زمان ما کم ارزش و جزء جدایی ناپذیر دفتر و دستکمان بودند. نصف موارد موجود در بازار کاهی بود و ما هم ناگزیر از داشتنش. هم به لحاظ قیمت و صرفۀ اقتصادی، هم از آن جهت...
-
«روزهای زندگی»*
شنبه 4 مهر 1394 21:51
نزدیک به یک ساله هروقت به فیسبوک سر می زنم، احساس جویی رو دارم بعد از ماجرای دکتر ریموری و آسانسور! *اسم سریالی که جویی ، در نقش دکتر ریموری ، بازی می کرد
-
از-به
شنبه 4 مهر 1394 10:23
دوران دبستان و راهنمایی، کائنات با هزار جنگولک بازی چند عدد از این کارت پستال ها به دستم رسوند. بعضی هاشون دست دوم بودن و پشتشون نوشته های خط خورده داشت و گوشه هاشون ساییده یا کنده شده بودن. بعضی ها هم توی خونه مشتری دیگه ای غیر از من داشت و هر از گاهی می دیدم چیزهایی از گنجینه م غیب شدن! هنوز چندتایی از اون معدود گنج...
-
بالاخره
جمعه 3 مهر 1394 16:53
می دونستم بالاخره یه روزی می رسه که می تونم بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم رو قشنگ بخونم!
-
فغان از خویشتن!
پنجشنبه 2 مهر 1394 16:43
از بیماری های ذهنی من اینه که مثلاً South Park نوزده فصله، بعد من دلم قیلی ویلی میره ببینمش! در این موارد یا نمی بینم، یا به این زودی شروعش نمی کنم، ولی اون قیلی ویلیه خیلی رو اعصابه! بعدش، 19 فصصصصصصصصل؟؟؟؟؟؟ کجای دل هاردم بذارمش آخه؟؟
-
یه وقت هایی دنیا...
پنجشنبه 2 مهر 1394 08:44
خیلی پیشترها گاهی خیال می کردم چطور می توانم آدم های محبوبم را ببینم، اغلب مشاهیر. بعضی هاشان که مرحوم شده بودند، مثل ژول ورن. اما کم کم که دنیا پیشرفت کرد و با معاصرها هم آشنا شدم، حساب می کردم باید برای دیدن فلانی چند کیلومتر بروم، چقدر پول داشته باشم، چقدر بزرگ شده باشم، اصلاً به او چه بگویم! یکی از موارد مهم،...
-
شهریور 94
جمعه 20 شهریور 1394 09:19
آتش، رو به خاموشی! گاهی اوقات برای حفظ اعتدال بد نیست مردم بعضی از کارهایی را که دوست ندارند انجام بدهند. ص85 ___ آنی در اونلی *** _ جلد چهارم آتش، بدون دود را که شروع کردم حقیقت بزرگی بعد از سال ها برایم مکشوف شد! بر اساس آنچه در کتاب فروشی/خانه ها دیده بودم، تمام این سال ها خاطرۀ دوران کودکی ام را اینطور ساخته بودم...
-
شهریور 94
یکشنبه 15 شهریور 1394 10:39
دلتنگی برای Friends و وقفه بین فصل 3 و ادامه ش وقتی فصل 3 Friends تمام شد و باقی آن در دسترسم نبود، کم کم برای آن 6 نفر و ماجراهایشان دلتنگ شدم. برای اینکه ریچل و راس را سرزنش کنم و از فیبی و مانیکا خوشم بیاید و با شیطنت های چندلر و جویی بخندم. از دیروز به خودم لطف کردم و دارم آرام آرام، مثل قبل، ادامه ش را جمع می...
-
شهریور 94
پنجشنبه 5 شهریور 1394 10:34
«لیلی و مجنون» به روایت سندباد ای نیــمـۀ تـیـــــر ِ نـود و چـــار، دوسِت دارم نه کم، که بسیار! Houseنگاری توی این اوضاع و احوال که اعصابمون شده فرنی و ژله و لرزونک، دیشب اپیسود آخر فصل 7 House رو دیدم. امروز سعی می کردم بهش فکر نکنم. همیشه بهترین کار اینه آدم، دست کم، اپیسود اول فصل بعدی رو ببینه تا قدری خیالش راحت...
-
شهریور 94
چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:40
-
شهریور 94
چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:35
Namesake یک دفعه یادم افتاد ارتباط خاص آن دوست مذکور با ناتور دشت چه بوده! بعد که کتاب را خواندم، فهمیدم خود او هم در چشم من شخصیتی شبیه هولدن کالفیلد داشته. البته منهای طنز تلخ هولدن که گاه به حد مرگ آدم را می خنداند! آن بخش شخصیتش که از زاویه ای، یک پله بالاتر از بقیه بود و رویۀ دیگری از همه چیز در اطرافش می دید....
-
مرداد 93
یکشنبه 25 مرداد 1394 11:02
مانیفست تا چند وقت پیش هروقت اسم کتاب «ماه بر فراز مانیفست» رو می دیدم بیشتر به نظرم میومد یه جور مجموعه شعر نو از شاعران معاصر خودمون باشه. چون همیشه معنای «مانیفست» توی ذهنم برابر بوده با «بیانیه». به تازگی و به خاطر دوستی با سبای عشق کتاب فهمیدم اسم یه رمانِ و نیوبری هم برده. هنوز که خوندنش تموم نشده ولی تا همین...
-
مرداد 94
شنبه 24 مرداد 1394 08:27
فقط برای این که یادم بماند ... اون گوشی سامسونگ 500=100 گوشی نوکیا= نوکیا درب و داغون شده ماشین لباس شویی و اون ست های حراجی متنوع و ... آه دیوار سپید اسپانیا! * 1. این بنّاها و ... حدود یک ماه است که گاه گاه چناااان به دیوار مشترک ضربه می زنند که جای آن دارد تصور کنم هرلحظه با ارّه و تیشه و بیل و کلنگشان پرررت بشوند...
-
مرداد 94
پنجشنبه 15 مرداد 1394 08:32
شاید هم «یَحمِلُ اَسفار» از بین دفتر/سالنامه هایی که در آن ها یادداشت کرده ام، این ها را بیشتر دوست دارم. پر تر و مصمم ترند. به جز آن کوچکه که تازه اضافه شده. آن سه تای بزرگتر سالنامه اند و آن کوچکه همان کاغذکاهیه است. باقی آن ها که دوستشان دارم هم سالنامه اند و باید یک بار فرصتی کنار بگذارم و بهشان سر و سامان بدهم....
-
مرداد 94
شنبه 10 مرداد 1394 08:35
شیاطین درون «چندرغازی که مادربزرگم برایم ارث گذاشته بود صرف خریدن مقداری اسپید شد که امیدوار بودم یک ماهی کفافم را بدهد. ده روزه تمام شد و با تمام شدنش هم تمام توانایی هایم با من خداحافظی کردند، البته به جز یکی: قل خوردن روی زمین و زار زدن.... همه جایم درد می کرد و بدون اسپید حتی خوابم نمی برد. به امید اینکه یک ذره از...
-
مرداد 94
یکشنبه 4 مرداد 1394 08:38
خوشایند عاشق بوی پاک کن Milan ام کشف کتاب و کشف مترجم … بلوما را موقع خواندن اشعار امیلی دیکنسون در نبش خیابان اول ماشین زیر گرفت … لئونارد وود یک نیمه بدنش افلیج شد به خاطر اینکه دانشنامه بریتانیکا سرش افتاد… ریشارد پایش شکست … دوستی دیگر در زیرزمین یک کتابخانه عمومی دچار سِل شد … معده یک سگ شیلیایی به خاطر خوردن...
-
اکسپکتوپاترونووووومممم
چهارشنبه 24 تیر 1394 08:13
نقشه نگاران روی مرزهای مبهم نقشه های قدیمی می نوشتند «آنجا اژدها بُوَد». پس از آنکه نخستین جهانگردان زمین را دور زدند و اقیانوس ها و قاره های اصلی را ترسیم کردند، کاوشگران بعدی توانستند جای خالی جزئیات را پر کنند. .. __شش عدد، مارتین ریس* (پیش گفتار) *** وقتی سرت گرم کار مهمی است و تلفن زنگ می زند و صدای مکِش نفس های...
-
کاله، دوستت دارم!
شنبه 20 تیر 1394 08:15
کاله می تونه با محصولاتش به راااحتی آدما رو به اسارت خودش دربیاره! لامصصصب!!! تازه، من از اون آدمای ارگانیک-گرا هستم؛ با این حال، برای خودم این امتیاز رو قائل شدم که گاه به گاه از این سموم استفاده کنم، اونم فقط کاله !* فقط نمی دونم چرا اسمشو می نویسه Kalleh? خب من می خونم «کلّه»!! اصرار به لاتین نوشتن این اسم اون قدر...