روزگار بازی

یادم نیست قبلاً درموردش چیزی نوشته بودم یا نه: یکی از سرگرمی‌هایم این است که از روی نام کتاب‌ها (و البته کمتر، از روی جلد) ماجرایشان را حدس بزنم. ازآنجاکه این عادت تفریح‌گونه به دوران کودکی‌ام برمی‌گردد، تنها حدسی که در ذهنم درموردشان جریان می‌یابد به‌صورت داستان است؛ درواقع، پیرنگی نیمه‌کاره و بسیار خلاصه از داستانی که خودش سرمی‌رسد.

جالب‌تر می‌شد که حدس‌هایم یادم می‌ماند و با اصل محتوا مقایسه‌شان می‌کردم.

نکته‌ی مرتبط: مدتی است که معمولاً گزیده‌ای از محتوا یا نقد و نظری، مطلبی، ... زودتراز/  هم‌زمان با نام کتاب به سمع‌ونظر می‌رسد؛ بنابراین سرگرمی من تغییر موضع داده است.


همه‌ی موهبت‌های من

گاهی اوقات مواردی عادی تبدیل به هیولاهای قدونیم‌قدی می‌شوند که مرا در مرز خواب‌وبیداری، افقی‌ماندن و عمودی‌شدن، خشک می‌کنند. اما دیگر مثل گذشته‌ها نیست؛ مدتی است که خواب هم مرا پس می‌زند و این موهبتی است چون شروع می‌کنم نرم‌نرمک با خودم حرف‌زدن که «مشکلی نیست! اول از آن یکی شروع کن. می‌توانی این و آن را به‌ترتیب انجام بدهی، حتی آن یکی را هم بهشان اضافه کنی». هیولاها را مثل خمیر بازی در هم می‌آمیزم و به‌جای اینکه قد بکشند، کش می‌آیند و هیبتشان سایه‌ای بر من نمی‌اندازد؛ به واقعیت نزدیک‌تر می‌شوند، فقط زمان می‌خواهند تا آن کش‌آمدگی‌شان را طی کنم.

«ثبات» آرمانی‌ام معنی کامل‌تر و پیچیده‌تری پیدا کرده و متناقض‌نمای قشنگ و هیجان‌انگیزی شده است؛ پاهایم بر آستانه‌ی زندگی وقتی محکم می‌شود که تغییرها و تجدید‌ها و نوآمدهای مکرری در آمدو‌شد باشند.

همین‌که برخاستنم به‌هوای افزودن سنگی دیگر بر سنگ‌های ماکوندوی شخصی‌ام باشد چراغ کوچکی برایم روشن می‌کند.

«نیک‌»مردان

لارنس آن‌قدر در آن صحنه‌ی آخر خوب و عمیق و تأثیرگذار بود که، هرچه سعی می‌کنم، نمی‌توانم او را به دنیای خودمان برگردانم.

لوک، لوک! از همان ابتدا خوب بود و خوب ماند و بهترین شد. لوک یگانه!

 دوست نداشتم به نیک اشاره کنم اما اتفاقی عنوان این مطلب به او اشاره کرد. پس به‌خاطر جون و لوک، برای رنج‌های نیک هم اندوه و احترام قائل می‌شوم: تا حدی  اسنیپ این داستان بود.

امیدوارم نواه (واترفورد یا جوی؟) فرد بهتری بشود.

مارک توئلو را داشتم فراموش می‌کردم! «فرمانده توئلو»، مرد غمگین تنها که نقطه‌ضعفش (عشق) سرینا را فراری داد.

‪The Handmaid's Tale Season 6 Episode 7 recap: Let the revolution begin -  Dexerto‬‏


ای جون

خداحافظ جون ازبورن گیلیاد

سلام جون راوی و مبارز

عالی بودی!

دیگه چه خبر؟

گشتن هرازگاهی در سایت کتابخانه‌های عمومی را هم خیلی دوست دارم.

نگاه می‌کنم کدام کتاب‌ها در چه کتاب‌خانه‌هایی هستند؛ اووو، این کتاب! اما کتاب‌خانه‌اش کجاست؟ وای! دور است! ا این را هنوز نیاورده‌اند.

بله، مشخص است امسال تابستان زودتر رسیده! *

یک «ایزابل آلنده‌ی» دیگر !  بازگشت من به‌سوی اوست!
و به دنیاش و طرز فکر و نگاهش درمورد آدم‌ها و هرچه حس و احساس می‌کند
نامه‌ای بلند ـ و نه داستان‌گونه، فقط روایتی شیرین و خاص خودش ـ برای پائولای عزیزش
درمورد ویلی و خانواده‌ش، نیکو و خانواده‌ش و آدم‌هایی که ازطریق آن‌ها با ایزابل ارتباط پیدا می‌کنند.

ترجمه‌ای که می‌خوانم: نشر ثالث، با نام همه‌ی روزهای ما

متن فارسی تا اینجا خوب است.

طی گشت‌وگذارم، مصمم شدم ویولتا را هم حتماً بخوانم. باید جالب باشد.

* رؤیای مالیخولیایی هر تابستان که دلم هوای ادبیات امریکای لاتینی می‌کند.

تاوان فراموشی

دو، سه روز پیش یاد کتاب‌های فهیمه رحیمی افتادم؛ تا جایی که یادم است، سه‌تا را خوانده‌ام و خیلی تحت تأثیر حس‌وحال و فضایشان قرار گرفته بودم، یک‌جور غم و دلتنگی و گم‌گشتگی، که البته در آخری (فردا روشن است) کمتر بود و بعد از مدتی از آنها رها شدم. آخرین کتابی که از این دسته خواندم و کتاب خوبی بود، گلی در شوره‌زار از نسرین ثامنی بود که خیلی دوستش داشتم.کتاب دیگری هم از خانم ثامنی خوانده بودم آن سال‌ها که همان حس دلتنگی را در من ایجاد کرده بود (اسمش خاطرم نیست؛ فقط یادم است که رزا با دقت و تمرکز آن را زنگ‌های تفریح توی حیاط مدرسه می‌خواند و بعدش من هم آن را قرض گرفته بودم). در نهایت هم فهیمه‌رحیمی‌خوانی را، با پنجره و ابلیس کوچک نیمه‌کاره، کنار گذاشتم. انگار اوج کارهایش همان پنجره بود که بعضی‌ها برای غش‌وضعف می‌کردند اما من زمانی داشتم می‌خواندمش که چنگی به دلم نزد و ناباورانه کنارش گذاشتم.

آشنایی من با فهمیه رحیمی به تاوان عشق برمی‌گردد؛ تقریباً دو بار پشت‌سرهم خوانده بودمش و دلم نمی‌خواست از فضای آن بیرون بیایم، مدام به آن شاخ‌وبرگ  می‌دادم در ذهنم و کتاب سُمیه را به چند نفر قرض دادم که بخوانند؛ آن هم افرادی بزرگ‌تر از خودم مثل الهام و زری جون. بعد الهام درمقابل به من چه کتابی داده بود؟ گوژپشت نتردام! آن هم خیلی گرفتارم کرده بود و نگران شخصیت‌هایش بودم، طوری که انگار برای آرام‌کردن خودم دادم فرد دیگری هم بخواندش. کشیش فرودلوی خبیث توی ذهنم شخصیتی بود که بین اسنیپ و ابلیس چرخ می‌زد.

دو روز پیش، هرچه فکر می‌کردم اسم تاوان عشق را نمی‌تواسنتم کامل به خاطر بیاورم و مدام در ذهنم تکرار می‌کردم «جادوی عشق؟ ماجرای عشق؟...»‌می‌دانستم اینها نیست اما وزنش شبیه است. بالاخره هم در نت گشتم و یادم افتاد.

یور اِ ویزد، هری!

پناه بر تمامی پولک‌های شاخ‌دم مجارستانی!

اسامی سه‌گوگولی دنیای جادوگری اعلام شده و دارم تصویرشان را جست‌وجو می‌کنم تا چشمم به جمالشان روشن شود. امیدوارم ناامید نشوم! گرچه هرچه باشد از آن اسنیپشان بدتر نیست؛ همان هم منتظرم ببینم در نقشش چطور جا می‌افتد.

یا کل همه‌ی این‌ها افسون و افسانه باشد و اصلاً افراد دیگری قرار باشد بازی کنند!

در نگاه اول، پسندیدمشان.


‪HBO Harry Potter TV Series Announces Cast for Harry Potter, Hermione  Granger, and Ron Weasley - IGN‬‏


انشاءالله باقی ماجرا هم خوب پیش برود!

آن اسنیپشان را تاحدی شست و برد.

موجی که کوچک بود

لُتی و نواه عالی‌اند! دلم برای لُتی و جک کباب شد در میانه‌ی داستان.

چه والدین و معلم‌هایی! خدا زیادشان کند!

داستان خیلی خوب است؛ مخصوصاً هرچه پیش می‌رود بهتر می‌شود اما اوایلش خیلی سرد و بی‌حس بود. و اینکه بعضی چیزها خیلی زود به نتیجه می‌رسند. شیوه‌ی روایتش و کوتاه‌بودن جملات و ... خیلی خوب است اما کاش درمورد تغییرات مهم هم کمی غیرمستقیم حرف می‌زد چون آن موجزگویی به این اشاره به همه‌چیز (بدون مقدمه‌چینی و افت‌وخیز لازم) خیلی نمی‌خورد.

مثال: هارلی، بابای لُتی، مامان جک

حالا من می‌گویم لُتی و جک، اما بیش‌از همه دلم برای هارلی فروریخت! پسرک بیچاره!

ـ همه همه‌کار می‌کنند که درس نخوانند؛ من هم تازگی‌ها همه‌کار می‌کنم تا این کلاس دوست‌داشتنی و مفید و آرامش‌بخش را به تعویق بیندازم! شاید حتی درس هم بخوانم!

صدای ما

- کسی که ساز می‌سازد: سازساز؟ :))

ـ سیامک انصاری مجری خیلی خوبی است و کنترل خیلی خوبی روی روند اجرای برنامه دارد؛ در مواقع مقتضی هم، از طنز مناسبی استفاده می‌کند.

ـ از تیپ‌ الیکا خیلی خوشم می‌آید: مو و آرایش و اغلب لباس‌ها و ... هیکلش هم که خیلی خوب است! اخلاق و اجرایش هم بهتر از همه‌ی این‌ها!


ـ یکی از اپیسودهای گذشته، پسر عبدلی شرکت داشت و خیلی خیلی کارش جالب بود؛ این‌که مکث می‌کرد و ژست می‌گرفت و آخرش هم نمی‌خواند!

باعزی‌های روعزگار

ـ ای بابا! یعنی چاره‌ای نماند جز اینکه همان حجم‌زیاده را دانلود کنم.

ـ دیروز، برخلاف روال اغلب اوقاتم، یک جایی درخواست عضویت کردم که فقط و فقط تأیید کنم «بله، خیلی خیلی!»؛ اینکه جومپا خانوم خیلی خوشکل است! که البته هنوز درخواستم پذیرفته نشده و احتمالاً نظرم یخ کند برود پی کارش!

مخاطب: خودم

پرونده‌ی آن کتاب‌ناخوبه هم بسته شد و جادوگر کاغذ را فرستادم سروقت جادوگر شیشه (چون جلد دوم را نمی‌خواهم بخوام، هنوز نمی‌دانم چه به سرشان می‌آید. یادم افتاد می‌توانم خلاصه‌ی کتاب را پیدا کنم :)))‌ حتی شاید خلاصه‌ی جلد بعدش را هم)!

علی‌الحساب، نویسنده خانم خوشکلی است :)

‪Author Charlie N. Holmberg On How To Write Compelling Science Fiction and Fantasy Stories | by Ian Benke‬‏

خب، یک خلاصه‌هایی از جلدهای بعدی خواندم و خیالم راحت شد و فهمیدم خواندنشان را ادامه ندهم بهتر است.


فعلاً دنبال آن فیلمه هستم که بدجور کنجکاوم کرده، ببینم ماجرایش چیست.

ای سفیدا، ای سیاها!

دیروز: ای خدا! این چه فیلم مریضی بود که دیدم؟

ـ اگر ده، پانزده سال پیش آن را می‌دیدم، احتمالاً چند سطری یادداشت برایش می‌نوشتم و کلی معنی‌ومفهوم از آن استخراج می‌کردم. اما الآن دیگر انگار یک مسائلی برایم تکراری و بارز شده و لزومی برای این کار نمی‌بینم.

ـ اژدها: باید بروی دنبال فضاهای دیگر!

_ رز چه زبیایی خاصی داشت و با/ بدون چتری چقدر قیافه‌اش فرق می‌کرد.

از ایده‌ی پنبه‌درگوش خیلی خوشم آمد.

ـ دارم دنبال پیشینه‌ی هنرپیشه‌های فیلم می‌گردم و اِ! نسخه‌ی دیگری از دفترچه‌ی مرگ ساخته‌اند که! ای بابا! امتیازش پایین است! بی‌خیال!

اسم یک سریال قدیمی هم بود؛ پیانو و خرگوش کوچولو!

اما موسیقی این ترانه‌ی معین چیز دیگری‌ است.

رباعی اولش هم همیشه این آدم را در فضایی ملکوتی شناور می‌کند.


‪Stream Moein - Ghafele Omr (Live) | معین - قافله‌ی عمر (اجرای زنده) by  Fazel | Listen online for free on SoundCloud‬‏

وضعیت: اندوه پایان اپیسود نهم

کاش لارنس قبل از آن درخشش آسمانی پیاده شده باشد!

کاش مثلاً  توی دستشویی هواپیما باشد و بعداً، حتی شده زخمی، زنده پیدا شود!

ولی آن خداحافظی با آنجلا/ شارلوت پیش‌درآمد بی‌بروبرگشتی بر این سرنوشت بود. باید باور کرد.

وضعیت قلبی سرینا و جون در این مرحله عین همدیگر است؛ بخشی از قلبشان در آسمان مانده.


ـ بهترین مرد سریال همیشه و همیشه لوک بوده است. لوک یکی از مردان به‌یادماندنی همه‌ی داستان‌هایی است که دیده و خوانده‌ام و جالب این‌جاست، با اینکه بهترین است، همیشه مثل نقشش در سایه می‌ماند؛ توی ذهن من هم معمولاً در سایه است. و البته جایگاهی ثابت و انکارناشدنی دارد.


ـ شاید بیش‌از یک ربع است که حالم گرفته شده!

فصل ششم یک جاهایی خیلی قوی نبود اما به‌خوبی دارد به‌سمت پایان کار پیش می‌رود.

سه جادوگر در مسیر فتح تاروپودها*

گاهی اوقات به نظرم می‌رسد «واه، چه بوی گازوئیلی!»

یادم می‌افتد ماه‌هاست در پارک سر کوچه به کندوکاو مشغول‌اند!

امیدوارم زودتر تمام شود.


یا خدا، اپیسود نهم چه اسم ترسناکی دارد! همه‌ی قهرمان‌هایم را به تو می‌سپارم!

نمی‌دانم افسانه‌ی «جون» در این فصل قرار است تمام شود یا نه.

اصطلاح: hellhole


جادوگر کاغذی از نیمه گذشته و در نوع خودش افتضاحی است که بیا و ببین!

عوضش تاجر برف، شاهکار است! در صفحات آخرش به سر می‌برم. امیدوارم خوب هم تمام شود.


* آنجا که دلبرهای پارچه‌ای خانه دارند!

فلز، «کاغذ»، شیشه

مجموعه‌ای دوجلدی را شروع کرده‌ام که داستان جالب و جدیدی دارد اما ترجمه‌اش یک‌طوری بد است، به‌قدری بد است، ... که ... حیف داستان!

واقعاً خواندن متن و ترجمه‌ی نامیزان و ناموزون هم یکی از کارهای سخت است! تا حالا این‌طور با چشم و ذهنم درک نکرده بودم!

(وند-وندر) ریون‌کلایی مغرور!

واقعاً تأثیر داشت!

انرژی‌ام کم نشده هنوز (چون به خودم قول داده بودم «این یکی» حدود ساعت ده تمام بشود و قبل از جیره‌ی فرار برق‌های روزانه، بعدی را به جایی برسانم اما هنوز درگیر اولی‌ام و ممکن بود کلافه شوم).

اما اینکه هگرید از ورود به چوبدستی‌فروشی الیوندر امتناع می‌کند شاید به این دلیل باشد که الیوندر ماجرای بی‌چوبدستی‌شدن او را می‌داند و احتمال دارد چیزی به او بگوید که پیش هری رسوا شود یا چه‌بسا احساس کند نیروی چوبدستیانه‌ای هگرید را همراهی می‌کند و باز هم رسوایی به بار آید! درهرحال فکر می‌کنم به چوبدستی ربط داشته باشد. حالا هگرید می‌رود یه دور الکی بزند که یک‌هویی هوس می‌کند هدویگ را برای هری بخرد.

کلاً روی الیوندر حساسم؛ به‌نظرم شخصیت مرموز قوی خاصی دارد. حقش است داستان خاص خودش را با همه‌ی حواشی و جزئیات جذاب جالب داشته باشد.

اسمش Garrick Ollivander است و مرا یاد سیر و زیتون می‌اندازد!


من ... هری‌ام، ... هری، همین! (just Harry)

ای جانم! ای خوشکل قشنگم!

این بچه با این سن‌وسالش از منِ الآن هم فروتنی و پذیرش بیشتری دارد.

تفاوت مهم هری با پدرش و اسنیپ و البته ولدی و سیریوس و شاید دامبلدور حتی.

ـ پسرک؟ ـ هگرید داره میاردش!

بعله، از زمان‌بندی معهود عقبم و این بار از مواردی است که تقصیر من نیست چون از اول گفته بودم کارم زیاد است و تلویحاً پذیرفته شده بود اما می‌دانم همچنان عجله دارند؛ عجله‌ای عجله‌آمیز! ولی پاسخ من هم در آستینم است.

رسیده‌ام به صفحه‌های آخر «این یکی» که متن آراسته و خوبی داشت و امیدوارم چندتای بعدی هم همین‌طور باشند.

هری، هری عزیزم!

یکی از فیلم‌ها را می‌گذارم در پس‌زمینه پخش شود و با یک گوشم آن را می‌شنوم.

فیییش فییش! صدای تبدیل‌شدن مک‌گونگال از گربه به انسان است؟ نباید باشد چون بیش از یک صداست... نگاهی از گوشه‌ی چشم و دامبلدور است که دارد روشنایی چراغ‌ها را یکی‌یکی به خورد خاموش‌کن جادویی می‌دهد.

مسلماً فیلم‌های آخر را نمی‌توانم با این شیوه بگذارم پخش شوند چون حواسم را پرت می‌کنند و تأثیر معکوس دارد؛ با آن همه اشک قلبی و آه ذهنی که هر دفعه باید روانه‌شان کنم!

الآن از باغ‌وحش برگشته‌اند و چقدر حتی این ورنون درزلی بانمک است و لحن صحبت‌کردن جالبی دارد.

از همان ابتدای شنیدن موسیقی هیجان‌زده شدم و دلم پر کشید برای هاگوارتس. فکر کردم یعنی در سریال جدید هم از همین تم موسیقی استفاده می‌کنند؟ به نظرم منطقی‌اش همین باید باشد و اینکه حسابی آن را بسط بدهند؛ کمی مثل فیلم‌های آخر.

جغدها دارند پتونیا را دیوانه می‌کنند. فکر کنم نسخه‌ی بدون حذفیات را دارم می‌بینم!