-
پناه بر کلمات!
سهشنبه 9 اسفند 1401 19:02
خودم را غرق کردم در دنیای غمگین و قشنگ کیت دیکمیلو جان [1]، یکی از کتابهای آلموند هم دستم رسید بالاخره و با خانم کروسان عزیز هم تجدید دیدار داشتم حدود ده روز پیش. ـ هه! دیروز داشتم به مریم خانم مهربان فکر میکردم و اینکه یکجوری شاید نبینمش... امروز صبح توی خیابان همدیگر را دیدیم! البته اولش مرا نشناخت؛ خب طبیعی است...
-
یک گُله جا، بر عرشهی اولیس. انگار میکنیم نهنگی عظیم کشتهایم و داریم قسمتش میکنیم؛ درست با همان بوها و چربیها و...
شنبه 6 اسفند 1401 11:39
آخ که چقدددر دلم برای اینجا تنگ شده بود! امسال چقدددددر کم نوشتم برای خودم. نوشتههایم را کجا جا دادم پس؟ در کدام کشوی مغزم حرفهایم را نزدم؟ امیدوارم مواد اولیهی ساخت کلمات در آن کشوها نگندد و به چیز بهتری تبدیل شود. ـ خوب خوب! توی این یک ماهه [1] که وسط گردوخاک گچ و سیمان و آجر و بوی رنگ و تینر و فلان و بهمان با...
-
من من کلهگنده
شنبه 6 اسفند 1401 11:26
تعریف از خود (برای دیگران) نیست اما بهیقین تعریف از خود برای خودم است: این سرگروهی و نیمچهمدیریت گروه کوچک قشنگمان با افراد دوستداشتنیاش، با اقتدار پنهان و همدلی و همراهی آشکار، نشان میدهد برداشت و تحلیل مشاورجان، آن سال، درست بود که میتوانم چنین خصیصهای داشته باشم. و من دهانم باااااز مانده بود!
-
مربوط به 28 ژانویه، آخرین روز خورشید
یکشنبه 9 بهمن 1401 09:49
خوبه خوبه! امسال بهطرز عجیبی متفاوت بوده فلان قضیه، البته تا حالا!
-
اگر سندباد به یونان باستان برود یا یونان باستان را به زمان حال بیاورد!
شنبه 8 بهمن 1401 08:45
1. سرصبحی، آن هم چنین صبحی، تنها سوراخ ارتباطی (هارهار، گرینگو!) که نفسی میکشد اینجاست... و البته جیمیل هم هست ولی خوب، دنبال جایی بودم برای «خواندن» و فعلاً باید «نوشتن» را جانشینش کنم. خواستم از خوابم بگویم. کلاً مدتی است خوابهایم تغییراتی کردهاند. بهشدت ازشان راضی ام! خواب دیشب (شاید هم سرصبح) را از آنجا به...
-
دلتنگی
یکشنبه 18 دی 1401 10:45
بعداً کامل میشود
-
امروز ساعت 11 قطار هاگوارتز حرکت داشت و من واقعاً خواب بودم!
پنجشنبه 10 شهریور 1401 14:48
نمیدانم چطور شده که خیلی راحت باورم میشود مدتهاست اینجا چیزی ننوشتم. نه خیلی خوب بودم و نه خیلی بد ـ البته از آن جهت که به اینجاننوشتنم ربط داشته باشد ـ اما امروز دیگر حرصم درآمد. برای تیمّن، دوست دارم از کتاب قشنگی بگویم که این روزها اتفاقی خریدمش و شروعش کردم؛ ماه کرمو . روایت خیلی خوب و جذابی دارد با شروعی...
-
روزگاری که قرمز جذابم هنوز در نطفه بود
جمعه 19 فروردین 1401 16:05
از قبل عید تا یکیـ دو روز پیش که اپیسودهای پایانی سریال سالهای دور از خانه ( اُشین ) پخش میشد [1]، چندتای اندک را دیدم. دیروز هم با دیدن اولین اپیسود سریال گرگها ، به این نتیجه رسیدم آهنگ تیتراژ این دو سریال، در آن سالهای دور سرد، برایم حکم موسیقی تیتراژ Game of Thrones این سالها را داشتهاند؛ همانقدر حماسی،...
-
زولبیای من! میخوابم تا خواب اسپانیایم را ببینم.
چهارشنبه 17 فروردین 1401 13:37
انقققققققدر هوا قشنگ است و منظره زیباست و عرشهی اولیس مطبوع خوخو شده و انقدر کار دارم و در آنها غرق شدهام که دلم نمیآید بخوابم. و انقققدر ملنگم و خواب شیرین توی سرم جولان میدهد که واقعاً حیف است نخوابم! پس درود بر خواب!
-
در بین مشقهای شبانه و روزانه
جمعه 13 اسفند 1400 15:39
دیروز رفتم هم رب آلوچه جنگلی گرفتم و هم رب تمر هندی. دهانمان مچاله شد حتی با فکرکردن بهش! اما اولین قاشق را که گذاشتم در دهان، احساس کردم این زنیککهی قشنگِ دلزنده تویشان شکر ریخته! راستش مامانم هم گفت شیرین است؛ یکجور تا حدی مصنوعی. اما بعدش با هم به این نتیجه رسیدیم که شاید از آن آلوهای خیلی رسیده و ترکیده که ظاهر...
-
همهی «اوه اوه»ها!
سهشنبه 3 اسفند 1400 09:15
از هفتهی پیش که در جلسه درمورد کتاب دفترچهی مرگ صحبت شد، هوس کردم دوباره ببینمش؛ حتی چند اپیسود از آن را دم دست گذاشتم ولی هنوز قسمت نشد شروعش کنم. اتفاقی متوجه شدم دوست نابغه فصل جدیدش آمده و خیلی خوشحال خوشحال، همان دو اپیسود را دانلود کردم و طی دو روز گذشته، تماشا کردم. ساخت خوبی داشت؛ اپیسود اول کلاً درمورد لنو...
-
گل روی بهمن
دوشنبه 25 بهمن 1400 13:07
رفتم سر کشوی پارچههام و برای چندتاشون نقشه کشیدم و قربونصدقهشون رفتم و قشنننگ یک جون به جونهام اضافه شد! اما یک چیزی: یکیشون رو دقیقاً 10 سال پیش خریده بودم و انقدر عاشقش بودم که تا حالا نتونستم راضی بشم بدوزمش. زمینهی آبی جذابی داره با گلهای درشت بنفش. حتی دلم نیومد به اقلیما هدیهش بدم و بعدش رفتم از همون...
-
خداوند خوابهایم را به راه راست هدایت کند
دوشنبه 13 دی 1400 07:38
یکی از اولین چیزهایی که امروز صبح بهش فکر کردم این بود که وقتی آخرشب فیلم بازگشت هری پاتریها بعد بیست سال را نگاه کردم [1] و با دیدن صحنههایی، نزدیک بود اشکم دربیاید، چرا باید خواب ببینم یکی، بهدلیل اینکه گفتهام فلان مورد را در متنش اصلاح کند، با نیت انتقامگیری، سر گذاشته به دنبالم و از آن طرف هم باید به خانم...
-
حماقت خوشیمن
دوشنبه 6 دی 1400 07:40
اولش فکر کردم: چرا مثل احمقها «یک عالمه کتاب» در چالش گودریدزم ثبت کردم که حالا مجبور شوم کتابهای تصویری 30- 40 صفحهای بخوانم؟! الآن بهم وحی شد که احمقانه نبوده؛ دستکم نتیجهاش. چون باعث شد چندتا از آن خوبها را بخوانم که در حالت عادی ممکن بود به این زودیها برایشان وقت نگذارم. علیالحساب، دلم میخواهد چالشم و...
-
کشف جدید
دوشنبه 15 آذر 1400 09:04
دیروز حوالی ظهر که از ابرشهر برگشته بودم، وقتی با انارهای جادویی و نارنگیها سعی میکردم زودتر به خانه برسم، حال غریبی بهم دست داد؛ انگار دوست داشتم، با تمامی وجود، ذرهذرهی محله را ببلعم و در آغوش بگیرم و هیچوقت از آن جدا نشوم. ـ خود محله مهم نیست، آن احساس تعلق به «جایی از آن خود» همیشه برایم مهم است؛ حالا...
-
زمین و روان
یکشنبه 7 آذر 1400 23:33
یکی از راههای جالب و کمی هیجانانگیز کردن کارم این است که متن را (اغلب متن اصلی و غیرفارسی که یکپارچه است) با تقسیماتی مثل نصف، یکسوم، یکچهارم، سهچهارم، دو و سه و چهارپنجم مشخص میکنم و هربار به یکی از این مرزها رسیدم، کلی خوشحال میشوم و... الآن هم یکپنجم این متن را پشتسر گذاشتهام و با توجه به زمانبندی، خوب...
-
رگههای ارزشمند طلا
جمعه 5 آذر 1400 08:26
1. گفته بودم که گاهی اوقات آرشیو اینجا را میخوانم؛ مثلاً اینطور که وسوسه میشوم ببینم در همین ماه، اما سال پیش یا سالهای پیشتر، چه میکردم و چه چیزی توی ذهنم بوده و چطوری آنها را ثبت کردهام. الآن در آذر دو سال پیش چند جملهی درخشان از بزرگان پیدا کردم و چنان دلم را بردهاند که، به مصداق نوشتن با آب طلا،...
-
معلوم نیست چرا ما را تنها، به امان خدا، در نمیدانم کجا رها کرده بودند!
جمعه 5 آذر 1400 08:06
بالاخره بعد از سالها، پریشب یک خواب جانانهی هری پاتری دیدم. البته دیگر میزان هیجانش خیلی بالا بود؛ بخشی از نبرد هاگوارتز، بهسبک خوابهای من! جایی بود تقریباً شبیه هاگوارتز ولی خیلی بزرگتر، با عرض و طول و ارتفاع بیشتر و بیشتر شبیه ساختمانهای ماگلی بود، ظاهراً بدون هیچ جادویی. در واقع، توی خوابم هم مشخص شد که خود...
-
تشابه نام
دوشنبه 1 آذر 1400 09:53
یکمرتبه یادم آمد، سالها فکر میکردم چون نام پدر حضرت موسی و مریم «عمران» است، پس حضرت عیسی باید خواهرزادهی حضرت موسی باشد! بعد که فهمیدم بینشان هزار سال فاصله بوده، انگار واقعاً هزار سال وقت لازم داشتم تا بتوانم درک کنم و دوباره مواردی را توی مغزم کنار هم بچینم! انگار ته دلم لازم میدانستم والدین هر دو «عمران» را...
-
however, though, and other friends
چهارشنبه 26 آبان 1400 09:03
اغلب مشکل عظمایی با این موارد دارم. معمولاً به معنی دیکشنری بسنده شده و من مدام وسوسه میشوم قید دیگری به جایشان بگذارم که بهنظرم در بافت فارسی درستتر است ولی معنی آن کمی فرق دارد. مثلاً همین الآن، برای اولی از «در هر صورت» استفاده کردم و خیلی هم خوشم آمده. هیم! شاید باید از گندالف بپرسم! بله، بالاخره هابیت قشنگم...
-
چهار و شش و هفت و تهش هم نُه
دوشنبه 24 آبان 1400 07:31
ـ بالاخره فکر کنم بعد از نزدیک به دو ماه دیدنِ DUNE را به پیایان رساندم و هنوز هم موسیقیاش، وای از موسیقیاش! قشنگ امکان بهخلسهبردن من را دارد. وقتی مجموعهی بازیگران مثل هیمالیا سنگینی میکنند... آدم میماند چه بگوید! تا همین دیروز توی ذهنم علامت سؤال بزرگی بود که: «اِ! باردم را این همه راه آوردند که فقط روی میز...
-
فهرست غبطهخوردنها
جمعه 30 مهر 1400 11:58
یکی از «من»های دنیاهای موازیام هم در صخرهنوردی و پارکور حرفهای است و کلی بهش خوش میگذرد و در فاصلهی اندکی از سطح زمین، به بعضی مسائلش فکر میکند.
-
یکی از دفعاتی که با خشنودی متوجه شدم فقط من اینطور نبودهام
جمعه 30 مهر 1400 11:54
وقتی آن استاد سر کلاس گفت شطرنج که یاد گرفته بود، تا مدتها، ناخودآگاه مثل اسب شطرنج حرکت میکرد؛ به صورت L ـ وقتی مغزم بهانه میگیرد: گفتم شطرنج؛ یاد رون ویزلی و شطرنج جادویی افتادم.
-
دوندون
سهشنبه 27 مهر 1400 21:22
اعتراف میکنم به کسانی که توی فیلمها با زیبایی و مهارت و ظرافت مبارزه/ تیراندازی میکنند بهشدت غبطه میخورم. حالا این مبارزه و تیراندازی هرطور که میخواهد باشد؛ از شمشیرزنی و جدال تنبهتن گرفته تا تیراندازی با کمان و سلاح گرم و چاقوپرتکردن و... دیدن این صحنهها در حد حرفهایرقصیدن مرا سرحال و به هیجان میآورد. *...
-
دام و دام
پنجشنبه 22 مهر 1400 17:11
دو شب پیش کتاب دوم هم تمام شد و بدجور دلم در کتردام [1] ماند؛ پیش همهشان، از کز و اینژ و جس و ویلن گرفته تا نینا که رسماً نباید در آن شهر باشد. خیلی قشنگ و ملس، قابلیت این را دارد که ماجراها ادامه پیدا کند؛ دستکم کمش درمورد نینا. البته شاید این کتاب دنبالهی ماجراهای نینا باشد: و من دلم میخواهد آن دو جلد اصلی اولی...
-
نادیه
شنبه 17 مهر 1400 22:51
یک جایی هم بود به اسم خورشیدکلا که هرچه فکر میکنم، نام صاحبخانه به یادم نمیآید. رفتن به آنجا برایم جالب نبود چون در فضای خانه بودیم و از بازی و بیرونرفتن و تلویزیوندیدن خبری نبود. سرگرمی دیگری هم نبود. سر راه، باید مدت زمانی توقف میکردیم تا آن کار انجام شود. بعدش راه میافتادیم. خانم صاحبخانه لاغر و ریزه و بسیار...
-
خوششانس
چهارشنبه 7 مهر 1400 08:25
عجب جاسپر عالی و فوقالعادهای! چه شخصیتی برایش درست کردهاند در سریال! نمیدانم فقط همان جاسپر شش کلاغ را پروراندهاند یا ترکیب جاسپر آن کتاب با شخصیت دیگری در کتاب دیگر باردوگو است. کنجکاو شدم آن کتاب دوم را هم، هر زمان که دستم رسید، بخوانم. در و گوهر صحنههای تیراندازیاش معرکه است هنوز به «چیزبودن» جاسپر اشاره...
-
سندباد عزیزم،
چهارشنبه 7 مهر 1400 07:49
لطفاً همان موقع که کتاب را تمام کردهای برگهاش را هم بنویس. مسلم است که، بعد سه ماه، مجبوری دوباره کتاب را بخوانی؛ دستکم نصفش را، دستکم بهشیوهی تندخوانی نصرت. آن هم نه کتابی که مرور کلمات و جملاتش شیرین و خاطرهبرانگیز است. پس، این را آویزهی گوشت کن، بزرگوار! شیطان زهزه پشت گوشم نشسته است و دارد به این فکر...
-
البته فکر کنم یکیمان کلاً یواش است!
یکشنبه 4 مهر 1400 07:07
انگار بیشتر همگروهیهایم مثل خودماند! از این جهت که دقیقهی نود و کمی تحت فشار زمان و شرایط، سریعتر کار میکنند. حالا تیر را در نظر نگیریم، دستکم مرداد فرصت خوبی بود برای جمعوجورکردن کارها. ولی همان اوایل شهریور چند برگه را کامل کردیم؛ شاید به اندازهی یک فصل کاری! هنوز سه کتاب از دورهی قبل باقی مانده است و...
-
سایه و استخوان
یکشنبه 4 مهر 1400 06:55
دو اپیسود از سریال را دانلود کردم و دادم درآمد! آخر این چه کز برکری است، این چه اینژی است که انتخاب کردهاند؟! ولی باز هم دیدمش؛ هر دو را، همان دیروز و همچنان داستانش برایم جذاب بود. انگار تاریخ انقضای غرم داردبه همین زودی به سر میآید چون تا حدی به این دو چهره عادت کردهام و باید عملکردهایشان را ببینم که بستگی به...