آخ جون! اینجای فیسبوک رسیدم به NBot
این خعلی خوبه
:))))))))
«این گیگیلیهای بیادب بددهن و حسود و فردی بریده از ریشهها»
این مریخی بوده یا اعرابی ؟؟
:))))))
«اعرابی را دیدم که مورچهها خورده بودند، گاهی چشم دار و شیک باشه که فقط در دوران مدرسهشون انگلیسی خونده ولی همون که»
what element r u"
You are EARTH. People of the Earth element are hardworking, genuine and determined. You know what needs to get done. You know how to get a good life, and you need to earn it. You have a powerful heart and an appreciation for the smaller things. You could stand to be a bit less rigid and take a breath once in a while. If you keep pushing forward without a rest you'll come off intimidating to others. That aside, you are sturdy and self efficient and make a reliable ally
J. K. tweeted:
"It's the 16th anniversary of the Battle of Hogwarts. I'm having a
moment's silence over my keyboard. I hated killing some of those
people."
Dame el vino de tu amor
Di que sientes el hechizo
De la musica en tu piel
Y abandonate en los brazos
De la magia de la noche otra vez
No, there is nothin' that can stop us
Nothing can ever come between us
So come and dance with me ........
I can feel you rushin' through my veins
There's an ocean in my heart
این
کتابخونه رو تازه امروز کشف کردم. می دونستم همچین جایی، اون حدود هست اما
به صرافت پیدا کردنش نیفتاده بودم. بالاخره در آخرین لحظاتی که ندیدمش و
داشتم مسیر رو عوض می کردم تا برم دنبال کار دیگه، آدرس پرسیدم و زحمت 100
قدم رو برخودم هموار کردم و بهش رسیدم.
برگشتنی، حس می کردم با این دور
شمسی/ قمری که از پایین 4راه زدم، الان باید از این طرف نزدیک خونمون
باشم! ( آقا اینجا همه جا نزدیک خونه مونه؛ من خیلی جاها رو پیاده میتونم
برم و بیشترشون رو هم امتحان کردم ) .. یه کم رفتم جلوتر دیدم الان وقتش نیست ، بعداً بالاخره مسیر رو پیدا می کنم.
دنبال کوچه ای می گشتم که وارد خیابون اصلی بشه، یه کوچۀ تقریباً باریک
خلوت پردرخت با آپارتمان های نه چندان بلند و نه چندان نوساز رو نشونم
دادن. ته کوچه مث یه T بود و هر دو طرف هم بسته. باز هم پرسیدم. سمت راست T
رو بهم نشون دادن که یه کوچۀ باریک یه نفره بود و با دو-سه قدم میفتاد در
آغوش خیابون اصلی. کنار میوه فروشی ئی که خیلی هم بهش سر زده م. تعجبم از
این بود که چرا این کوچه رو تاحالا ندیده بودم و باحال تر از اون، اون T
بود ! فوق العاده ! خونه ها و ایوون ها و ..کلاً همه چی خیلی دوست داشتنی
بود. یه گوشۀ دنج ناز، با اون فاصلۀ بسیار اندک از خیابون شلوغ و پر رفت و
اومد. مخصوصا از اون کوچۀ باریک که من هلک هلک میومدم و یوهویی وسط T بهشتی
قرار گرفته بودم، خیلی جالب بود.
این شگفتی نازنین امروز من بود. اگه
عکس یا فیلمشو بذارم درصد بالایی می تونن ادعا کنن خیلی معمولیه یا حتی
ممکنه مقبول خیلیا نباشه، حتما از این بهترش رو هم دیدن یا ممکنه محل زندگی
فعلی شون خیلی باحال تر باشه. ولی اون حس خاصی که اون لحظه داشتم شدیدا ً
تمایل داره منو به اونجا یا جایی مشابهش سنجاق کنه. شیطونه میگه این مسأله
رو مطرح کنم بریم بپرسیم اونجا خونه ای برای زندگی هست آیا؟
مطرحش می کنم !!
هاهاها!
عین اون اپیزود فصل اول Da Vinci's demons که گیسو جونم بهش اشاره کرده بود
صحبت درمورد مجسمه و گرد شدن چشمای بانو مدیچی !!
:)))
به
نظر من، مرگ برای مامانبزرگم از زندگی مهمتر بود. خیلی به فکر عزت و
احترام مرده توی مراسم ختم بود و اینکه چیزی کم و کسر نباشه و روح مرده به
عذاب نیفته. اسی میگفت یه بار مادر
(مامانبزرگم) من و اشترو (پسرعمهم) دعوا کرد که «خجالت نمیکشید روز
عاشورا تخمه میخورید بیایمونا؟» از اون طرفم اگر کسی میمرد، حالا از آدم
نزدیک تا همسایهی کوچه پشتی، مادر فوراً روکش قلاببافی روی تلویزیونو
میانداخت و تا چندهفته تلویزیون تعطیل میشد. بدبختی روزی گریبان
اعتقادات خانوادگی رو گرفت که باباحاجی (بابابزرگم) از دنیا رفت و قرار بود
حاجی جیم، یکی از حزباللهیهای بعد از انقلاب، از خرمآباد بیاد سر بزنه.
تا یک سال هرکسی مرگ حاج محمدو میفهمید، میاومد و آمادهی پذیرایی
بودیم اما تا چهل روز یکسره مهمون داشتیم. خونهی مهرویلا یه خونهی
ویلایی خیلی بزرگ بود با سه تا پاسیو. توی پاسیوی سالن پذیرایی خونه یه حوض
بود، وسطش مجسمهی یه فرشتهی زن لخت. حاجی جیم که قرار بود بیاد مادر توی
اون حال خراب، بدو بدو رفت یه پارچهی توری آورد کشید دور سینههای
مجسمه. فقط هم دور سینههاش. مامانم میگه انگار لامپ نئون گذاشته باشن
توی پاسیو. دیگه هرکسی، اولین چیزی که به چشمش میخورد سینههای مجسمه بود
زیر توری انتخابی مادر. مثل اینکه رویا (عمهم) خانواده رو نجات میده و
توری رو از دور مجسمه برمیداره و مساله جور دیگهای جلوی حاجی جیم رفع و
رجوع میشه.
زنده باد خارخاری!
این کار را کرده ام و احساس خوبی دارم!
در کنار نمدمال پیری که آخرین نمدمال این دیار است، یک موج باف! کرمانشاهی هم پیدا کرده ام که می تواند برایمان پتوهای پشمی سبک
و خوش نقش و نگاری ببافد( شاید برای لباس و کیف هم بتوان از بافته های او
استفاده کرد) و یک میانسال زن ِ زبر و زرنگی که استاد بافت دستمال های
پنبه ای و نخی است!
سرمایه گذاری چندانی نکرده ایم فقط مکان مناسبی در
یکی از عمارت های شرکت برای آن ها فراهم کرده ام تا بی دغدغه بنشینند و با
شاگردانشان کارکنند. قرارمان این است ما بگوییم آن ها چه تولیدی داشته
باشند و بعضی ترفندهای ریز برای حرفه ای تر شدن کار یادشان دهیم. ( همین من
الان یکی از دستمال های پنبه ای مونس را روی پایم انداخته ام و انگار کن
رفته ام داخل مزرعه ی پنبه، یعنی که به همین خوبی مرا به به دل طبیعت برده
است، بوته ی پنبه که تیغ ندارد؟ دارد!؟ هرچند این دستمال خیلی لطیف است)
فکر می کنم اگر بتوانم با هتل ها و رستوران هایی ( با ستاره های بسیار) در
داخل و خارج از ایران قرار داد ببندم که دستمال سفره ها و پتوهای ما را
خریداری کنند بازار یابی خوبی برای تولیدات این هنرمندان وطنی گمنام انجام
داده ام. مطمئن هستم وقتی آن ها داستان هر کدام از این تولید کنندگان را
بدانند و بفهمند که خرید از ما چه پیچ هایی از زندگی این آدم ها را شل! و
چه مهره هایی را سفت می کند، با اشتیاق به سراغ ما می میآیند.
خوب این جاست که کمک های شما خارج نشینان بیرون گود نشین وغرب زده می تواند تاثیر گذار باشد.
ته نوشت: در عین حال اکنون دارم دلمه برگ مو درست می کنم؛ دلتان نخواسته باشد.
ته نوشت دیگر: یک سرچی در اینترنت بکنید با هنر موج بافی هم آشنا می شوید،
این قدر نگویید این دیگر چیست ما که نمی فهمیم تو چه می گویی؟
اگر به منشا رزق و روزی خود توکل کامل داشته باشیم صاحب برکات بیکران و پایان نا پذیری میشویم
کاینات همیشه حامی کسی است که بی باکانه،اما خرد مندانه خرج میکند.
هرگاه کالا ی ارزشمندی خریدی که عزت نفس تو را بالا میبرد خواهی دید که پول بیشتری به سراغت می آید
اون
بخش « علاقه به امور مالی و اینا » درمورد من صدق نمی کنه ولی جملۀ بعدیش
ریسک و معامله های بزرگ .. اگه به خیلی موارد دیگه غیر از مالی تعمیمش
بدیم آره درسته.
بقیه شم درسته مخصوصا جایگاه رفیعش ! اصن اسم ما ها تو شناسنامه «سیمرغ» ِ
:p
به سنگ پای قزوین هم معتقد نیستم
:)))

"زنان متولد بهمن"
او به همه تعلق دارد و در عین حال به هیچکس پایبند نیست.
زن متولد بهمن معمولاً به شریک زندگیاش شک نکرده و در رفتار او کنجکاوی نمیکند.
او هیچ وقت با شرکت همسرش برای نصف روز دیر کردن تماس نمیگیرد.
به دنبال لکههای قرمز روی دستمال و کت وی نمیگردد و لباسهایش را وارسی
نمیکند،به همین دلیل است که زنهای بهمنی در نزد مردها از جایگاه رفیعی
برخوردار هستند!
زن متولد بهمن خیلی به ظاهر خودش اهمیت میدهد ولی نتیجهاش معلوم نیست!
زن بهمنی عاشق پرداختن به امور تجاری،اقتصادی و مالی است و پتانسیل ریسک دست زدن به معاملههای بزرگ را دارد.
زن بهمنی در عقیدهاش پایدار نیست.ممکن است وجود پلهای را که به وسیله
برق شما را به بالا میبرد مورد تمسخر قرار دهد و بگوید چنین چیزی ممکن
نیست اما چیزی نگذرد که داستانی برایتان تعریف کند از جن هایی که هر روز
صبح کنار پنجره مینشینند!
الان دقیـــقاً حس می کنم گوشه ای مرتفع از این دنیای پهناور، تنهای تنها نشسته م
*وقت غریبیه بعضی ثانیه های غروب
ترجیح میدم یه انیمیشن ببینم تا دیوونه نشدم
:)))
من
از 10 سال پیش بیشتر در پی کم کردن این شباهت ها بوده م. سعی کرده م بهشان
آگاه شوم و از آنها فاصله بگیرم. یک جور مهر و امضا پای شخصیتی که خودم
ساختم؛ مجبور بودم شکلش بدهم و تکه شکسته هاش را از این ور و آن ور جمع
کنم.. حتی به فاصلۀ سالیان..
شاید هم یک جور لجبازی باشد. هرچه را کشف
می کنم به سرعت پنهان می کنم.بعضی ها جایگزینی پیدا کرده اند اما به جای
بعضی ها خلئی مانده که آزارنده ست. اما به عنوان بخشی از این روند پذیرفته
مش.
آن نقطۀ تماس ازلی ابدی را انکار نمی کنم؛ یم خواهم برگهای خودم
را داشته باشم، حتی ریشۀ خودم را. ریشه های باریکی در میان شاخه های انبوه!
اینکه فامیل اِما ، سوان هست
منو یاد تنها بودن قو میندازه
مث خود اِما که ی جورایی تنهاس
ای کووفتت!
اِما هم که قرص نیویورک خورده
هی میگه می خوام برگردم، زندگی خوب، هنری راضی...
بیشین بینیم بابا! تو میخوای بری، برو
هنری رو بذار باشه ما هم داستان رو توی استوری بروک دنبال می کنیم
ایشالله همون میمون بالدار بیاد خواستگاریت که چپ و راست دل این بچه، هوک، رو می شکنی

در وجود همهى ما بخشى هست که خارج از زمان به زندگى خود ادامه مىدهد.
شاید در مواقع خاصى، به یاد مىآوریم که چند سالهایم. بیشتر اوقات زندگى، بدون سن هستیم.
[کوندرا، سخن از زبان ما مىگویى]
.
این اومانیسم قلمبه شده هم، زمانی می رسه که مث دین گرایی افراطی قرون وسطایی، به غده ای چرکین بدل میشه
These sweet sad men!
This beautiful text was sent to the right of the man's day by one of
the fan ladies of this page that has a different and clear perspective
towards men
Please, read and express your view..
Sometimes I think how sad being a man can be. No one says from the men's
world. No one defend the rights of men. No community is special with
extension "... men. Men don't have a symbol like pink color. These days,
everyone has achieved a high-GU, and they say of rights and pain and
women's world. While the right and the pain and the world of every woman
is one of the same men. One of these men who love us. They rush when
they want to talk. Even the men who loved us, but they left...
One
of the same men always tired. The same as they start running since the
18th. And they keep back. They keep getting greedy. Soldier, work, come,
education... all of the men have all expectations. They must be
educated. Rich, handsome, tall, good tempered, strong... and God don't
let one of these...
We have fun for ourselves! Like a man who
has the morning to the night, more to provide a good life for us to be
loved by a dog, we expect his night to play the violin under our window,
and from the man who plays the violin under our window. We expect him
to be a senior member of the radiator import company. We expect to be
loved at the same time, secure our lives, be patient and dldạry̰mạn,
work well and always smell good and go soon to the barber and the bad
food taste mara with passion and come with us parties we love And
everyone we love to love and forget the friends of their days and the
bread stop in the gathering of our Lord, and do not see any more
beautiful women and do not smoke a single thread!
Men have a
patiently sad world. Let's take it. Men are more patient than we are.
The time they yell, the time they get on the street, the time that
cẖḵsẖạn is not passed, the time that the answer is not to give the good
night, the times that are sweaty, the time that ḵfsẖsẖạn is dirty all
this time They're tired and a little sad. And we love the wonderful
little creatures of the b. They love us and we always think that he
doesn't want me for my beauty, doesn't he want me for his nights? Don't
let him want me for the dungeon on lpm? While they love us; simple and
logical... men The whole world is like that. Simple and logical... right
on the picture of our world.
Let's stop. Let's put aside the
microphone and sign signs. I think men, really men, are not as bad as
we're showing. Men probably want a woman to have peace with her. That's
all. A little peace in exchange for all the pressure and stress that
endure to make us happy. A little peace in exchange for the dream palace
we seek... unlike the stressful life they have, the definition of men
of happiness is very simple.کاری به کنار گذاشتن یا در دست نگه داشتن میکروفن و تریبون و .. ندارم. اونا هم برای دلایل مهمی لازمند
فقط از تعریفی که از مردها کرده خوشم اومده
تو این دنیا مرد بودن و زن بودن بدون وجود اون دیگری معنایی نداره ، همین
من و جوهری ها :
_ سال نود جلد یک ش رو با ترجمۀ کتایون سلطانی خریدم و خوندم. بعدتر کشف
کردم دو جلد دیگه م داره و چه اسم هایی! همیشه می ترسیدم جلد سومش اندوهناک
و خشن باشه. چند ماه پیش خودمو راضی کردم جلد دو رو بخونم و بازهم بسیار
لذت بردم. الآن هم دیگه جرات کردم ، رفتم سراغ سومی ش.
_ دلیل اصلی
تاخیر برای ادامه ش ، این بود که منتظر بودم ترجمۀ خانم سلطانی و نشر افق
رو بخونم. چیزی که تا امسال موجود نبوده. پی دی اف انگلیسی هم آدم رو تشویق
می کنه یه تلاشی هم در اون زمینه داشته باشه. منتها این وسط ، نمی دونم چرا خانم سلطانی Inkspell
رو ترجمه کرده ن «سیاه خون». اون جور که به ذهن من می رسه، انتخاب این اسم
کمی پیچیده تر از عنوان سرراست «طلسم جوهری» هست که انتخاب مترجم دیگر
هست. طلسم جوهری، محور اصلی داستان این جلد هست که ماجراهای دیگه مثل شاخه
های قوی از این تنه سر درآوردن.
_ جلد یک و دو، ابتدای هر فصل، یک جمله
یا یک پاراگراف از کتاب دیگری نقل شده بود. یکی از این ها هم از کتاب «
هری پاتر و زندانی آزکابان » برداشته شده بود. این بخش ها پیش درآمدی بر
ماجرای اون فصل محسوب می شن و اگر کمی دقت کنیم می تونیم کلیّت اون فصل رو
حدس بزنیم. چند فصل اول کتاب سوم رو نگاه کردم، خبری از این پیش درآمدها
نیست! و الآن که پی دی اف انگلیسی شو هم چک کردم، اونجا هم نیست
:/ دوسشون داشتم.
چرا خانوم فونکه ؟
_ مترجمی که دارم کارشو می خونم، نوشته باید این کتابا رو دوبار خوند؛ یک
بار برای درگیر شدن با جریان داستان و همراه شدن با شخصیت ها، بار دیگه
برای لذت بردن از توصیف ها و زیبایی های زبانی. من که توی همون دفعۀ اول،
محو تشبیهات و فضایی که با «کلمات» آفریده شده بودن، شدم. برای همین اول ِ
این جلد، یه کم به مغزم فشار آوردم تا یادم بیاد : این کی بود؟ چیکاار کرد؟
داست فینگر چی .. ؟ آه داست فینگر! داست فینگر !
✩ ✪ ✫ ✬ ★
Finally, the last book ![]()

این هم ان چه قراربود بگم تو مصاحبه هاهاها روی دیواریه دوست نوشتم قبلش :
من دانشجو بودم که کتاب صد سال تنهایی را خواندم .باگروه تئاتر شیراز کارمی کردم وخبری
از
داستان نویسی نبود...یادم می اید که کتاب را ازخانه کتاب که درخیابان زند
بود خریده بودم ووقتی رسیدم انجا که خوزه ارکادیو بوئندیا دوربین به دست
دنبال این بود که ازخدا عکس بگیره چنان برام غریب وتازه و عجیب بود که رفتم
به دوستی که دردانشگاه زبان درس می داد ازکلاس کشیدمش بیرون و گفتم بیا
بیا ببین این چه نوشته ....اما به نظرمن باید انقلاب اتفاق می افتاد تا ما
پرده ازجلوی چشمان مان کنار می رفت سال ها بعد شاید سیزده چهارده سال بعد
بود که من اهل غرق را نوشتم ...اما قبلش ساعدی هم بود و این که می توانستم
این جور به زندگی نگاه کنم این که انگارمارکز ازجایی نوشته که من دران
بزرگ شده ام ازکولی ها که من زیاد چیزی هنوز درباره اشان نگفته ام ....
اگر ازمن بپرسید می گویم رئالیسم جادویی نوعی از زندگی است ...بخصوص در
جاهایی که هنوز درگیر اسطوره ها باوره ها واعتقادات ماقبل مدرنیته هستند
زندگی بدون جادو ویا خیال جادو ممکن نیست
در رئالیسم جادویی خیال و وهم چنان با واقعیت ها درهم می امیزد که جدا کردن ان ها کار ساده ای نیست
تونمی توانی بگویی واقعا پریان دریایی وجود دارند یانه
بعد این عدم قطعیت است که درواقع داستان را پیش می برد عدم قعطعیت درهمه چیز حتی درزمان
در رئالیسم جادویی زمان شکنند ه است
قهرمان داستان رئالیسم جادویی دچار توستالژی است واین نوستالژی اورا دچار فراموشی هم می کند
مثلا اقای رئیس جمهور ما در نیویورک هاله نور می بیند او درچه برهه ای اززمان قرار دارد در چه قرنی ؟
برای کسیکه خارج ازداستان هاله نوراست خوب این وقایع تعجب اور است اما برای کارکاتر ما مثل مرگ وزندگی همه این باورهها حقیقی است
شاید برای همین است که درصد سال تنهایی همه دچار چرخه تکرار می شوند ویا من در اناهیتا و اوازهای عاشقانه یال
شخصیت داستانی ام چنان درگیر گذشته خود است که زمان را قاطی می کند و مکان را هم به جایی نامعلوم تبدیل می کند
شخصیت داستانی من دچارتوستالژی است و این نوستالژی اورا به فراموشی می کشاند یعنی توقف یعنی پیش نرفتن
ایا اینده ای برای شخصیت های داستان های رئالیسم جادویی هست ؟ ....یا همه چیز تکرار وتکرا ر می شود باتمام جزئیاتش ؟
قبول میکنه ، قبول میکنه !

دوستم
قصد مسافرت داشت و به کسی احتیاج داشت که در آن مدت از سگ نگهبانش نگهداری
کند. حالا یک عدد دکتر پیر و متشخصی و پولدار در همسایه گی اش کشف کرده
بود و در تلاش بود که ابتدا روی او در ملاقاتی جداگانه تاثیر مثبتی بگذارد و سپس خواسته اش را مطرح کند.
سرانجام آن تصادفی که نیاز داشت رخ داد و همسایه اتفاقی به در خانه آنان آمد
و البته که همه خانواده کمک کردند تا پیرمرد با خاطره ای موثر و ماندنی از آنجا برود:
-دوستم مانتوی وارونه پوشیده که سرشانه اش پاره بود(داشته خونه تمیز می کرده )
-دختر دوستم دوان دوان به داخل حیاط می آید در حالی که موهایش به صورت
شاخ وایکینگ ها در بالای سرش در آمده بوده و شلواری زیر لباس خوابش پوشیده
بوده است( خواب مونده بوده حالا می خواسته با عجله لباس بپوشد و برود
مدرسه)
-گربه خانه به دلیل نا مشخصی جلوی پیرمرد پی پی می پاشد و می رود(این گربه را من دیدم کلا مشکل روحی داره )
- سگ مهربان و ملایم و با تربیت مورد نظر بیشترین تاثیر را گذاشته:
به عضو شریف پیرمرد حمله برده و این حمله آنقدر شدید بوده که شلوار طرف پاره شود
....
ولی من فکر می کنم پیرمرده قبولش می کنه ، نه؟
I've got Voldemort
یعنی منو خوب شناخته ها !
ووووووووووولدموووووووووورررررررررررت!
:)))
برید کنار دارک لردی نشید
who's your evil twin?
یه فرند نروژی دارم
چند روز پیش دیدم عکس بستنی پاندایی ما رو shareکرده !
همون که عکس خرس روشه اما توش یه چیز دیگه س
O.o
یعنی ببینید تا کجاها رسیده دیگه
:))
دز ضمن
اگه زیاد کتاب بخونین آخر عاقبتتون این میشه ها، گفته باشم
:)))
ایشون هم گوش نداد دیگه، الان ولش کردن تو صحرا
(عکس مرد کتابی در صحرا)
امروز
فهمیدم این کتابخونه مون ( همونجایی که عضوش هستم ) یه امکانی داره، کارتم
رو فعال می کنه بعدش من با همین کارت از سایر کتابخونه های عمومی استان می
تونم کتاب امانت بگیرم
^_^
می خوام روی یه کتابخونۀ دیگه که نزدیکتره و هنوز بهش سر نزدم امتحان کنم .
اصن برم ببینم کتاباش اون قد هستن که بشه روشون حساب کرد برای امانت گرفتن
یک عدد فرنوش هوک/جادوگر ، فراری از چنگال عدالتِ من و نور و شیرین
این 1-2 روز معلوم نیس کوژاس؟
ببینم داری با کی رام مینوشی؟
هرکس خبری از نام برده داشته باشه شوکول می گیره
*پاشو بیا خودتو معرفی کن به ستاد ساماندهی گردهمایی جادوگران .. بدو .. بدو !
من الان یک «پوست-کنده-شده» خستم !
اوف اوف اوف!
چقد پیاده روی!
چقد سخت ... ولی تهش راضی کننده بود
الان یه چیزی تو مایه های خوابیدن دختر پرزیدنت ایالات متحده توی کارتون « فری بردز» دوست دارم. همین طوری که دکمۀ پست رو کلیک می کنم سرم بیفته روی کیبرد، و مانیتور و فیس بوک و کائنات هم مث بوقلمونه (اسمش رجی بود؟ ) با چشای قلمبه نگاهم کنن
امروز
از صبح زود که پاشدم (تقریباً هم زمان با مرغ و خروسها ) نخوابیدم. خودم
رو خسته کردم که قبل از عصر از فرصت یه چرت کوتاه استفاده کنم ... ته تهش
نتیجه ش بشه شب زودتر خوابیدن و از اون ور هم عشق دیرینم همیشه صبح زود
پاشدن ..
ولی خب نمیشه منکر واقعیتی به نام ساعت بیولوژیکی شد که طفلک به عادت بد خو گرفته و باید کلی ریاضت بکشه تا خواست منو برآورده کنه
مشکل آریا نیس
مشکل برندنه که چهره ش داره عوض میشه
مرداد 88 بود. نخستین کتابم در حوزه نقد ادبی منتشر شد. ولی احوال؟ حال همه که خوب یادمان هست. «حلقه تعالی و تباهی» جلد نخست از یک مجموعه نقد ادبی است که انتشارات جان وایلی منتشر کرده است و در هر جلد به نقد و تحلیل یکی از رمانهای ماندگار جهان میپردازد. این کتاب را از این جهات دوست دارم که نمونه نقدی انضمامی و ساختارمند است و یک مقدمه مفصل هم بر آن نوشتهام. فعلاً همین یک جلد منتشر شده که گویا چاپ تازهاش را هم نشر قاصدک صبا در نمایشگاه ارائه میکند.
«امروز قصۀ شنل قرمزی را خواندم. به نظر من گرگه جالب ترین شخصیت داستان است.»
__امیلی دختر دره های سبز؛ ال. ام. مونتگمری ، ص 183
پدر دوست امیلی در نامه ای برایش مینویسد :
« راستی در زبان تازه ات چه کلمه ای به جای "گربه" انتخاب کرده ای؟ مطمئنم
که هیچ کلمه ای گربه ای تر از "گربه" پیدا نخواهی کرد مگر نه ؟»
ص 293
اینو نگفتم که ، گفتم ؟
گمونم نیل از رجینا مسن تر باشه
البته نمی دونم سن و سال چطور و از چه لحاظ برا اینا حساب میشه
* قبل از اینکه رامپل بشه دارک، بلفایر/نیل دنیا اومده بود .. بعدش رامپل رفت سراغ کورا و خوشبختش کرد
الان دیگه باید اعتراف کنم:
رجینا رو خیلی دوست دارم، خیلی جاها درکش می کنم و نمی تونم بهش حق ندم؛
بیشتر از همۀ شخصیتا، رجینا رو درون خودم می بینم با همۀ اون خلقیات گندش و
صبر نکردن هاش، انگار من خود رجینام. اگه قدرت داشته باشم خیلی شبیه رجینا
رفتار می کنم. همۀ کارهام باحال و عالی و تحسین برانگیز نیستن ولی زمینۀ
لازم که فراهم بشه خوب بودنم در حد یه ملکه س.
اصلا انگار برای همین هم
بوده که از بچگی دنبال قلعه ای چیزی بودم تا خودمو توش حبس کنم و دنیای
خودمو داشته باشم؛ نه مثل بقیه که غار تنهایی می خوان ها، دقیقا عین رجینا
وقتی ته اپیزود 13 فصل 3 می خواد توی قلعۀ خودش باشه و نفرین خواب رو روی
خودش اجرا کنه
وای..
وقتی رجینا توی رستوران، هنری رو بعد از یه سال می بینه ..
ای خدا ..
*فیلینگ اشک و محکم زدن توی لُپ و نوازش کردن رجینا
Good Form
«خوش فرمی بیش از هرچیز برای هوک اهمیت داشت. همیشه از اعماق درونش سوالی
ابدی مثل قیژقیژ ِ دروازه ای زنگ زده شنیده میشد : "امروز به قدر کافی خوش
فرم هستی ؟ " .. و صدایی از درونش می گفت : " خوش فرمی این است که در هر
چیزی متشخص تر و ممتازتر از بقیه باشی." »
__ پیترپن ؛ نوشتۀ جیمز بری
زمانی که با انرژی های مختلف در روان خود آشنا می گردیم،پی به این مهم می بریم که انسان ها هر کدام روان منحصر به فردی دارند که این روان با روان دیگری متفاوت است و همین تفاوت منجر به وجود اختلافات و کج فهمی ها نسبت به شناخت یکدیگر می گردد اشنایی با مبحث انواع روانی مردانه و زنانه منجر به این اتفاق می گردد که افراد با دید باز و راحت تری نسبت به شناخت یکدیگر عمل کنند و تفاوت های وجودی یکدیگر را راحت تر پذیرا باشند اما در وحله ی اول شناخت خویشتن موجب می گردد که به درک خود نائل ائیم و بعد به شناخت دیگران رهنمون گردیم در این کارگاه با هفت انرژی مختلف و متفاوت در وجود آدمی ان هم از نوع زنانه به شرح زیر اشنا می گردیم :
آتنا : منظم و برنامه ریز و هدفمند
آرتمیس : جنگجو و اقدام به عمل
پرسفون : پذیرنده و داری بستر آمادگی و یادگیری فراوان
هرا : متعهد و دارای نیروی تعهد سازمانی
دیمیتر : مراقبت و تامین و سازماندهی و پشتیبانی
هستیا : معنویت و سکون و ارامش
آفرودیت : زیبایی و هنر و طراوت و شادابی
فراگیر در پایان کارگاه انرژی های مختلف زنانه در وجود خود را می شناسد و
می تواند به نحو موثری روابط خود را در زندگی و در محیط کار و اشتغال تنظیم
کند و به درک موثری نسبت به سایر افراد دست یابد.
سایه ی ما بخشی از وجود همه ی ماست . اما تمام سعی خود را می کنیم که این بخش از وجودمان را به رسمیت نشناسیم . با نقابی که ساخته ایم خود را به دیگران نشان می دهیم . ساده انگارانه تصور می کنیم که همه ی آن نقاط منفی را با این نقاب می پوشانیم . به محض اینکه این نقاط ضعف را در کسی می بینیم از و بدمان می آید . او را دقیقا به خاطر بدی هایی نمی پذیریم که در وجود خودمان است و ما آن را در درون خود دفن کرده ایم . در واقع چیزی که در خودمان است را به طور ناخودآگاه به دیگران فرافکنی می کنیم .
روز به روز انرژی که برای پنهان کردن آنچه که دوست نداریم در ما دیده شوند بیشتر می شود . مدام نقاب خود را عوض می کنیم و در این راه دائم انرژی مصرف می کنیم . مدام به کیکی که خمیرش مشکل دارد شکر اضافه می کنیم تا خوردنی شود در حالی که شیرینی زیادش دلمان را می زند. بخش سایه وجود ما همچون یک توپ بادی است که سعی داریم آن را زیر آب نگه داریم و مانع از بالا آمدن آن بشویم اما به محض اینکه نیرویی که وارد می کنیم کم می شود به یک باره به بیرون جهش می کند . اگراین بخش از وجودمان را به رسمیت نشناسیم ، اگر آنها را بی آنکه سانسورشان کنیم ، و بی آنکه از وجودشان شرمنده باشیم نپذیریم ، و در یک کلام اگر آنها را به آغوش نکشیم ، دقیقا به مانند همان توپ بادی درست وقتی که انرژی مان تحلیل می رود و درست زمانی که ابدا انتظارش را نداریم به بدترین شکل ممکن بروز می کنند و به سبب غیرمنتظره بودنشان و اینکه آمادگی مواجه با آنها را نداریم و اینکه چه بسا نه خودمان و نه دیگران حتی باور نمی کنیم که چنین ویژگی منفی در وجودمان بود و ما از آن بی اطلاع بودیم ، یقینا دچار آسیب های فراوانی خواهیم شد . یونگ می گوید :" من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب " . این به این معنی است که ما باید همه وجود خود را با همه زشتی و زیبایی ها ، ضعف و قوتها ، و در یک کلام وجود یکپارچه خود را بپذیریم . همانند کودکی که در بدو تولد خود را می پذیرد بدون اینکه درباره خود پیش داوری داشته باشد.
دایره
نمادی است از «یکپارچگی» و نبود تمایز و تفکیک. نمادی از زمان: پی در پی و
تکرار شونده و پویا. آن جا که در متون کهن گفته می شود: «خداوند هم چون
دایره ای است که مرکزش همه جا و محیطش هیچ کجاست.» نمادی از ابدیت. http://www.karaketab.com/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%A8/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7.html سیندرلا به اسم «اِلا» شناخته میشه که مخفف اسم افسانه ای شه.
کارل
یونگ روانشناس شهیر قرن بیستم از این بخش تاریک درون ، تعبیر به آرکتایپ
سایه می کند . ونیز کتاب " نیمه تاریک وجود " نوشته ی "دبی فورد " ،
راهکارهای خوبی درباره ی نحوه مواجه شدن و به نوعی کنار آمدن با بخش سایه ،
ارائه می کند .
·
مربع احساسی است از «سکون» و «منزل». که الهام بخش بسیاری از معماران و
هنرمندان برای ابداع بوده است. مربع شکلی است مربط به «مکان». و جایی که
گفته می شود:«واقعیت تنها به کمک مربع قابل بیان است.»
مثلث با وجهه
های گوناگون خود الهام بخشی است برای سه گانه ها: «عقل، قدرت، زیبایی».
«تولد، رشد، مرگ.» و نظامی است با پیچیدگی های نمادین و قابل فهم در کنار
دیگر اشکال هندسی. در تقاطع زمان و مکان در دایره و مربع.
«سیندرلا» واژه ای فرانسوی هست که معنای ریشه ای ش «خاکستر پراکنده» میشه.
توی استوری بروک، سیندرلا (الا) رو به اسم اشلی می شناسیم. بخش اول اسمش
ash
هم یادآور معنای خاکستر هست
فامیلی ش هم «بوید » هست که از یه اسم بسیار قدیمی اسکاتلندی میاد به معنای «زرد» و به کسایی اطلاق میشه که موی بلوند دارند
نه، من خانهای ندارم.
سقفی نمانده است.
دیوار و سقف خانهٔ من
همینهاست که مینویسم،
همین طرز نوشتن از راست به چپ است،
در این انحنای نون است که مینشینم،
سپر من از همهٔ بلایا سرکش ک یا گ است.
هوشنگ گلشیری
عجب خنگولیه!
خب وقتی میگه میل کن، نخوردی هم یه نگاه بهش بنداز. شاید یه حلقه توش گذاشته باشه
عهع
(اِما)
ئه من چندتا اپیزود قبلی یادم رفت کمال تعجب خودمو در این مورد بیان کنم:
من اشتباه فهمیدم؟
مولان ؟
اورورا؟
آره؟
نه بابا!
من حالم خوبه
دارم به رجینا و رامپل فکر می کنم
همین الان یه طرح تو ذهنم اومد برای دیزاین یه لباس تووپ واسه لیدی گاگا
تو فکرم با کودوم برند معروف تو این زمینه قرارداد ببندم که هم آزادی عمل لازم رو داشته باشم هم حق و حقوقم تمام و کمال ادا بشه
نچ! ئه آدم همون اول که به صورت گمنام نباس وارد بشه که. هرچقدم سنت شکن.
واسه مرحلۀ بعدش این پروژه تو ذهنمه که طرح دومم رو با برند نوپای شخصی م
به لیدی عرضه بدارم. بعله. کلی م براش توضیح میدم که: اینکه با یه اسم
ناشناخته کار کنه خودش باعث فلان و بهمان های مثبت زیادی میشه؛ از خیلی
جهات. حتی دلایل بشردوستانه و چیزایی مربوط به حمایت از حقوق جنگلها و
رودخانه ها و ... هم براش آماده کردم.
آره اینجاس که سنت شکنی وارد عمل میشه
یکی از عوامل مضر برای موی سر ، عدم تعویض رو بالشی به مدت طولانی است
://////////
ای کپک !
جز شکن زلف یار
...
جز خم ابروی او
تجربه ثابت کرده هرچی که میگه درسته
دیدم که میگما
تو این فیلمه، از مدل کیف دختره خوشم اومد ![]()
آخر شبها کیسۀ آبگرم را روی گردنش می گذارد
موهایش را بالا می بندد
و تا بیست می شمارد
بیست دقیقه را
از روی تایمر KMPlayer ، روی مانیتور کامپیوتر
ای جانم!
عمری باشه لااقل واسه دومیا جبران کنیم
حالا اگرم بشه از حلقوم اوّلیا بیرون بکشیمش که دیگه بهتر

گاهی برخی آدم ها هر کاری که برایشان بکنید شما را دوست نخواهند داشت
و برخی دیگر اگر هیچ کاری هم برایشان نکنید دوستتان خواهند داشت!
ویسلاوا شیمبورسکا
![]()
« رفت آن سوار،
سیلور !
با خود تو را نبرده »
:/
*ای پرتغالی!
ولی «دماغو» بودن نمی تونه به هیچ وجه منکر یه سری برتری ها بشه
بوخوصوص که اون برتری ها «ویژه» هم باشن
خفته را
عطسه می کند بیــدار
در نوع خودش آخرسال توووپ کولاکی داشتیم
:)
دیگه راستی راستی باید 92 رو بپیچم تو بقچه بذارمش تو صندوق..
ولی یه پر بقچه رو باز میذارم... شاید گاهی بدو بدو برگردم یه چیزی از توش بکشم بیرون
یسسسسسسسسسسس
بارسلوناااااااااااا
بیگیر منو که اومدم
:)))))))
(جواب کوئیز «تو کدوم شهر باید زندگی کنی؟)
اینجور که من دارم تست رو جواب میدم، آخرش منو نندازه توی بمبئی یا دهلی خوبه !
:))
به خودم:اینا الکی نیست ها! آدم حسش می کنه

admin+1
آیا خودت را برای دریافت هدفت آماده کرده ای!
اگر همین الان جفت عاطفی ات را بیابی آیا آمادگی شروع رابطه را داری؟
اگر ماشین رویاهایت را دریافت کنی آیا جای پارک در پارکینگت داری؟
جوری رفتار کن که کاینات از هر لحاظ تو را آماده ی دریافت ببیند
یه خوره ای هست، مرض وار، اسمش عشق نیست. درواقع میشه گفت ی جور وسواس عاشقانه طور هست .. مثلا می تونه سراغ اونایی بیاد که گوشه های ذهنشون جای خالی زیاد دارن. میاد یه مدت می شینه تو اون حفره ها، داستان خودشو دیکته می کنه و بعدم کم کم محو میشه.
معلوم شده که اشک زنان در مردان همان تاثیری را ایجاد می کند که خرناس و بوی عرق مردان برای زنان!
این مطالعه روز جمعه در مجله ‘ساینس’ منتشر شده است.
ظاهرا از اینجا : www.funiha.com
ولی من مطمئنم رامپل بر می گرده، بر می گرده
سیلور حاضری؟
آماده؟ آماده؟
یه نفس عمیــق بکش.
به این فک کن که وانسی های دیگه همراهتن
حالا ...
*واچینگ «گوئینگ هُم »
این نیمه شبان کیست چو مهتاب رسیده
پیغمبر عشق است ز محراب رسیده
آورده یکی مشعله آتش زده در خواب
از حضرت شاهنشه بیخواب رسیده
این کیست چنین غلغله در شهر فکنده
بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده
این آدمایی که پروژه دارن درحد تبدیل کردن دود و آلودگی هوای شهری به الماس،
اینا بسیار قابل ستایشند
* یعنی آدم می تونه انقد مفید باشه ولی متاسفانه نیست
** این * حرف درستی نیست لزوماً و به شرایط و فلان و بهمان خیلی بستگی
داره؛ هرچقدر هم که بشر بی نهایت باشه. ولی بازم جای تحسین داره
امسال تحریم شخصی مو می شکنم فقط به این امید که قراره «جادویی» بشه
;)

صبح نهم اردیبهشت در مصلی برگزار می شود:
غیر
از قضیۀ آذرخش و اون پر دست هرمیون و اینکه چرا هری داره بهش نگاه میکنه
(الکی!!) ، کنجکاوم اگه قرار بود براساس الگوی رولینگ ، مبنی بر اینکه «اسم
هرمیون رو به این دلیل انتخاب کرده که اسم کمیابیه بین دخترا، تا دخترای
هم اسمش بابت اخلاق غیرقابل تحمل و روی اعصاب بودن هرمیون دلزده نشن» ، بله
براساس این الگو اسم ایرانی براش انتخاب کنیم ، چه گزینه ای مناسب بود؟
* معنای اسم هرمیون هم لحاظ بشه در ضمن !
اینم تازه یادم افتاد:
طفلی هنری!
این سرنوشت وانهاده شدن که از طرف جد پدریش گریبونشو گرفت و بهش رسید، از طرف مادرش و والدین مادرش هم جزو جهازشه.
من همه ش می ترسم بچه/ های هنری چی قراره سرشون بیاد !!
ئی بابا من نمی تونم عکس آپ کنم
ولی واسه اینکه یادم نره فعلا می نویسمش بعدا با عکس به آلبومم اضافه می کنم :
*خوشم اومد رجینا در یه لحظه از زندگی ش ناچار شد قلب یک «هنری» رو از سینه دربیاره
ولی بعدترش قلب یک «هنری»دیگه رو بهش برگردوند
:)
_ و اینکه وقتی فهمید نوزاد (هنری) کیه، بازم نتونست ازش دل بکنه . شاید به قول رامپل «عشق نقطه ضعفه»
رامپل بود یا کورا؟ یا هردوشون؟؟
«زیتون زاران آندلس»
حاجتمو بده ایشالله
:))
* نصفه شبی آدم یاد فدریکو بیفته ؟
** از عوارض جغدشدگیه !
ی وقتایی م هست
آدم کاور مناسب پیدا کرده
منتها برای اینکه خوب از آب دربیاد دوست داره با تبر بزنه اون عکس پروفایلو حذف کنه اصن !
*مارک به جای قرتی بازیاش یه فکری م واسه این موارد بکنه خب . یه امکان drag از پهنا هم بذاره دیگه
ای ئاوخ ! ای دادد !
«امروز هرى پاترم. بغضآلود، در شبى طوفانى براى جن خانگىام - دابى - گور
مىکنم. اما نه با جادو، که با دست. تا هر قطرهى عرق و هر تاول دستم
هدیهاى باشد به جنّى که جانم را نجات داده است. همزمان، مردِ سى و پنج
سالهاى را به گریه انداختهام که در جادوى داستانهاى من غرق شده است.»
امروز هرى پاترم. بغضآلود، در شبى طوفانى براى جن خانگىام - دابى - گور مىکنم. اما نه با جادو، که با دست. تا هر قطرهى عرق و هر تاول دستم هدیهاى باشد به جنّى که جانم را نجات داده است. همزمان، مردِ سى و پنج سالهاى را به گریه انداختهام که در جادوى داستانهاى من غرق شده است.
اگه زمان از حرکت بایسته
خیلی چیزا به خیر و خوشی ختم نمیشه.
حرکت عقربه های ساعت خیلی چیزها رو در خودشون هضم می کنن
که در صورت ساکن ایستادن،
همه شون بی معطلی و دراولین فرصت آوار می شن روی سرمون
ما در بی زمانی دفن می شیم.
..
اگر زمان از حرکت بایسته
گوشمون از شنیدن صداهایی انباشته میشه
که هیچ انتظار شنیدنشون رو نداشتیم
صداهای خودمون، اطرافاین و حتی کسایی که اون ور دنیا زندگی می کنن.
همین طور تصویرها،
انرژی هایی که از ذهن هرکسی بیرون اومده ودر فضا پراکنده شده
همه شون خفه مون می کنن.
و نه تنها «حال» ما رو در خود فرو میبره،
که تکه های هنوز هضم نشدۀ «گذشته» هم ؛
کنار اومدن با بعضی چیزها حتی برای «زمان» هم مشکله.
و غیر از اون
در چنبرۀ نقشه هایی که برای آینده کشیده شده هم گرفتار خواهیم شد،
..
اگر زمان بایسته
_اون
موقع که به عنوان یکی از تکالیف پایان ترم، تو متن مقالۀ رئالیسم جادوئی م
نوشته بودم « .. های اسپانیولی» استادم زیر این واژه رو خط کشید و بالاش
نوشت اسپانیایی.
من از بچگی توی کتابها می خوندم «ملوان های
اسپانیولی»، یا یه همچین ترکیب هایی. به صرافتش نیفتادم ببینم چرا. یه دلیل
روشن ساده توی ذهنم داشت اون موقع که جلوی پرسیدنم رو گرفت. ی اشتباه
مضحک!
_ بعدش فهمیدم خود ِ وازۀ «اسپانیول (برای اسم های مذکر ) /
اسپانیولا (برای اسم های مونث ) » صفت هست ؛ به معنای اسپانیایی _ هوووووووووم ! چقد از این کلمه خوشم میاد
:3
و ما با اضافه کردن «ی» به آخرش، قصد داریم به روش خودمون ازش صفت بسازیم.
در حالی که اصلا لازم نیست. اگر این کار رو نکنیم، می مونه این واژۀ
اسپانیول» که خب به دهن نمیاد ؛ دامن اسپانیول، نویسندۀ اسپانیول ...
پس بهتره بی خیالش شیم و همون «اسپانیایی» (
<3
:3 ) رو استفاده کنیم
* دلیل مهمش هم اشارۀ نویسندۀ کتاب «غلط ننویسیم» هست .
فیس بوک می تونه بگه من چیو لایک کردم، کجا چی کامنت گذاشتم، با کی فرند شدم ، .. بن: نظرت چیه داداش؟ * نظر منم به جُرج نزدیکتره میگن اگه به یه در بسته هم بکوبی بالاخره باز میشه فانتزی شیرین:
Mehrdad Tooyserkani
Fatima Atash Sokhan
·
1_ من اون مستطیل سمت راست خبرپراکنی شو چندماهه که ندارم
:))
2_ فیس بوک اگه راس میگه بیاد بگه من الان تو یه سایت دیگه دارم چیکار می کنم؟ چیو گوگل کردم؟ ها؟ ها؟ ها؟via BBC News فارسی
جُرج: من ؟ .. هاهاها .. بیخود میگه !
البته از اون جهت که : نه به مد معتقدم متاسفانه و نه اینکه همه قیافۀ یکسانی دارن. بستگی به ساختار چهره و هزارتا چی دیگه داره خب
·
* باز هم نشه یا سوراخ میشه یا حداقل خط و خشی چیزی روش میفته
بعضی موقع هام بد نیست
اینکه «پورتوگا» همیشه با از دست رفتن مسئولیت خودشو به انجام نرسونه
یه بار هم بمونه و باشه
<3 به امید تحقق فانتزیات
:*
<3 ولی ماشالا انقد پر و بالمونو بستن که تحقق فانتزیا خودش یه فانتزی شده
:3 از اون لحاظ! وقتی آماده پرداختش باشیم سراغمون میاد. وگرنه م، شاید یه چیز بهتر دیگه
^_^
:)
:) وری پاورفول!
چیکار کنیم، یعنی اون روز بریم شیرینی پخش کنیم ؟
:)
یعنی ببینیم اون روز رو که ند زنده باشه
* من میگم از این واریس خوشم میاد ها !
:p
بر اساس یک تئوری ادارد استارک ممکن است هنوز زنده باشد!
(این متن اسپویلر نیست و همه حدس و گمان هستند)
واریس ممکن است در زندان راهی برای فرار او پیدا کرده باشد. خود واریس به
استاد تغییر چهره مشهور است. به علاوه در روز اعدام چهره ی ند برای آریا
خیلی لاغر تر بوده و سرسی و جافری خوب چهره ی او را ندیدند. به علاوه وقتی
جافری سانسا را مجبور به دیدن سر قطع شده ی ند میکرده، به گفته ی او اصلا
شباهتی به ادارد نداشته است.
به علاوه وقتی کتلین استخوان های ادارد را دریافت می کند، می گوید که این استخوان ها برای مردی مثل او خیلی کوچک هستند.
البته در سریال چهره ی ادارد استارک به خوبی نشان داده شده و احتمال حقیقت داشتن این تئوری را کم می کند ...
«چراغ جادو» می فرماد:
هرگز از تلاش کردن و فکر کردن و تجسم کردن دست بر ندار،موفقیت تو از جایی
شروع میشود که بدون توجه نتایج سطحی،شوق رسیدن به خواسته ات را در وجودت
زنده نگه داری
شلوار سندبادی
*بیشتر از یه سال پیش یه مدل خاص مانتو دیدم، اونم فقط ی جا، دامنش با اون
پف و دوخت هایی که بعضی قسمتهاش داشت منو یاد شلوار سندبادی می نداخت.
هرچی م زیر و روش کردم ببینم چی به چیه خوب سر در نیاوردم
الان در حد هاگرید پشیمونم چرا نخریدمش. مورد جالبی بود
و سندباد پیش از اونکه بشه «سندباد بحری»، در بازارهای بغداد به شغل حمالی مشغول بوده و بش می گفتن «سندباد حمال»
*مردم از کجا به کجا می رسن
علاءالدین یا سنـدبـاد؟
مسأله این است
* من از شخصیت سندباد بیشتر خوشم میاد و از طرفی ، از قالیچۀ پرنده یا
موارد جادویی دیگه ای که علاءالدین باهاش سروکار داشت.. اینه که یه شخصیت
ترکیبی پدید اومده این وسط
« بورخس همه آثارش را مدیون هزار و یک شب میدانست و تأثیر آن بر بسیاری از نویسندگان معروف جهان ازجمله کسانی چون جیمز جویس انکارناپذیر است.»
after 9 years ... again
میگن : گذشته و گذشتگان و کارهاشونو ببخشید و فراموش کنید تا فلان..
درگیر میگه: به فرض که بتونم . اصلا یه بار همه رو بی خیال شدم. از در
اتاق که رفتم بیرون از نو شروع شد. به من بگید این «حال» تکرار شونده رو
چیکارش کنم ؟
* موندم چی بگم بهش !
جُرج دبیلو. سی. بوش
خخخ
خب حق داره آخرش «بو» داشته باشه دیگه !
ویلما آی. بال
اوزما کاپا !
سَنت جُرج
و شوخی جُرج با کلمۀ Holy
هپی هُلی جُرج دی
:))
Happy St George's Day today! Be careful if you plan to battle dragons…
"_What's your name?
_Albert.
_Your REAL name!
_Albert.
همه جا شب شده !
شرشر باروون
غرغر رعد و برق
«کرگدنی که دنبال دوست می گشت»
_ یکی از قشنگترین بخش های فیلم ، اون دقایقی بود که مکس کوچولو روی تاب
نشسته بود و با راهبه صحبت می کرد. می گفت دوست داره بره به Elysium .
راهبه یه آویز بهش داد که توش تصویر کرۀ زمین بود که از فضا دیده می شد و
بهش گفت : تو از اینجا، بهشت رو زیبا می بینی درصورتی که وقتی بری اون
بالا، زمین اینطوری (زیبا) به نظرت میاد. اینو داشته باش تا یادت نره از
کجا اومدی.
منم که عشق «زمین»،
:'(
_ جودی فاستر خوب ، عالی، دوست داشتنی!
_ اون کروگر چرا یه طوری انگلیسی رو صحبت می کرد ؟ انگاری ته لهجۀ عربی داشته مثلا!
_ میگه: در سال فلان و بهمان، زمین کلا داشت به فنا می رفت. یه سری آدمای
خوشکل پولدار اونو ترک کردن و رفتن به Elysium برای ادامۀ زندگی.
اون وقت همون خوشکلا زبانشون انگلیسیه . اما این بدبخت بیچاره ها که رو زمین موندن زبان غالبشون اسپانیائیه. آخه این انصافه ؟
این Matt Damon هم با گذشت زمان آقا تر و مقبول تر شده ها
همه ش فکر می کردم چطور میشه اون چهرۀ نوجوونونه رو پشت سر گذاشت
اینطور
:))
موزیک تیتراژش خیلی ماهه
<3 ![]()
« و آدمى همیشه عاشقِ آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را مىطلبد. بندهى آنم که نمىبینمش! و از آنچه فهم کرده است و دیده است، ملول است و گریزان است.»
[فیه ما فیهِ آقاى بلخى]
* و هر اونچه که قبلاً قبلۀ آمالش بود چون فهمش نکرده بود، بعد رسیدن و کشف کردم ملولش می کند و این حرفا
*آدمی بهتره آگاه باشه از هر مرحله ای، یه چیزی برا خودش برداره. همه چی هیجان انگیز یا ملال آور نیست صرفا.
و آدمى همیشه عاشقِ آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را مىطلبد. بندهى آنم که نمىبینمش! و از آنچه فهم کرده است و دیده است، ملول است و گریزان است.
[فیه ما فیهِ آقاى بلخى]
.
یه بار اومدم کارمو بندازم فردا ، بلند انداختم افتاد پس فردا !
مورد داشتیم دختره تو گوگل سرچ کرده :
“قیمت سرویس طلای دختر خالم”
گوگل پاسخ داده :
“دختر خالت گفته به کسی نگم”
واااااااای اون لحظات حضورشون توی «غار پژواک» ..
:'(
* از همه تلخ تر پرینس چارمینگ بود به نظرم .. اوهوع اوهوع !
** ولی هوک چقد آقاس، چه جوونمرده. خدا نگرش بداره الهی! آفرین جوون خوب ! حق «گود فُرم» رو ادا کرد
:)))
هی من میام این رجینا رو دوست داشته باشم
هی میام ازشم خوشم بیاد،
باز نقاط سیاهی از گذشته شو رو می کنه که ..
لاع اله الاالله!
* ولی رجینای Neverland رو به شدت دوست دارم
:)
اینجا داره از گذشتۀ سیاهش در جهت درست استفاده می کنه.
راستی به نظرتون Neverland مث برزخ نیست؟ همین رو به رو شدن با گذشته، یا
تاثیری که افکار و کارامون روی زندگی مون دارن.. منظورم دقیقاً اون «برزخ»
مذهبی و اینا نیست، اما اونم می تونه باشه. بالاخره کارکردشون یکیه. و از
اونجا که عوامل « لاست» و تفکرات جزیره ای ش می تونه بر این سریال هم حاکم
باشه، شاید بشه.
hahaha! great turkey
:)))
by J. D. J D Salinger
ینی الان تو مملکت کرۀ شمالی، اظهار لطف به عمه خانوم رهبرشون مجازه!
بلکه م زورکی باشه، هرکی پست مربوطه توی فیس بوک نداشته ش نذاره مجرم شناخته میشه
* اونم عمه تنها نه؛ با شوهــر عمـــه
نصف اینو برای یکی از فرندهای نازنین کامنت کردم. یی هویی دلم خواست اینجا ادامه ش بدم : روز خوبی نبود نه واسه شیطنت های مغرضانه، تا
اون حد که بدونی یه اژدهای درون داری، به وقتش همیشه فلسای داغش رو زیر
پوستت حس کنی، هی کف دستها و پاهاتو بچسبونی به اشیاء خنک،.. به حول و قوۀ الهی و با هل دادن و تشویق های دوستای نازنینم season III Farnoush Mellark هااا من می دونم ! میخوام برم به کشف یخ “Many
years later, as he faced the firing squad, Colonel Aureliano Buendía
was to remember that distant afternoon when his father took him to
discover ice.”
بچه بودم، یه بار یه فردی، از عمه جانم درمورد من پرسید: برادر زاده ته ؟
انتظار داشتم عمه جانم بگه: نه خواهر زاده مه !
ولی گفت : آره برادرزاده مه.
منم که توی دلم به پرسشگر ناسزا می گفتم : فلان فلان! کوری نمی بینی من دخترم؟ کجا شبیه پسرام آخه ؟
بعدش فکر کردم نکنه موهام همچین دمب اسبی نیست یا بلوز و شلوار پوشیدم، فکر کرده پسرم.
بعدشم فکر کردم شاید موضوع خاص محرمانه ای در شرف اتفاقه، عمه جانم خواسته منو استتار کنه، چمیدونم هویتم نامعلوم بمونه ..
بعدترها فهمیدم این نسبت های برادرزاده/ خواهرزاده ربطی به جنسیت خود آدم نداره
Nirvana Massiha
· Macondo, Colombia ·
از یه جهت:
صبح مجبور شدم یه نفر رو
block
کنم
*من اینجا هم با این هویت غیر واقعی، به واژه ها حساسم؛ به سبک خودم. مثل همۀ شما که یه چیزایی رو نمی تونید/ نمی خواهید تحمل کنید
با وجود خیلی از اشتراکات، یه سری حریم ها «باید» رعایت بشه. وگرنه من نیستم.
بابتش متأسف هم نمیشم is in Macondo, Atlantico, Colombia.
همینطوری جهت فانتزی بازی؛
میشه امروز موقعیت فیس بوکی مون رو به macondo تغییر بدیم
*اگه از فردا اینجا منو ندیدین، 100 سال دیگه می بینمتون
: is
feeling transforming.
سر موعدش،
«ها» ی آخرش که خاکسترت می کنه،
منتظری یه جوجۀ کوچک باشی که از توی تخم دراومده ، از زیر خاکسترا
اما پنجه هات،
پوزه ت،
و طرز نگاهت به دنیا میگن بازم یه گرگینهwas
watching Once Upon a Time.
استارت سیزن 3 زده شد
بچه ها خیالتون ارحت !
موتورشو روشن کردم
:)))
^_^
:3
:3 :دی
الان بعداز ظهر که بشه، یه سریا که از خواب روز تعطیل بیدار شن و فیس و اخبار و فلان رو چک کنن و قضیه رو بفهمن،
میان بیانیه های اه و پیفی صادر می کنن که :
« ئه وا ! الان دیگه همه جا پر میشه از جمله های قصار مارکز و شیون واویلا
از درگذشتش و صحبتهای روشنفکرانه از کتاباش. آخخخ که چیقد از ما مردم مرده
پرست روچنفکرنما بدم میاد عئهح !! »
*بدین وسیله از این گروه اعلام برائت می کنم و خفقان احساسات رو روا نمی دونم. خودتون هم اسنابید خبر ندارید !!
** نه به خاطر مارکز، کلا تو هر زمینه ای
بعد از قرار مهمانی فردا، اولین چیزی که به ذهنش آمد ، مهیا شدن فرصتی برای پوشیدن لباس جدیدش بود
نیم ساعت بعد مهمانی لغو شد.
لباس در گوشۀ کمد آویخته می ماند.
خدا را شکر،
بابت وجود فیلم هایی تکان دهنده، خوش ساخت، روح نواز، با مناظر زیبای مسحور کننده، با قهرمان های دوست داشتنی زیبا که لزوماً همه شان نمی میرند، پایان بندی خوب، پرداخت خوب تلخ کامی ها، ..
و همۀ اینها به خوبی یک جا جمع شده باشند.
_ این فیلم، انتهای دوگانۀ درهم پیچیده ای دارد که تلخی و شیرینی رو هم زمان به خورد آدم می دهد
_ طبق معمول ؛ ساخته شده از روی یک کتاب :
«کتـاب دزد» اثر مارکوس زوساک
The book thief
by Markus Zusak

طی این ده روز، یه کتاب از جین وبستر دستم بود که به کندی خونده می شد. بین کتابای کتابخونه چشمم بهش افتاد و خواستم امتحانش کنم. اسمش هست «جِـری جوان» Jerry Junior. ماجراش در 200 ص و درمورد یک پسر جوان امریکایی هست که در یه منطقۀ زیبای کوهستانی و توریستی خلوت در ایتالیا حوصله ش سررفته و دنبال هیجان و ماجراست. یکی از خدمۀ هتل به اسم گوستاوو هم توی نقشه هاش باهاش همراهی می کنه. اینطوریه که با یه خانوم زیبای امریکایی آشنا میشه و طی فراز و نشیب هایی و با مسخره بازیای جالبی عاقبت بخیر میشن .
بد نبود، منتها تصویر روی جلد کتاب، شبیه این نقاشی های انیمه ئی از یک پسر نوجوونه که جاذبۀ کتابو از بین می بره.
برای خودش تجربه ای محسوب می شد در کتاب خونی.
خب به سلامتی قالب مرموز آرامش بخش وبلاگ من هم پرید.
راستش هیچکدوم از قالبهای پیچک رو دیگه روی این وبلاگ نشون نمیداد برای همین از یه سایت دیگه این جدیده رو گذاشتم. قالب قبل تر که فیروزه ای روشن بود، به نظرم به این یکی ارجحیت داره. حالا یه کاریش می کنم.
امروز برای تعویض کتابا رفتم کتابخونه. یه کتاب آمریکای لاتینی رو تمدید کردم و «سرگذشت آروتور گوردون پیم»* رو ، دوسوم خونده، برگردوندم. الآن شرایط خوندن ادامۀ توصیفاتش از اون ماجرای خاص رو ندارم.
این روزا قدری به سمت کتابای نخوندۀ خودم کشیده میشم؛ یه جلد کتاب از ایزابل جان دارم که گذاشتمش توی آب نمک و حس می کنم خوندنش انرژی بیشتری بهم میده، کلی کتاب PDF هست که باید یه جوری با خوندنشون کنار بیام و عادت خوندن کاغذی رو از شکل تعصب ناخودآگاهش دربیارم. و...
اما طبق معمول که دلم نمیاد دست خالی برگردم، « دلتنگی های .. » سلینجر رو برداشتم. منتها بارکد کتاب مشکل داشت و نتونستم فعلاً بگیرمش. برای همین « جنگل وارونه » و « تیرهای سقف... » از همین نویسنده رو گرفتم . «جنگل وارونه» یه کتاب کم حجم ِ که بدون ته نوشتش، 82 ص هست. برای همین از ظهر تا عصر خوندمش. یه پاراگراف هم از «تیرهای سقف.. » خوندم که فهمیدم درمورد خونوادۀ فرَنی هست. اولش ترغیب شده بودم همونو شروع کنم ولی بالاخره این کتاب کوچولو پیروز شد و سر قولش هم موند و زود تموم شد.
پست بعدی هم درمورد همین کتابه.
* نوشتۀ ادگار الن پو
در کل خوب بود، از دیدنش راضیم
یه چند تا جمله م داشت رفت تو دل حال و هوای امروز من.. خلاصه موقع دیدنش منو خیلی درگیر کرده بود، با دقت پیگیرش بودم..
فقط این مهران مدیری ش حکم نون اضافه رو داشت که وقتی سفارش دادی و پولشم حساب کردی تازه متوجه میشی ای وای، سیر شدی که !
(پل چوبی)
گاهی وقتام هست که از خواب بیدار میشم و می بینم خوابم به دلم نبوده، دوباره می خوابم و سعی می کنم ادامۀ خوابمو اون طور که خوبه ببینم. بهترین راه حلش اینه که داستان رو توی مرحلۀ خواب و بیداری و کمی هشیار شروع کنم بعدش بذارم بقیه ش پیش بره. به هرحال قابل تحمل تر از حالت قبلیه
کائنات جان
هرچی بیشتر کشش بدی بار خودت سنگین تر میشه
* لطفا یه جغد جَلد ِ راه بلد انتخاب کن
« تو این بلاتکلیفی فقط یکی شبیه ده سال پیشمو کم داشتم »
«فقط خواستم بگم ما رو اسکجوآل جلو نیستیم، رو تف مال جلوئیم».
)عکس فرهاد اصلانی و بهرام رادان- شاید فیلم پل چوبی)
dear universe
np
u still have more than 10 hours to do sth
but plz do your best, plz
OK?
I trust u
cinnsearellllyu; Silver tongue
واقعا حیف آهنگ و آواز به این قشنگی نبود ؟
حیف صدای همایون و .. اهم .. چیز .. نبود که اون طوری کلیپ بشن ؟
همینطوری:
با خودم عهد می بندم اگه امروز معجزکی، چیزی برام به وقوع پیوست که زورش از اینی که حالا بالا سرم خیمه زده بیشتر باشه
به معنای واقعی ، نه که مث همیشه پیاده برم و موزیک گوش بدم همه چی ته نشین بشه، یه چیز خوب دقیقا متفاوت ..
یه کار غیرمتعارف خوب انجام بدم
نمی دونم دیگه، ی جوری برا کائنات جبران کنم
کسی آدرس یه مکان دور از انتظار رو داره؟
آقا اصن برا همینه که من می خوام برم گرانادا (غرناطۀ خودمون) و دور و براش دیگه !
از اول هم گفتم : هرچه دورتر بهتر!
* مساله اینجاس که بیشتر اوقات وقتی دور میری، بر می گردی می بینی نیازی
به این دور رفتن نبوده ( از لحاظ مسافت فیزیکی و این حرفا) ولی همین رفت و
برگشت به ظاهر الکی، لازم بوده تا قضیه رو درک کنی + یه چیزای دیگه خب

آدم موقع حرف زدن، گاهی به نظرش میاد اون چیزی که گفته، عین سرفه ای، نفس عمیق کشیدنی، چیزی به نظر اومده برای یه جماعتی
پیرو رگۀ اسناب درونم که گاهی قلمبه میشه :
هُلدن کالفیلد یه جورایی روشنفکر پسند شده ، ولی ورنون لیتل می تونه نمونۀ
ملموس تری باشه. وقتی حس هلدنی پیدا می کنم بیشتر نظریه پرداز میشم اما حس
ورنونی دقیقا توی عمل سراغم میاد . مثل دیروز وسط خیابون و بین ماشینا،
وقتی جلوی سد اون اتوبوسه گیر افتاده بودم ..
خلاصه اینکه نمیشه از این عزیز تازه شناخته شده غفلت کرد
«کاش مث این اتاقک های اعتراف، یا این سالن هایی که جماعتی جمع میشن و هره کره می کنن،
یه سالنک هایی م بود گوشه های شهر
که هروقت لازم میشد می رفتی کنار پنجره ای، ستونی چیزی می نشستی هار هاار هاااار گریه می کردی
بعدم پا می شدی و با چندتا فخ فخ و فین فین با همراهی یه دستمال سفید، می زدی بیرون.
ی جا که آدم واسه گریه ش امنیت داشته باشه»
__ورونا وری لیتل
کاش
اون چیزایی که آدمو به فکر می ندازن و مصمم می کنن تا یوهو از اون چرخشا
تو زندگی ش داشته باشه که منجر به تغییرات شگرف مگرفی میشه، یوخده مهربون
تر بودن !
یعنی واقعاً نمی تونن ؟
یه کم تلاش کنن شاید بشه
·
ازش راضیم
تعریفاش خیلی شبیه بود
:)
You may come across as a bit cold, but really it just takes time to get
to know you. You’re exceptionally competitive, but once you’ve made a
friend, they’re a friend for life.
کاترین میفیر شدم؟؟!!
من فعلا سندباد بحری شدم
هو آر یو ؟
(گفت کاراکتر اصلی نزدیکترین کتابی. منم سندباد شدم!)
making a storm of fire
وقتی
ورنون ، تیلور رو می بینه ، داره از تاکسی پیاده میشه و می خواد کرایه شو
حساب کنه . ولی هول شده و پول کم به راننده داده. حالا ایشون توی هاگیر
واگیر رو به رو شدن با تیلور، باید جواب غرغرای راننده رو بده، مبلغ درست
رو تقدیمش کنه، از تاکسی پیاده شه !
فک کن کلاً پولش هم خیلی کمه :
« تیلور خم می شود تا لپم را ماچ کند . اما باز تو هوا متوقف می شود (
اینجا راننده داره با ورن حرف می زنه) خاک تو سر خرم کنند. (درآوردن اسکناس
از توی جیب شلوراش براش خیلی سخت شده
:)))
تازه الکی کلاس میذاره و بقیه پولشم نمی گیره ! ) حالا هم تیلور معذب شده
هم من معذبم و نیمه ورشکسته و همۀ اینها به کنار، تیلور ماچش را خارج صحنه
نشانده. اما عطرش از فاصلۀ نزدیک تری بهم می خورد. عطرش مردکُش است. هلاکشم
.»
__تابستان گند ورنون ؛ ص 288
ورنون لیتل به سرعت و خیلی خوش خوان ترکمون کرد
مدتها بود کتابی رو به این سرعت نخونده بودم و البته حس می کردم دارم با سرعت کاملا معمولی می خونمش
بعضی چیزا با وجود نقصی که دارن
انگار مرض هم دارن
تئاترشه گمونم
نقش ورنون رو به خوب کسی دادن.. به قیافه ش می خوره
البته باس اجراش رو هم دید
اون خانومه بغل دستش گمونم پالمیرا باشه
«بوی تازه ای رو مغزم نقش می بندد؛ بوی رویاهای قدیمی ترشیده، مثل بوی اعضا و جوارح توی شیشه. وقتی بی اجازه بری تو خانۀ غریبه ها بوی خانه شان تندتر از حالت عادی به مشامت می خورد.» ص254
__تابستان گند ورنون ؛ نوشتۀ دی. بی. سی. پی یر
«خشم، امواج غم را تو دلم می شکافد و جلو می آید. تصویر هزوس جوان را می شکافد و جلو می آید، کسی که خودش را به صلیب کشید و اجازه نداد دیگران این کار را بکنند. برای همین این شهر کفری است. چون دستشان بهش نرسید.» ص213
« میگویم "نزدیک بود" ، چون خاک تو سری که من باشم مثل آب خوردن به دستش آوردم و گذاشتم از چنگم دربرود. هیچ وقت یادت نمی دهند که کی باید تو زندگی مغز خر بخوری». ص92
ورنون درمورد مامانش میگه :
« انگاری وقتی من را زاییده، کاردی پشتم کاشته و هربار که به جانم نق می زند کارد را یک دور می پیچاند» ص16
و این کارد _ کارد تربیتی_ همچنان در داستان حضور داره
«ورنون گرگوری لیتل» ِ کتاب («تابستان گند ورنون») تحلیل ها، تشبیهات و توصیف های خیلی جالبی داره که
به زودی در این مکان بخش هایی از کتاب نقل می شود
و این حرفا
آخی !
دلم واسه شوکولات قدیمیا میسوزه
از وقتی شوکولاتای عیدو گذاشتم روی میز، اونا دیگه «اه اه» شدن
سیلور سراغشونو نمی گیره
*اصن همین الان یه دونه چیچک طلایی قهوه ای برداشتم با چایی م بخورم . می خوام بهشون بگم در هر حال مخلصشونم و قدرشونو می دونم
مامانبزرگم اینا یه قانون نافذ داشته ن که میگه :
روغن و زعفرون رو تو خاک هم بریزی، خوچچمززه میشه.
به شخصه متجرب شده م که اگه دانۀ هل رو توی کوفت هم بریزی ، نتیجه میشه
«کوفت معططر» . اونوخ یه وجهۀ نیمه مقدس پیدا می کنه.. مراسم دار میشه. اگه
خورنده آبسشن هم داشته باشه تو هر چرخ و جویدن لقمه توی دهنش ، هرآن
منتظره این دانه ها بیان زیر دندونش و له بشن تا درجۀ درونی تری از عطر و
روحانیت در فضا پراکنده بشه. اونوخ تر این فضا، یه فضای شخصیه. کااملاً
شخصی. یه تجربه ای خلق میشه که فقط با یه آدم مث خودت می تونی درمیونش
بذاری اونم با کلام، تنها با کلام. اون لحظۀ سایش دونه زیر دندون هم نقطۀ
اوج مراسمه که بعدش مثلاً انگار برقا رو روشن می کنن و آدمه چون درون خودش
به فیض رسیده و از درون منور شده، نور بیرون و تاریکی ش براش فرقی نداره..
نگاهش میگه هنوز توی اون عوالم سیر می کنه.
و همۀ اینا در کسری از ثانیه اتفاق میفته ؛ مث باقی مکاشفات
آیا من دروغ می گویم ؟
نچ!
من گاهی واقعیت را با بزرگ و کوچک نمایی های خاص خودم میبینم _ مثل همۀ
شما_ و گاهی مبالغۀ برخی بخش هاش را بیشتر می کنم _ مثل بعضی از شما_ و
گاهی م از واژه های دنیاهای دیگر برای توصیف دنیای واقعی استفاده می کنم
_مثل اونایی که اون وسط پخش و پلا نشستن ، ها! یکی شونم الان از در اومد
تو_ ..
خب دیگه
چرا روتونو بر می گردونین ؟
اصن دیگه نمی گم !
بل و وارن ، نازنینای من هستن ![]()
خیلی خوشم اومد ازش ! اون جلسۀ نقد فیلمش! نویسندگی ش ! فحش دادنشون :)))
هنووز اولین ماکارونی سال جدید رو درست نکردم
:{
ماکاروونی، ماکاارووونی !!
حتی اگر
تنها سیب زمینی آب پز داشته باشم
و روغن زیتون اصل
خوشمزه ها کم نیستن
یک شعر سالادی دیگه م هست که محبوب قلبمه و تنوریه :
سیب زمینی آب پز
تیکه هاش درشت و با پوست،
قارچ خورد شده
و
دانه های ذرت
پنیر پیتزا
_ درحدی که پنیرش آب شه فقط
با سس مایونز ( + قرمز هم میشه)
کلم سفید ریز ریز شده، با هویج رنده شده
آبلیموی تازه
و قدری مایونز
کم و زیادش ، در هر دو حالت، خوشمزه س
آدمیزاد تنهاست. این را به هرحال در دوره(ها) یی از زندگی اش می فهمد. گاهی انکارش می کند و میخواهد خلافش را ثابت کند، گاهی هم این خلأ را با چیزی پر می کند. ولی مسأله، وجود این خلأ/ واقعیت در زندگی آدمیزاد است.
وقتی نوبت فهم من شد، آن خلأ را در خودم احساس کردم. اما یادآوری داستان سهروردی و تمثیل «قصۀ غربت غربیه» اش آرامم کرد؛ اینکه انسانی اهل تفکر و عمیق به این نکته اشاره داشته باشد برای من اتمام حجت بود، یعنی تلاش تا یک جاهایی معنا و نتیجه دارد و بیشتر از آن آب در هاون کوبیدن است.
انسان ، موجود غریبی که در چاه ظلمات این جهان غریب افتاده و همواره در پی یافتن راه بازگشت به اصل و مبدأ خود است ...
گاه که در عمق چاه راه می روم و یک باره همه جا در تاریکی فرو می رود، آرام آرام دست می کشم به فضای خالی تا که دستم دیواره ای را لمس کند. سنگ تیرۀ سردش با خاطرات مبهمی که در پستوهای ذهنم خانه کرده اند، آشنایی دارد. پشتم را به آن تکیه می دهم ، می خزم به پایین تا بتوانم بنشینم و زانوها را بغل کنم تا دوباره کورسویی برای ادامه دادن پیدا شود. شاید آن نور، راه به ناکجا آباد ببرد و شاید راهنمای مسیر درست باشد؛ به هرحال باید منتظر آن بمانم تا بتوانم از جا بلند شوم و ادامه بدهم.
_ وقت هایی بوده که در عمق تیرگی، دیوار هم سرناسازگاری داشته؛ مرا به خود نپذیرفته و انگار نخواسته آنجا بنشینم. به ناچار دست برآن ساییدم؛ این بار برای یافتن جای مناسب نشستن و تکیه دادن. گاهی اینطور میشود. چاه است دیگر، بزم خوبان که نیست.
از دیروز ، روزگارم به نوشیدن دمنوش بابونه می گذره .
_خیلی همت کنم، این 2-3 کتاب کتابخونه که دستمه رو تمومشون کنم.
_فیلم دیدنم هم که لاک پشتا رو خجالت زده می کنه؛ پریشب یه فیلم رو شروع کردم و هنوزم تموم نشده :)))
_بیشتر توی حس سریال دیدنم و از سریالی که دنبال می کنم، 2 اپیزود ندیده مونده. برای همین دلم نیومد و دارم تند تند بقیه شو دانلود می کنم تا اگه اپیزودی طوری تموم شد که شدیداً نیاز به دیدن بقیۀ ماجرا داشتم، دستم خالی نباشه.
_درمورد دوتا تصمیم شیرین مهم برای زندگی م جدی تر شدم؛ این جدی تر شدن فقط من و هالۀ دورم رو در بر می گیره.. این که کی از کنج خلوتم پاشم و عملی شون کنم و اینکه چجوری پیش برم، هنوز روشن نیست. مثل یک داروی آرامبخش که توی جیب بغلم باشه ولی ازش استفاده نکنم .. اما درواقع داروی ویتامینه و ضروری برای ادامۀ حیات هست یه جورایی . لابد وقتی پوکی استخون گرفتم قراره بفهمم :/
_ همه ش دلم شوکوفه و بوی بهار و جوونه و .. می خواد. حتی شده فقط تصورشون کنم.

* محبوب این روزام هم آلبوم جدید همایون شجریان هست و بهترین حالتش برای گوش دادن ( برای من) در سکوت و خلوت و تنهایی شبه . بعضی موزیک ها زمان خاصی رو می طلبن برای شنیده شدن. این یکی م اینطوری بهم سازگار شده. درسته که مث باقی از «چرا رفتی» ، «کولی» ، «درون آینه» خیلی خوشم میاد اما بدون پیش بینی قبلی، «دل به دل» منو به اوج میبره.
_تعطیلات عید مثل باقی همتایان اخیرش و طبق قانونی که حدوداً ده سال از عمرش می گذره، به «نخواندن کتاب» گذشت. موضوع اینه که کتاب خوندن منع نمیشه، منتها حس و حال بهاری و هیجان و مخلفاتش اونو به سایه میرونه و تا وقتی واقعا حسش نباشه یا بهش محتاج نباشم سراغ کتاب و مطالعه نمیرم. بیشتر دوست دارم این روزا کارایی رو انجام بدم که خیلی خاص این روزا هستن .. حالا بگذریم.
_دیگه نهایتش تموم کردن اون 20-30 ص باقی مونده از اون جلد کتاب نارنیا بود و من موندم و «تابستان گند ورنون» نخونده روی دستم.
_ از دیروز آروم آروم شروع کردم و ص به ص خوندمش، دیدم خودش داره میشه فصل فصل.. میره جلو. صفحاتش زیاده (500ص) ولی فونتش هم به نظرم درشته چون یه ص زود تموم میشه . خوش خوان هم هست و اصطلاحات و تیکه ها و تحلیل های تقریباً «ناتور»ی خوبی داره . تشبیه هاش خیلی اوقات یکه ان و آدم حظ می کنه. با وجود «ناتور» ی بودنش، کپی برداری و ملال آور نیست. به نظرم ترجمه ش هم خیلی خوبه. فقط مترجم توی پانویس ها خیلی زحمت کشیده_ اینکه میگم خیلی، واقعا خیلی_ تا بیشتر اصطلاح های «ورنون»ی برای خواننده خوب جابیفته و این برعکس توی چشم من میره! نمیدونم، شاید چون با خوندن این اثر دارم با یه جامعه ستیز بدشانس تنها مونده همراهی می کنم، این به نظرم یه جور بزرگتر بازی میاد و بهم نمی چسبه. شاید مثلاً اگه مترجم همۀ این توضیحاتو به ته کتاب منتقل می کرد، اون بالای سر بودنش اینطوری از طرف من حس نمی شد و بیشتر لذت می بردم.
خلاصه اینکه نصف کتابو رد کردم و خیلی جاها رو هم علامت زدم یادداشت کنم.
_نکتۀ جالب اینه که من اولین خوانندۀ این کتاب توی این کتابخونه هستم چون اون برگه ای که می چسبونن به ته کتاب برای درج تاریخ برگشتش، سفید بوده :)
تقویم جدید امسال با صفحه های بزرگ و سفید و جادار، کنار قدیمیه ، تقریبا با همون سیستم پارسال شروعش می کنم :
صفحۀ پیش از اول فروردین رو با رنگهای مختلف پر می کنم ؛ « فیلم، سریال » با رنگ صورتی، «کتاب» با بنفش اکلیلی، «کارهای هنری» سبز، .. آبی آسمونی رو به چیزی اختصاص نمیدم. چون می دونم این وسطها یه چیزی پیش میاد که ازش استفاده می کنم اونم نه در جای تعیین شده از قبل براش. مشکی و آبی معمولی هم که برای نوشتن توضیحات و اتفاق های روزانه و نقل قول از کتابا و فیلما هستن ، قرمز هم برای مطالعات خاص..
_تقویم پارسال سه تا دسته بندی دیگه م داشت که توی دوتاشون تقریباً پیشرفت های خوبی داشتم، برای همین امسال جداگانه حسابشون نکردم . جزو دسته بندی های اصلی دیگه محسوب می شن. یه دستۀ دیگه م بود درمورد دوستان و آشناها که اونو هم جداگانه ننوشتم.
_ از تقویم پارسالم راضیم . بیشتر از اون هم ازش توقع ندارم، یه چیزایی نوشتنی نیستن..
چک کردن فیسبوک بعضی وقتا هیچ شیرینی ئی نداره
:/
* بی رحمانه !
** دوستان سرجای خودش!
_ گاهی فقط معنی ش فاصله گرفتن یا شروعش، از تجربه های خاص دوست داشتنی میشه
_ _ دلم می خواد ی چن روز دیگه فقط بشینم گوشۀ لاک خودم، این چندروز رو
مرور کنم؛ حرفا، عکسا، دیدارها، .. هنوز زوده برای فیسبوک بازی!
شایدم آدم بتونه بره قدمی بزنه، برگای نو شوکوفه ها رو لمس کنه، کمی بهار و
نوئی توی ذهنش ذخیره کنه برای سه فصل بعدی سال خوشکل جدید
Kiss you...
این یکی از جالب ترین چیزایی که تا بحال دیدم!
یه نویسنده به اسم شلی جکسون، تصمیم گرفته هر کلمه از داستان کوتاهش رو که 2095 کلمه داره، روی بدن یه نفر تتو کنه. طوری که با مرگ یکی از این افراد، یه قسمت از داستان از بین میره و داستان بی معنی میشه.
این کلمات، فقط روی بدن افرادی که داوطلب شدند، تتو شده و هرگز داستان شلی
جکسون نوشته و منتشر نشد. هرگز کسی نمی تونه این داستان رو بخونه. این
داستان فقط همراه مردم و در بین آنها وجود داره و در سرتاسر دنیا پخش شده.
چیزی که می خواد این موضوع بگه اینه که: شما بخشی از یه داستان بزرگید.
اگر شما از این داستان برید، کل داستان، یه چیزی رو کم داره و ناقص میشه.
Dust Finger ~.~
اگه واقعی باشه خیلی بامزه س !!
یارو تو روزنامه آگهی زده :
روغن مار 100 درصد گیاهی !
من :|
مار :|
گیاه :|
یادمه وقتی یه بچه اینطوری دولا میشد می گفتیم مهمون میاد .. یه اصطلاح هم داره این کار
ازش می پرسیدیم کی می خواد بیاد؟
یه بار داداش کوچکه م این کارو انجام داد. وقتی ازش پرسیدیم گفت فلانی
(یکی که خیلی دوسش داشت) گفتیم : بببببببببببرووووووووو بابااااااااا! اون
خونواده شو ول نمی کنه ، تا آخرین لحظۀ تعطیلات پیششون می مونه.. چند ساعت
بعد نه تنها خود ایشون، که خونواده ش هم اومدن !
بعله ، هم حرف ما شد هم به دل داداش کوچکه
:)))
غیر از اون کلبۀ کوچک ته یه باغ، مثل خلوت ایزابل آلنده برای نوشتن
_ حالا اونطوری م نشد ، یه زیرشیروونی یا طبقۀ کوچک خلوت ..
یه اتاق نورگیر پر از قفسه و اینا هم میخوام برای کارای دستی و هنری
توی اولی اگه به جایی نرسم، حداقلش کتاب می خونم و فکر می کنم
ولی دومی رو مطمئنم حتما راضیم می کنه
« آدم هاى عجیب و غریب مارکزى. دکترى که تنها غذایش جوشیده همان «علفى است که خر مى خورد.» کشیشى که همه او را توله سگ صدا مى زنند و اسم دیگرى براى او وجود ندارد و چهار سرخ پوست گواخیرویى که همه جا مثل شبح حضورى فراگیر اما پنهان در داستان دارند. جغرافیاى داستان «توفان برگ» را مجموعه اى از همین آدم ها تشکیل مى دهد. جغرافیاى آب هاى شور و هواى دم کرده: جغرافیاى مجمع الجزایرى مارکز که بر کاغذى پوستى طراحى شده و هیچ نسبتى با درک نشنال جئوگرافیکى ما ندارد. بى خبر از راه رسیده، در شیشه دربسته اى بر آب هاى لاجوردى و آرام به ساحل نشسته درست وقتى که در انتظار پستچى بودیم تا شماره جدید نشنال جئوگرافى را به دستمان دهد. نقشه اى است ابتدایى، بر پوستى کهنه طراحى شده و قدمتى باستانى دارد؛ نقشه گنج، مجمع الجزایر تنهایى و تک افتادگى، نقشه ماکوندو. شهرى که مارکز براى ما مى سازد، وجود خارجى ندارد اما آنچه ما را با آدم هایش همراه مى کند، هراس چسبناکى است که در مواجهه با این آدم ها (آدم هاى بسیار دور و چنین نزدیک) حس مى کنیم و این هول غلیظ، این باران کبود رنگ ساحلى تا آنجا پیش مى رود و همراه مى سازدمان که به ناگاه در مى یابیم یکى از همان آدم ها شده ایم...»
هنوزم اشتباه می گیرمشون؛

جناب دورنمات / جناب اشمیت
هنوزم وقتی یکی میگه «اریک امانوئل اشمیت» ذهنم میره سمت کتابای دورنمات. از دورنمات تا حالا یه کتاب خوندم و توضیحات مفصل مقدمه در مورد سبک آثارش یادم مونده؛ اما حتی اولش کمی طول می کشه تا یادم بیاد اونی که من خوندم، «قاضی و جلادش» بود نه «سوء ظن». تو ذهنم نشسته من «سوءظن» رو خوندم !
فقط این برابر آلمانی و انگلیسی اسمش هست که با تاخیر ثانیه ای یادم میندازه چی به چی بوده. بازم از هیچی بهتره.
باید از هر دوتاشون چندتا کتاب بخونم تا قضیه برام حل بشه.
شاید همزمانی معرفی شدن این دو نویسنده، اونم با طرح عطف و جلد یه انتشاراتی مشترک بود که دوتا رو توی ذهنم تو هم پیچید..
این یه چیز، اصل، قانون است؛ ولی وقتی یکی مثل من در جریان یک کاری قرار می گیرد که حس خاصی نسبت بهش پیدا می کند، بهتر و بیشتر برایش درونی می شود :
اینکه « برای خبره شدن در هرچیز، باید خیلی تمرین و تلاش کرد و در هر قدم ایرادهای بزرگ و کوچک و خلأهای کار خود را شناخت».
_ تا چند وقت پیش به صورت جدی فکر نمی کردم بخواهم/ بتوانم در این امر، کاره ای بشوم. اما همین چند لحظۀ پیش یک حسی در من بیدار شد که با اطمینان و قدرت همان جملۀ بالا را برایم تکرار کرد.
_ یک مسألۀ مهم این است که آدم بتواند نقاط ضعف و قوت کارش را هربار پیش قاضی عادل کاربلد با حوصله ای ببرد ؛ خودش یا دیگران. اگر ناظر منصفی داشته باشی بهتر و با انگیزۀ بیشتری می توانی جلو بروی.
_ خیلی ها هستند که ناظر بیرونی می خواهند تا پیش بروند؛ مثل شاگرد/ دانشجویی که وابسته به کلاس و استاد است. خود من در بیشتر موارد در این دسته قرار میگیرم. اما بعضی ها هستند که بیشتر چیزها را به قولی «سلف استادی» یاد می گیرند و معمولاً موفق هم هستند. من در دفعات اندکی اینطوره بوده ام. منتها همیشۀ همیشه هم حوصله و دقت این دسته آدمها را نداشته ام. بد است!
_ این مطالب برای همه مثل روز روشن است و چیز تازه ای ندارد. ولی من باید می نوشتمش و برای خودم این لحظه را ثبت می کردم. همان لحظه ای آن حس خاص، مثل نور کوچکی، یک تاریکی گسترده را در من روشن کرد .
میگن « فلانی ده تا کوزه می سازه، یکی ش دسته نداره »...
گاهی حکایت ماست.
منتها این بار کوزۀ من دسته ش سرجاش نیست، کمی کج و کوله س ، یه همچین چیزایی !
دنیا پر از به دست آوردن ها و از دست دادن هاست ، اینو همه می دونیم اما بعضی از دست دادن ها به طرز متفاوتی ناعادلانه و تاثیرگذار هستند.
دقیقاً دارم به «ازدست دادن» هایی مثل اونچه نصیب «زه زه» شد اشاره می کنم ؛ درخت پرتقال عزیزش و پرتغالی ش.
از یه زمانی به بعد بهم ثابت شد توی دسته بندی های زندگی م ، آدم هایی هستن که در حلقۀ خاص پرتغالی هام قرار می گیرن، برام پرتغالی میشن. نمی تونم بگم از لحاظ شباهت ظاهری ، یا اینکه در کنار باقی خصوصیات اصلی، ظاهر هم اهمیت داشته باشه _ چون بهترین پرتغالی از لحاظ ظاهر، داود رشیدی در فیلم «بی بی چلچله» بوده؛ حتی بهتر از این پیرمرده که توی جدیدترین نسخۀ فیلمش بازی کرده.
بهتره به جای «پرتغالی» دیگه بگم «پورتوگا» ، همون که زه زه گاهی می گفت.
اولین کسی که بی برو برگرد برام پورتوگا شد؛ خسرو شکیبایی بود. به خصوص بعد از چندبار دیدن فیلم «شکار». کنار اومدن با مردن اینجور آدمها برام خیلی سخته؛ شاید چون ناخودآگاه از دست رفتن یک بارۀ خود پورتوگای زه زه رو تداعی می کنه
از این آدمها بازم بودن / هستن . حتی احتمال داره خنده دار باشه ولی پاکو دِ لوسیا هم برای من پورتوگا بود؛ با اون چهرۀ خاصش و حس «مائسترویی» که درش وجود داشت..
از وقتی کتاب «بخشنده» رو خوندم، شخصیت بخشنده هم برام تبدیل به پورتوگا شده.
برای همین ته داستان رو اینطوری جمعش کردم که : یوناس بر می گرده و بخشنده رو از اون مجموعه بیرون می بره. حتی خودم هم نقش یوناس رو بازی کرم. حالا اینجای ماجرا از اینکه کتاب تموم شده غمگینم، انگار پورتوگای جدیدم رو لای برگه های کاغذ جا گذاشته باشم .. اینم حکایت منه دیگه
« آن جغد چنان خوب صدای ترامپکین (دورف) را تقلید کرد که شلیک خندۀ جغدها از هرسو به گوش رسید. بچه ها متوجه شدند که نارنیایی ها به ترامپکین همان احساسی را دارند که بچه ها در مدرسه به برخی از معلم ها دارند؛ که زود عصبانی می شوند، معلم هایی که هم بچه ها را می ترسانند هم به خنده می اندازند و هیچ کس واقعا از آنها بدش نمی آید.» ص 50
"صندلی نقره ای" از سری ماجراهای نارنیا ؛ ترجمه محمد شمس

_ خوندن ماجراهای نارنیا، بین کتابای دیگه و انجام کارای دیگه، همچنان ادامه داره. 4تا کتاب ( خواهرزادۀ جادوگر / شیر، جادوگر و گنجه/ اسب و پسرکش / شاهزاده کاسپین ) رو خوندم و نوبت «کشتی سپیده پیما» بود اما پیداش نکردم. البته فکر کنم دانلودش کردم ولی خب نارنیا رو از هر طرف بخونی نارنیاست .. اینطوری درهم خوندنش هم برام جالبه چون واقعا اتفاق خاصی نمیفته.
_ توصیف های لوئیس توی این کتابا و تشبیه هاش رو خیلی دوست دارم. درسته که داستاناش خیلی بچه گانه س و حتی درحد بچه ها زیاد پیچیده نیست اما اصول روایت و شخصیت پردازی و گره افکنی که در حد داستان رعایت شده ، آدم رو ترغیب میکنه. توی این سن و سال هم از خوندنش پشیمون نیستم.
_ 4تای قبلی رو با ترجمۀ پیمان اسماعیلیان (انتشارات قدیانی) خوندم، این یکی کار محمد شمس (نشر پنجره) هست. به نظرم هردو تا حد زیادی موفق بودن. خب، تا اینجا 4تا مترجم کتابای نارنیا رو کار کرده ن. البته نمی دونم آرش حجازی و نشر کاروان هم همۀ کتابای نارنیا رو ترجمه و چاپ کردن یا نه. دوست دارم با اون ترجمه هم بخونم.
_ بین ماجراهای نارنیا، این تصویر بیش از همه روی من تاثیر میذاره، لحظه ای که اولین بار وارد نارنیا میشی و اون تیر چراغ برق، که ممکنه خیلیا متوجه نشن چرا اونجاس و چی ش به نارنیا می خوره، ولی مای خواننده می دونیم !

گذشتن بچه ها از دیوارۀ ته کمد و حس کردن نارنیا زیر پاهاشون خیلی ساده و قشنگ توصیف شده و برخلاف انتظارم منو واقعا سحر کرد.
بندبازان
من با قوزک پایم
تاب میخورم.
او زانوهای تو را
میگیرد
و تو هم آن بالا
تابِ بندبازی را
به دماغت گیر میدهی.
فقط خواهشم این است:
وقتی در نسیم تاب میخوریم
محض رضای خدا عطسه نکن!
شل سیلور استاین

برگرفته از کتاب "تور ماه گیری" نوشته شل سیلور استاین، ترجمهی: رضی خدادادی(هیرمندی)، نشر هستان
پروژۀ بعدی :
سفید، با خال خال های قرمز
امروز از اون روزائیه که بعضی چیزا طبق برنامه پیش نرفته و آدم باید با دقت و کمی سرعت، چندتا کار رو با هم انجام بده.
از اون هفته باید تکلیفم رو آماده می کردم و تا چند ساعت دیگه بیشتر مهلت ندارم؛ ولی خب حسش نبود. یه کارایی حسیه؛ با اینکه میگن اجباریه، ولی باید یه چیزی از درون همراهی ت کنه .. و من چون از اون آدمهای «خوب شروع کنندۀ معمولاً به سختی پایان برنده» هستم که تازه از وسطهای کار هم دوست دارم تمرکزمو به چیزای دیگه م معطوف کنم، یه همچین روزایی توی زندگی م هست ناخواسته.
تازه صبح که بلند میشی و باید با انرژی شروع کنی، برعکس دوست داری بخوابی! از اون واکنش های بدن و اعصاب به این موقعیت ها که حتی کارای مورد علاقه ت هم بهت نمی چسبه؛ البته این نصفش مال عذاب وجدانه .
خلاصه که طرح توی ذهنم رو که چند روز روش کار می کردم تا تقریبا انتهاش پیش بردم بالاخره. می دونم تهش چی میشه ولی باید چیزی که مناسبش باشه پیدا کنم و بهش بچسبونم. البته باید بیش از یه روز برای ادیت نهایی ش وقت می ذاشتم اما نشد دیگه. ( خب یه جورایی م هست که نمیشه. باید واقعا وقت آدم دست خودش باشه برای یه کارایی. من از دوشنبه اینطور نبودم. کاریش هم نمی شد بکنم )
* برای دلخوشی خودم پریشب چند ص از «تابستان گندِ ورنون» خوندم .جالب بود. فعلا همون تصویر هُلدن کالفیلد ناتور و جامعۀ فلان آمریکا توی ذهنمه. از ترجمه ش خوشم اومده و کتاب هم به نظرم جالبه.
هاها!
تکلیف دیگه م هم آمادگی برای مراسم کتابخوانی گروهمونه که خوشبختانه فردا شبه. فردا ؟ ئه ! وقتم کمه که ! :/
از «طوفان برگ» مارکز که حدود 150 ص هست_نسخۀ من با ترجمۀ احمد گلشیری_ حدود 40 ص خوندم و یه سری یادداشت برداشتم. زندگی نامه ش هم آماده دارم و چندتا نقد سرسری کوتاه خوندم. از اونا که بهشون میگم «پیش-نقد». درواقع یادداشت هایی هستن که برای ورود به متن ، ذهن رو آماده می کنن . یا بخش هایی از اونها به این شکل هست. حالا وسطهاش خب اشاراتی از باب نقد به کل اثر دارن که آدم یا نمی خونه یا ندید میگیره :))
ولی باید مسلط باشم به قضیه. تا شب بشه و این کارمو با سلام و صلوات بفرستم بره خونۀ بخت، خیلی خیالم راحت میشه. با مارکز هم یه جوری کنار میام :))
هرسال زمستون که به آخراش می رسه، از همون اوایل اسفند، همه به فکر خونه تکونی هستن و خرید و همه چی تو فضای تبادل نوها و با کهنه ها هست . منم گاهی مشارکتی توی این امور دارم. ولی در خلال انجام تمام این کارا و غیر از اون، کلاً توی این روزا، از گوشه گوشه های ذهنم یه چیزایی میاد بیرون و یا برای همیشه میره ازم دور میشه یا با شکل و رنگ و حجم جدیدی دوباره بر می گرده سرجاش، شایدم جایی دیگه در اون گوشه موشه هایی که هیچ وقت درست نفهمیدم کجان، برای خودش پیدا می کنه.
منم هرسال اسفند تمام موجودات و نیروها و شخصیت های ملموس و غیر ملموسی که هرسال یا حتی سالهای قبلش باهاشون بودم رو یکی یکی می نشونم جلوی روم، باهاشون حرف می زنم و یه جورایی تکلیفمو باهاشون روشن می کنم. هرسال هم تعدادی بهشون اضافه میشن. الان اژدهایانم مثلا رفتن اون دریانوردای دوران کودکی مو پیدا کردن و باهاشون دوست شدن. جادوگرام این موقع ها دنبال راه های جدید برای درست کردن معجون ها و ابزار جادویی جدید میگردن و نمی تونم هروقت دلم میخواد ببینمشون. شاید آخر شبا بهترین وقت باشه.
خواننده ها و نویسنده ها اما همیشه هستن، باهام میان بازار و بیرون، توی کارای خونه کمکم می کنن و معمولا بهم راهکار میدن توی این تصمیم گیریای آخر سالی.
کل همۀ این مجموعه حتی توی انتخاب لباس عیدم و این چیزا خیلی دخیلن نه این که واقعا نظر بدن؛ من براساس طرح و تصویری که اونا توی ذهنم باقی گذاشتن، رنگ و مدل انتخاب می کنم :)
از بچگی که مامانم داستان پیترپن و وندی و از روی یه کتاب جلد قرمز با نقاشیای بسیار زیبا می خوند، این پسرک دارای قدرت پرواز برام دوست داشتنی و کنجکاوی برانگیز شده بود. پیتر اون روزا به وندی کمک می کرد و همه دوستش داشتن و چهرۀ آرومی داشت. این تمام چیزی بود که سالها از داستان و شخصیتش توی ذهنم باقی مونده بود.
چند سال پیش که فیلم Neverland رو دیدم، از جیمز بری _ خالق داستای پن_ خوشم نیومد و دنبال دنیای پیتر رفتن باز هم به تعویق افتاد.
چند ماه قبل اما، بابت سریالی که تازگی درموردش نوشتم Once upon atime و اینکه پیتر هم در این سریال حضور داره، بهانه ای پیدا شد تا داستان پیتر رو بخونم ... و بعدش یه شخصیت دیگه ازش توی ذهنم ساخته شد ؛ پسری شیطون و فراموش کار و تا حد زیادی خودخواه که بچه ها رو یه جورایی گول می زنه و از خونواده هاشون جدا می کنه و به سرزمین خودش می بره که در اونجا هیچ وقت بزرگ نمی شن و همه ش در حال بازی هستن ..

پیتر موقع آموزش پرواز به بچه ها بهشون میگه : « فقط به چیزهای خوب فکر کنید. فکرها شما را به هوا بلند می کنند » ص 66
مثل وقتی که خودمون حس می کنیم یه تصور و فکر می تونه آدم رو به پرواز دربیاره ! :)
اما شخصیت های جالب دیگه ای هم توی این داستان هستن ؛ وندی که از همه دوست داشتنی تره به نظرم، کاپیتان هوک که از یه تمساح خیلی می ترسه . این تمساح دست هوک رو خورده و دنبالشه تا بقیه شو هم بخوره ! در ضمن چون یه ساعت رو هم بلعیده ، وقتی نزدیک میشه از روی تیک تاک ساعت توی شکمش هوک می تونه ردشو پیدا کنه و از دستش فرار کنه .
نویسنده در خلوت هوک به ذهنیتش نزدیک میشه :
« خوش فرمی بیش از هرچیز برایش اهمیت داشت. همیشه از اعماق درونش سوالی ابدی مثل قیژقیژ ِ دروازه ای زنگ زده شنیده میشد : امروز به قدر کافی خوش فرم هستی ؟ ..
و صدایی از درونش می گفت : خوش فرمی این است که در هر چیزی مشخص تر و ممتازتر از بقیه باشی. » ص 191
* « پیــتـر پـن » ؛ اثر جیمز بَری (James Mathew Barrie) ؛ ترجمۀ رامک نیک طلب ؛ انتشارات قدیانی .

* برسد به دست پرکلاغی جان :)
ده سال به این کشیش بینوا مظنون بودم ...
ده ساااال فکر می کردم با خوندن « داغ ننگ » از آرتور دیمزدیل بدم میاد. چهره ای شبیه کلود فرولو _ کشیش « گوژپشت نتردام » _ در ذهنم بهش داده بودم که با چشمانی شرربار به هستر نگاه می کنه و مثل رالف دُبریکاسار _ « پرندۀ خارزار»، که مگی رو سد راهش می دونست _ هستر رو تکفیر می کنه.
مطالعۀ این کتاب رو دوست داشتم برای اینکه با هر صفحه و فصل، گویا در برابر چشمان من ، وجهۀ این مرد _ مثل روحش در جریان داستان_ تطهیر شد و دلم باهاش صاف شد. دیگه هروقت به یادش میفتم بیشتر اون درد و رنجی که تحمل کرد رو به خاطر میارم و اینکه بیش از هستر باری رو بر دوش کشید که حاصل جبر زمانه و محیط زندگی ش و افکار کوتاه بود نه اعمال خودش.
هاثورن در جایی از کتاب او رو چنین توصیف کرده :
« گناه مخصوص طبایع آهنین است که بر طبق انتخاب خویش یا می توانند تحملش کنند و یا اگر فشار گناه بیش از حد باشد، آن را از خود دورساخته، نیروی وحشیانه و قدرت عظیم خود را متوجه به مقاصد عالی می سازند. این طبع ناتوان و بی اندازه حساس هیچ یک از این دو راه را نمی توانست برگزیند اما مدام این دو نیرو به هم جمع می آمدند و عقده ای ناگشودنی می گشتند. پشیمانی بیهوده و درد گناهی که آسمان با آن سرستیز داشت به هم در می آمیختند. »
ص122
اما هستر به مرور با شرایط خودش کنار اومد و با اینکه چرخشی بزرگ در زندگی ش ایجاد کردو محتاطانه فاصله ش رو با اجتماع حفظ می کرد، می تونست با اطمینان بیشتری وارد اون بشه :
« خویشتن را به سِمت "خواهر رحیم" مردم منصوب کرده بود. در حالی که نه دنیا و نه خود او از چنان آغازی چنین پایانی را پیش بینی نمی توانستند کرد. این نشان گناه، نشان خدمت او بود... آن قدر قدرت همدردی داشت که دیگر غالب مردم داغ ننگ را که عبارت از حرف A بود نشانی از رسوایی نمی شمردند. بلکه آن را ترجمان لفظ "توانـا" Able می دانستند. چقدر این زن قوی و لایق بود! توانایی کامل یک زن را داشت. »
صص 137-136
* داغ ننـگ ؛ اثر ناتانیل هاثورن ؛ ترجمۀ سیمین دانشور ؛ انتشارات خوارزمی.نتیجۀ تحقیقات دیروزم / یه کم طولانیه ، گفتم شاید به درد کسایی که علاقه دارن بخوره
« ادبیات فانتزی ؛ نویسندگان »
نگاهی به زندگی سـی. اس. لوئیـس C. S. Lewis
« ماجراهای نارنیا را که می خوانید، بگذارید شما را نیز به جایی ببرد که
خوب می شناسیدش و آن را در ذهنتان نگه دارید. زمانهایی خواهد رسید که نیاز
دارید به نارنیای خودتان بازگردید و مهربانی و آسایش این سرزمین سحرآمیز را
جستجو کنید؛ وقتی آن را پیدا کردید، اصلان را در انتظار خود خواهید یافت. »
___( داگلاس گریشام، پسرخوانده سی. اس. لوئیس )
کلایو استیپلز لوئیس Clive Staples Lewis
29 نوامبر 1898 - 22 نوامبر 1963
او زادۀ بلفاست ( مرکز ایرلند شمالی ) از فانتزی نویسان برجستۀ قرن بیستم
است که بیشتر به خاطر آفرینش « سری ماجراهای نارنیا »/ The Chronicles of
Narnia شهرت دارد . از همان کودکی سخت به مطالعه علاقه داشت و کتاب محبوب
کودکی هایش « جزیرة گنج» نوشتة رابرت لوئی استیونسن بود . او خیلی زود شروع
به نوشتن کرد. در سال ۱۹۱۳ با کشف استعداد فوق العاده اش، بورسی برای
تحصیل در کالج مالورن به او دادند، اما از آن کالج خوشش نیامد و آنجا را
ترک کرد و بعد توانست برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد بورس بگیرد. پس از
اتمام جنگ، دانشگاه را به پایان رساند و به تدریس در دانشگاهها پرداخت. در
سال ۱۹۱۸ مجموعه اشعارش « روان ها در اسارت » را منتشر کرد و سپس برای
تحصیل فلسفه و ادبیات به دانشگاه رفت. در سال ۱۹۲۵ استادیار دانشگاه
ماگدالن شد و کمی بعد او را به عنوان سخنرانی عالی و استادی بی نظیر
شناختند.
او که تا پس از جنگ جهانی دوم به تدریس در آکسفورد مشغول بود ، در سال
۱۹۵۴ به عنوان استاد کرسی انگلستان قرون وسطا و رنسانس در دانشگاه کمبریج
برگزیده شد . وی غیر از نویسندگی ، به عنوان منتقد و پژوهشگر ادبی نیز شهرت
داشت و آثار متنوعی در زمینۀ ادبیات و داستانهای فانتزی ، شعر ، الهیات
مسیحی و ادبیات قرون وُسطی و رنسانس به جای گذاشته است . نخستین اثرش به
نام «دیمر» / Dymer در سال ۱۹۲۶ منتشر شد که داستانی منظوم، آرمانگرا و
سرشار از طنز است.
لوئیس در دوره های مختلف زندگی متحمل رنج و سختی هایی شد ؛ در چهار سالگی
که یک ماشین سگش Jacksie را زیر گرفت و کشت ، تا مدتها به نامی غیر از
Jacksie پاسخ نمی داد تا اینکه اندک اندک نام Jack را برای خود برگزید و تا
آخر عمر نزدیکان و دوستانش او را به این نام می شناختند . سپس فوت والدین و
برادرش پیش از نُه سالگی بود که به عنوان فاجعه ای ، امنیت و شادمانی
دوران کودکی اش را نابود کرد و کارش را به مدارس شبانه روزی کشاند. موارد
دیگر مجروح شدن در جنگ جهانی اول و از دست دادن همسرش بر اثر سرطان _ یعنی
همان بیماری که مادرش را از او گرفت _ بود که این حادثۀ ناگوار حتی پیش از
ازدواجشان آغاز شده بود .
یکی از نقاط عطف زندگی این نویسنده آشنایی و همراهی اش با نویسندۀ بزرگ
دیگر «تالکین» محسوب می شود . لوئیس که در 13 سالگی مذهب و خدا باوری را
کنار گذاشته بود و بیشتر به اساطیر و علوم خُفیه روی آورده بود ، دو سال
پیش از آشنایی با تالکین و در 1929 دچار تحول در عقایدش شده ، خداباور شده
بود ، پس از آشنایی با تالکین _ که کاتولیکی متعصب بود _ به مسیحیت گروید .
این دو دوستانی صمیمی محسوب می شدند و در این دوره از زندگی شان استاد
دانشکدۀ ادبیان انگلیسی آکسفورد ، و نیز عضو گروهی غیر رسمی در زمینۀ
نویسندگی بودند به نام « درون جوشان »The Inklings . بازگشت لوئیس به دین و
ایمان عمیقش به مذهب کاتولیک در آثارش نمود روشنی دارد. تالکین در آن زمان
سرگرم نوشتن « هابیت » بود .. لوئیس هم که از خلق دنیایی تازه خوشش آمده،
سعی کرد در فانتزی نویسی، طبع آزمایی کند. « بیرون سیارۀ خاموش » (Out of
the Silent Planet / (1938 آغاز راهی بود که عمدة شهرت سی. اس. لوئیس،
مدیون آن است .
لوئیس در 1956 با نویسنده ای امریکایی به نام جوی دیویدمن گرشام Joy
Davidman Gresham مکاتبه داشت . جوی که یهودی الاصل بود، مانند لوئیس از بی
ایمانی به مسیحیت گرویده بود. او پس از جدایی از همسرش، به همراه دو پسرش
دیوید و داگلاس به انگستان سفر کرد. لوییس به خاطر کمک به او، حاضر شد
ازدواجی فرمایشی با او بکند تا جوی بتواند اجازه اقامت در انگلستان را
بگیرد. کمی بعد تشخیص دادند که جوی سرطان استخوان پیشرفته دارد و همزمان
رابطه جک و جوی به حدی عمیق و عاشقانه شد که تصمیم گرفتند واقعا ازدواج
کنند . در این زمان در حالی جوی در بیمارستان بستری بود.
سرطان جوی سرانجام در سال ۱۹۶۰ او را به کام مرگ فرستاد. این مرگ تأثیر
بسیار عمیقی بر لوئیس گذاشت و در کتاب مشاهده یک دریغ این تجربه را منعکس
کرد. پس از مرگ جوی، لوییس دو پسر او را بزرگ کرد.
سی اس لوئیس از ۱۹۶۱ درگیر بیماری التهاب کلیه شد و همین بیماری سرانجام
در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳( در سن 65 سالگی ) او را از پا درآورد. وی چندماه پیش از
درگذشتش از شغل خود در کمبریج استعفا داده بود . او دقیقا در همان روز و
سالی از دنیا رفت که آلدوس هاکسلی (نویسنده) و جان اف. کندی ( رئیس جمهور
آمریکا ) از دنیا رفتند.
گور سی اس لوئیس در کلیسای تثلیث مقدس در هدینگتون آکسفورد است.
شهرت او بیشتر به سبب خلق مجموعه کودک و نوجوان «ماجراهای نارنیا» ست که
در آن حیوانات سخن میگویند. این مجموعه به عنوان یک اثر کلاسیک در ادبیات
نوجوان و مشهورترین اثر نویسندهاش شناخته میشود .
آثار :
* داستانی:
بازگشت زائر (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: خروج از سیاره خاموش (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: پرلاندرا (سفر به ونوس) (۱۹۳۸)
سه گانه فضا: قدرت هولناک سوم (۱۹۴۶)
طلاق بزرگ (۱۹۴۵)
سرگذشت نارنیا: شیر، جادوگر و گنجه (۱۹۵۰)
سرگذشت نارنیا: شهزاده کاسپین (۱۹۵۱)
سرگذشت نارنیا: سفر کشتی سپیده پیما (۱۹۵۲)
سرگذشت نارنیا: صندلی نقره ای (۱۹۵۳)
سرگذشت نارنیا: اسب و پسرکش (۱۹۵۴)
سرگذشت نارنیا: خواهرزاده جادوگر (۱۹۵۵)
سرگذشت نارنیا: واپسین نبرد (۱۹۵۶)
تا زمانی که چهره ای داشته باشیم (۱۹۵۶)
نامه هایی به ملکوم (۱۹۶۴)
برج تاریک (۱۹۷۷)
باکسن (۱۹۸۵)
* غیرداستانی
تمثیل عشق: مطالعه ای بر سنت های قرون وسطا (۱۹۶۳)
بازتوانی (۱۹۳۹)
کفر شخصی (۱۹۳۹)
مسئلهی درد و رنج
مقدمه ای بر بهشت گمشده میلتون
نابودی انسان
فراتر از شخصیت
معجزات: مطالعه ای مقدماتی (۱۹۴۷)
پیچش آرتوری (۱۹۴۸)
مسیحیت صِرف (۱۹۵۲)
ادبیات انگلیسی در قرن شانزدهم (۱۹۵۴)
نویسندگان بزرگ بریتانیا (۱۹۵۴)
شگفت زده از شعف (خاطرات جوانی) (۱۹۵۵)
تآملاتی بر مزامیر (۱۹۵۸)
چهار عشق (۱۹۶۰)
مطالعاتی بر کلام (۱۹۶۰)
تجربه ای در نقد ادبی (۱۹۶۰)
مشاهده یک دریغ (۱۹۶۱) (نخست با نام مستعار ان دبلیو کلارک منتشر شد)
آن ها مقاله خواستند (۱۹۶۲)
نیایش (۱۹۶۴)
تصویری منسوخ: مقدمه ای بر ادبیات قرون وسطی و رنسانس (۱۹۶۴)
از جهان های دیگر (۱۹۸۲)
جادهی پیش روی من (خاطرات روزانه) (۱۹۹۳)
شعر :
ارواح اسیر (۱۹۱۹)
دایمر (۱۹۲۶)
اشعار روایی (۱۹۶۹)
مجموعه اشعار (۱۹۹۴)
* منابع :
http://narnia.wikia.com/wiki/C.S._Lewis
http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=177&CategoryId=6
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C._%D8%A7%D8%B3._%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3
http://en.wikipedia.org/wiki/C._S._Lewis
http://narnia-land.blogfa.com
http://fa.wikipedia.org
http://narnia-fans.blogsky.com
http://wiki.fantasy.ir
http://book20.parsiblog.com
کتاب « امیلی در نیومون » اینجوری شروع میشه :
« خانۀ درون درّه با هرجا یک مایل فاصله داشت. این چیزی بود که مردم مِـی وود می گفتند». ص 3
خونۀ امیلی و پدرش ، خونه ای که همیشه توی رویاهام در اون زندگی می کردم و هنوز هم. خصوصاً به خاطر همین فاصله ش.
اولین برخورد امیلی با خاله الیزابت بداخلاق :
«زیر آن نگاه سرد و نافذ، امیلی به درون خویش عقب نشینی کرد و دروازه های روحش را به روی او بست ». ص 38
خالۀ دیگر امیلی بهش میگه : « وقتی کوچک بودم هیچ وقت تا با من حرف نمی زدند، سر خود حرف نمی زدم. امیلی با لحنی مجادله آمیز گفت: اگر هیچکس تا وقتی باهاش حرف نزنند حرف نزند، که آن وقت دیگر هیچکس با هیچکس حرف نمی زند!» ص 42
پسر دایی جیمی با اون ذهن ظاهراً کندش ، درک عمیقی از آدما داره. یه بار امیلی رو میبره بیرون و براش بستنی می خره :
« دوست ندارم برات چیزهایی بخرم که الیزابت از ظاهر بیرونی ات می فهمد لازم داری. چیزی را که او نمی تواند ببیند درون توست ». ص72
عمه نانسی ، وقتی امیلی به خونه شون میره و اولین بار همدیگه رو می بینن بهش میگه : « به خوشکلی نقاشی ای که ازت کشیده بودن نیستی. البته منم توقع نداشتم که باشی. نقاشی ها و سنگ نوشته های روی قبرها به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند». 340
دین پریست به امیلی : « تو باعث می شوی چه بخواهم و چه نخواهم وجود پریان را باور کنم و این یعنی جوانی. تا زمانی که به وجود پری ها اعتقاد داشته باشی پیری به سراغت نمی آید.» ص 389
اینم برای خنده
:
پری که کارگر خاله الیزابت بود، یه بار موقع مریضی سخت امیلی : « با لجاجت دامن کت دکتر برنلی را چنگ زد و گفت : یا بهم می گویی حال امیلی چطوره یا من آنقدر کتت را می کشم که همۀ درزهایش جر بخورد » ص 455
و
آقای کارپنتر معلم امیلی در مورد داوران مسابقۀ شعر : « سلام من را بهشان برسان و بگو کارپنتر گفت که همه تان خیلی خـَرید! » ص
852
یکی دو ماه پیش که بین قفسۀ کتابای کتابخونه سرگردون مونده بودم دیگه چی بردارم که کمی متفاوت باشه ، چشمم به کتاب « پرنیان و پسرک » افتاد و توضیحات پشت جلدش توجهمو جلب کرد. با خودم گفتم « خب اگه خیلی بچه گونه بود و کلاً خوشم نیومد نمی خونمش ».
دوتا از کتابام رو داشتم تموم می کردم و یه روز صبح قرار بود جایی برم _ یه کار اداری و دفتری _ که به احتمال زیاد ممکن بود چند ساعت بیکار ( درواقع علّاف ) باشم . یه کتاب کوچک نخونده و متفاوت می خواستم و همینو با خودم برداشتم . طی اون ساعتها که بیکار نشسته بودم خوندمش و واقعا ازش خوشم اومد . یه موضوع خاص جدید داشت تقریبا که دوست دارم جداگانه درموردش بنویسم .
از نویسنده خوشم اومد و یه جستجوی کوچک کردم . متوجه شدم :
1_ برخلاف تصور اولیه م از اسمش (lois lowry ) ایشون یه خانومه :)

2_ کتابهای دیگه ش هم مشهور و مطرحه . توی صفحات اول یکی شون نوشته شده :
« ایشون تا به حال دوبار جایزۀ نیوبری را به خود اختصاص داده و بیش از سیزده کتاب برای خواننده های جوان نوشته که همگی مورد استقبال بسیاری قرار گرفته اند ».
3_ گویامهم ترین اثرش کتاب « بخشنده » است که خودش بخش اول یه « سه گانه » هست . دومی ش هم با نام « در جستجوی آبی ها » ترجمه شده . این دوتا رو امانت گرفتم و هروقت خوندم درموردشون بیشتر می نویسم .
وقتی می بینی شخصیتی که حین خوندن داستان توی ذهنت به وجود آوردی، درواقع از یه جاهایی توی مسیر داستان پیداش می شه ..
هرچند مربوط به گذشته های ماجرا باشه
و شخصیت اصلی کاری رو انجام میده که دوست داری ..
هرچند تهش نوشته شده نباشه که ماجرا دقیقا چجوری تموم میشه.
چون می دونی حالا دیگه می تونی به اون شخصیت ها اطمینان داشته باشی که کارشونو نیمه تموم نذارن
واااااااای
یکی از برکات کتابخونه امروز این بود که :
کتاب «تابستان گند ورنون » توی قفسه ها بود!
منم برای اینکه بلای اون دفعۀ جلد سوم « جوهری ها» سرم نیاد، فوری برداشتمش و نیم ساعت با کتاب الکی توی دستم بین قفسه ها می گشتم
والله!
یه دفه دیدی مث اون بار یه چرخ که بزنی یه نفر زرنگ تر بیاد کتابه رو برداره ببره
آخخخخخخخخ انقد دوست دارم بخونمش ببینم چجوریه !!!
معرفی مجموعه کتاب « ماجراهای نـارنـیــا » /The Chronicles of Narnia :
اثر سـی. اس. لوئیـس
نارنیا، نام دنیای آفریدۀ سی. اس. لوئیس در مجموعه داستانهایی با همین
عنوان کلی است که البته هر کتاب نامی جداگانه دارد. «ماجراهای نارنیا» در
هفت جلد مجزا، طی سالهای 1950 تا 1956 نوشته شده که حوادثی به هم پیوسته
دارند اما بیشتر آنها را می توان به عنوان کتابی جداگانه هم مطالعه کرد.
لوئیس به عنوان یک فیلسوف و نویسنده، توانسته داستانهایی محبوب برای ردۀ
سنی کودک و نوجوان بنویسد که تخیل بر فضای آنها حاکم است. اغلب بر این
باورند که این ماجراهای هیجان انگیز به شکلی هنرمندانه با تمثیل های مذهبی
آمیخته شده اند . مهم ترین این تمثیل ها « اصلان» (Aslan ) ، شیر بزرگ و
جادویی و آفرینندۀ نارنیا است که به زعم خود لوئیس و دیگران، به مسیح یا
حتی خدا اشاره دارد. این شیر بی نهایت زیبا و قدرتمند، پدر نارنیاست، قدرت
شفادهندگی دارد و با دَم خود آنها را که سنگ شده اند به زندگی عادی باز می
گرداند و خود را به هرکه خودش بخواهد می نمایاند. او دارای 9 نام است که
البته به همۀ آنها اشاره نشده . «اصلان» (یا «ارسلان») واژه ای ترکی به
معنای «شیر» است.
نارنیا شامل
چندین سرزمین است که مکانی به همین اسم در آن محوریت دارد. غیر از نارنیا
می توان از سرزمین هایی همچون آرکن لند (Archenland)، کالرمن (Calormen)،
تلمار (Telmar)، و بخش های دیگری چون صحرای بزرگ، سرزمین های وحشی شمال،
سرزمین زیرین، دریای نقره ای، ... نام برد که در داستان های مختلف این
مجموعه به آنها اشاره شده است.
نارنیا دنیایی جادویی در کنار دنیای ما است. با اینکه شباهت هایی به دنیای
ما دارد، قوانین خاصی بر آن حاکم هستند؛ بعضی جانوران آن از توانایی سخن
گفتن برخوردارند و برخی موجودات اسطوره ای از اساطیر یونانی و رومی و
همچنین افسانههای کهن بریتانیا و ایرلند در آن حضور دارند؛ مانند ساتیرها
(Satyrs)، دریادها (Dryads ) و نایادها (Naiads)، سانتورها (centaurs) و
مینوتورها (Minotaurs )، فون ها (Fauns) و تک شاخ ها (Unicorns)،دورف ها
(Dwarfs)، جادوگران، ... در اغلب موارد بچه ها هستند که از دنیای ما به
نارنیا رفت و آمد می کنند و آن هم به تشخیص و خواست اصلان صورت می گیرد.
آنها با کمک اصلان می آموزند که تنها با راستی، شجاعت و فداکاری می توان بر
پلیدی پیروز شد. علاوه بر این ها گذر زمان در نارنیا بسیار سریع تر از
دنیای عادی است.
جلد اول
مجموعه، به نام «شیر، کمد، جادوگر» در سال۱۹۵۰ منتشر شد. لوئیس بعدها بیان
کرد از ابتدا قصد نداشته داستان این کتاب را ادامه دهد و بعداً تصمیم به
نوشتن دنباله هایی برای داستان های نارنیا گرفته است.
کتابهای این مجموعه بر اساس سال انتشار :
شیر، کمد، جادوگر(1950)
شاهزاده کاسپین(1951)
کشتی سپیده پیما (1952)
صندلی نقرهای (1953)
اسب و آدمش (1954)
خواهرزاده جادوگر (1955)
آخرین نبرد (1956)
گرچه « خواهرزاده جادوگر» (1955) از لحاظ زمانی جزء آخرین کتابها قرار می
گیرد؛ می توان آن را پیش از باقی کتابهای نارنیا خواند _ چون ماجرای شکل
گیری نارنیا را بیان می کند و بازگو کنندۀ سرگذشت آن قبل از ماجراهای کتاب
های دیگر است .
بیش از یک ترجمه به فارسی از این آثار وجود دارد :
_ برگردان پیمان اسماعیلیان ؛ انتشارات قدیانی.
_ برگردان امید اقتداری و منوچهر کریم زاده ؛ انتشارات هرمس
_ برگردان آرش حجازی ؛ انتشارات کاروان
* گویا همراه نسخۀ هفت جلدیِ نشر هرمس (هفت جلد در یک کتاب)، یه کتاب کوچک
به نام"گنجینه نارنیا" هم چاپ شده است که اطلاعات زیادی درباره نارنیا و
زندگی سی. اس. لوئیس به خواننده می دهد..
چند فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی هم بر مبنای این آثار تاکنون ساخته شده اند.
*منابع:
http://narnia.wikia.com
http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=164&CategoryId=6
http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA_%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7
http://narnia-fans.blogsky.com
من از زیبایی ظاهری خوشم می آید
گرچه آن را ملاک اصلی نمی دانم اما توجهم را جلب می کند و آن را تحسین می کنم. به خصوص زیبایی برخاسته از/ آمیخته با شادی درونی و آرامش و همراهی را.
از وقتی یادم می آید توی ذهنم ادای آدم های زیبا را در می آوردم. البته وقتی سنم کمتر بود این آدمها کمتر در معرض دید من قرار داشتند. هرچه بزرگتر شدم تعداد بیشتری شان را دیدم؛ در زندگی واقعی، روی ص تلویزیون، لابلای سطرهای توصیف شده توسط یک نویسنده یا شاعر..
از هرکس خوشم آمده، زیبایی ش را تقلید کرده م. لبخندش _که چشمهایش را براق و لطیف کرده یا ردیف دندانها را به نمایش گذاشته، حالت نگاهش _که معصومیتی آشکار و پنهان داشته یا شیطنتی دوست داشتنی از آن بیرون می جهد، لحن حرف زدن و انحنای اندام های مختلف، کشیدگی انگشت ها، اندازه و فرم موها، .. خیلی چیزها. این ها را من تقلید کرده م؛ نه جلوی آینه، که در ذهنم.
آینه در این زمینه هیچ کمکی به شما نمی کند. عرصۀ تصور ذهن میدان بزرگتر و بی مانندی به شما می دهد که تا جان دارید می توانید در ان بتازید و هیچ چیزی کم نیاورید. من لبخند می زنم و تصور می کنم که حالا شبیه فلان خواننده شده م که لبخندش قشنگ است. مرد و زن هم ندارد. در ذهن من فکم می تواند اندازۀ فک فلان نوازنده که بیشتر تصاویرش بدون لبخند است، کش بیاید به خندۀ کمیابی که پیدایش کرده م ، در عکسی، و خوشحال باشم که حالاش شبیه فلانی شده م. اگر کچل است و مسن و خیلی قد بلند، باشد. همان که من دوست دارم کافی ست.
بسامد که می گیرم، مشخص می شود آدم «عشق لبخند» ی هستم که بیشتر طرح لب ها و دهان های گشوده در حالت های مختلف را تقلید کرده م. به همین دلیل زمان زیادی از عمرم را ناخودآگاه لبخند زده م. خلوت من همیشه به لبخند آراسته ست. چیزی که به من هدیه شده و در من نشست کرده.
و من از این قضیه خوشحالم.
و همۀ آدمهای با لبخندهای قشنگ مهربان را در طول تاریخ آمده و نیامده دوست دارم
خب، بالاخره دارم « بخشنــده » رو می خونم. داستانش خیلی خوبه. گفته بودم که جایزۀ نیوبری برده. ترجمه ش هم خوب و قابل قبوله.
همون طور که قبلاً خیلی کوتاه درموردش خونده بودم، از اون داستان های پاد آرمان شهری هست. این اصطلاح رو حدود یک سال پیش توی گروه کتاب خونی فیس بوکی مون یاد گرفتم ؛ تقریبا به معنی جامعه ای هست که خیلی توی چهارچوب و استانداردهای از پیش تعیین شدۀ یه گروه رهبری زندگی می کنه و آزادی و رفتار غیر قابل پیش بینی ای از طرف اعضاش مشاهده نمیشه. یعنی براشون تعریف شده نیست اصلا. مثلاً افراد این جامعه تصوری از رنگ ندارن، تعریف خانواده براشون یه طور دیگه س با اینکه ظاهر خونواده هاشون مثل اون چیزیه که ما انتظار داریم. پدر و مادر خودشون بچه دار نمی شن بلکه همه بچه هاشون رو از یه مرکز مخصوص می گیرن که این بچه ها توسط زن هایی به نام«زاینده» به دنیا میان. همه توی گروه هایی دسته بندی شدن که کار از پیش تعیین شده ای انجام میدن ...
دقیقا پاد آرمان شهر _ برعکس آرمان شهر هست_ یه جامعۀ دیکتاتوری هست که افرادش تا یه دوره ای و شاید هم اصلا خودشون نفهمن این رو.
کتاب که تموم شد چیزای دیگه هم ازش می نویسم.
تعریف بیشتر از پاد آرمان شهر [اینــجـا]
غیر از این یه کتاب دیگه م از لوئیس لوری دستمه که باید بعد این خونده بشه. مهلت تحویلشون فرداست و اونقدر برام جاذبه دارن که بشینم تمومشون کنم. حجمشون هم زیاد نیست. تا جایی که متوجه شدم کتابای خانم لوری تو دستۀ فانتزی هست.
ریپی چیپ بعد از سه بار تلاش ناموفق، متوجه آن حقیقت تلخ شد. به اصلان گفت « زبانم بند آمده است. به کلی دستپاچه شده ام.. باید به سبب این ظاهر نامناسب از شما پوزش بطلبم.»

اصلان گفت «خیلی هم برازنده ت است، کوچولو!.. اصلاً این دم به چه کارت می اید؟»
موش جواب داد « قربان! بدون دم هم می توانم بخورم، بخوابم و برای پادشاه هم بمیرم. اما دم مظهر شرف و شکوه هر موشی است»...
اصلان پرسید « می توانم بپرسم چرا پیروانت همه شمشیر کشیده اند؟»
موش دوم که نامش Reepiceek بود گفت « امرف امر شماست اعلیحضرت! ما منتشریم تا در صورتی که رئیسمان بی دم بماند، دم هایمان را قطع کنیم. ما حاضر نیستیم ننگ داشتن شرافتی برتر از موش رهبرمان را بپذیریم.»
اصلان غرشی کرد و گفت « هان، شما غالب شدید! دل هایتان دریاست. ریپی چیپ! تو دوباره صاحب دم خواهی شد، نه به سبب وقار و شأنت، بلکه به دلیل عشقی که میان تو و افرادت وجود دارد و بیش از آن، به دلیل لطفی که قوم تو، آن گاه که به میز سنگی بسته شده بودم، با جویدن طناب ها به من کردند ( و همان هنگام بود که از موهبت سخن گفتن برخوردار شدید، هرچند که اکنون آن را به خاطر نمی آورید). »
* مجموعۀ نارنیا ( شاهزاده کاسپین ) ؛ فصل "اصلان دری در هوا باز می کند".
پاکو دِ لوسیا ی عزیز هم دو روز پیش از دنیا رفت.
مثل معجونی که توی دست گرفتم و غبار اندوه رو از روی اون پس میزنم اما تلاش من کافی نیست..
حالا نه که خیلی پاکو گوش می کردم!
ولی یه جای قلبم جاش محفوظ بود/هست.. با اون نتهایی که اجرا می کرد

پاکو ی جوان
Francisco Gustavo Sánchez Gomes
(21 December 1947 – 25 February 2014)
known as Paco de Lucía
سال 89 که هری پاتر می خوندم
یه آهنگ با صدای آنتونیو باندراس* هم بود که تقریبا روزایی که کتاب 6و7 رو می خوندم، به اون گوش می کردم. به این نتیجه رسیده بودم داستان عشق «اسنیپ» رو تو خودش داره از جهاتی.
آبان 90 موزیک توی گوشم بود و رسیده بود به همین آهنگ، منم داشتم لباس زمستونیا رو از نهانگاهشون بیرون میاوردم و می چیدم توی کشوها.. یه دفعه یه حسی از انگشتام پخش شد توی تنم، سطرها و کلمه های داستان، حسی که همون موقع با خوندنشون و فکر کردن بهشون داشتم، الان به شکل نامرئی جلوم رژه می رفتن.. خفه کننده بود !
انگار همه شون لای تار و پود اون همه لباس حبس شده بودن و رفته بودن توی کمد. و حالا داشتن دوباره آزاد می شدن، حتی اون بار سنگین تموم شدن کتابا برای بار اول رو می تونستم دوباره حسش کنم.
و دقیقا اون سارافن طوسی بافتنی توی دستام بود که 89 هدیه گرفته بودم و می پوشیدمش، موقع خوندن کتابا.
*Dos amantes
چک کردن فیسبوک بعضی وقتا هیچ شیرینی ئی نداره
:/
* بی رحمانه !
** دوستان سرجای خودش!
_ گاهی فقط معنی ش فاصله گرفتن یا شروعش، از تجربه های خاص دوست داشتنی میشه
_ _ دلم می خواد ی چن روز دیگه فقط بشینم گوشۀ لاک خودم، این چندروز رو
مرور کنم؛ حرفا، عکسا، دیدارها، .. هنوز زوده برای فیسبوک بازی!
شایدم آدم بتونه بره قدمی بزنه، برگای نو شوکوفه ها رو لمس کنه، کمی بهار و
نوئی توی ذهنش ذخیره کنه برای سه فصل بعدی سال خوشکل جدید
Kiss you...
این یکی از جالب ترین چیزایی که تا بحال دیدم!
یه نویسنده به اسم شلی جکسون، تصمیم گرفته هر کلمه از داستان کوتاهش رو که 2095 کلمه داره، روی بدن یه نفر تتو کنه. طوری که با مرگ یکی از این افراد، یه قسمت از داستان از بین میره و داستان بی معنی میشه.
این کلمات، فقط روی بدن افرادی که داوطلب شدند، تتو شده و هرگز داستان شلی
جکسون نوشته و منتشر نشد. هرگز کسی نمی تونه این داستان رو بخونه. این
داستان فقط همراه مردم و در بین آنها وجود داره و در سرتاسر دنیا پخش شده.
چیزی که می خواد این موضوع بگه اینه که: شما بخشی از یه داستان بزرگید.
اگر شما از این داستان برید، کل داستان، یه چیزی رو کم داره و ناقص میشه.
Dust Finger ~.~
اگه واقعی باشه خیلی بامزه س !!
یارو تو روزنامه آگهی زده :
روغن مار 100 درصد گیاهی !
من :|
مار :|
گیاه :|
یادمه وقتی یه بچه اینطوری دولا میشد می گفتیم مهمون میاد .. یه اصطلاح هم داره این کار
ازش می پرسیدیم کی می خواد بیاد؟
یه بار داداش کوچکه م این کارو انجام داد. وقتی ازش پرسیدیم گفت فلانی
(یکی که خیلی دوسش داشت) گفتیم : بببببببببببرووووووووو بابااااااااا! اون
خونواده شو ول نمی کنه ، تا آخرین لحظۀ تعطیلات پیششون می مونه.. چند ساعت
بعد نه تنها خود ایشون، که خونواده ش هم اومدن !
بعله ، هم حرف ما شد هم به دل داداش کوچکه
:)))
خداییش اگه این بود توی داستان، مارتین هم کم میاورد پیشش !
یکی این میگفت یکی تیریون
:))))))))) تایوین هم سر به بیابون می ذاشت.
تصویر دکتر هاوس با نوشتة «هاوس [آو] هاوس؛ اوریوان لایز (شعارشون) برداشت خیلی جالبی بود
امیدوارم هرچی خبر خوب و خوشحال کننده ست درست دربیاد
به کوری و دماغ سوختگی تمام اخبار بد و ناامیدکننده
آقا تولد رُن مونه
تولد زنجبیلمونه
هوراااااااااا تولدت مبارک بهترین دوست دنیا
No sé, si vuelva a verte después,
No sé que de mi vida será
Sin el lucero azul de tu ser,
Que no me alumbra ya,
Hoy quiero saborear mi dolor...
Nooo, pido compasion y piedad
La historia de este amor se escribio para la eternidad
Que triste ....
آدم است دیگر،
گاهی م فلان ...
* اصن این آلبوم چه تلــخ، شیرینه!
Que triste todos dicen que soy, que siempre estoy hablando de ti
No saben que pensando en tu amor en tu amor
دَت آکوارد مُمنت که آدم مطمئن نباشه توی «آینۀ آرزونما» چی قراره ببینه !
خُ من یه دامبلدور می خوام برام بعضی چیزا رو توضیح بده دیگه!
من این درخت را،
بر رهگذار سال،
در چار جامه دیده ام و آزموده ام
بسیار چامه نیز برایش سروده ام:
در جامهء فرشتگی برف
با آستین کوته روزان فروَدین
با سبز بیکرانهی تابستان
همچون حریر نرمی،
در بادها وزان
با زرد و سرخ رشتهء ابریشم خزان
ɷ
در هیچ جامه جلوه نیفزود
آن سان که وقت نو شدن از عمق کهنگی
در روزهای آخر اسفند
.در جامهی بلیغ و بلند برهنگی
دکتر شفیعی
ای جاان ای جااان!
با همکاری صمیمانۀ فرند عزیزم
:* الان هدویگز تم رو گذاشتم آهنگ پیشواز گوشیم.
بعدم خیلی شیک به خودم زنگ زدم و تا وقتی قطعش کردن و گفتن « مشترک مورد نظر قادر به پاسخ گویی نیست» به آهنگش گوش دادم
:)
اون قسمتشو هم داره که آدمو یاد سال نوی هاگوارتز می ندازه
خداااااااااا
:)))))
«
سرمایی پیرامونشان را فراگرفت و هری نفس های صدادار دیوانه سازهایی را
شنید که لابلای درختان حاشیۀ جنگل نگهبانی می دادند. حالا دیگر بر او
تاثیری نداشتند. واقعیت نجات یافتنش در وجودش شعله می کشید و همچون طلسمی
او را از آن ها در امان نگه می داشت. گویی گوزن شاخدار پدرش در قلبش
نگهبانی می داد.»
__یادگاران مرگ ؛ ص 829
*فیلینگ به هم فشردن لبها و چشمها و ناگهان ترکیدن و بی صدا اشک ریختن و در عین حال ته دل احساس غرور و شجاعت داشتن
Cole: What am I thinking now?
Dr. Malcolm: I don't know what you think.
Cole: I was thinking you're nice, but you can't help me.
__The sixth sense
من تفکر "دالیآنه"دارم:چیزی که این دنیا از آن هرگز به قدر کافی نخواهد داشت،همین تفکر
.غیرمعمول و تکان دهنده است
__ از فرمایشات سالوادر دالی
تنها چیزی که این دنیا باندازهی کافی از آن نخواهد داشت، اغراق است
__ باز هم سالوادر دالی
وقتی
پنج ساله بودم حشرهای را که مورچهها خورده بودند دیدم که هیچ از آن ،جز
پوسته نماند.از سوراخهای کالبدش میشد آسمان را دید.هر بار که به خواهم به
خلوص برسم ازجسم به آسمان نگاه می کنم
__ سالوادر دالــی
«..
هرمیون خود را خطاکار جلوه داده بود که آن ها را از دردسر نجات بدهد. دروغ
گفتن هرمیون همان قدر محال به نظر می رسید که شیرینی پخش کردن اسنیپ »
__سنگ جــادو ؛ ص 203
آیا یادتان بود که:
در این روزهای قشنگ
که ما سرخوشانه و جینگولانه به استقبال بهار می رویم
در نیمکرۀ شمالی...
مردمان دیگری هستند
در آن یکی دیگر
نیمکره
که
می شود
نیمکرۀ
جنوبی
زمین خوشکل مان
که دارند
پاییز را آرام آرام مزه مزه می کنند
لابد دیگه!
:))))
اگر دوستی داشته باشیم که هموطنمان باشه و ساکن نیمکرۀ جنوبی مثلاً تکلیف چیه؟ چیو باید بش تبریک بگیم ؟ دلش آب نمیشه آیا ؟
*حالا فارغ از سنت ها و این حرفا!
اوهوع اوهوع اوهوع!
این کتابه رو خیلی دوست داشتم
اصن من لوئیس لوری رو خیلی دوست دارم
* وسطهای داستان داشتم واسه خودم فکر می کردم اگه من بودم اینطوری می شد
جریانش و ... اصلا شده بودم خودِ «یوناس» . بعدش که بیشتر خوندمش دیدم اون
شخصیتی که من بهش فکر می کردم واقعا توی داستان هست؛ یعنی یه یوناس با اون
شرایط منتها با اسم رُزماری! دقیقا همونطوری که دوست داشتم
:) دختر هم بود تازه ! منتها توی ذهن من رزماری بود که کار آخر یوناس رو انجام میده. تازه بعدشم ادامه داره ...
:)) The Giver by Lois Lowry
یه طرح پیاده کردم از اول امسال؛
«عضویت در کتابخونه برای تصمیم گیری بهتر در مورد خریدن کتابا»
اینطوری که من برم کتابای کتابخونه رو بخونم هرکدومو خیلی خیلی دوست داشتم بخرم .. آدم با زندگی تو این قوطی کبریتا جا کم میاره خب!
اونوخ نصف بیشتر کتابایی که با عضویت توی کتابخونه ها خوندمو خیلی دوست داشتم! تازه چندتاشونم خریدم
حالام باس برم هرچی کتاب از این خانوم عزیز ترجمه شده رو بخرم
Lois Lowry
اسلاگهورن
که اون قد با اطمینان درمورد اثرات عشق وسواس گونه حرف می زنه؛ در حدی که
انگار عین اون آناناس شکری ها تجربه ش کرده، من همه ش دوست دارم به خاطراتش
نفوذ کنم ببینم منظوش چیه
البته از یه جهت بش مشکوکم!
خدا منو ببخشه ولی خیلی وسواس گونه از لی لی تعریف می کنه
ریپی
چیپ بعد از سه بار تلاش ناموفق، متوجه آن حقیقت تلخ شد. به اصلان گفت «
زبانم بند آمده است. به کلی دستپاچه شده ام.. باید به سبب این ظاهر نامناسب
از شما پوزش بطلبم.»
اصلان گفت «خیلی هم برازنده ت است، کوچولو!.. اصلاً این دم به چه کارت می اید؟»
موش جواب داد « قربان! بدون دم هم می توانم بخورم، بخوابم و برای پادشاه هم بمیرم. اما دم مظهر شرف و شکوه هر موشی است»...
اصلان پرسید « می توانم بپرسم چرا پیروانت همه شمشیر کشیده اند؟»
موش دوم که نامش Reepiceek بود گفت « امر، امر شماست اعلیحضرت!
ما منتشریم تا در صورتی که رئیسمان بی دم بماند، دم هایمان را قطع کنیم.
ما حاضر نیستیم ننگ داشتن شرافتی برتر از موش رهبرمان را بپذیریم.»
اصلان غرشی کرد و گفت « هان، شما غالب شدید! دل هایتان دریاست. ریپی چیپ!
تو دوباره صاحب دم خواهی شد، نه به سبب وقار و شأنت، بلکه به دلیل عشقی که
میان تو و افرادت وجود دارد و بیش از آن، به دلیل لطفی که قوم تو، آن گاه
که به میز سنگی بسته شده بودم، با جویدن طناب ها به من کردند ( و همان
هنگام بود که از موهبت سخن گفتن برخوردار شدید، هرچند که اکنون آن را به
خاطر نمی آورید). »
__ مجموعۀ نارنیا ( شاهزاده کاسپین ) ؛ فصل "اصلان دری در هوا باز می کند".
«آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود»
آخ امروز صبح یه صبح عالی جادویی پر انرژی بود
با اینکه شب زیاد نخوابیده بودم _ باید کتابمو تموم می کردم می بردم تحویل
می دادم_ و موقع بیرون رفتن تو دلم می گفتم « سیلور، پیاده روی طولانی و
گردش توی مغازه های فیوریت و این حرفا ممنوع! زود کارتو انجام بده برگرد که
بخوابی »
اژدهامم می گفت «چعشم عع »
_از اون چشمای اژدهایی!
ولی کلی پیاده روی کردم بس که بهم خوش گذشت
ای خداااااا
همونجا توی اوج خوشی تصمیم گرفتم حس خوب صبحمو به همۀ شماها تقدیم کنم ،
مثل شخصیت دوست داشتنی کتاب قشنگی که تازه تمومش کردم، باهاتون به اشتراک
بذارمش..
امیدوارم روز خوبی داشته باشین و هفته خوبی رو شروع کرده باشین و این آخرای سال به خوبی و خوشی به سال آینده بپیونده براتون
*الان اژدهام داره میگه :دیدی سیلور، خرت نشدم و رفتیم با هم خوش گذروندیم؟ الان راضی نیستی؟
منم چی بگم خب. راس میگه دیگه ! پرروئه ولی !
داستان کوتاه بخونید
نمی خونید؟
زوریه ! یاللههههههههههههههههه!
چوب دستی م کو ؟
یه
روز اوائل زمستون که از بیرون اومده بودم و در کف و خون _سلام فرنوش!_
غوطه می خوردم و می گفتم «رنگ، کاموا، کاموا ..» اهل خونه تشویقم می کردن
که « خب از هرکدوم خوشت اومده بخر دبگه »
من : من دوست دارم از هررنگ و مدل یکی بخرم!
اهل خونه: چیکار میشه باهاشون کرد اینجوری؟
من : کاری به این ندارم ، من می خوام بزنموشن به در و دیوار هر وقت از
جلوشون رد می شم دست بکشم بهشون ، صورتم رو بمالم بهشون بو کنمشون ...
لبخند متین و تحمل کنندۀ حضار!
* حالا این عکس چی میگه ؟ من از اینا کمترم ینی ؟
وقتی عکس روی جلد کتاب محبوبت، شبیه یه آدم دوست داشتنی دیگه باشه !
همین طوری تصادفی
آدم صدای تلویزیون رو قطع کنه
بعدش بی هیچ قضاوت خاصی فقط بشینه به تصاویر کلیپ های موسیقی و حرکات آدماشون نگاه کنه
بعضی موقع ها به خودش میاد می بینه واقعا یه لحظه یادش رفته بوده این چیه چی میگه
اصن اینجا کجاس !
تفریح جالبیه
:)))
ای بابا!
گوگل جان؟
من عکس مارکز سرچ می کنم، حالا بهم جانی دپ و بیت سعدی و .. تحویل میدی بماند..
م.ع..ظ...م. ل....ه دیگه چرا؟
مارکز می خونه ؟
تحریمش کرده؟
چی به چی ربط داره این وسط آخه ؟
یه کم دقت کن خب !!
نه خب
کلا باس اعتراف کنم
تا حالا بیشتر آدمایی که مث خودم بودن رو نتونستم تحمل کنم
خیلی راحت بهشون ایراد می گیرم و باهاشون هم راحت نیستم
:/
بیچاره خودم !
همون آنتونیـو بانــدراس اصن !
امشب این برنامه هه هی می گفت « جانی دپ فلان، جانی دپ بهمان»
من هی می زدم پشت دستم که « ئه! چه مث من »
اونوخ اصن فن ایشونم نیستما!
تازگیا فهمیدم تیپ شخصیتی مون مث همه فقط
*البته من اگه بودم فامیلیمو عوض می کردم؛ آهنگش منفیه ! «دِپ» !
هرسال زمستون که به آخراش می رسه، از همون اوایل اسفند، همه به فکر خونه تکونی هستن و خرید و همه چی تو فضای تبادل نوها و با کهنه ها هست . منم گاهی مشارکتی توی این امور دارم. ولی در خلال انجام تمام این کارا و غیر از اون، کلاً توی این روزا، از گوشه گوشه های ذهنم یه چیزایی میاد بیرون و یا برای همیشه میره ازم دور میشه یا با شکل و رنگ و حجم جدیدی دوباره بر می گرده سرجاش، شایدم جایی دیگه در اون گوشه موشه هایی که هیچ وقت درست نفهمیدم کجان، برای خودش پیدا می کنه.
منم هرسال اسفند تمام موجودات و نیروها و شخصیت های ملموس و غیر ملموسی که هرسال یا حتی سالهای قبلش باهاشون بودم رو یکی یکی می نشونم جلوی روم، باهاشون حرف می زنم و یه جورایی تکلیفمو باهاشون روشن می کنم. هرسال هم تعدادی بهشون اضافه میشن. الان اژدهایانم مثلا رفتن اون دریانوردای دوران کودکی مو پیدا کردن و باهاشون دوست شدن. جادوگرام این موقع ها دنبال راه های جدید برای درست کردن معجون ها و ابزار جادویی جدید میگردن و نمی تونم هروقت دلم میخواد ببینمشون. شاید آخر شبا بهترین وقت باشه.
خواننده ها و نویسنده ها اما همیشه هستن، باهام میان بازار و بیرون، توی کارای خونه کمکم می کنن و معمولا بهم راهکار میدن توی این تصمیم گیریای آخر سالی.
کل همۀ این مجموعه حتی توی انتخاب لباس عیدم و این چیزا خیلی دخیلن نه این که واقعا نظر بدن؛ من براساس طرح و تصویری که اونا توی ذهنم باقی گذاشتن، رنگ و مدل انتخاب می کنم :)
از بچگی که مامانم داستان پیترپن و وندی و از روی یه کتاب جلد قرمز با نقاشیای بسیار زیبا می خوند، این پسرک دارای قدرت پرواز برام دوست داشتنی و کنجکاوی برانگیز شده بود. پیتر اون روزا به وندی کمک می کرد و همه دوستش داشتن و چهرۀ آرومی داشت. این تمام چیزی بود که سالها از داستان و شخصیتش توی ذهنم باقی مونده بود.
چند سال پیش که فیلم Neverland رو دیدم، از جیمز بری _ خالق داستای پن_ خوشم نیومد و دنبال دنیای پیتر رفتن باز هم به تعویق افتاد.
چند ماه قبل اما، بابت سریالی که تازگی درموردش نوشتم Once upon atime و اینکه پیتر هم در این سریال حضور داره، بهانه ای پیدا شد تا داستان پیتر رو بخونم ... و بعدش یه شخصیت دیگه ازش توی ذهنم ساخته شد ؛ پسری شیطون و فراموش کار و تا حد زیادی خودخواه که بچه ها رو یه جورایی گول می زنه و از خونواده هاشون جدا می کنه و به سرزمین خودش می بره که در اونجا هیچ وقت بزرگ نمی شن و همه ش در حال بازی هستن ..

پیتر موقع آموزش پرواز به بچه ها بهشون میگه : « فقط به چیزهای خوب فکر کنید. فکرها شما را به هوا بلند می کنند » ص 66
مثل وقتی که خودمون حس می کنیم یه تصور و فکر می تونه آدم رو به پرواز دربیاره ! :)
اما شخصیت های جالب دیگه ای هم توی این داستان هستن ؛ وندی که از همه دوست داشتنی تره به نظرم، کاپیتان هوک که از یه تمساح خیلی می ترسه . این تمساح دست هوک رو خورده و دنبالشه تا بقیه شو هم بخوره ! در ضمن چون یه ساعت رو هم بلعیده ، وقتی نزدیک میشه از روی تیک تاک ساعت توی شکمش هوک می تونه ردشو پیدا کنه و از دستش فرار کنه .
نویسنده در خلوت هوک به ذهنیتش نزدیک میشه :
« خوش فرمی بیش از هرچیز برایش اهمیت داشت. همیشه از اعماق درونش سوالی ابدی مثل قیژقیژ ِ دروازه ای زنگ زده شنیده میشد : امروز به قدر کافی خوش فرم هستی ؟ ..
و صدایی از درونش می گفت : خوش فرمی این است که در هر چیزی مشخص تر و ممتازتر از بقیه باشی. » ص 191
* « پیــتـر پـن » ؛ اثر جیمز بَری (James Mathew Barrie) ؛ ترجمۀ رامک نیک طلب ؛ انتشارات قدیانی .

* برسد به دست پرکلاغی جان :)
ده سال به این کشیش بینوا مظنون بودم ...
ده ساااال فکر می کردم با خوندن « داغ ننگ » از آرتور دیمزدیل بدم میاد. چهره ای شبیه کلود فرولو _ کشیش « گوژپشت نتردام » _ در ذهنم بهش داده بودم که با چشمانی شرربار به هستر نگاه می کنه و مثل رالف دُبریکاسار _ « پرندۀ خارزار»، که مگی رو سد راهش می دونست _ هستر رو تکفیر می کنه.
مطالعۀ این کتاب رو دوست داشتم برای اینکه با هر صفحه و فصل، گویا در برابر چشمان من ، وجهۀ این مرد _ مثل روحش در جریان داستان_ تطهیر شد و دلم باهاش صاف شد. دیگه هروقت به یادش میفتم بیشتر اون درد و رنجی که تحمل کرد رو به خاطر میارم و اینکه بیش از هستر باری رو بر دوش کشید که حاصل جبر زمانه و محیط زندگی ش و افکار کوتاه بود نه اعمال خودش.
هاثورن در جایی از کتاب او رو چنین توصیف کرده :
« گناه مخصوص طبایع آهنین است که بر طبق انتخاب خویش یا می توانند تحملش کنند و یا اگر فشار گناه بیش از حد باشد، آن را از خود دورساخته، نیروی وحشیانه و قدرت عظیم خود را متوجه به مقاصد عالی می سازند. این طبع ناتوان و بی اندازه حساس هیچ یک از این دو راه را نمی توانست برگزیند اما مدام این دو نیرو به هم جمع می آمدند و عقده ای ناگشودنی می گشتند. پشیمانی بیهوده و درد گناهی که آسمان با آن سرستیز داشت به هم در می آمیختند. »
ص122
اما هستر به مرور با شرایط خودش کنار اومد و با اینکه چرخشی بزرگ در زندگی ش ایجاد کردو محتاطانه فاصله ش رو با اجتماع حفظ می کرد، می تونست با اطمینان بیشتری وارد اون بشه :
« خویشتن را به سِمت "خواهر رحیم" مردم منصوب کرده بود. در حالی که نه دنیا و نه خود او از چنان آغازی چنین پایانی را پیش بینی نمی توانستند کرد. این نشان گناه، نشان خدمت او بود... آن قدر قدرت همدردی داشت که دیگر غالب مردم داغ ننگ را که عبارت از حرف A بود نشانی از رسوایی نمی شمردند. بلکه آن را ترجمان لفظ "توانـا" Able می دانستند. چقدر این زن قوی و لایق بود! توانایی کامل یک زن را داشت. »
صص 137-136
* داغ ننـگ ؛ اثر ناتانیل هاثورن ؛ ترجمۀ سیمین دانشور ؛ انتشارات خوارزمی.peace
(4 everyone, I wish)
لیلی
گلستان : اولین کتابم «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» بود. کتاب را که ترجمه
کردم، دوست نازنینم سیروس طاهباز که یادش به خیر باشد، مرا که فقط 24 سال
داشتم و نابلد بودم نزد عبدالرحیم جعفری، مدیر انتشارات امیرکبیر برد.
امیرکبیر آن وقت مهمترین موسسه نشر در ایران بود. آقای جعفری خیلی از این
کتاب استقبال کردند و فوری با من قرارداد بستند. قرارداد «یک بار برای
همیشه»؛ هر چه کتاب تجدید چاپ میشد دیگر چیزی به من تعلق نمیگرفت، اما
مبلغ قرارداد خیلی زیاد بود: هشت هزار تومان! برای این که بهتر متوجه شوید بگویم که اجاره خانه ما پانصد تومان بود؛ پانصد تا یک تومانی!
نخستین کتابم که چاپ شد زدم زیر گریه!
یادم میآید که شب عید بود و به من از انتشاراتی تلفن کردند و خواستند
بروم آنجا. رفتم و وقتی کتابم را چاپ شده و آماده دیدم، از خوشحالی زدم زیر
گریه. کتاب خیلی سروصدا کرد، خیلی زود به چاپهای بعدی رسید و رسانهها از
مترجمش تعریف کردند. من در آسمانها بودم و خوشحال. بعد از دو سه چاپ با
فاصلههای زمانی کم، یک روز آقای جعفری مرا خواستند و گفتند چون کتاب خیلی
موفق بوده پنج هزار تومان دیگر به عنوان هدیه به من میدهند. من هم به سرعت
رفتم مغازه «مظفریان» و یک انگشتر مصری را که مدتها میخواستم و پولش را
نداشتم به قیمت هشتصد تومان برای خودم خریدم که هنوز آن را به یادگار آن
کتاب دارم.
انیمیشن خواستید دانلود کنید اینجا هم هست
دوبله فارسی م داره
من برای برادرزاده م 2-3تا فارسی دانلود کردم، خوبه
برا خودمم همین الان پیترپن دانلود کردم
وااای خدا ! قلبم تو دهنمه ! من با این داستان چقد خاطرات ( درواقع تصورات
و داستان بافی های ) خوب دارم. یادمه بچه بودم خیلی خوابشو می دیدم. از
شما چه پنهون، یه عروسک داشتم اسمش «وندی» بود.
مینیتونز
the Order of BLACKies
« جیمز بَری ۶ ساله بود که برادر بزرگترش که بسیار مورد علاقهٔ مادرشان بود دو روز قبل از تولد ۱۴ سالگی اش در اثر یک حادثه در اسکیت بازی روی یخ جان خود را از دست داد. پس از ازدست دادن دیوید، مادرش به تمامی ویران شد، بری بسیار تلاش میکرد تا جای دیوید را برای مادرش پر کند، مانند او لباس میپوشید و مانند روزی که او کشته شد سوت میزد. بری در کتاب زندگینامهٔ خود (Margaret Ogilvy) در ارتباط با مادرش نوشتهاست که یک بار هنگامی که وارد اتاق مادرش شدهاست ،مادر صدای او را میشنود و میگوید: «تو هستی؟ گمان کردم سر و صدای پسر مردهام است. و من به آهستگی و تنهایی جواب دادم نه او نیست، تنها منم.». مادر بری برای اینکه درد دوری دیوید را فراموش کند و راحتتر باشد چنین انگار میکرد که گویی پسرش درگذشته اش دیوید برای همیشه یک پسربچه باقی میماند و هرگز بزرگ نمیشود و هرگز او را ترک نخواهد کرد.»
فصل دوم سریال ، یه اپیزود داره به اسم « کروکودیل » و اشاره به رامپل هست
, ماجرای قطع کردن دست کاپیتان هوک و تعقیبش به قصد انتقام
توی داستان « پیتر پن » هم یه تمساح هست که دست هوک رو خورده و کاپیتان
هوک ازش خیلی می ترسه . این تمساح دنبالشه تا بقیه شو هم بخوره ! در ضمن
چون یه ساعت رو هم بلعیده ، وقتی نزدیک میشه از روی تیک تاک ساعت توی شکمش
هوک می تونه ردشو پیدا کنه و از دستش فرار کنه .
« در خانۀ ما ، مثل بقیۀ کشور ، مکالمۀ دو نفری ناشناخته بود . گردهمآیی های ما از یک سری سخنرانی های هم زمان تشکیل می شد که طی آن هیچ کس به دیگری گوش نمی داد ؛ هرج و مرج کامل و پارازیت ، درست مثل برنامۀ رادیویی موج کوتاه . البته این موضوع اهمیتی نداشت چون علاقه ای هم به آگاهی از عقیدۀ دیگران وجود نداشت ؛ فقط تکرار نظرات خود شخص در مورد مسایل مختلف . » صص 188-189
__ سرزمین خیالی من ( خاطرات ایزابل آلنده ) ؛ ترجمۀ مهوش عزیزی ؛ نشر علم .
« بعضی وقتها مخفی کردن بی صبری اش نسبت به جنبۀ مردانۀ بی عرضگی آدم ها، و به طور خاص لین، برایش از هر کاری سخت تر بود. به یاد یک شب بارانی در نیویورک افتاد، درست بعد از تئاتر، وقتی که لین، بعد از یک زیاده روی مشکوک در سخاوت کنار خیابانی، گذاشته بود آن مرد واقعاً ترسناک که لباس شب تنش بود تاکسی را از چنگش دربیاورد. این به خودی خود برایش مسأله ای نبود _یعنی، خدایا، چقدر وحشتناک است که مرد باشی و مجبور باشی زیر باران تاکسی گیر بیاوری _ ولی نگاه خشن و واقعاً ترسناک لین را به خودش، وقتی که به پیاده رو برگشت، یادش آمد.»
How To Love Yourself :
Nurture Your Dreams. Why deny yourself your dreams? When you nurture
your dreams, you would love the life that you are leading. Every moment
that you live is a joy because you are expressing yourself fully.
https://www.evelynlim.com/how-to-love-yourself-in-17-ways/
How To Love Yourself :
Be Truthful To Yourself. Loving yourself requires you to be truthful
about your own feelings. If you are happy, acknowledge the joy. If you
are sad, acknowledge the sorrow. When you are truthful about your
feelings, you do not try to lie to yourself or seek to bury your
negative emotions. Instead, acknowledging what you feel provides a good
guide to what your thoughts are. And as we all know, thoughts can be
changed, so that healing and self growth can take place.
tnx from dear Hanadi
:)
How To Love Yourself :
Acknowledge Your Effort. It is not always about winning or coming up
tops in everything that you do. Many times, it is the effort that
counts! Acknowledge that you have done your best, even if you have
failed to produce tangible results.
پنه لوپه ای شدم برای خودم ،
هی می بافم و
می بافم و
می بافم !
بد ریخت هراسی
https://l.facebook.com/l.php?u=http%3A%2F%2Fwww.beytoote.com%2Fhealth%2Fmalady-remedy%2Fpuss-horrid.html&h=AT0CKe63tVcXGnzkkptgqn92v5Frh-w6fJpuqd4WO8bfmR-Ke9Rt6f3W4-VLFdJOMVIrjegG8YVJB2hDXoePt3YSysAkdiqb8bKZ3WeMU5-qtjPNiY82g6LnFsNp66JoGLmr8Wf_9Ih8Dq52EXm2kw-sUmfAXacS20TrNf6uAfYwN_bK8EdZaHCqVH1V4OyP-HYOGrWDLUPkbSVXgJdHcmnafO986twia-hhvfaNJnmIo8FmOwZdtOTB5NRfS4JeRSV6ABRNkUjM3lqCWOGls9A2SEo3C-cxrBEJ-cY7tn2COP1B_cnwt6ZxH5oY6_in0XHVR3_Lxr5JK7x8iPVQ6mWa_XEIgsnC61kQs6i_WiJ5icipI4c14KKTfwaX2dPb6kkuOHXVOYW5gljLcpQE0bcFvjVo

لطفن عید ، کتاب عیدى بدهید .
کتاب هایى هم که مى خواهید عیدى بدهید از کتابفروشى هاى کوچک بخرید !
هم کارى فرهنگى کرده اید ، هم عیدى داده اید ، هم به ماندن کتابفروشى هاى کوچک کمک کرده اید .
منظور از کتابفروشى کوچک ، کتابفروشى اى است که ناشر نیست ، فقط کتاب مى فروشد و شهر کتاب نیست !
مجله ای اینترنتی که در جوانی پژمرد !
سال 87 از انتشار بازماند
از 85 شروع شد و نمی دانم چرا در 87 متوقف شد
اما خواندن مطالبش خالی از لطف نیست
(هزارتو)
http://www.hezartou.com/
فکر کنید !
کتاب هست چاپ 1361 در تیراژ 6600 نسخه
بعد کتاب سلینجر با اینکه به چاپ نهم رسیده در سال 1390 ، تیراژش 1000 نسخه س !
very Happy Birthday to Julie
who played as Molly weasley
نوشابه را از من بگیر ،
ته دیگ را نــه !
این رایان واکر که به دلیل « شبیه بازیگر هری پاتر بودنش » زده دوتا دختر همکلاسی شو لت و پار کرده
چون بهش می خندیدن!
_ خُ این چه کاااریه ؟ یه چیزی می گفتی حالشونو می گرفتی کلا خفه خون می
گرفتن ! مثلا می گفتی شماهم شبیه ولدمورتین ! یا از تو بهترم که شبیه
گریپهوکی !
_ اون دوتا دیوونه رو یگو ! آدم باید همچین شخصی رو مسخره کنه ؟ بگم حقتونه ؟ بگم ؟
_ _ کلا قضیه چی بوده ؟ یعنی چی گفتن که اینجور آتیشی شده ؟ دلیلشون برای این رفتار ماگلی چی بوده ؟ فشفشه ها !
Happy Birthday to Alan Rickman
:)
a special actor who played a really unique character
viva Severus Snape "The Half-Blood Prince"
Ginger, Lavender, Saffron ( that's my favorite one )
flowers and girls ' names
I like to use Cinnamon 4 girls,2
I know it's made from the bark of a tree, but just for the taste, color and the rythm it has
when JESSE COOK was 7
I love his works
abhadda kadhebbra به معنی "مانند همین کلمه نابود شو" برای از بین بردن بیماریها استفاده می کردند
نفرین " اوراکدورا" در زبان "آرامی" یکی زبان باستانی خاور میانه ریشه
دارد. جادوگر های دوران باستان،از این عبارت در اوراد و اذکار خود بهره
میجستند.
احتمالا این عبارت،ریشه کلمه جادویی"آبراکادابرا" است . در
گذشته،پزشکان از این کلمه استفاده می کردند."کوئنتیوس سرنوس سامونیکوس" که
پزشکی اهل روم باستان بود و در حدود سال200میلادی زندگی می کرد،از این کلمه
به عنوان وردی برای از بین بردن تب استفاده
می کرد.بر اساس نسخه او بیمار باید یازده بار این کلمه را پشت سر هم روی
یک صفحه کاغذ می نوشت . هربار یکی از حروف این کلمه را کم می کرد:
abhadda kadhebbra به معنی "مانند همین کلمه نابود شو" برای از بین بردن
بیماریها استفاده می کردند.ولی مدارک و گواهی وجود ندارد که کسی از این ورد
برای کشتن استفاده کرده باشد .
ABRAKADABRA
ABRAKADABR
ABRAKADAB
ABRAKADA
ABRAKAD
ABRAKA
ABRAK
ABRA
ABR
AB
A
این کاغذ را باید در پارچه ای از جنس کتان می پیچیدند و نه روز به گردن بیمار می آویختند.پس از اتمام این مدت،بیمار باید پارچه ای از جنس کتان می پیچیدند و نه روز به گردن بیمار می آویختند.پس از اتمام این مدت ،بیمار باید پارچه را از بالای شانه اش به درون رودخانه ای می انداخت که به طرف شرق در جریان باشد.وقتی آب،نوشته های روی کاغذ را پاک می کرد،تب نیز از بین می رفت. شهرت و محبوبیت این مداوا در قرنهای بعد،افزایش یافت و از آن حتی برای درمان "سیاه مرگ" یا همان"طاعون خیارکی" نیز استفاده می شد .خوانندگان باهوش این مقاله حتممتوجه می شوند که این عمل،اگر تأثیری نداشته باشد،حداقل باعث می شود بیمار مدتی را در انتظار بهبود سپری کند و به دلیل اینکه بسیاری از بیماریها معمولا دوره ای یک یا دو هفته ای دارند،احتمالا این ورد به هیچ وجه تأثیری در درمان بیماری نداشت،ولی از طرف دیگر ضرری هم نداشت!"
نـارنـیــا
همیشه دوست داشتم یه زمانی بیاد و جا باز بشه بتونم کتابای « نارنیا » رو بخونم . الآن وسط جلد سوم هستم . تازه دیروز فهمیدم این کتابا ، به ترتیبی که من دارم می خونم ، نباید خونده بشن . البته اگه بخواهیم تاریخ نوشته شدن کتابا رو مدّنظر قرار بدیم و سفارش کسی که نارنیاباز هست ( تو یه وبلاگ مرتبط خوندم ترتیب شو )
اما این انتشاراتی که من دارم کارشو می خونم اینطوری 4تا کتابو چیده ور دل همدیگه . منم زیاد ناراضی نیستم . ی جورایی درهم ریخته انگار دارم می خونمشون . درضمن ، نارنیا رو از هر طرف بخونی نارنیاست . میشه هرکتابی رو جدا و بدون توجه به بقیه برداشت و خوند .
از اونجایی که نویسنده _ سی. اس. لوئیس _ هم مث جناب تالکین مسیحی دوآتیشه س ، این کتابا یه جورایی نمادهای مذهبی دارن. آدم وقتی می خوندشون انگار بعضی اشاره ها رو متوجه میشه ؛ اصلان ، نارنیا ، ملکه ، ..
اینم ویکی نارنیا ، باید مث ویکی های دیگه که قبلا پیدا کرده بودم سرزمین جالبی برای گشت و گذار باشه . بهانه ای هم هست برای آشنا شدن با اصطلاح های لوئیسی و بعضی اسم های اسطوره ای .
اینم در راستای عشق زنجبیلی من و پرکلاغی جون
بهانه ها ..
_ دوباره افتادم تو خط نسکافه خوردن . صبح که میشه دلم هیچ نوشیدنی گرم دیگه ای رو نمی خواد . باید برش غلبه کنم . تنها چارۀ موثر اینه که یه سری شکلات خوشمزه بخرم و به بهانۀ اونا چای سبز بخورم و کم کم نسکافه رو فراموش کنم . از اعتیاد_ اگه بشه اسمشو این گذاشت_ به شکلات راضیم در هرحال ولی نسکافه رو نه .
_ پنج شنبه عصر یه دفه افتادم روی دورتند و سریال* جالبی که از مدتها پیش دنبالش می کردم، فصل اولش رو تا آخر دیدم . 3-4 قسمتش روی دستم مونده بود که بالاخره تموم شد . ولی بعدش هم طاقت نیاوردم و قسمت اول فصل دو رو هم دیدم . تا اینکه دیگه دیروفت شب شد و منم حس کردم داره از حفره های پوستم جادو و ملکۀ ظالم و ناجی میزنه بیرون !!
البته بینش دو قسمت از شرلوک هلمز قدیمیه _ با بازی جرمی برت_ رو هم دیدم ، بیشتر گوش کردم . داستانش اینه که :
باید اعتراف کنم همون روز دوتا کاموای جدید خریده بودم و دلم می خواست زودتر شروع کنم به بافتشون . بیشتر برای اینکه اگه قراره کم باشن ، بفهمم و زودتر برم لنگه شونو بخرم تا تموم نشده. ولی یه شال نیمه کاره روی دستم بود . به همین خاطر نشستم پای سریال و شال اولی رو تموم کردم . اما برای اتصال ریشه هاش که دقت بیشتری می خواست، شرلوک رو انتخاب کردم و بیشتر به صداش گوش دادم و گاهی سرم رو بالا می گرفتم ..
_ در ضمن باید سبک کتاب خوندنم رو تعدیل کنم . مدتیه افتادم تو خط فانتزی _ که خب بد نیست _ ولی باید بیشتر بخونم و سراغ غولهای ادبیات هم برم . فانتزی رو میشه باری ساعات آخر شب گذاشت که اگر هم تحت تاثیر تصاویر اتفاقات روزانه م خواب دیدم ، جذاب تر بشه :)) ولی در طول روز باید آثار مهم تر رو هم بخونم.
* اسم سریال هست : Once upon a time