http://www.zimbio.com/quiz/sV12uzkg6lz/Which+Disney+Sidekick+are+You?result=hUnBockBwZm
کوئیز
"صد رمان" که نویسندۀ این وبلاگ را از راه به در کردند!
وبلاگ رمزآشوب
http://ramzashoob.blogfa.com/post/22
ده اشتباه بزرگ که به مغزانسان آسیب می رساند
( به اشتراک بزارید که بقیه هم استفاده کنند )
1.نخوردن صبحانه
کسانی که صبحانه نمیخورند قند خونشان به سطح پائین تری افت میکند. این
امر باعث تامین نامناسب مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی
میشود .
2. پرخوری
این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگ های) مغز شده و منجر به کاهش قدرت ذهنی میشود .
3- دخانیات
این امر باعث کوچک شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر میشود .
4. استفاده زیاد قند و شکر
استفاده زیاد قند و شکر جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف میکند و منجر به سوء تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد .
5. آلودگی هوا
مغز بزرگترین مصرف کننده اکسیژن در بدن ماست. دمیدن هوای آلوده باعث کاهش اکسیژن تامینی مغز شده و منجر به کاهش کارآیی مغز میشود .
6. کمبود خواب
خواب به مغزمان اجازه استراحت میدهد. دوره طولانی کاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ سلول های مغزی خواهد شد .
7. پوشاندن سر به هنگام خواب
خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اکسید کربن و کاهش تجمع اکسیژن شده و منجر به تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد .
8.کار کشیدن از مغزتان در هنگام بیماری
کار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممکن است منجر به کاهش کارآئی مغز و در نتیجه صدمه مغزی شود .
9.کاهش افکار مثبت
فکر کردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است. کاهش افکار مثبت مغزی ممکن است باعث کوچک شدن مغز شود .
10.کم حرفی
مکالمات انتزاعی منجر به رشد کارآئی مغز خواهد شد .
پروفسورمجید سمیعی
« صدای بیدستر قطع شد و یکی دو بار فقط با حالتی بسیار مرموز سر تکان داد و بعد به بچه ها علامت داد تا هرچه می شود بیشتر به اون نزدیک شوند ، به ترتیبی که نوک سبیل هایش صورتشان را قلقلک می داد » ص 88
توی کمد جادویی که به نارنیا راه داره پر از پالتوهای نفتالین زده س . حتما چون نارنیا همیشه زمستونه و سرده _ به خاطر طلسم ساحره _ و هرکسی از طریق کمد میره اونجا به لباس گرم نیاز داره .
ماجراهای محوری « نارنیا » از یک کمد شروع می شوند که از چوبی خاص ساخته شده و روزنه ای به دنیای جادویی است . نویسنده هربار به « داخل کمد رفتن بچه ها » اشاره می کند ، بلافاصله تاکید کرده « البته آنقدر نادان نبودند که در کمد را محکم ببندند ». حتما ته ذهنش می دانسته خوانندگان کتابش _ فارغ از سن و سال و خیلی چیزهای دیگر _ ممکن است داخل کمدی بروند و شانس خود را امتحان کنند . و پیشاپیش اخطار می دهد که :« اگر می روید ، بروید .ولی در کمد را نبندید که اگر در پس آن کمد دنیای جادویی نبود ، در دنیای عادی خفه نشوید و ناکام از دنیا نروید »روژه مارتن دوگار :
رمان نویس واقعی کسی است که میخواهد همواره در شناخت انسان پیش تر برود و
در هریک از شخصیتهایی که میآفریند زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان
دهد که هر موجود انسانی نمونه ایست که هرگز تکرار نخواهد شد. اگر اثر رمان
نویس بخت جاودانگی داشته باشد به یمن کمیت و کیفیت زندگیهای منحصر به فردی
است که توانستهاست به صحنه بیاورد. ولی این به تنهایی کافی نیست. رمان
نویس باید زندگی کلی را نیز حس کند، باید اثرش نشان دهنده جهان بینی خاص او
باشد. هر یک از آفریدههای زمان نویس واقعی همواره بیش و کم در اندیشه
هستی و ماورای هستی است و شرح زندگانی هریک از این موجودات، بیش از آنکه
تحقیقی درباره انسان باشد، پرسش اضطراب آمیزی درباره معنای زندگی است.
ایشون چرا انقد مستعار بازی درمیاره ؟
آهان داره جنایی می نویسه ، ژانر عوض کرده نمیخواد به صورت مثبت و منفی تحت تاثیر نام هری باشه !
اگه اینطوره که خوبه
فقط کاش لو نره دیگه
:)))
رولینگ/ گالبرایت
although my favorite fairy is Vidia
caz of her being stubborn in a special way,
and she is related to the air, I think
She lives in a sour plum tree شاید برای همینه که رنگ لباساش و ظاهرش اینطوریه
She seems nicer and eventually becomes somewhat friends with the others in the film خدا رو شکر
I think she has an Indian name and also some of the crews are from India
and there's a fairy, almost my namesake
:))
Silvermist
maybe we r sisters 2
واااای
ژوزه مائورو ِ واسکنسلُس عزیزم غیر از آثار داستانی ش که ازشون خبر دارم ،
یه داستان کوتاه هم داره به اسم « رود معجزه گر » که در مجموعه داستان «
چشمهای آبی » چاپ شده ( نشر قطره )
:)
I love the stories about some little children away from home and try to discover the new places
بیبینم
شومام وختی جارو برقی و سش وار رو روشن می کنین یوهویی تیلیفونا زنگ می
خورن ، زنگ درخونه رو می زنن ، حتی اگه خونه تنها هم باشین چند نفر از گوشه
کنارا اسمتونو صدا می کنن ؟
خب بیایین اینا رو به دکترم بگین داره برام دوا می نویسه
معلوم نیس مدرکشو از کودوم خراب شده گرفته . واس همین اصن بش نگفتم این اتفاقا موقع استفاده از همزن و آبمیوه گیری م میفته
تازه یه بارم وقتی فن سی پی یو صداش خیلی بلند شد ، یه نفر جُف پا داشت می کوبید به در . مردم چشونه آخه ؟
نباس بش می گفتم ! نباس پیشش میومدم
خُ آدم پولشو داره موقعیتشو داره و فلان ،
دیگه چرا دادار دودور راه میندازه ؟
همینه که مورد لعن و نفرین هزاران جادوگر و ماگل و حتی فشفشه واقع میشه دیگه
خوبه بگیم کوف... ؟ لاع اله الاالله
بی صدا برگزار می کردی می رفت دیگه
قرتی!
:
دمنتور - طرفدارهای هری پاتر و رولینگ
ریچارد هاتن 43 ساله برای داشتن مجموعه چوب دستی های هری پاتر 2500 پوند انگلیس معادل 13 میلیون تومان به خرج افتاد.
از این چوب دستی ها تنها در 3 سری موجود است که دو سری دیگر در استودیو برادران وارنر لندن و پارک هری پاتر در اورلاندو آمریکاست.
ریچارد میگوید: «چوب دستی مورد علاقه من چوبدستی ولدمورت هست، همینطور اسلاگهورن بخاطر پیچشی که دارد. راستش رو بخواهید همشون فوق العاده ان.»
الان یه کتاب دانلود کردم ، چاپ سال 1372
در 340 ص و قیمتش هم 335 تومن
ای خدا !
یه زمانی از این 5 تومنی زردا باید میدادیم برا خریدن یه کتاب
:)))
رمان
«تورگنیف خوانی» اولین رمانی است که از «ویلیام ترور» به فارسی ترجمه شد و
از قضا بهترین رمان نویسندۀ شهیر و پا به سن ایرلندی هم هست که به خاطر آن
نامزد جایزۀ ادبی بوکر هم شد. «ویلیام تِرِوِر» برای آثارش و داستانهای
کوتاهش جایزههای متعددی از جمله جایزۀ «اوهِنری» را برده است. منتقدان، او
و آثارش را ادامه دهندۀ راه و روش «جیمز جویس» دیگر نویسندۀ ایرلندی
میدانند. خود «تِرِوِر» هم اذعان دارد که در داستانهای کوتاهش تحت تاثیر
آثار «جیمز جویس» بوده است. نوشتههای «ویلیام تِرِوِر» بیان کنندۀ
موقعیتهای رقتبار زندگی انسانها و شوربختی آنهاست.
در این داستان نقل قولهایی از سه اثر تورگنیف آورده شده و به روش جریان سیال ذهن نوشته شده است.
تا همین هفتۀ پیش فکر می کردم « فلانری اُکانر » مَرده !
:)))))
یک نفر روز هشتم ژانویه [سالها پیش] به ایزابل زنگ می زند و می گوید که پدر بزرگ محبوبش در بستر مرگ است. همان روز بود که «ایزابل» شروع کرد به نوشتن یک سری نامه به پدر بزرگش که بعدا همین نامه ها دست نوشته ی اولین رمانش «خانه ارواح» شد. «ایزابل آلنده» به همین خاطر تمام رمان هایش را هشت ژانویه شروع می کند به نوشتن.
من محسن نامجو گوش نمیکنم. ولی به هر حال کارش را شنیده بودم. در آن کنسرت، اولین کسی که در ردیف اول نشسته بود و جلوی پای من بلند شد، نامجو بود. نامجو با عشق و علاقه به کنسرت من آمده بود و یک گوشه نشسته بود. خیلی هم به من ابراز محبت و ارادت کرد. وقتی من قسمتِ اول را اجرا کردم خطاب به حاضرین گفتم که وقتی قسمتِ دوم کنسرت ما هم تمام شد، ما از سالن بیرون می رویم اما شما آنقدر ما را تشویق کنید که دوباره روی سن بیاییم و آن وقت برایتان یک سورپرایز داریم! این حرکت به صورت بداهه به ذهنم رسید. چون حضور نامجو حس خوبی به من داده بود. بعد از آن هم گفتم محسن نامجو در جمع ماست و از ایشان میخواهم که یک همکاری کوتاه با ما داشته باشند. اما در آن لحظه اصلاً نمیدانستم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. قسمت دوم تمام شد و همهی مردم هم مشتاق بودند که ببینند قرار است چه کار کنیم. در پایان برنامه از نامجو خواستم که روی صحنه بیاید تا قطعهای را با هم اجرا کنیم. دوستان تعریف میکردند که وقتی از او دعوت کردم آنقدر احساساتی شد که شروع کرد به گریه کردن، به طوری که هقهق میزد. اما هر کاری کردیم نامجو روی سن نیامد و حاضر نشد که کنار من و پژمان حدادی روی سن بنشیند. این هم از لطف و ادبش بود. رفتار نامجو از خیلیها که ادعای اصالت می کنند، اصیلتر بود و من به طور شخصی دوستش دارم. راجعبه کار هم اصلاً نظر من مهم نیست و کارش ربطی به ارزشگذاری من ندارد. نهایتاً پایین سن یک صندلی گذاشتیم و ایشان آنجا نشست. من ترکمن را نواختم و نامجو روی آن به صورت بداهه آواز ترکمنی خواند. خب میدانید «ترکمن» قطعهای نیست که برای آواز نوشته شده باشد، اما باید بگویم که الحق ترکمن را نامجو فهمید. وقتی شروع به خواندن کرد تحریرهایش کاملاً ترکمن بود. مطمئنم که نامجو آن لحظه بوی خاک ترکمن را حس میکرد. در هر صورت شب بسیار جذاب و شیرینی شد. خب این احساس را با چه چیزی می توان عوض کرد؟ و من از خودم خیلی ممنونم که این کار را کردم!
- گفت و گوی حسین علیزاده با حمیدرضا منبتی، ماهنامهی تجربه، شمارهی یک.
یکی از لولوخورخوره های من غرق شدن و خفگی زیر آبه
ولی با دیدن این عکس برای اولین بار فکر کردم اگه قرار باشه اینجا همچین اتفاقی برام بیفته زیر 10% بترسم
رولینگ
در داستان هری پاتر میگه کارمندای وزارت سحر و جادو ، بعضیاشون میرن روی
توالت فرنگی های یه ایستگاه مترو می ایستن و سیفونو می کشن و از اونجا میرن
وزارتخونه .. کثیف نمی شن ها !
یه راه خنده دار ابلهانه که به روشی معصومانه بیان شده
همین طوری از زیر قلمش در نرفته
عکسهای اخیر دوریس لسینگ، مربوط به همین سالهای آخر زندگیاش که بخاطر
برنده شدن جایزه نوبل نام و آوازهاش در کشور ما پیچید، او را پیرزن مطبوعی
نشان میدهد که آدم را به یاد مادربزرگهای توی قصهها میاندازد. اما
آنچه از نوشتههایش به ما میرسد، چنین تصویری را تایید نمیکند!
لسینگ
در داستانها و نوشتههایش (و شاید حتی باید گفت در زندگی پرفراز و
نشیباش) زنی است جدی که با هیچکس و هیچچیز شوخی ندارد. او به زندگی،
واقعگرایانه، شکاک و غیررمانتیک نگاه میکند. آنطور که میگویند در طول
عمرش راهها و مسیرهای مختلفی را آزموده و در هر جا نیز که مسیر را اشتباه
رفته یا از حاصل انتخابهایش راضی نبوده، پذیرفته که اشتباه کرده و بدون
تعارف مسیرش را تغییر داده است.
Griffin : mythological creature having the head and wings of an eagle and the body of a lion
گریفین :
بشکوچ : شیردال (در پارسی میانه: بَشکوچ) موجودی افسانهای با تن شیر و سر
عقاب (دال) و گوش اسب است. دال واژه ی فارسی برای عقاب است. تندیسهای به
شکل شیردال در معماری کاربرد زیادی دارند. شیردالها در معماری عیلامی
کاربرد داشتند و نمونه برجستهای از آن در شوش پیدا شده است. روی کفل این
شیردال نوشتهای هست به خط میخی عیلامی از اونتاش گال که آن جانور را به
اینشوشیناک خدای خدایان عیلام هدیه کرده است. این شیردال که به دست بانو گیرشمن بازسازی شده است در موزه ی شوش نگاه داری میشود.
مردم باستان شیردالها را نگهبان گنجینههای خدایان میپنداشتند. شیردال نشان خاندان پادشاهی سوئد نیز هست. http://aryaadib.blogfa.com/post-502.aspx
Jeremy Brett had appeared in these special roles in his career :
Sherlo.. o' of course ! all of U know about it
D'Artagnan in an adaptation of The Three Musketeers (1966)
Maxim in the 1979 adaptation of Daphne du Maurier's Rebecca
شهرکتاب ، امروز :
اولش خوشحال شدم چون دیدم یه کتاب جدید در باب نقد آثار گلشیری بیرون
اومده . با اینکه کوچک و کم حجم بود شاید حرفایی برای گفتن داشته باشه ..
بله
اونم چه حرفایی !
نقدی از نوع « محمدرضا سرشار » ی بر آثار هدایت !
فصل اولش که با عنوان « ادب گم شده » شروع بشه دیگه معلومه تا انتها چه
خبره ( گلشیری تا اینجا بی ادب و حسود و بددهن و فردی بریده از ریشه ها و
پناه برده به دامان غربی ها معرفی شده که کپی های ناموفق و بی خودی از آثار
ادبی غرب به خورد ما داده )
لابلای برگهای دیگه ش هم به تریاکی بودن نویسنده اشاره شده
خوب شد فهمیدیم والا دامانمان آلوده میشد شایدم جرقۀ زغالش گوشه ش رو می سوزوند ..
درجایی دیگر هم از تاختن براهنی به گلشیری کیف کرده و گوشۀ میدان نشسته و در انتها هر دو را خوب لوله می کند
حتی از نظر بی غرضانۀ امیرحسن چهلتن هم نگذشته و اونو به نفع کطالبش
برداشت می کنه ؛ که چی ؟ چهلتن جایی گفته : ایرادهای اندکی هم گلشیری داشته
درحد کمتر از نوک سوزن و البته گل بی عیب خداست .
اینو نقل نمی کرد باورپذیری مطالبش بالاتر می رفت بوخودا . خسته نباشه .
این هم کتاب :
http://library.tebyan.net/newindex.aspx…
http://www.bookroom.ir/part,showEn…/…/lang,fa/fullView,true/
http://www.ketabestan.ir/…/390-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8http://www.imdb.com/name/nm0557281/?ref_=nmbio_mbio
Anna Massey (1937–2011)
میخواهی بگی
:::: روتو زیاد نکن/پرو گری نکن ::::
Don't push the envelope
چند مترادف
قسمتی از همه ی ما خارج از زمان زندگی می کند. شاید در برخی لحظاتِ عمرمان متوجه سنِ مان شویم ولی اغلب بی سن و سالیم.
میلان کوندرا
Medusa : (in Greek Mythology) one of the three Gorgons that had snakes for hair and everyone who looked at them was turned to stone
از اساطیر یونانی
ستارۀ دریایی ( تصور کنین ستارۀ دریایی کلۀ آدمیه که بازوهاش ، موهای مارمانندش هستن )
میگه: مدوسا در چشمان هرکه می نگریست یارو سنگ می شد
* یاد باسیلیسک /مار افتادم توی داستان « حفرۀ اسرار » ، که اون هم با سنگ کردن قربانیاش می کشتشون
** ارتباط مار و موی ماری و سنگ شدن قربانی
Gorgon : any of three monster sisters who have snakes for hair and can transform beholders to stone (Greek Mythology); woman considered to be ugly or frightening
(افسانه یونان) یکی از سهزنی کهموهای سرشان ماربودهو هر کس بدانها نگاه میکردسنگ میشد، زن زشتسیما، زن بد سیما
«
به فکرم رسید که فقر و فلاکت را با سعی در پاکیزگی مخفی کنیم چرا که آب
فراوان بود . مبارزه با شپش ، کک و کنه و چرک و کثافت را شروع کردم . اما
نتیجه آن شد که حتی موش و سوسک و دیگر حشراتی که ما به سوپ می افزودیم نیز
ناپدید شدند ؛ پس صابون زدن و ضدعفونی کردن را کنار گذاشتیم »
_ ایزابل آلنده ؛ "اینس روح من " ؛ ص 299
دیوانگی یک ساعت اخیر من
کشف این صفحه
بیشتر عکساشو سیو می کنم انگار می خوام یه مغازه داشته باشم عین مغازۀ آقای مگوریوم !
https://www.craftsy.com/project/sewing?_ct=wberqbdql-fhezusji
حالا بعضیاش شوخیه ولی نه همه ش
:))
« ده دلیلی که خدا زن را آفرید
1- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.
2-خدا می دونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی کنترل تلویزیون رو بهش بده.
3- خدا می دونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمی گیره!
4-خدا می دونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی دیگه نمی خره.
5- خدا می دونست که آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره.
6- خدا می خواست آدم بارور و تکثیر شود ، اما خدا می دونست که آدم تحمل درد زایمان رو نداره.
7- خدا می دونست که مانند یک باغبون ، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش نیاز به کمک داره.
8- خدا می دونست که آدم به کسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره.
9- همونطور که در انجیل آمد ه است : برای یک مرد خوب نیست تنها بماند.
و سرانجام دلیل شماره یک
10- خدا به آدم نگاه کرد و گفت : من بهتر از این هم می تونم خلق کنم... »
گویا تمام خرسای قطبی چپ دست هستند
:))
می فرماد :
« زمانی که انقدر بی حوصله ای
که فرمایش همه متینه »
_ حالا یه وقتایی م هست اینطوریه ولی خودت بی حوصله نیستی طرف بی حوصله س
یا کلا روزنه ای _ از نه سمت تو نه سمت اون _ رو به همدیگه نیست
بذار متین باشه
نامرررررررررررررد
گفت « باشه همون 2 سانت »
ولی اینم 6-7 سانت زد !
حاصل یه سال خون دل خوردنم ریخت رو سرامیکا !
:))))))))) ولی ظاهرش خوب شد

راست گفتی که در دورهی ِ ما
قامت ِ زندگانی خمیدهست
بایدش، راست داریم، یارا!
خوشترین روز، روزیست، کان روز
تاکنون روی ننموده ما را
وه! چه روزی، چه روزی، چه روزیست!
گاهی که وارد ذهنیت « فنولیو » _ نویسندۀ Inkheart
توی کتاب Inkheart میشم ، به نظرم اشارکی به خدا داره ؛ خدایی پیر و سر به
هوا ولی پرادعا که انتظار داره همیشه سررشتۀ امور و سرنوشت مخلوقاتش در
دستهای اون باشه ولی گاهی از دستش در میره و بعدش هول میشه
:)))
« در ابتدا آتش بی میل تر از ایام گذشته از شاخه ها بلند شد؛ انگار واقعا نمی توانست باور کند که او بازگشته است . اما بعد شروع به زمزمه کرد و با شور بیشتری به او خوشامد گفت ، تا جایی که او مجبور شد آن شعله های وحشی را کنترل کند و آن قدر صدایشان را تقلید کند تا بالاخره آتش آرام بگیرد » ص 68
« Dust Finger دستانش را به هم مالید و کلمات آتشین به طرف انگشتانش زمزمه کرد تا این که جرقه های آتش مثل باران از آنها ریخت . در محل فرود آنها روی زمین گلهایی بیرون زدند ؛ گل هایی سرخ که هر گلبرگشان زبانه ای از آتش بود » ص 100
« رکسان : از کی تا حالا بدشانسی رو باور می کنی ؟
Dust Finger با خود گفت : از وقتی پیرمردی رو دیدم که ادعا می کنه من و تو رو به وجود آورده » ص 333
__ Inkspell
«طلسم جوهری » ؛ کرنلیا فونکه
جنگ
این جنگ کثافت که همه جای دنیا و در هر جبهه ای جز پلیدی و پیامدهای شوم کوتاه یا دراز مدت چیزی در بر نداره
و از اون شوم تر لجنزار سیاست هست که همیشه از این آب مسموم ماهی می گیره
نمی دونم میشه ؟ اینکه اگر هر آدمی در چهاردیواری کوچک خودش سعی کنه خوب
باشه و از توانایی هاش بهترین استفاده رو بکنه . اگه خیری به کسی نمی رسونه
لااقل مایۀ شر نباشه ، گاهی قدری اون ور تر از خودش رو هم ببینه ؛ از کمک
کردن به غریبه ها در حمل سبدهای خرید سنگینشون تا اختصاص دادن یه روز از
حقوق هر ماهش برای هر نیازمندی که تو اون
لحظه دم دست شهست ، از زدن حرفای خوب و کمک فکری دادن به هرکسی که حتی
اتفاقی ممکنه از ذهن خسته ش آگاهی داشته باشه ، .. این آدم فکر نکنم به نفت
و الماس و ... همسایه یا ملت دیگه ای چشم داشته باشه که بخواد براش اعمال
سیاست کنه . به جاش با چند نفر مث خودش می شینن دور هم و به این فکر می کنن
چطور می تونن برای آدمای دیگه وضعیت رو اندکی بهتر کنن
ها ها !
خیال خام ؟
حتی تصورش هم خوبه
منم آدمی م که همیشه حتی توی چهاردیواری کوچک خودم هم عالی و « ابر انسان » نیستم
اما فکر کردن به این چیزا بهم کمک می کنه راه خوب بودن و بهتر شدن رو پیدا کنم
فجایع بعد جنگ در آلمان
بعد از سقوط برلین آمار وحشتناکی از تجاوز به زنان و دختران آلمانی، مجار، بلغار و یوگوسلاو توسط روس ها و متفقین گزارش شد. سرباز های روس حتی به تجاوز تشویق شده بودند و این را دستور استالین برای انتقام از آلمانی ها می دانستند.
هزاران زن آلمانی برای نجات از تجاوز روس ها خودکشی کردند. بعضی منابع تعداد کل زنان آلمانی را که مورد تجاوز قرار گرفتند را تا دو میلیون نفر ذکر کرده اند. از سربازان آمریکایی و فرانسوی نیز آمار بالایی از تجاوز ولی نه به شدت روس ها گزارش شد.
بسیاری از این قربانیان به صورت مکرر مورد تجاوز قرار گرفته بودند. بر اساس برآورد کتابی با عنوان «سقوط برلین در سال ١٩۴۵» نوشته آنتونی بیور، ٧/٣ درصد کودکانی که در برلین در سالهای ١٩۴۵و ١٩۴۶به دنیا آمدند، پدران روسی داشتند.
هنگامی که انگلیسیها به برلین رسیدند، افسرها با دیدن دریاچههای مملو از زنانی که پس از تجاوز خودکشی کرده بودند، شوکه شدند. سن و سال قربانیان اهمیتی نداشت، دامنه سنی آنها از ۱۲ تا ۷۵ میرسید. پرستاران و راهبهها نیز در بین قربانیان بودند. برخی از زنان تا ۵۰ بار مورد تجاوز قرار گرفته بودند.
به دنبال پست بحث برانگیزی که در مورد هیتلر گذاشته شد خیلی ها هیتلر رو جانی و عقده ای خطاب کردند و متفقین رو یه جورایی فرشته. در اینکه هیتلر جانی بود شکی نیست ولی احتمالا شما فقط اون روی سکه رودیده اید پس بد نیست این روی سکه رو هم ببینید(برای حفظ ماهیت پیج از تصاویر خشن استفاده نشده است).
« تو اشتباه بزرگ منی ، ـ ببخشایم
به دیده می کشم این اشتباه را حتی »
__ محمدعلی بهمنی
دیوونه ها
زودتر برگردین ببینم چی قراره سرتون بیاد
می ترسم دینامیت و مواد منفجره گرون بشه .. لااقل بدونم باید برم ABC رو بترکونم یا نه ؟
* همین ABC بود دیگه ؟؟ اسم شبکه هه
نولان و امیلی
ﺁﯾـــﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘـــﯿﺪ ﻭﻗﺘـــﯽ ﺍﮊﺩﻫـــﺎ ﺗﻮ ﭼﺸـــﻤﺶ
ﺁﺷـــﻐﺎﻝ ﺑﺮﻩ ﻣـــﯿﻤﯿﺮﻥ ؟ !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭼـــﻮﻥ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺍﮊﺩﻫـــﺎﯼ ِ ﺩﯾﮕﻪ ﻣـــﯿﮕﻦ ﺗـــﻮﻭﻭ
ﭼﺸﻤﺸـــﻮﻥ ﻓـــﻮﺕ ﮐﻨﻪ . . .
ﺑﻌﺪ ﭼﻮﻥ ﻓﻮﺗﺷـــﻮﻥ ﺁﺗﯿﺸـــﻪ ﮐﻼ ﮐــَﻠﺸﻮﻥ
ﻣﯿـــﺴﻮﺯﻩ . . .
Now
and then some bewildered figure, looking around as if lost, stumbled
into the kitchen. Sometimes the visitor was human, sometimes furry or
feathered, once it was even a talking mustard-pot. Elinor could usually
work out, from the appearance of each one, which of her poor books
Orpheus had in his pale hands at that moment. Tiny men with
old-fashioned hairstyles were presumably from Gulliver's Travels. The
mustard-pot was very probably from Merlin's cottage, and the enchanting and extremely confused faun who tripped in one lunchtime on
delicate goat's hooves must have come from Narnia.
__ Cornelia Funke ; "Inkspel"
chapter 40; "No hope"
« هرچند وقت یک بار ، چند چهرۀ عجیب که انگار گم شده باشند ، به داخل
آشپزخانه می آمدند . بعضی اوقات ملاقات کننده ها انسان بودند ، گاهی چشم
دار و گاهی پَردار ، حتی یک بار قابلمۀ خردل سخنگو بود . النور از روی ظاهر
هرکس می توانست حدس بزند که آنها از کدام کتابی که اُرفئوس با دستان
ناتوانش میخواند ، بیرون آمده اند .
قابلمۀ خردل احتمال قوی برای کلبۀ
مرلین بود و موجود عجیب و غریبی که نصفش انسان و نصفش بز نر بود و یک روز
وقت ناهار بسیار سرزده و سردرگم با سُم های زیبایش وارد شد مربوط به نارنیا
می شد .
* حالا مترجم اون بخش « دستان ناتوان » رو واقعی تر ترجمه میکرد بهتر نبود ؟
همین کارا رو می کنن که آدم مشکوک میشه دیگه . بگذریم که اون ی جملۀ مربوط به گالیور رو حذف کرده ؛ نمی دونم چرا !
تمامیِ روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی پایان.
شمس لنگرودی
باس برم یه 20 دقه / نیم ساعت قدم بزنم آهنگ گوش کنم
باس پاشم برم دیگه
ئه واقعا ؟
یعنی شرلوک در اصل اسم دختراس ؟
* سیلور حال آن کسی را دارد که سیب زمینی پوست میکند و در دل می گوید : خدا کنه توش انبه باشه ، خداااااااا کنه ...
هه هه
سه تا از لحظات خاص ش رو تونستم پیش بینی کنم :
یکی این که اونی که « مترسکه » نه شرلوکه نه مترسک !
دیگه اینکه جان فلش رو نمی بینه و ... !
و اینکه باد شرقی بر می گرده
:))
به نظر نمیاد اون قضیۀ تلویزیون و .. هم نقشۀ خودش باشه ؟
من بهش بدبینم ؟
"His last vow
African style "Peponi"
She dreamed
Para-Para-Paradise
every time she closed her eyes
« وینترفل مجموعه قلعه ی بزرگی است که چند هکتار مساحت را پوشش می دهد و شامل دو دیوارعظیم می باشد. روستایی خارج از وینترفل واقع است که وینتر تون (Wintertown) نامیده می شود. وینترفل خود دور یک جنگل خدایان قدیمی و بر روی چشمه های آب گرم بنا شده است آب چشمه ها به وسیله لوله کشی درون دیوارها و اتاق ها برده شده و آن ها را گرم می کند که باعث می شود وینترفل نسبت به سایر قلعه های شمالی در زمستان راحت تر باشد. » http://westeros.ir/wiki/index.php…
_ این بخش ها رو که توی کتاب می خوندم انقد کیف می کردم
:3
برای من ِ عاشق گرما ، وینترفل اولین مکانی بود که با وجود سرمای اطرافش ی کنج دوست داشتنی محسوب می شد
آریا
در طی سفر هایش زیرکی و هوشیاری فوق العاده و توانایی بسیاری در تطبیق با
شرایط سخت را از خود نشان می دهد. گفته می شود آریا خلق و خوی عمه اش لیانا
(Lyanna) را به ارث برده است.
ظاهر آریا بیشتر استارک است تا تالی. او
صورتی دراز، چشمانی خاکستری و موهای قهوه ای دارد. او لاغر و عضلانی است.
در شروع داستان آریا چهره ای چنان ساده دارد که از این رو به او لقب "آریا
صورت اسبی" (Arya Horseface)داده اند و در خیلی از مواقع با پسر ها اشتباه
گرفته می شود. هر چند مواردی هست که در کتاب های بعدتر او زیبا نامیده می
شود و با لیانا مقایسه می گردد و نگاه های مردان را به خود جذب کند.
نقاشی : آریا استارک، زیرزمین بارنداز پادشاه اثر TeiIku
ادارد در دهه سوم زندگی خود به سر می برد. صورتی کشیده، موهایی تیره و چشمانی خاکستری رنگ دارد. چند تار خاکستری بین ریش های کوتاهش به چشم می خورد. چشم های خاکستری تیره اش نشان از حالت روحی او دارد، وقتی ملایم است، مه آلود و وقتی خشک و سرد باشد، مثل سنگ به نظر می آیند. در میان دشمنانش به داشتن چشمانی سرد شهرت دارد و آنان این طور تصور می کنند که این چشم ها نمایانگر قلب یخ زده او هستند. جیمی لنیستر (Jaime Lannister) چشم های ادارد و روس بولتون (Roose Bolton) را شبیه هم می داند. ادارد به اندازه ی برادرش، برندون (Brandon) خوش قیافه و تنومند نیست. با وجود این که شخصیت آرام او به سردی و غرور تعبیر می شود، وی با روحیه شرافت و عدالت طلبی شناخته می شود و در نظر افراد خانواده اش فردی مهربان است.
اینو به تاریخ 22 مهر 89 نوشته بودم :
« در آغوش امن زمین
از دیروز عصر که تصاویر نجات معدن چی های شیلی رو دیدم ، ناخودآگاه بهشون
فکر می کنم . یعنی بیشتر به شرایطشون . این که توی معدن گیر افتاده بودن و
بالاخره روزای زیادی اونجا بودن ... اول هاش که حتما مطمئن نبودن می تونن
نجات پیدا کنن ... تازه بهترین لحظاتش همین ساعت های آخر بوده که کپسول می
فرستادن پایین و دونه دونه شونو می کشیدن بالا ...
حتما اولی که می خواسته بره بیرون ، همه _حتی بقیه ی مردم دنیا هم اگه تمرکز می کردن روی اون
لحظه _ یکی از تصوراشون می تونست این باشه که اگه خدانکرده اوضاع یه جور
دیگه پیش بره ، مث ریزش دیواره ی تونل نجات ، یا هر چیز دیگه ای که عملیات
رو متوقف کنه ...
یا اصلن روزای قبل ترش ... وقتی داشتن عملیات نجات رو شروع می کردن ... امید / نا امیدی ... خانواده های نگران ...
اونایی که گیر افتاده بودن به چیا فکر می کردن ؟اکسیژن ؟ غذا ؟ آب
؟افسردگی ؟خونواده هاشون که بیرونن ؟گذشته ؟برنامه های آینده ؟ فرصتای
از دست رفته ؟قول و قرارهاشون با خودشون و بقیه ؟ ... و خیلی چیزای دیگه
...
همه ی اینا بدیهیه . وقتی همچین اتفاقی میفته ، این فکرا خیلی راحت
به ذهن همه مون هجوم میاره . می شه ساعت ها در مورد هر کدومشون فکر کرد .
اما چیزی که من از دیروز بیشتر از همه بهش فکر می کردم ،خود حس گیر
افتادن تو یه تونل بوده . چون دقیقا می دونم از همچین وضعیتی خوشم نمیاد ؛
بدم میاد ، می ترسم . عکس العمل هام می تونه شدیدتر از حالت عادی ش باشه .
من کلاً نسبت به رفتن توی تونل و جایی که زیر ِ زمین باشه ، حس خوبی ندارم .
احساس امنیت نمی کنم . چند بار هم که از این فیلمای گیر افتادن توی تونل
دیدم ، اصن حس خوبی نداشتم .
خلاصه این خودش به کنار ، از یه طرف آدم
با خودش فکر می کنه ۶٩ روز تو یه وضعیت نا امن بودن و نداشتن توانایی لازم
برای انجام کارایی که دلت می خواد _ حالا هر کاری _ بدجور ذهن آدمو به بازی
می گیره.
*بعدش یکی شون بود که می گفتن هم زمان دوتا همسر داشته
یواشکی از همدیگه ! می گفتن حتما اون فرد دوست داره آخرین نفری باشه که پاش
به روی زمین می رسه !
خب اون چی شد ؟
** ایزابل آلنده هم اونجا بوده . می شه آدم منتظر نباشه که یه داستان یا رمان از توی این حادثه درنیاره ؟ »
_ حالا ؟
خبرشو ندارم که نویسندۀ محبوبم هنوز کتابی درموردش نوشته یا نه . اینکه
دورباره یاد این قضیه افتادم به خاطر اینه که دیشب ژولیت بینوش و آنتونیو
باندراس رو توی تی وی دیدم که قراره در فیلمی با همین مضمون نقش آفرینی کنن
!
30-40 سال دیگه اگه ی جوون گوگوری مگوری از ی پیرزن اینطوری یاد کرد احتمال بدین که سیلور مورد نظرش باشه
البته آرایش و لاک و .. رو نیستم
چمیدونم اصن .. شاید اون موقع پایۀ این چیزام هم باشم
* اینو از ص « از آفریننداگن خوشیهای کوچک متشکرم » کش رفتم :
از مادربزرگ مهربونم تشکر می کنم! که روز تولدش با پدرم یکیه و یک روز بعد از من!
که عاشق رنگ طلایی، گوشواره های عجیب، دستبندهای مهره ای و آویز کیف و
هرجور چیز جینگیلیه! که حتی گردن مجسمه های کوچیک و بزرگ خونه ش هم گردنبند
میندازه
و براشون ماتیک میزنه!
که اگه یه روز جلوش آرایش نکرده باشم نگران می شه و می گه چی شده؟مریض شدی؟
که امکان نداره بدون موهای میزانپیلی(!) و آرایش از اتاق بیاد بیرون!
که می گه زن باید همه چیزش "ست" و "شیک" باشه!
که فقط در دوران مدرسه شون انگلیسی خونده، ولی همون چیزایی رو که در بچگی
یادگرفته یادشه و به جا و صحیح استفاده می کنه، تا جایی که باعث تعجب همه
می شه.
که وقتی مهماندار هواپیما ازش پرسید آیا می خواد چیزی بنوشه؟ جواب داد red vine!
که در مهمونی ها مدل "کلاس رقصی"ها می رقصه!
که یکی از انگیزه های لاک زدنم اینه که برم لاکم رو نشونش بدم و بهم بگه آفرین! P:
و از همه مهم تر، برای این ازش تشکر می کنم که همیشه حامی فرزندان و نوه هاش هست
و همیشه صلح و دوستی رو در خونه ش نگه می داره و هر وقت بین دو نفر دلخوری پیش بیاد باهم آشتی شون می ده.
که بین همه افراد سنتی نسل قدیم که من و خواهرم رو از رشته هنر نهی می
کردن، حامی ما بود و هنوز تمامی تئاترهایی رو که من بازی/کارگردانی می کنم
به تماشا می نشینه و تشویقم می کنه.
و در کنار این همه قرتی بازی(!) بی
اندازه خوش زبون و خوشروئه تا جایی که هر غریبه ای در اولین برخورد شیفته ش
می شه و مادربزرگ رو به خونه ش دعوتش می کنه!
·
میگه سیلورتون یه بست فرند خیلی عالیه
You’re mature and know when to be serious, but you also have a snarky sense of humour that makes you fun to be around. You’re creative and artistic, and appreciate pretty things. You’re a great listener and really good at keeping secrets, which means you’re a fabulous best friend30-40 سال دیگه اگه ی جوون گوگوری مگوری از ی پیرزن اینطوری یاد کرد احتمال بدین که سیلور مورد نظرش باشه
البته آرایش و لاک و .. رو نیستم
چمیدونم اصن .. شاید اون موقع پایۀ این چیزام هم باشم
زندگی آدمای قدیمی تر گاهی آدمو یاد داستانای « رئالیسم جادویی » می ندازه

از زندگی پشیمان نیستم .ازهیچ تجربه ای حتی ازدواج هاهاها...خیال می کنم بخشی از شکوه زندگی ما به خاطر اشتباهاتی است که می کنیم ...وانسان زنده راه می افتد جدال می کند تصمیم می گیرد اشتباه می کند وزندگی ساخته می شود یا نمی شود ...گیر سه پیج دادن ومحاکمه صحرایی خود کار ادم های بیکار وبیمار است ...این را همیشه باور داشته ام که فقط مرده ها اشتباه نمی کنند ...
در
حالی که بولگاف اولین شب اقامت خود را در این منطقه روستایی میگذراند،
دختری را به درمانگاه آوردند که پایش در خرمنکوب گیر کرده بود، یک پایش
کاملا له شده بود و پای دیگرش در قسمت ساق شکستگی داشت، نبضش به سختی قابل
لمس بود. در آن نیمهشب پزشک جوان با خود میگفت: «بمیر، زود بمیر، بمیر
وگرنه من چه کار میتوانم برایت بکنم!»، ولی بولگاکف به سرعت خودش را
بازیافت و پای دختر را آمپوته کرد و جانش را نجات داد.
__ وبلاگ « یک پزشک »
Silver is a doll maker
اوائل که از نزدیک با « پیتزا » آشنا شده بودم میدیدم مردم موقع خوردن ، اون بخش نونی انتهاییش رو میندازن دور
من که اینکارو نمی کردم
هنوزم طرفدار پروپا قرص نون های پیتزام مخصوصا اینایی که طعماشون فرق می کنه
ولی جدیدا انگار اون بخش ها رو بقیه م نمیندازن دور
تا جایی که یواشکی دقت کردم ، همه می خورنشون ! همه شو
:)))
خب
به مبارکی و میمنت انگار اون قضیۀ پنگوئنی راه رفتن برای جلوگیری از سُر خوردن شایعه ای بیش نبوده
البته من هنوز سر حرف خودم هستم که فشار بیشتر روی پنجۀ پا موثره
یه
بانک نزدیکمون هست ، حدود هفتۀ پیش دیدم دارن ظاهرش رو تعمیر می کنن و در
حدی که خودپردازش رو هم برداشته بودن. از بیرون طوری به نظر میرسه انگار
بانک کلا تعطیله
امروز دقیقا همونجا کارداشتم . از دور دیدم یه آقایی
رفت جلوی بانک و به نظر من وارد شد . رفتیم جلوتر ، دیدیم نه دری نه پیکری !
آقاهه کجا رفته بود ؟ چجوری رفت توی بانک ؟
خب خطای دید و .. اصن شایدم رفته بود سوپر بغلی ..
رفتیم بانک کناری آدرس یه شعبۀ دیگه رو بپرسیم ، گفتن نخیر بانک بازه و کار می کنن کارمنداش 0.0
این دفعه رفتیم جلوی بانک ، هی اینورو ببین ، اونورو ببین ، پس ورودیش کجاس ؟
حسی که اون لحظه داشتم ، حس جادوگری بود که جلوی بیمارستان سنت مانگو
ایستاده و قراره یهویی توی اون شلوغی و بی حواسی باقی مردم وارد محل جادویی
مورد نظرش بشه
:)) واقعا دوست داشتم همچین اتفاقی برام بیفته
اما خب کمی که بیشتر دقت کردیم بالاخره یه شکاف ماگلی برای ورود پیدا کردیم ؛ متاسفانه
:/
* اما همون امیدواریش هم خیلی خوب بود . حسش یادم نمیره
:)))
ای بابا !
ی لحظه یادم رفت توی اون کوئیز هری پاتری ، کدوم شخصیت بودم
رفتم حتی دوباره انجامش بدم
چشمم به قیافه ش افتاد و یادم اومد
بهم گفته بود « اسنیپ »
بس که هیچ وقت فکر نمیکردم شباهت خاصی با ایشون داشته باشم
بس که بزرگوار بودن
:))
« سیلور کلاس میرود
اینترنتی می رود »
* با آهنگ این شعر باب اسفنجی :
« گری به حمام می رود
با خود حوله می برد »
شاید سیلور موشک هوا کند !! هوراااااا
شیطونه کار خودشو کرد !
انقده خوووووووووب بود
اولش رفتیم همین پارک کوچولو موچولوئه نزدیک .. فقط تونستم چن دقیقه تاب
بخورم . برفا خداییش مث پودر بودن نمیشد کاری کرد فقط برای تبرک هی دست می
کشیدم بهشون . کلی دستام سرخ شد و یخ کرد
بعدش پیشنهاد دادم بریم اون پارک بزرگه که دورتره .. اونم پیاده
وااااااااای اونجا محشر بود ! ( اینکه میگم « محشر » و فلان ، ی وقت تصور
نکنین من رفتم دیزنی لند یا هاگوارتز ؛ حالا عکساشو میذارم . معمولی بود !
خب یه روز بعد از بارش برف که آفتاب زده روی برفا ،
برفا مث الماس ریزه می درخشن .. اون جاهای برفی که هیچ رد پا و .. روشون
نیس تازۀ تازه موندن ، صاااااااااااف و دست نخورده ، انقد که خودت هم دلت
نمیاد خرابشون کنی .. خب همۀ اینا به نظر من فوق العاده و محشره وقتی آدم
دستشو میذاره لای برفا ، وقتی میبینه پای فواره ها قندیلای خوشکل بسته و
آبی که از رو فواره ها میریزه مث کریستال مایع ، انگار یه شمشیر یخی میره
توی قلب آدم و اصن انگار آدم روی ابراس .. )
خب هیچی دیگه !
همه رو که توی پرانتز نوشتم که
:/
تازه بعدش یه عالمه سیب زمینی تنوری و سرخ کرده با سس و فلفل خوردم معده م سوراخ شد
:))))))))))
قبلشم آیس پک خورده بودم
برف هم خوردم یواشکی ! شیطونه هم ندید حتی
:))))))))))
آقا اصن من « مری » م .. مری مریییییییییییییی
واااااااای چه موجود نازنینیه این دخترۀ موکوتاه
وااااااااای من عاشقش شدم
woaaaaaaaaaahhhhhhhhh
یکی از دماغ سوختگی های تکنولوژی برای بشریت ، low battery بودنه
_ اگه پیشرفتهایی حاصل شده من که خبر ندارم
من
اگه می تونستم یه « شرلوک» خلق می کردم که واتسونش با روحی آرام و قلبی
مطمئن _ درحد استاد ای کیو سان مثلا _ رهبری ش کنه پشت صحنه ؛ کمکش کنه از
درهم ریختگی های نبوغش خوب استفاده کنه .. بعدم که می خواد بره جلو جمعیت ،
ی لحظه یقه شو واسش بده بالا بزنه رو گونه ش بگه : آروم باش ! چهره ت رو
میزون کن .. حالا برو
ی وقتایی شرلوکه درهم بشکنه سرشو بذاره رو شونۀ واتسون های هااااااای گریه کنه
مثلا ی جور ضعف شخصیتی داشته باشه
.......
خب خوشم میاد اینجوری م باشه
:)))))))))
« دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامۀ فرداها رو تا زد و رفت »
شیطونه میگه پاشم برم پارک بغل خونمون برف بازی !
مگه سالی چند روز پیش میاد ؟
:))
بعله
پروژۀ لازاروس
مرده ای که از گور بر می خیزه
یه جا هم بعد از ملاقات پدر و مادرش به جان میگه : صلیبی که تا آخر عمرم با خودم حمل می کنم
درست شنیدم ؟
یا حضرت شرلوک !
جدی نگیرین اینا بدبینیای ی ذهن آخر شبی هست
این آقای نایتلی از اون مردان نیک روزگار بوده
داستان اِما
جان بدون سیبیل هم شبیه موش خرما بود ..
s 3/ep 1
Reichenbach
Rich Brook
J. S. Bach ( the musician )
وقتی « جان » داره از در آزمایشگاه میره بیرون _ که خانم هادسون مثلا رو به موت رو ببینه _ میگه :
_ این دوستا هستن که از هم محافظت می کنن
* کاری که شرلوک همون لحظه داره برای جان انجام میده
بین
کارهای گروه « رستاک » این آهنگ « رعنا » دل منو بدجور برده . مخصوصا وقتی
اون آقای نازنین مسن رو به تصویر کشیده بودن که موقع خوندن اصل آهنگ انگار
لحظاتی چشماش خیس شده بود .. خلی دوست دارم نسخۀ اصلی شو گوش بدم و حس می
کنم برعکس این ورژن زیبای شادی آفرین جدیدش _ که البته غمی هم درش نهانه _
اصلی ش غمگین باشه .
متن ترانه :
رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا
تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا
دیل دَبَسی کُردآجانه،رعنا
...حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا
آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا
تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا
تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا
آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
امسالِ سالِ چاییه ،رعنا
تی پِِر ،مِه داییه ،رعنا
جان من بوگو، مرگ من بگو رعنا
رعنای گُله رعنای! گل سنبله رعنای
رعنای بوشو تا لنگرود رعنای،
خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای
خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا
از شگفتی های زندگی اینه که « شوهر عمۀ رهبر کرۀ شمالی » 1_ اخبار جدی را گاهی طوری می شنوم که اگه درموردش بلند صحبت کنم خیلیا یه جوری نگاهم می کنن : فهرست سه تایی ! http://1freeman.net/101-things-to-do-before-you-die/ لامصصبا ! کی میاد بریم ؟؟ I think...... _ I had to , it was an experiment .. بچه بودم از این صحنه ها توی کارتونا زیاد نشون میداد اسکیت رو یخ دریاچه of course ! * I don't like 2 be a frnd of ppl like Sherlock Holmes . بحث « اعتماد نکردن » که همین الان مطرحش کردم از قضا نتیجۀ درست داد یه
سالهایی از عمرم مشغلۀ ذهنی م تمرین تونل کندن ، زنده موندن توی یه جزیرۀ
غیرمسکونی دورافتاده و طریقۀ به دست آوردن غذا و تهیۀ لباس از پوست حیوونا و
ساختن ابزار و ظروف ابتدایی و .. حتی ساختن قایق بود ! *
وقتی اتفاقی دوتا فیلم می بینی که یه هنرپیشۀ مشترک دارن ؛ «ادموند دانتس »
دومی و « فلچر » اولی .. درکل همونی که نقش مسیح رودر « The Passion of
the Christ -2004 » بازی کرده بود قراری
که بعد از ده سال شک ، یک سال دل دل کردن ، همین یک ماه پیش با خودم
گذاشته بودم رو چند روز پیش عملی کردم: این بار من ری-مووت کردم هنر
"متوجه بودن"، موضوعِ پروندهى این شماره از مجلهى "تایم" است. کیت
پیکِرت در این کاوراستورى مفصل و پُرکار که البته مىشود تیتر آن را به هنر
مراقبه و امثال آن هم ترجمه کرد ولى من
نمىکنم، موضوعى کاربردى، مهم و مفید را دنبال کرده. چه طور در جهانِ
پرسروصدا و آشوبِ بسیار وابسته به تکنولوژىمان، صلح را پیدا کنیم. صحبت از
صلح جهانى هم نیست، موضوع اتفاقا صلح در سطح خُرد و فردى و در اندازهى هر
روز است نه بیشتر. روح آقای چسترفیلد عزیز شاد !
Fatima Atash Sokhan
امیر
علی اما با آنکه میدانست بهار نرسیده وفای به عهد میکند و با رمه اش به سوی
سرزمین یار میرود. بوران برف رمه اش را به دام میکشد و همه رمه میمیرند.
امیر دست خالی با سگش درست زیر درخت جوانه داده از پای در می آید و و گوهر
هم از فراق او در میگذرد. میگویند که هر دو را زیر پای درخت خاک میکنند و
درخت زارتگاه و نظر کردۀ عاشقان میشود
· در نوامبر ۱۹۶۲ یک داستان اتحاد شوروی را تکان داد. ..
ایوان دنیسوویچ یک شخصیت داستانی بود، اما میلیونها نفر شبیه او وجود
داشتند: شهروندان بیگناهی، مثل خود سولژنیتسین، که در جریان موج ترور
دوران حکومت ژوزف استالین به گولاگ فرستاده شده بودند. ..
ویتالی
کوروتیچ، نویسنده و روزنامهنگار، میگوید: "ما به هیچگونه اطلاعاتی دسترسی
نداشتیم، و با کتاب او چشمانمان باز شدند." او اضافه میکند : "حتی تصور
زندگی در اردوگاهها هم غیرممکن است. من کتاب را چند بار خواندم و فقط به
این فکر میکردم که او چقدر شجاع بوده است. ما نویسندگان زیادی داشته ایم، اما هیچکدامشان به شجاعت او نبوده اند." ..
بقیه ش در لینک زیر
* با تشکر از گردآورندگان مطالب مربوط به نوبل ادبی که هرهفته سه شنبه ها متن های خواندنی ئی در این مورد منتشر می کنند .. در :
صفحۀ خوب « یک فنجان کتــاب گـــرم » ![]()
بخوای منصف باشی ، می بینی به 1-2 شایدم 3 بلاگر بیش از بزرگترین نویسنده
های تاریخ جهان مدیونی ؛ بابت روایت های مختلف زندگی که در لابلای متن ها و
واژه هاشون تجربه کردی ، فریادهایی که از عمق وجودت ولی از ص روبروت شنیدی
، چیزهایی که در زوایای قلبت و روحت یا حتی خاطراتت پنهان شده بودن در
قالب کلمات دیدی ؛ به زیبایی ..
_ در هرحال آدم توی زندگی ش به بعضی متن ها و نویسنده هاشون احساس دین می کنه ؛ حالا هرجا که منتشر بشن
_ یه مدت شده بود تیتر خبری !
* دنیای عجیبیه
:))))))))))))
پابرهنه راه می رفتم
یه روزهایی درهفته پا می شدیم خونوادگی می رفتیم منزل مامان بزرگ اینا ،
معمولا باقی نزدیکان هم میومدن . موقع برگشت دیگه سرشب بود ، گاهی م آخر شب
. فاصله ها نزدیک بود و خیابونا خلوت . کفشامو درمیاوردم و کف پاهام می
چسبید به آسفالت ، سطح خاکی قسمتی از مسیر که از بین یه جنگل خیلی کوچک می
گذشت ، سنگریزه ها و خرده چوبها رو با تمام پاهام حس می کردم . روی زمین
بودم اما کسی نمی دید دارم روی ابرا راه میرم و قلبم از هیجان لمس زمین می
لرزه ؛ هرچند سطحش با ساختۀ دست بشر پوشونده شده باشه
تو اون لحظه ها انگار عصب های حواسم ی جور دیگه با هم اتصال برقرار می کردن
ممنونم از همۀ کسایی که بهم چیزی نگفتن و گذاشتن هرطور دلم خواست راه برم ![]()
الان دارن میگن خاوری از کانادا خارج شده و رفته به یکی از کشورای حوزۀ کارائیب ، امریکای جنوبی
چیزی که توی ذهن من میاد : تصویر دزدای دریایی افسانه ای کارائیب _ با
اینکه فیلماشو ندیدم _ و کلا خود کشورای امریکای لاتین و .. دیگه مجرم
بودن آقا یادم میره و دلم میخواد حتی باهاش همسفر بشم
ترجیحتون چیه ؟
حتی شایدم 10 تایی .. هرچی بخواهیم
بعضیا انگار خود خوود خخخخوددددددددددددد آدمن
منتها در ورژن بهینه شده و ارتقا یافته از بعضی جهات !
* معمولا از اون جهت که در رؤیاهات داشتی / داری : مثلا اگه سالها به
ثروتی افسانه ای فکر میکردی که اگر داشته باشی مشخصا اینطور و اونطور خرجش
می کنی .. و یکی اینطور باشه ، حتی در همون راستا وقشنگ تر و خلاقانه تر
خرجش کنه
خب حالا فکر کنیم در موراد رویایی تر و مهم تر با این ورژن خودت مواجه بشی
** آدمی که « حرفای تو » رو « به بهترین شکل » مینویسه ؛ چون از اعماق
وجودش همون حس رو داره و اتفاقا بلد هم هست چطور خودشو درک کنه و بنویسه /
بگه
اینجور موقع ها می خوام از شدت هیجان داااااااااااد بزنم طوری که مطمئنم صدای فریادم یه دره رو به راحتی پر می کنه
:)))
«گویند هرکس در بیشه زاران هنگام بدر ماه، عریان گردد و شالی از پوست گرگ
بر کمر خویش بندد و حلقه ای از آتش در اطراف کالبدش بیافروزد و در آن میان
بر زمین دراز کشیده و در خواب شود، نیمه شبان به موجودی دلیر و گرگ صورت
بدل خواهد گشت و تا سحرگاهان در آن صورت خواهد ماند.»
Sherlock Holmes' Boggart is professor Moriarty , or to fail sth to himwas
watching Sherlock.
_ EXPERIMENT ?! I was terrified Sherlock .. I was scared to death
_ I thought the drug was in the sugar and I put the sugar in your coffee.
Then I arranged everything with Major Barrymore. All totally
scientific, Laboratory conditions… quite literally. I knew what effect
it had on a superior mind so I needed to try it on an average one. [John
stops eating and looks up, insulted.] You know what I mean.
O.O
خب خیلی دلم می خواست منم بتونم ی روز این کارو انجام بدم
هنوزم دوست دارم ... خیـــلی
حتی اگه قد یه خرس قطبی سنگین باشم و خطر شکستن یخ دریاچه وجود داشته باشه
:))
Sherlock's one is a PALACE !
yes, they're brilliant, .. and blah blah blah. but I really can't stand 'em as MY frnd .
واقعا یکی مث « جان » / دکتر واتسون میتونه دستشون بشه ، تحملشون کنه .
همه ش دنبال سر شرلوک وار ها بدوئه و مراقبشون باشه و در نهایت خوش شانسی
بلکه گاهی بتونه باعث شکوفایی ذهنشون بشه
ولی اگه شرلوک استاد باشه یا رئیس ، با کمال میل براش کار می کنم و دستوراتش رو مو به مو انجام میدم
نصف اون آدما _ بچه های اون روز _ رو تو سالهای اخیر به نوعی باهاشون رو به رو شدم و نشون دادن اون رفتارشون بی دلیل نبوده
زنگ هشداری بوده که من جدی گرفته بودمش
_ حتی اگر فقط برای من یکی به صدا دراومده باشه ؛ مهم اینه که جدی گرفتمش
_ به خاطر ژول ورن و رابینسون کروزوئه و کنت مونته کریستو
بعدش فهمیدم حتی بارفیکس هم نمیتونم بزنم
:/
* اتفاقا اون روز که بارفیکس نرفتم به وضوح می دیدم خیلیا مسخره می کردن و
من باورم نمی شد .. توی ذهنم یکی مدام تکرار می کرد : تو که می تونی تو یه
جزیرۀ دورافتاده دووم بیاری باید اینکارو هم بتونی انجام بدی !
ولی یادش رفته بود بهم بگه برای انجام دادن اینکار باید بازوهام به اندازۀ کافی قوی باشه
و من کنار میلۀ بارفیکس ، بالاتر از نگاه ها و خنده های همه ، به این فکر می کردم یعنی کجای کار اشتباهه
هنوزم تو ذهنم گاهی تمرین دووم آوردن تو همچین موقعیتی می کنم
و تا جایی که یادم میاد توی اون سن که خیلی حساس بودم ، اون لحظۀ معلق بین
زمین و آسمون از معدود لحظاتی بود که به خاطر « نتونستن » خجالت نکشیدم ،
چون نصف مهم ذهنم اونجا نبود . داشتم به این « باگ » بیخود که توی زندگی م
کشفش کرده بودم فکر می کردم و باقی ش هم تو این فکر بودم که نباید به
آدمایی ک صاحب اون لب ها و چشمهای مسخره گر بودن اعتماد کنم ؛ حتی با وجود
بچگی شون ، چون خودم همسن اونا بودم و هیچ وقت باهاشون این کارو نکرده بودم was watching The Final Cut (2004 film).
·
قول
نمیدم بهت فکر نکنم ، اتفاقا قراره هروقت یاد لحظات خوبی که باهم داشتیم _
یا شایدم من باهات داشتم _ بیفتم ، حداقل یکی از اون گزش های ویژۀ تورو هم
به یاد بیارم که در شخصیتت بوده و طرفت هم انگار فرقی نمی کنه کی باشه ..
بهش فکر کنم و از خودم بپرسم چرا دنبال چیزی که نه ضروری هست و نه مفید
میری ؟
برای آخرین بار یک سال وقت داشتی _ و کمی بیش از اون
_ اما شاید به خیال خودت منو بین زمین و آسمون نگه داشتی تا بی اعتنایی
ظاهری ت رو پرت کنی جلوم و اصلا یاد این نباشی که من توی بعضی زمینه ها آدم
ِ « یا رومی روم یا زنگی زنگ » هستم
همون سالهای اول که سنمون خیلی کم
بود ، بارها تو تنهاییام تو رو نقد کردم و هر آخر تابستون قرار گذاشتم توی
مدرسه اون طور که شایسته ت هست باهات رفتار کنم اما همیشه انقدر مشغلۀ
ذهنی داشتم که بتونم به راحتی تو رو هم بین بقیه جا بدم و هربار خیال کنی
با وجود اهمیتی که بهت میدم ، مهم تر از بقیه ای. آره بودی / هستی اما از
اون جهت ک باید حواسم می بود تا از گزش هات دور بمونم
هربار که از در نرمش دراومدیم نتونستی کمی مدارا کنی ،به جز بار آخر
و الان هم بعد از ده سال ضد و نقیض حرف می زنی چون هدفت فقط رفتار بر طبق «
اقتضای طبیعتت » و سیراب کردن عقرب درونته .. هرچی بخوای میگی و چیزی رو
که نخوای ، نمی شنوی
من و تو از اولش هم وصله های ناجوری بودیم که به
روشنی یادم میاد دقیقا براساس مصلحت اندیشی یکی دیگه در کنار هم قرار
گرفتیم . همون مصلحت اندیشی ئی که 2 سال بعدش تو رو برد پیش از ما بهترون
؛همون جایی که از اولش هم جات بود چون حرف اول فامیلی هامون خیلی باهم
فاصله داشت به اندازه همون دوتا کلاسی که سال آخر از هم دور بودیم .. و چه
بسا دورتر . سال آخر هم تو شکوفاتر شدی هم من و مشغله های ذهنی م نفس راحت
تری کشیدیم
همون پارسال هم که بعد سالها پیدات کردم انتظار برخورد خوب
نداشتم چون یادمه آخرین بار باهات بد تا کرده بودم . اما هیچ دلم نمی خواد
آدمی مث تو بیخودی از بالا بهم نگاه کنه و خانوم بزرگ بازی دربیاره واسم .
چیزی این وسط مبهم مونده بود ، بی جهت که از الان دیگه نباید باشه . نباید
وجود داشته باشه ؛ بی هیچ تردید یا یقینی .. پس کلیک ، و تماام!
نویسنده مطلبش را با توصیف تجربهاش از خوردن یک
لقمه آغاز مىکند. اینکه چه طور یک لقمه غذا را با حضور و لمس و حس و توجه
مىشود به دهان برد و این که کارى کوچک و پیش پاافتاده مثل بردنِ قاشق به
سمت دهان چه جزئیاتى دارد و ما متوجهش نیستیم.
خودش مىگوید:"this
whole experience might seem silly" و واقعا هم ممکن است ماجرا از فرط
سادگى، احمقانه به نظر برسد. او وسطِ یکى از کارگاههاى آموزشى است که
هدفشان به خلاصهترین شکلى که مىشود گفت این است که آدمیزاد را کمک کنند
تا "حضور" داشته باشد و حضور داشته باشد یعنى "متوجه" باشد.
گزارش
چندصفحهاى و طولانى است اما مهمترین نکتهاش شناخت دقیقى است که از
شیوهى زندگىِ روزانهى آدمیزاد در جهان امروز دارد، شیوهى نامتمرکز و
پراکنده که پر است از همهى کارها را با هم و همزمان انجام دادن. تایم
مىگوید تکنولوژى باعث شده که ما در آنِ واحد حواس و حضورمان را به تکههاى
بسیار ریز و مجزا تقسیم کنیم. صورت حسابها را موقع تماشاى تلویزیون،
آنلاین مىپردازیم،همین طور که در ترافیک گیر کردهایم، تلفنى به سوپرمارکت
سفارش مىدهیم و در شرایطى که نه ما و نه هیچ کس دیگر وقت کافى ندارد،
دیوایسها و گجتهایى داریم که به ما اجازه مىدهند در لحظه، همه جا باشیم
و از همه خبر داشته باشیم اما موضوع این است که ما هیچ جا "کامل" نیستیم و
انجام دادنِ همزمانِ همه چیز با هم سبب شده که در حقیقت "متوجه"ِ معناى
کاملِ هیچ کارى نباشیم.
گزارش به پشتوانهى تحقیقات علمىِ فراوان و
مراجعه به متخصصانِ امر حواسمان را به این موضوع جمع مىکند که این وضعیت،
چهقدر توانایىهاى ذهنى ما را کاهش مىدهد و از اینجاست که وارد موضوعِ
مهمِ " هنر متوجه بودن" مىشود.
نفس بکشید و حواستان به حسِ هوا در
ریهها باشد، هر چه بیشتر بکوشید دست کم دقایقى از روز فقط به یک چیز فکر
کنید، مدام حواستان پرتِ تلفن همراهتان نشود، بدوید و قدم بزنید و
دیوایسها را توى تخت خوابتان نبرید. به زندگى گوش کنید و متوجه باشید
وگرنه همین روزهاست که در این هیاهوى بسیار براى هیچ، مغزتان از کار بیفتد.
اینها را من نمىگویم، توصیههاى گزارشىست بسیار محققانه و خواندنى. was
eating popcorn.
با این بنیانگذاری خجسته ش
:))
_ سیلور ، یه دقه بیا اینجا ..
_ چی شده ؟
_ میخوام یه چیزیو توضیح بدم ...
_ چقد طول می کشه ؟
_ 10 دقیقه ، یه ربع
_ باشه ولی می دونی چیه ؟ من الان دارم با دوستم درمورد کاموا و اینا چت می کنم
:)))))) ، اینه که باید حواسم جمع باشه . بعدش میام
:)
_ باشه باشه بعدا
:P
* خوبه از آبسشن ها و روانی بازیای من آگاهی دارن ، طفلیا اینجور موقع ها کار بهم ندارن میذارن سرم به کار خودم گرم باشه
سالیوان بود توی انیمیشن « شرکت هیولاها » خودشو می زد غش می کرد ..
الان من اون طوری م!
(عکس: بلوز قلاببافی)
J. K. جان !
شما ماه ، شما تاج سر !
ولی بعضی موقع ها لازم نیس جف پا بپری وسط ماجرای هری اینا ها ..
ما خودمون فراموشش نمی کنیم خیالت راحت !
در ضمن بذار نگیم ، یادمون نیاد اصن که چقد بابت مرگ و میرهای جانگداز داستان دلخون و .. هستیم !
* بابا بی خیال ! دست از سر رُن و هرمیون بردار خواهشا !
هوووووراااااااااااا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآب !
* همه دارن « برف ! برف » میگن من داد می زنم آب !
_ تا همین چند دقیقه پیش آب قطع بود ،لیترالی قطع بودها . به همین سادگی .
علت ؟ یخ زدگی لوله و اینا
** حالا خوبه برق قطع نبود ! اصن خوبه اینترنت قطع نبود !!
:))
* آدم همیشه می تونه « عاشق » باشه ... عاشق یه نیروی اثیری که شور زندگی رو درش می دمه ، مث دریایی که میشه خودت رو درش غرق کنی و از همه طرف تو رودر بر بگیره و همچنان دریا بمونه .. اونوقت دیگه این واژه ها و حس ها مبالغه آمیز نیستن .
می خواهم ببوسمت
اگر این شعرهای شعله ورم دهانی بگذارند.
می خواهم دستت را بگیرم
اگر که دست دهد این دست این قلم
دستی بگذارند
اینان به نوشتن از تو چنان معتادند
که مجسمه ها به سنگ
و سربازان
به خیالات پیروزی:
می خواهم ببوسمت
اگر این شعرهای شعله ورم دهانی بگذارند.
می خواهم دستت را بگیرم
اگر که دست دهد این دست این قلم
دستی بگذارند
اینان به نوشتن از تو چنان معتادند
که مجسمه ها به سنگ
و سربازان
به خیالات پیروزی.
گرگ
کوچکی به دستور پدر و مادر خود، همراه با نقشه و توشه راه، به سوی جنگل
هولناک می رود تا در مدرسه دایی خود تربیت شده و درس شرارت و بدجنسی
بیاموزد و بتواند مدال پرافتخار بدجنسی های نه گانه را به دست آورد. اما در
نهایت با توجه به سرنوشت دایی خود به دنیای ماجراجویی روی می آورد
نویسنده:ایان وایبرو
مترجم: مژگان کلهر ، آتوسا صالحی
قسمتی از کتاب:
بدو بدو به مدرسه ی بدجنسی برگشتم و گفتم:"گوش کن دایی، میدانم چطور
میتوانی یک دختر کوچولوی خوشمزه ی شنل قرمزی را شکار کنی.چرا مثل مادربزرگش
لباس نمی پوشی؟"
گفت که من احمق ترین شاگردی هستم که در عمرش دیده است و گفت که دیگر هیچ وقت نمیتوانم مدال بدجنسی بگیرم. خیلی ناامیدم.
...
امروز دایی زودتر از همیشه از رختخواب بیرون پرید و گفت فکر بکری به سرش
زده است و حالا دیگر میداند که چطور باید آن دختر کوچولوی شنل قرمزی را
بگیرد. گفت که آن کلاه را باید سرش بگذارد و ادای مادربزرگ دختر کوچولو را
درآورد.
گفتم:" دایی این را که من به تو گفتم. این فکر من بود."
گفت "خوب که چی؟"
گفت اگر من واقعا یک گرگ بدجنس باهوشی بودم ، باید فکر خوبم را برای خودم
نگه میداشتم و به کسی نمی گفتم. گفت: "حالا برو این را در کتابچه بدجنسی
مسخره ات بنویس"
من خنگ را بگو!! باید خودم می فهمیدم. قانون شماره ی هشت این است:
قانون شماره هشت: فکرهای خوبت را برای خودت نگه دار.
تونی موریسون تز کارشناسی ارشدش را در مورد " ویلیام فاکنر" ارائه کرده است
گویا خوانده « خانه » از این نویسنده می تواند آرزوی خواننده برای خواندن
کتابی خاص در سبک و سیاق روایتی ویلیام فاکنر را برآورده کند.
* اینجا گفته شده :
http://bookclub.blogfa.com/post/266
"من
متخصص نادیده گرفتن هستم. و متخصص در خود رنج بردن. برای همین است که در
این روزگار خودم را یگانه و بیگانه می بینم. مگر نادیده گرفتن معنای دیگری
هم دارد؟"
__ شب یک شب دو/ بهمن فرسی
یعنی کافیه من پام به یه پارچه فروشی یا کاموا فروشی برسه
رفتنم با خودمه ، برگشتنم با خدا
تازه اگه زود هم برگردم دلم اونجا می مونه
فکر کنین یه پاساژ هست پررر کاموا فروشی نزدیکمون . من هرموقع شارژم تموم میشه میدوئم میرم اونجا خودمو میزنم به کامواها به جای برق
من چیکار کنم ؟
آقا من همون اسب م ؛ بیخود هم به من این نسبت ها رو می بنده .
همون خوبیاشو با خوبیای اون بزبز قندی قاطی کنیم میشه من
:)))
ئه !
24 ساله دلمو صابون زدم حالا هی می پره وسط فانتزیای اسبی منو خراب کنه ها !
حیوان سال تولد
ای اهل فن !
من کتابای دارن شان رو از کدوم سایت دانلود کنم خوب باشه ؟
این کتابه که جلد اولشو خوندم ، اومده « خون اشام » رو ترجمه کرده « شبح » ! ( ای تو اون شبحش ! )
خوشم نیومد
:/
ها ؟
“Never laugh at live dragons.”
― J.R.R. Tolkien
«
فنریر Fenrir گرگی غول آسا در افسانه های نورس است که در ادای منظوم و
ادای منثور از او به عنوان پدر دو گرگ دیگر، اسکول و هاتی، و فرزند لوکی
یاد شده است. در اساطیر نورس پیشگویی شده بود که در راگناروک، وی اودین را
پس از نبردی طولانی خواهدکشت و خود توسط پسر اودین، ویدار کشته میشود. در
ادای منثور علاوه بر اینها گفته شده که خدایان بخاطر قدرت آینده نگری خود و
پیشبینی دردسرآفرینی فنریر او را به بند کشیدند که برای این کار "تیر"،
دست خود را از دست میدهد.»
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B1
همیشه یه نقشه ای برای داشتن « پائولا»
داشتم ؛ اون روح معصوم دختر باوقار خفته در اغمای بی بازگشت .. امیدها و
لابه های مادرانه و روزمره های عجیب ولی ساده و واقعی ... تاریخ و سرگذشت و
افسانه و خیال .. همه چی منو به سمتش می کشوند .
سال
85 یکی از بهترین دوستام در اقدامی غافلگیرانه این کتابو به من هدیه کرد و
منم بلافاصله شروع به خوندنش کردم . اون روزا یه جورایی بدترین روزام بودن
چون شدیدا معلق در بلاتکلیفی خودکرده و بی تحرکی و ... بودم اما اصرار به
نادیده گرفتنشون داشتم . توی پرانتز : اون روزا به بهترین شکل ممکن دراون
شرایط ، تموم شدن و الآن آزادم ! :)
بلای بدتری که همون روزا سر فرشتۀ من اومد این بود که « پائولا »
توسط یه کتابخور ( @#$%^&&*#@$% ) بلعیده شد . آخه هنوز من به 100
ص اولش هم نرسیده بودم! لال شود زبانی که .. و بشکند دستی که .. فقط همین !
خودم کردم اقا خودم کردم !
ولی
درس عبرتی گرفتم فراموش نشدنی .. این بلع بی بازگشت البته بعدها هم ادامه
داشت و بلا برسر کتابای عزیز دیگرمم نازل شد که فکر کنم توی همین ص بازم
اشاره کردم .. خب حالا !
یه
حاشیۀ کوتاه ولی مربوط هم بگم : برای تنبیه خودم و به یاد سپردن این قضیه،
مدتی پیش تقریبا همۀ کتابای خانمان سوخته رو دوباره خریدم به جز « پائولا »
که دردسترسم نبود . بعدش از خریدش منصرف شدم و دانلودش کردم . و یادم اومد
که « اسفار کاتبان » رو هم نیافتم هنوز . میگن چاپ نمیشه و ..
بهمن 91 « پائولا » دوباره خوندم و حس کردم اون حس قبلو بهش ندارم. نه اینکه دوسش نداشته باشم ، بلکه یه چیز متفاوت !
دقیقا یه جورایی منطبق باحسی که چند ماه قبل ترش بعد از بازخونی دوتا از کتابای « پائولو کوئلیو »
داشتم .. انگار بزرگ شدم برای این کلمات ؛ چیزی که باید ازشون می گرفتم رو
همون سالهای قبل گرفتم و باید الآن به درستی پرورششون بدم ، هرسشون کنم و
دنبال تجربیات بزرگتر و جدیدتر باشم . ( باید-نوشت : اینجور موقع ها فکر
میکنم دنیا و زندگی چقد زیبا و هیجان انگیزه و 10 ها بارمتولد شدن و از نو
زندگی کردن ، حتی باوجود همۀ تلخی ها و سختی ها و نداشتن ها و غلط
کردنها... کمه و .. خدا این آدما رو مخصوصا نویسنده هاشونو از ما نگیره )
یادم اومد سال 83 « پائولا » رو به عنوان دومین کتاب ایزابل و بعد از یه تجربۀ شیرین و متفاوت در عرصۀ کتابخونی _ بعد از خوندن « از عشق و سایه ها »
_ و با فاصلۀ 2 سال می خوندم . « پائولا » یه جورایی توضیح و رمزگشایی
کتابایی بود که ایزابل تا اون موقع ( دهۀ 90 م. ) نوشته بود . برای همین
برای منی که هنوز آثارشو نخونده بودم ؛ سرشار از شگفتی و افسون و غرق شدن و
پرواز بود. بعدش که خوندن آثارشو با حدود 4-5 کتاب دیگه ادامه دادم ، تمام
اینا یه جورایی در من نشست کرد و هضم شد و جذب شد و ... این شد که حالا «
پائولا » دیگه نه مث یه دختر جوون هیجان زده ، بلکه دقیقا مث همون پری به
خواب رفتۀ در انتظار یه نتیجۀ کلی محتوم ، رو به روم نشسته و این منم که
باید مطابق این روزام ، درست بخونمش و بدون دید و توقع روزای سابق.
چه معجزه هایی که آدم با فرو رفتن در کلمات ، در مورد خودش و حسهاش کشف نمی کنه و رو به رو نمی شه باهاشون !
ماجراهای محوری « نارنیا » از یک کمد شروع می شوند که از چوبی خاص ساخته شده و روزنه ای به دنیای جادویی است . نویسنده هربار به « داخل کمد رفتن بچه ها » اشاره می کند ، بلافاصله تاکید کرده « البته آنقدر نادان نبودند که در کمد را محکم ببندند ». حتما ته ذهنش می دانسته خوانندگان کتابش _ فارغ از سن و سال و خیلی چیزهای دیگر _ ممکن است داخل کمدی بروند و شانس خود را امتحان کنند . و پیشاپیش اخطار می دهد که :« اگر می روید ، بروید .ولی در کمد را نبندید که اگر در پس آن کمد دنیای جادویی نبود ، در دنیای عادی خفه نشوید و ناکام از دنیا نروید » .
" Extremely loud and incredibly close "
اوائل امسال این فیلم رو دیدم . درمورد حادثۀ 11 سپتامبر امریکا هست _ درواقع درتاریخ دوتا 11 سپتامبر معروف داریم تاجایی که می دونم ، این یکی که خیلی توی بوق و کرنا کردنش، باعث شده قبلیه درسایه قرار بگیره . در شیلی هم یک 11 سپتامبر پیش اومد و اون کودتای پینوشۀ دیکتاتور علیه سالوادرو آلنده بود که به مرگ اون و بلاهای زیادی ختم شد که سر ملت شیلی اومد ( دهۀ هفتاد میلادی ) .
در این فیلم ، پدر (تام هنکس) طی اون حادثه کشته میشه و پسر / اُسکار با بعضی خاطراتش دست و پنجه نرم می کنه . اول فیلم درمورد هشت دقیقه تفاوت زمانی ما با خورشید میگه :
« اگه خورشید منفجر بشه تا هشت دقیقه بعدش چیزی در موردش نمی فهمیم چون هشت دقیقه طول می کشه تا نورش به ما برسه . به مدت هشت دقیقه دنیا همچنان روشن باقی می مونه و گرما داره ..
یه سال از مرگ پدرم می گذشت و هنوز می تونستم حسش کنم و دقایقی که باهاش گذروندم داشت به پایان می رسید »
نیمۀ اول فیلم خیلی فضای سنگین و ناراحت کننده ای دشت . در نیمۀ دوم اُسکار که دنبال چیزی می گرده با یه پیرمرد ناتوان از سخن گفتن همراه میشه و کم کم اتفاق هایی میفته . با ترس هاش رو به رو میشه و ...
اُسکار اعتقاد داره تعداد مرده ها اونقدر سریع رو به افزایش هست که باید در زیر زمین برای اونا آسمانخراش هایی درست کنن . چون به زودی تعدادشون حتی از زنده ها هم بیشتر میشه و دیگه جایی برای دفنشون نمی مونه .
« چی میشه اگه یه آسانسور به سمت پایین باشه که باهاش به ملاقات اقوام درگذشته بری ؛ درست مثل وقتی که از روی پل به ملاقات دوستات در بروکلین میری یا قایقی که با اون به جزیرۀ استیتن میری »
1_ عنوان پست قبل ظاهرا توی متن مطلبی که نوشتم مشخص نمیشه . به این دلیل این اسم رو براش انتخاب کردم چون هم به طرح باز داستان اشاره داره هم ماجرای جالبی که در نیمۀ اول کتاب اتفاق می افته :
هندی ها رسم دارن که بزرگای خونواده برای فرزند تازه متولد شده اسم انتخاب می کنن . منتها چون آشیما و همسرش امریکا بودن ، می خوان که مادربزرگ اشیما در نامه ای اسم های مورد نظرش رو بنویسه ؛ هم دخترونه و هم پسرونه . اون نامه هیچ وقت دست آشیما نمی رسه و گم میشه . از طرفی مادربزرگ هم از دنیا میره و وقتی از دریافت نامه ناامید میشن ، آشیما و شوهرش دیگه نمی تونن حتی تلفنی هم ازش بپرسن که اسم های انتخابیش چی بوده ! همین مساله باعث یه تعلیف 6-7 ساله در انتخاب نام رسمی بچه شون هم میشه و سرآغاز تمام سردرگمی های اسمی و شخصیتی اون .
2_ قالب وبلاگمو عوض کردم ؛ گمونم بعد از بیش از یه سال
2/2 _ تغییر ظاهر پرکلاغی هم در این کار موثر بود
2/3 _ یه دونه قالب دیگه پیدا کردم که اونو بیشتر دوست دارم و همه چیزش خوبه فقط عنوان پست ها رو خوب نشون نمیده . یعنی به نظرم رنگ زمینۀ عنوان پست ها انقد جیغه که نوشته های عنوان خووب توی چشم نمیان . ولی واقعا باقی چیزاشو دوست دارم .
نمیدونم چرا لینکشو برای من نشون نمیده
خب اینم عکسش :

لینکش : http://pichak.net/template/pichak/108/
می بینید ؟ اصلا اون بخش رو خوب طراحی نکردن کاش می شد پس زمینه رو کمرنگ تر کرد
3_ همین الآآآآن یه قالب مناسب پیدا کردم و عوضش کردم ! یعنی این پست در پوشش دو قالب نوشته شد !! اینی که الآن می بینین و آبیه رو اتفاقی دیدم و ازش خوشم اومد . اون قبلیه که تا چند دقیقه پیش بود هم اینه.
البته ملایم تر و چشم نواز تره . ولی چه کنم که وقتی این یکی جدیده چشممو گرفت ، گرفته دیگه !
« همنــام » / The Namesake ؛ نوشتۀ جومپا لاهیری
رمان فوق العاده ای که در ماههای اخیر خوندمش و خیلی روی من تاثیر گذاشته ؛ طوری که هرچند وقت یه بار مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم به بخش های از اون فکر می کنم . جز دو اثر چیز دیگه ای ازلاهیری نخوندم . « The lowland » ش هم با ترجمۀ [امیرمهدی حقیقت] گویا به زودی روانۀ بازار میشه . با این حال لاهیری رو می تونم از روی همین رمان و تنها یه مجموعۀ داستان _ « مترجم دردها » / « ترجمان دردها » _ که 9 سال پیش خوندم ، به راحتی قضاوت کنم . از نویسنده های محبوبمه که به جزئیات و احساسات پیچیده می پردازه و به خوبی و با تسلط شرحشون میده .

از بی ریشگی یا سست ریشگی مهاجران و فرزندانشون گرفته تا ناسازی های شخصیت ها با درون خودشون . به نظرم « همنام » بیش از یک شخصیت محوری داره و همین خوندنش رو جالب تر می کنه . « گوگول » پسری هندی هست که در امریکا متولد شده و غیر از سفرهای سالانۀ کودکی به هند و پدر و مادر و آشنایان هندی ش وابستگی دیگه ای با این کشور نداره . از طرفی به راحتی و چشم بسته هم نمی تونه با امریکا و مردمش کنار بیاد . بین برزخی مونده که خودش هم در به وجود آوردنش سهم داشته .
پدر و مادر گوگول و درگیری های ذهنی شون هم بخش های قابل توجهی از کتاب رو به خودشون اختصاص میدن . آدم می تونه به راحتی خودش رو جای هریک از این سه نفر قرار بده و تا حدی نقششون رو در ذهن بازی کنه .
" آشیما کم کم به این نتیجه رسیده است که خارجی بودن یک جور حاملگی مادام العمر است ؛ با یک انتظار ابدی ، تحمل باری همیشگی و ناخوشی مدام . یک جور مسئولیت مداوم و بی وقفه . یک جملۀ معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده ، فقط برای این که نشان بدهد از زندگی قبلی دیگر خبری نیست و جای آن را چیزی پیچیده و پرزحمت گرفته . به نظر آشیما خارجی بودن هم مثل حاملگی ، غریبه ها را به کنجکاوی وا می دارد و حس ترحم و ملاحظه شان را بر می انگیزد " .
ص 69
مسالۀ اصلی رمان ، نامِ « گوگول » هست که در زندگی پدر هم نقشی کلیدی داشته اما پیش از تولد پسرش ، به همون نسبت که پدر نمی تونه ارتباط زندگی ش با این نام رو برای پسر توضیح بده ، از برقراری ارتباط با پسرش هم ناتوانه . « گوگول » نام نامتعارفی هست که مثل بختک روی زندگی صاحبش افتاده ؛ مثل سرزمینش هند و فرهنگ قومش که پیش از تولد هم بهش چسبیده بوده و درواقع با او دوباره متولد شده اما نه می تونه باهاش کنار بیاد ونه ازش خلاصی پیدا کنه .
در جاهایی از داستان به نام هندی « نیکیل » اشاره شده که عادی تره . نامی که هم در زبان هندی معنایی مشخص داره ، هم می تونه به گوگول هویتی پذیرفتنی تر بده و هم با نام قبلی ارتباط داره ؛ بسیار شبیه « نیکلای » هست _ اسم کوچک گوگول نویسندۀ مشهور روسی که نام فامیلش شده اسم کوچک این پسر .
" این نویسنده ای که اسم او را برایش گذشاته اند ، اسم کوچکش « گوگول » نیست ؛ « نیکلای » است . « گوگول گانگولی » نه تنها اسم خودمانی اش تبدیل شده به اسم رسمی اش ، بلکه اسم کوچکش هم یک اسم فامیل است . ناگهان می بیند هیچ کس در دنیا ، نه در روسیه ، نه در هند ، نه در امریکا و نه در هیچ کجای دیگر همنام او نیست " .
صص 104-105
برداشت من این بود که در لایه های زیرین داستان و در پشت اون چه به وضوح بیان شده این حقیقت هم وجود داره که آدمی در هر حال در این دنیا یکه و تنها _ منحصر به فرد _ است و بالاخره در لحظه ای اینو درک می کنه . علاوه بر اون اسم آدم مثل سرنوشتش گریز ناپذیره و هرچی انکارش کنی باز خودش رو به تو تحمیل می کنه .
گوگول در جایی از داستان که بحث سر نامگذاری کودک دوستش بود میگه : " اسم مناسب وجود ندارد . به نظر من آدمها باید اجازه داشته باشند هجده سالشان که شد ، خودشان رو خودشان اسم بگذارند .. تا قبلش فقط ضمیر باشد "
ص 306
در نهایت برای اینکه به صلح برسی باید نامت و در پی اون سرنوشتی که تحت اون نام برات رقم خورده بپذیری و در اون تعمق کنی . باهاش روبرو بشی و منصفانه نقدش کنی. گوگول در انتهای داستان قدمی به سمت این رویارویی بر می داره با اینحال در کل ، طرح داستان باز است :
" .. برگردد به اتاقش که تنها باشد و شروع کند به خواندن کتابی که زمانی ان را کنار انداخته و تا الآن هیچ سراغی از آن نگرفته ؛ کتابی که تا چند لحظۀ پیش سرنوشتش این بود که به کلی از زندگی اش ناپدید بشود ولی او خیلی اتفاقی نجاتش داده . درست همان طور که سالها پیش پدرش [ به واسطۀ همین کتاب ] از لای آهن پاره های قطار نجات پیدا کرده .. "
ص 360

پشت جلد کتاب ذکر شده :
" لاهیری با نگاهی نافذ و همدلانه انتظاراتی را که والدینمان از ما دارند می کاود و به تصویر می کشد . انتظاراتی که با آن می توانیم بفهمیم چه کسی هستیم ".
نویسنده سعی می کنه دیدگاه های شخصیت هاش و رفتارهاشونو نقد نکنه ، بدون قضاوت کردن فقط کنش ها و واکنش ها رو روایت می کنه و این خود خواننده ست که در مقابل اونها موضع می گیره و نظر مثبت و منفی نسبت بهشون پیدا می کنه . در نهایت هم هیچکدوم از شخصیت ها بد و یا خوب صرف نیستن ؛ یکی هستن مثل خود ما با تمام شتاب زدگی ها و تامل ها مون در مراحل مختلف زندگی .
عقیده دارم که این کتاب رو میشه هرچند وقت یک بار خوند و چیزهایی رو زیرلب مزه مزه کرد و در کنارش به دوره کردن بعضی چیزهای دیگه در ذهن پرداخت ؛ چیزهایی که پشت سر ما قرار دارند و چیزهایی که در مقابل دیدگان مون خودنمایی می کنن .
نکتۀ جالب ش این بود که پدر شخصیتی تحصیل کرده و سخت کوش داره اما به راحتی توسط نسل جدید که عمق شخصیتی و سواد کمتری داره نقد و کنار گذاشته میشه . به همون نسبت خود پدر هم نمی تونه سنتهای ذهنی شو کنار بذاره و به اتکاء دانش آکادمیکش با مسائل برخورد کنه . ( اینکه میگم « نمیتونه » منظورم ناتوانی ش نیست . درواقع درست و غلطی در این مورد وجود نداره .. )
ای خدا ! در مورد این کتاب میشه کلی حرف زد
« زبیده به اتاقش رفت . نشست و به کشتی کج شدۀ زندگی اش خیره شد . ده ها دکمۀ رنگی اینجا و آنجا ریخته بود . یادش نمی آمد که عشق به جمع کردن آن ها از کی در دلش بیدار شده است » . ص 110
قبلا اشارۀ کوچکی به « کوچۀ اقاقیــا » از راضیه تجار داشتم . پرکلاغی جانم ازم پرسید چجوری بود ، دیدم به جای توضیح تو یه کامنت بهتره بیشتر ازش بنویسم و در یک پست جداگانه .
از این نویسنده تنها همین یک کار رو خوندم و اتفاقا خیلی ازش خوشم اومد . چون بیش از هرچیزی زبانش قوی و غنی هست ؛ از نظر واژه ها و کنار هم چیدنشون و حسی که به خواننده القا می کنه _ هم زبان قوی و بی ایرادی داره هم می تونه در عین صلابتش احساسات لطیف رو تا جایی که لازمه بیان کنه . گویا خانم تجار بیشتر به داستانهاش رنگ و بوی روزگار قدیم رو داده و زندگی ادم های 50 تا 100 سال گذشته رو روایت می کنه ( اینطور شنیدم )
آخر
داستان طوری نیست که زن امروزی و خوانندۀ جامعۀ کنونی رو راضی کنه چون
عدالت درمورد 1-2 شخصیت داستان رعایت نشده ( زن های میرزا ابوتراب ) اما
اگر بخواهیم همون دهۀ 20 رو درنظر بگیریم میشه گفت خیلی هم خوشبخت بودن .
« زبیده به دلنواز گفت : با برف اول بر می گردم .
بعد از آن بود که دیگر ، آفتاب در دل دلنواز جایی نداشت ."کاش برف می آمد " و همراه با برف ، زبیده ، حتی همان طور که رفته بود ، سیاه پوش و اشک آلود » . ص 95
« می خواهی برگردی ، مگه نه ؟ ولی در خروج رو نمی تونی پیدا کنی ؛ دری که بین حروف روی صفحه پنهان شده » ص 12
چندسال پیش که فیلم Inkheart رو دیدم و بعدش فهمیدم براساس یه کتاب ساخته شده ، خیلی دوست داشتم کتابشو بخونم . اواخر تابستون 80 بالاخره کتابشو پیدا کردم :
سیاه قلب ( البته من « قلب جوهری» رو بیشتر دوست دارم ) ؛ نوشتۀ کُرنلیا فونکه Cornelia Funke ( آلمانی ) ؛ ترجمه کتایون سلطانی ؛ نشر افق
البته ترجمۀ دیگه ای از این کتاب هست از محمد نوراللهی ؛ انتشارات بهنام
_ این داستان در سه جلد نوشته شده :
1_ Inkheart
2_Inkspell
3_Inkdeath
که خانم سلطانی تا حالا همون جلد اول رو ترجمه و منتشر کرده اما آقای نوراللهی هر سه جلد رو
من بیشتر مایل بودم با ترجمۀ اول بخونم چون به انتشارات افق بیشتر اطمینان دارم ولی دیگه بعد از 2 سال طاقت نیاوردم و چون کتابخونه ای که عضوش هستم اون دو جلد دیگه رو هم داره بالاخره دومی رو گرفتم و الان کمتر از 100 ص مونده به پایانش.
خب درمورد ترجمه ش حق داشتم . اولی به نظرم بهتر بود .
_ متن انگلیسی داستان ها رو هم دانلود کردم اما هنوز نخوندم .
در ادامۀ ماجراهای خانوادۀ فُلچارت و توانایی خارق العادۀ پدر خونواده ، Mo که به Silver tongue (جادو زبان ) معروفه ( آخ نوشتن اسمش واقعا برام ی حس جادویی داره ! دلیلش خاصه !! ) اواخر کتاب اول معلوم میشه این توانایی رو مِگی _ دخترش _ هم داره . این پدر و دختر وقتی بلند داستان می خونن موجوداتی از دنیای داستان با موجوداتی از دنیای واقعی جاشون عوض میشه ؛ یهو می بینی یه پادوی دزدا از هزار و یک شب ( فرید ) وارد شده یا کوهی از طلا داره از سقف می باره و به جاش آدمی ، چیزی از این دنیا میره توی کتاب ..
این داستان یه جورایی کتاب در کتاب هست :
1_ اسم کتاب اول رو گفتم Inkheart هست . کتابی که توی این داستان ، کتاب محوری هست و ماجراها حول اون _ یا در اون ! _ اتفاق می افتن هم همین اسم رو داره . Mo نویسندۀ « قلب جوهری » رو تو دنیای واقعی پیدا می کنه و ..
2_ کتاب فصل های کوتاه ولی در تعداد زیاد داره و هر فصل با چند سطر نقل قول از کتابهای دیگه آغاز میشه که به نوعی میشه حوادث اون فصل رو از خلال همون چند سطر حدس زد یا حداقل فضای حاکم بر اون فصل رو حس کرد .
_ یکی از فصل ها که دربارۀ نامرئی شدن بود ، با نقل چند سطر از جلد اول « هری پاتر » شروع شد که بدعنق به نامرئی بودن بارُن خون آلود اشاره می کنه ! من فقط چند دقیقه به همون تیکه متن زل زده بودم و نمی تونستم ادامه بدم 
خب
! ماجراهای جلد دوم ، یک سومش دربارۀ حوادث بیرون کتاب « قلب جوهری » هست و
دو سومش توی خود کتاب اتفاق میفته . هممممممم .. لو میره آخه ! ولی اشکال
نداره . شخصیتای اصلی با خونده شدن بخش هایی از این کتاب میرن توی کتاب 
_ با اینکه یه داستان فانتزی در جریانه ، فضای کتاب بیشتر تیره و سرده . کتاب به نظرم در دو سطح نوشته شده ؛ یکی ش سرگرم کننده س و برای نوجوونها یا کسایی که ماجرا رو دنبال می کنن . دیگه از لحاظ فنی و نویسندگی خیلی غنی و قابل توجهه . درهم شدن گاه به گاه روایتها ( البته منظورم چیزی مث جریان سیال ذهن نیست ) و تو در تو بودن خاص فضای داستانی که شاید بشه گفت به سختی نمونه ای براش میشه پیدا کرد و اگر هم باشه مطمئنا متفاوته . دقیقا منظورم اینه که بخشی از داستان در فضای دنیای عادی رخ میده ، بخشی ش توی کتابی که دست شخصیت های داستان هست و می خونن ش، بخشی ش هم توی اون کتابه نوشته میشه و دوباره حوادث جون میگیرن . این کار باعث میشه مسیر کتاب اصلی ِ داستان عوض بشه ؛ البته قسمتی ش برعهدۀ نویسندۀ داستان جدید هست و قسمتی ش هم از کنترل اون خارجه . عناصر بیشتر افسانه ای و جادویی ن اما از عمق سرشت انسانها برمیان و در بین تیرگی ، چنان اطمینانی به بهبود اوضاع ، در خودآگاه و ناخودآگاه رفتارها و واکنش ها و تفکرات شخصیت ها وجود داره که خواننده رو با خودش همراه می کنه .
و امیدوارم جلد سوم رو هم به زودی بخونم و..
اتفاقا دیروز برای گرفتن « مرگ جوهری » رفتم کتابخونه . اما یک اتفاق عادی عجیب افتاد !
دیدمش
که توی قفسه بود ، تا یه دور 3-4 دقیقه ای بین کتابای قفسۀ پشتی زدم و
دوتا کتاب دیگه برداشتم ، اومدم دیدم غیب شده ! یکی زرنگ تر از من طالب
خوندنش بوده 
خیلی وقت پیش یه سریال جالب پخش میشد که داستان 4تا خواهر و برادر انگلیسی بود . اینا توی باغ یه پری شنی پیدا می کنن به اسم « سامیاد » که هر روز یه آرزوشونو برآورده می کنه .. طی این روزها از آرزوهاشون درس هایی می گیرن و ..
من خیلی این سریال و داستانشو دوست داشتم . بالاخره با کمی گشت و گذار _ و خدا خیری به باعث و بانی پدید اومدن اینترنت بده _ اسم داستان و نویسنده ش رو پیدا کردم .
« 5 بچه و او » Five children and it ( « او » همون پری شنی هست ) اثر ادیث نزبیت Edith Nesbit یه خانوم انگلیسی هست که چند اثر دیگه ش هم حول 4-5 تا خواهر و برادر دور می زنه که در ایام جنگ جهانی دوم برای امنیت ، از لندن خارج می شن و به حومۀ شهر میرن . اغلب باباشون هم رفته جنگ و گاهی مادر هم باهاشون نیست و .. خلاصه حسابی دستشون برای ماجراجویی و کشف محیط روستایی و این زندگی جدید بازه . در بعضی داستان ها هم با موجودات جادویی رو به رو میشن . این داستانهای خانم نزبیت رو در ردۀ فانتزی قرار دادن .
از روی بیشتر آثارش هم فیلم و سریال ساخته شده . بقیۀ کاراش :
_ ققنوس و قالیچه
_ بچه های راه آهن ( از روی این و قبلیه هم میدونم فیلم و سریال ساخته شده )
_ قلعۀ سِحرشده
_ شهر جادویی
..
و یه سری آثار هم گویا برای بزرگسال داره
لیست کامل آثارش و دربارۀ خودش [ اینجــا ]
خب ، من تا حالا نتونستم متن داستان رو پیدا کنم اما توی [ این وبسایت ] ، « سامیاد » و « ققنوس و قالیچه » روبه صورت صوتی پیدا کردم ودانلود شون کردم :)
اولی رو تا نزدیک آخراش گوش دادم . واقعا حرفه ای و شنیدنی کار شده و یه خانوم مسن می خوندش که خودشو مامان بزرگ جِنی معرفی می کنه :)
متن اثر هم خیلی خوبه و من از شنیدنش لذت می برم و گوش کردن به این داستان حین انجام دادن یه سری کارای خونه ، تحمل زمانی که صرفشون می کنم رو راحت تر کرده .
« به هم نگاه کردیم و نیشخندی به یکدیگر زدیم . می دانستیم که هر دو وحشت کرده ایم . ولی بالاخره با هم بودیم . اتفاقاً بد هم نیست ؛ خیلی کیف دارد که دو نفر با هم بترسند و بخواهند به روی خودشان نیاورند ». / ص 54
کتاب فانتزی این هفته « مجموعه داستان های سرزمین اشباح / جلد اول ؛ سیرک عجایب » از Darren Shan بود که خوندمش . انتشارات قدیانی اومده یه سری داستان های فانتزی و علمی - تخیلی رو به صورت مجموعه ترجمه و چاپ کرده و تر و تمیز درآورده .. اما گویا در ترجمۀ بعضی کلمه ها و اصطلاح ها دخل و تصرف هایی کرده که دلیلش معلوم نیست ! مثلا توی همین کتاب اول ، با مشخصاتی که در مورد آقای کرپسلی میده ، میشه فهمید که ایشون یه خون آشامه . در حالی که همه جا به عنوان شبح ازش یاد شده .
همین باعث شد که تصمیم بگیرم بقیۀ این داستان ها رو از اینترنت دانلود کنم و بخونم . شاید اونطوری بیشتر به مذاقم خوش بیاد . ولی واقعا دست گرفتن کتاب _ اونم ژانر فانتزی _ و لمس برگه هاش و با هیجان ورق زدن برای دنبال کردن ماجرا خیلی جالب تر از PDF خوندنه .
اسم شخصیت اصلی این ماجرا Darren هست ؛ انگار که با خود نویسنده و ماجرای زندگیش طرف باشی. در مقدمۀ کتاب هم از علاقۀ عجیبش به عنکبوتها از همون دوران کودکی ش گفته و توی این داستان هم یه عنکبوت غول پیکر نقش محوری در تعیین سرنوشتش داره . Darren ناخواسته به خاطر نجات جون دوست صمیمی و کژرفتارش ، با یه خون آشام قراری میذاره که برخلاف میلشه . دوستش از مرگ نجات پیدا میکنه در صورتی که آرزوی قلبیش چیز دیگری بوده ؛ یعنی همون اتفاقی که از قضا برای Darren میفته .. اما Darren سعی داره بزنه زیر قولش ، که موفق به بازگشت به زندگی عادی نمی شه . بنابراین تصمیم میگیره برخلاف میلش قرارش با خون آشام رو بپذیره . حالا از یه طرف اندوه دور شدن از زندگی عادی و دیدن ناراحتی خونواده ش اذیتش می کنه ،از طرف دیگه نارضایتی دوستش از این قضیه !
بقیۀ ماجراهای Darren هم در جلدهای بعدی دنبال میشه که هنوز نخوندم
کتاب « داغ ننگ » از هاثورن رو بالاخره بعد از سالها دست گرفتم و ماه پیش خوندمش .
دقیقا 10 سال پیش بود که یکی از استادهای نازنینمون به این اثر به صورت خاص اشاره کرد. بحث سر آرکی تایپ ها ( کهن الگوها ) در ادبیات بود که در آثار مختلف به نوعی تصویر شدن . یکی از اون ها عشق بین یه فرد روحانی و فرد غیر روحانی هست که معمولا منجر به گناه میشه . نمونۀ کهنش برای مثال داستان « شیخ صنعان و دختر ترسا » در منطق الطیر عطار نیشابوری هست . نمونه های معاصرش هم « پرندۀ خارزار » از کالین مکالو و « داغ ننگ » هستن . یادمه یه نمایشنامه هم از خانم چیستا یثربی خونده بودم در کتاب « مرد آفتابی ، زنان مهتابی » که همین موتیف رو داشت .
« داغ ننگ » متن خوبی داره . ترجمه ش چون قدیمیه خیلی روان و امروزی نیست اما چون کار یه مترجم حرفه ای _ خانم سیمین دانشور _ بوده قابل اعتماده . همون طور که در مقدمۀ داستان هم اومده ، هاثورن به عناصر طبیعی در این اثرش _ مثل باقی آثارش _ خیلی اهمیت میده و عواطف و درونیات شخصیت های اصلی رو با تغییرات جوی یا تصویری که از طبیعت اطراف میده بیان می کنه . همچنین توصیف طبیعت رو گاهی به عنوان مقدمه ای برای آغاز یه حادثه یا تغییر در داستان به کار می گیره . برای مثال وقتی شخصیتی افسرده یا ناراحته ، هوا ابری و گرفته ست یا باد در درختان می پیچه و صداهای خاصی ایجاد می کنه . اما وقتی امیدی در دل کسی جوونه می زنه ، از تلالو آفتاب یا رگه های نور بین درختان میگه ...
غیر از اینها موتیف گناه و حمل بار گناه و آثار اون در زندگی افراد رو تا می تونه دقیق و عمیق بیان می کنه . اون حرف A که به عنوان نشان گناهکار بودن بر لباس زن داستان نقش بسته از ابتدا تا انتهای داستان در همۀ زیرو بم های زندگی اون حضور پررنگ داره .
و نکتۀ دیگه این که در این داستان ، شخصیت اصلی و به نوعی قهرمان ، زن هست که زمام پیش رفتن اون رو به دست میگیره و تحولی که در اون ایجاد میشه بر کل ماجراها تاثیرگذار میشه . چون هاثورن در پی ایجاد فضایی در جامعه بوده که زنان بتونن با آزادی بیشتری زندگی کنن و در امور جامعه موثر باشن .
بس که سرم جای دیگه گرمه تو این دنیای مجازی
ولی به قول پرکلاغی جان هیچ جا همین بن بست آروم وبلاگی نمیشه ، از جهت آرامش و خلوتش
نکتۀ جالب اینه که توی این مدت جهت کتاب خوندنم تغییر کرده ؛ بنا به برنامه ای که بهم محول شده ژانر فانتزی رو بیشتر مطالعه می کنم یا درموردش مطلب می خونم . این بین هم دستم برسه آثار متفاوتی رو ورق می زنم :
_ داغ ننگ ؛ اثر ناتانیل هاثورن ، ترجمۀ سیمین دانشور
_ لک لک ها بر بام ؛ اثر میندرت دویونگ ( هلندی ) ، ترجمه باهره انور
این کتاب مال انتشارات کانون پرورش فکری .. هست و برای کودک و نوجوان نوشته شده اما متنش حال و هوایی داره که یه ذره جدی هم هست و خیلی فضای کودکانه ایجاد نکرده . این از دید من حسنش بود چون توی داستان بچه ها مدام با بزرگترها ارتباط دارن و این تقابل ، درواقع دید هر دو دسته به زندگی روزمره و مسائلش رو تصویر می کنه برای همین هم با بچه ها ارتباط برقرار می کنه و هم با بزرگترها . کتاب دوست داشتنی و خوبیه که عنوان اصلی ش [ The Wheel on the School ] هست . راستش وقتی پرکلاغی جون نوشت در کودکی خوندتش و ازش خوشش اومده ، توی کتابخونه تا چشمم بهش افتاد سریع برش داشتم :)
..
و ادامه دارد
می دانم در جایی روی زمین جای پای محکمی دارم حتی اگر هیچ وقت دوباره پایم به آنجا نرسد.
__ تالکین
باستت (Bastet)
در اساطیر باستان این ایزدبانوی قدرتمند پاسدار مصر سفلی و ایزدبانوی محافظ فرعون و گربهها و زنان باردار بودهاست. او ایزدبانوی عطرهاست.
او مادر تمامی گربههاست بنابراین تمام قابلیت های منحصر به فرد یک گربه در او وجود دارد از شیطنت و سرخوشی گرفته تا هوشیاری و آمادگی برای مقابله با خطر. او ایزدبانوی لذت و تفریح است٬ ایزد بانوی رقص٬ شادی٬ موسیقی و شرابخواری. ولی در مقابل او چهرهای جدی نیز دارد که قادر به انتقام گیری و رها کردن نیروهای خطرناک است زیرا او یک ایزدبانوی پاسدار و نگاهبان است و در همه حال آمادگی برای مقابله با تهدیدات و خطرها را دارد.
Eva Longoria یه عکس از خودش گذاشته با ملانی گریفیث
همچین دلم خواست براش کامنت بذارم : وری نایس ! لاولی لیدیز !
بعدم زیرش اضافه کنم : پیلیز به ملانی بگو واسه آنتونیو یه سلام مشتی برسونه
* چیکار کنیم دیگه ؟ دست ما کوتاه و خرما بر نخیل !
Happy new Chinese year
:)
راستی تحویل سال نوی چینی م مبارک !
* بذاریم همون ور دلمون که کریسمس و مخلفاتشو گذاشتیم !
جشن و شادی و اینا کلا خوبه
ده سال پیش نوشتن یک داستان عاشقانه را به اتمام رساند و وقتی آن را به انتشاراتی ها داد آنها گفتند که با پذیرفتن یک شرط، داستانش را چاپ خواهند کرد. داستان می بایست به اسم یک زن منتشر شود.
زنی که داستانهای عاشقانه می نویسد یک پدربزرگ است
Jessica Blair
از این طالع بینیا و این حرفا / با تشکر از شبنم خوچکلم :
برج حمل (فروردین) متولدین این ماه دوست دارند در همه چیز اول باشند. آنها از همه اطلاعات روز مربوط به مُد و مارک های مختلف لباس آگاهند. آنها از امتحان کردن هر چیزی که مطابق با علایقشان باشد هیچ واهمه ای ندارند و از جسورانه ترین استایل ها و سبک ها استفاده می کنند. به محض دیدن هر مدل جدید در ویترین مغازه ها، باکی ندارند که حقوق به زحمت به دست آورده شان را صرف خرید آن کنند، چون می خواهند اولین نفری باشند که آن مدل را تن می کند. مطمئناً هر مُد و سبک جدیدی از لباس برای اولین بار توسط یکی از متولدین این ماه پوشیده شده است.متولدین این ماه بنا بر طبیعت آتشین خود، تمایل زیادی به رنگ های قرمز و سیاه دارند. کاری ندارند که چه رنگ، چه جنس یا چه مدلی از لباس به آنها بیشتر می آید، آنها همه ی مدل ها و همه ی رنگ ها را امتحان می کنند. لباسهای آنها معمولاً رنگارنگ و پر نقش و نگار است. اما هر چه که هست کاملاً مطابق با آخرین مُد جهان است. کلاه و الماس برای زینت بخشیدن به انگشتان و گردن جزء لوازم زینتی است که بیشتر از چیزهای دیگر مورد استفاده متولدین این ماه قرار می گیرد. مارک لباس مورد علاقه: Gucci
—————————————————–
برج ثور (اردیبهشت) : تا به حال مشاهده نشده است که متولدین این ماه لباسی
تن کنند که از مُد افتاده باشد. آنها جزء برجسته ترین مُدگرایان هستند که
انتخابشان باعث فخر هر تولیدکننده لباس است. آنها خوب می دانند که در یک
میهمانی شام چه لباسی باید تن کنند، و حتی لباس های کارشان را هم از معروف
ترین مارک ها و تولیدکننده ها خریداری میکنند. قیمت لباس برای آنها هیچ
اهمیتی ندارد، چون می دانند از هر چه که خوششان بیاید تا آخر عمر متعلق به
آنها خواهد شد. با همه ی این اوصاف، به نظر متولدین این ماه، لباسهای خوش
دوخت هیچ وقت از مُد نمی افتند و مارک و لیبل لباسها در درجه اول اهمیت
قرار نمی گیرد.لوازم زینتی مربوط به گردن برای آنها نسبت به سایر لوازم
اهمیت بیشتری دارد. شال گردن و گردن بند بسیار به آنها می آید. خانم های
متولد این ماه بهتر است موهای خود را بالا جمع کنند و آنها را با گیره
سرهای زمردین ببندند. به نظرشان رنگ های روشن و پر زرق و برق به درد طبقه
متوسط اجتماع می خورد، و رنگ های قهوه ای، بژ و خاکی برای آنها مناسبتر
است. مارک لباس مورد علاقه: Louis Vuitton
—————————————————–
برج جوزا (خرداد) برای متولدین ماه دوقلوها هر روز با یک ماجرای جدید همراه
است. احتمالاً این افراد هر روز صبح کمد لباسشان را باز می کنند و با
جستجو درمیان کوه لباس های درهم و برهم، به دنبال لباسی می گردند که با حال
و هوای آن روزشان جور باشد. زیاد دنبال مُدهای مختلف نیستند چون خیلی زود
از آن خسته می شوند. اما اگر هر روز یک مُد جدید برای آنها وجود داشته
باشد، مشتاقانه از آن استقبال خواهند کرد، اما آن مُد فقط ۲۴ ساعت برای
آنها دوام خواهد داشت و نه بیشتر. در خرید کردن مراقب خرج کردن و قیمت ها
هستند، اما اگر از چیزی واقعاً خوششان بیاید، بی تردید آن را می خرند. مارک
لباس برای آنها کوچکترین اهمیتی ندارد، چیزی که برای آنها مهم است این است
که از ظاهر لباس خوششان بیاید، همین.به پوشیدن تاپ و بلوزهای تنگ و چسبان
علاقه زیادی دارند، چون می توانند بازوهای زیبایشان را از این طریق به
نمایش بگذارند. دست بند و بازوبند جزء لوازم زینتی مورد علاقه آنهاست. اگر
بخواهند صبح ها از خانه خارج شوند، آرایش چندانی نمی کنند، شاید فقط یک
آرایش خیلی ساده و کمرنگ، مثل یک برق لب. متولدین این ماه دوست دارند هر
مدل لباسی را امتحان کنند، اما با اینحال آرایش موهایشان همیشه ساده است.
مارک لباس مورد علاقه: Alexander McQueen
.برج سرطان (تیر) خوشبختی بالاپوشی است که سالیان سال همراه متولدین این ماه است. همانقدر که به عزیزان و نزدیکانشان وابسته هستند، به لباسهایشان نیز وابسته اند. در گنجه لباسهای متولدین این ماه، حتی قدیمی ترین لباسهایشان هم دیده می شود. خانم های متولد این ماه علاقه ای به پوشیدن لباسپای اسپرت ندارند، و در لباسهایشان همواره حال و هوای زنانه دیده می شود. در کمد لباسشان انواع و اقسام مدل های لباس زیر، از هر رنگ و مدل وجود دارد. پیراهن های مجلسی و زنانه برایشان در راس اهمیت قرار دارد.به نظرشان هر لباسی با جواهرات زیبا و گردن بند های بلند، زیباتر و کامل تر می شود. برای آنها مروارید زیباترین جواهر است و هاله هایی از رنگ سبز آنها را باشکوه تر می کند. اما زیاد اهل آرایش کردن نیستند، مگر اینکه انجام آن سریع و مختصر باشد. برای خشک کردن موها به هیچ وجه از سشوار استفاده نمی کنند، و ترجیح میدهند موهایشان به طور طبیعی خشک شود. آنها ترجیح می دهند که بنا بر راحتی خودشان لباس انتخاب کنند نه براساس مُد روز، اما خوب می دانند که چطور جلوی جمع حاضر شوند که همه را مسحور خود کنند. مارک لباس مورد علاقه: Ralph Lauren
————————————————-
برج اسد (مرداد) متولدین این ماه دوست دارند بهترین از هر چیز را برای خود
داشته باشند. اگر پول خرید لباسی را نداشته باشند، به هر طریقی باید آن را
از آنِ خود کنند. همیشه خوش کیفیت ترین لباسها را بر تن این افراد می
بینید. راحت بودن لباس برای آنها کم ترین اهمیت را دارد، درعوض مارک و
لیبِل لباس و مطابق بودن آن با آخرین مد روز برای آنها در درجه اول اهمیت
قرار دارد. کت و شلوارهای رسمی را در محل کار می پوشند اما در ساعات فراغت
ترجیح می دهند لباسهای اسپرت تر و البته از مارک ها معروف تن کنند.خانم های
متولد این ماه در استفاده از جواهرات و زینت آلات پر زرق و برق و گرانقیمت
زیاده روی می کنند. رنگ های مورد علاقه آنها طلایی، برنز و نارنجی است.
متولدین این ماه دوست دارند طوری لباس بپوشند که نظر هر بیننده ای را به
خود جلب کند، و الحق که راه آن را خوب بلدند. مارک لباس مورد علاقه:
Versace
——————————————————-
برج سنبله (شهریور) متولدین این
ماه به خوبی از لباسهایشان محافظت می کنند و لباسهایشان همیشه اتوکشیده و
شق و رق است. این افراد که ذاتاً ساده گرا هستند، به قیمت لباس اهمیت زیادی
می دهند. ترجیح می دهند لباسهایی گرانتر و خوش کیفیت تر داشته باشند، تا
لباسهایی ارزان که با یک یا دو بار شستشو از بین برود. هیچ آثاری از زرق و
برق در لباس آنها مشاهده نمی کنید و وقتی از در خانه بیرون می روند، مثل
فرشته ها در کمال سادگی و البته زیبایی هستند. لباسهایی که انتخاب می کنند،
علاوه بر سادگی بسیار خوش دوخت هستند و یک عمر برایشان ماندگار خواهند
بود.زنان متولد این ماه علاقه زیادی به پوشیدن تاپ و بلوزهای کوتاه دارند
تا شکم حقیقتاً زیبایشان را به نمایش بگذارند. موهایشان که معمولاً به
سادگی آرایش می شود، با مُد هر فصلی کاملاً جور می شود. به رنگ های طبیعی
مثل قهوه ای برای لباسهایشان علاقه زیادی دارند. آنها علاقه زیادی به
استفاده از جواهر و زینت آلات ندارند و به ندرت در سر و دست آنها نشانی از
زیورآلات مشاهده می شود، مگر انواع بسیار ساده آن که به پوستشان هم حساسیت
ندهد. مارک لباس مورد علاقه: Calvin Dominik Klein
برج میزان (مهر) طبع کمال طلب متولدین این ماه، هیچ علاقه ای به لباسهای
از مد افتاده ندارد. اطلاعات آنها درمورد انواع سبک ها و استایل ها و مُد
به اندازه ای است که باعث میشود همه برای مشورت پیش آنها بیایند. وقتی صبح
ها برای آماده شدن جلوی کمد لباسشان می ایستند، مجموعه ی شگرفی از انواع
انتخاب ها پیش رویشان قرار می گیرد اما فرصتشان برای انتخاب بسیار کوتاه
است. آنها می دانند که همه ی لباسهایشان عالی است و جذابشان می کند، اما
باید لباسی را پیدا کنند که آن روز بتواند بیشترین تاثیر را بگذارد.
لباسهای آنها همیشه خوش دوخت و بی عیب و نقصند و سعی می کنند از معروف ترین
مارک ها و تولیدکننده ها خرید کنند.اگر گوش سمت راستشان را سوراخ کرده
اند، گوش سمت چپشان هم باید سوراخ شود. هر چیز که در تن آنها می بینید
کاملاً متعادل و متوازن است. از انتخاب رنگ لباس گرفته تا فاصله بین دکمه
های روی کتشان، همه دقیق و متعادل است. آرایش صورتشان آنقدر بی عیب و عالی
است که گویی هیچ آرایشی نکرده اند. از جواهر هم فقط برای برجسته تر کردن
زیباییشان استفاده می کنند. به طور کلی متولدین این ماه عاشق خرید کردن
هستند و این از سر و وضعشان کاملاً پیداست. مارک لباس مورد علاقه: Giorgio
Armani
————————————————-
برج عقرب (آبان) طبقه بندی کردن
متولدین این ماه که همیشه جذاب و سکسی لباس می پوشند بسیار دشوار است. یک
روز مطابق آخرین مُد روز و روز دیگر مطابق استایل ها و سبک های قدیمی لباس
می پوشند. اما هر چه که بپوشند، قصد و نیت مخصوصی از آن دارند. اگر با لباس
باز و سکسی بیرون بروند، احتمالاً به دنبال جلب نظر مردان هستند. اگر کت و
شلوار مارک دار بسیار گرانقیمت تن کنند، احتمالاً قصد تصاحب مقام بالایی
از شرکت در سرشان است. تا حدی از مُد پیروی می کنند که شایسته و متناسب
آنها باشد، و به هیچ وجه بنده و برده مُد نمی شوند.استفاده از زیورآلات
آنها نیز با تناقض همراه است. ممکن است گاهی سر و دستشان را پر از جواهر
کنند یا اصلاً به کلی از زیورآلات استفاده نکنند. موهایشان ممکن است یک روز
بلند و روز دیگر کوتاه باشد. آنها خدای تغییر قیافه اند و یکی از مهمترین
ابزارهایشان برای این منظور، آرایش و گریم است. متولدین این ماه طبیعت حساس
و ظریفشان را از طریق رنگ های سیاه و قرمز هویدا می کنند. مارک لباس مورد
علاقه: Miu Miu
—————————————————-
برج قوس (آذر) کمانداران
متولد این ماه، سعی می کنند بنا بر راحتی خود لباسهایشان را انتخاب کنند و
چندان طالب مُد نیستند. آنها لباسهایی را انتخاب می کنند که بتوانند به
راحتی در آن حرکت کرده و جنب و جوش کنند. شلوار جین های گشاد و پیراهن های
آزاد، و به طور کلی لباس اسپرت کاملاً با روحیات آنها سازگار است. برای
آنها اهمیتی ندارد که دیگران درمورد ظاهرشان چه می گویند.کفش های انتخابی
آنها در تابستان سندل و در زمستان کفش های اسپرت کوه نوردی است. هرچند ممکن
است گه گاه با پای برهنه هم اینطرف آنطرف بروند. زنان متولد این ماه عادت
به استفاده از زیورآلات ندارند و علاقه ای هم به آرایش کردن از خود نشان
نمی دهند. از رنگ های شاد و زنده استفاده می کنند که به خوبی با طبع شوخ و
شنگ آنها سازگار است. مردان متولد این ماه هیچ ابایی از گذاشتن ریش های خشن
و نامرتب ندارند و خانم ها نیز موهایشان را معمولاً به صورت طبیعی زینت می
کنند. مارک لباس موردعلاقه: Marc Jacobs
برج جدی (دی) متولدین این
ماه، چه زن و چه مرد، طالب لباسهای کاملاً رسمی هستند. آقایون کت و شلوار
را به ژاکت های اسپرت و خانم ها کفش های پاشنه بلند را به سندل ترجیح می
دهند. آنها دوست دارند بهترین لباسها را تن کنند اما نه به این قیمت که همه
ی حقوقشان را صرف خرید آن کنند، به همین منظور بیشتر لباسهایشان را در
حراج ها خریداری می کنند. سعی می کنند فقط لباسهای مورد نیاز خود را
خریداری کنند و از همه ی لباسهایشان هم استفاده میکنند. ممکن است
لباسهایشان متعلق به آخرین مد روز نباشد، اما آنقدر شیک هستند که رئیسشان
بفهمد که در کارشان کاملاً جدی هستند.آن پولی را که در خرید لباس صرفه جویی
می کنند، صرف خرید وسایل زینتی می کنند. جواهراتشان ساده اما گران هستند.
متولدین این ماه هم رنگ های قهوه ای، بژ و خاکی را ترجیح می دهند. موهایشان
را معمولاً کوتاه اما مدل دار و شیک نگاه می دارند و در کمتر از پنج دقیقه
می توانند به خوبی آن را آرایش کنند. متولدین این ماه را می توان جزء
اولین نفراتی دانست که ساعت های دیجیتالی و کامپیوتری دست کردند و موبایل
هم که زینت جیب هایشان است. مارک لباس موردعلاقه: Donna Karan (DKNY)
—————————————————-
برج دلو (بهمن) متولدین این ماه را هیچوقت مشغول خرید در فروشگاه های بزرگ
نمی بینیم. آنها بیشتر ترجیح می دهند تا از بوتیک های کوچکتر و البته
ارزانتر خرید کنند. این افراد هم به سبک خودشان از مُد پیروی می کنند. گنجه
لباسهایشان پر از لباسهای رنگی و جورواجور است. بین این لباسهای مختلط، و
مختلف، به ندرت لباس واقعاً خوش دوخت و باشکوهی پیدا می شود.قوزک پا، عضو
مورد علاقه آنها در بدنشان است (هرچند همیشه یا پیچ خورده یا رگ به رگ شده
است). به همین خاطر مچ بند، سندل هایی که بندشان به دور قوزک پا بسته می
شود و دامن های بلند تا قوزک، جزء لباسها و زیورآلات مورد علاقه خانم های
متولد این ماه است. رنگ و مدل موهایشان مدام در حال تغییر است، اولین بار
برای غافلگیر کردن والدینشان موهایشان را به رنگ سبز درآوردند، اما باقی
عمر برای جلب نظر سایر مردم این رنگ کردن ها را ادامه دادند. از آرایش های
روشن و متنوع استفاده می کنند، اما اگر از آرایش خوششان نیاید، حتی یک کرم
خشک و خالی هم به صورتشان نمی زنند. مارک لباس موردعلاقه: Anna Sui
——————————————————–
برج حوت (اسفند) متولدین این ماه دوست دارند به راحتی میان انواع مختلف
لباس، انتخاب کنند. درخانه بیشتر با پاهای برهنه، دامن های بلند و آزاد
هستند. در لباس پوشیدن طالب آزادی هستند، ولی از آنجا که می دانند نمی
توانند لخت به خیابان بروند، به حراجی ها رفته تا لباس مورد علاقه شان را
خریداری کنند. اگر به حال خودشان گذاشته شوند، ترجیح می دهند با همان لباس
زیر اینطرف و آنطرف بروند و اگر هم سردشان شد پتو دور خود بپیچند.سنگ ها و
جواهرات مرواریدنما زینت آلات خوبی برای آنها به حساب می آید. زنجیرهای
کمر، مچ بند، پابند، و البته انگشتر های انگشتان پا، تنوع جالبی به لباس
پوشیدنشان می دهد. موهایشان معمولاً بلند است و می دانند که چطور آن را به
سرعت مرتب کنند. معمولاً وقت زیادی را برای انتخاب یا پوشیدن لباس اختصاص
نمی دهند و اصلاً نگران وضعیت ظاهریشان نیستند.
" as i lay dying" , have read 70 pages
از عنوان کتاب فاکنر استفاده کردم چون واقعا معنای دو پهلو داره
واقعا با درد خوندمش .. در اصل به خاطر اینکه بتونم بی خیال درد بشم .. و تا حد زیادی شدم
امیدوارم کسی نگران نشه چون فقط شرح ماوقع هست .. من عموما _ تا 90% _ چیزایی که به واقع ناراحتم می کنن رو
اینجا نمی نویسم . ناراحت کننده هایی که هر از گاهی اینجا نقش می بندن ،
دیگه عمرشون به سر اومده _ مثل اسناد جاسوسی که بعد از بی مصرف شدن افشا می
شن _ یا چیزای خنثی شده ای هستن یا اونایی ن که راهی برای دفع شر و ضررشون
دارم
امروز هم خواستم فقط با کلمات بازی کرده باشم
:
فاکنر
نمی خونم . همون « طلسم جوهری » رو می خونم ولی چون مریض بودم و برای پرت
شدن حواسم خوندمش یاد این عنوان کتاب فاکنر افتادم و یاد آگاممنُن اسطوره
ای که اولین گویندۀ این جمله بود :« در بسترم مرگم » یا « هنگامی که جان
میدادم » .. البته دور از جونم ! ولی بعضی وقتا درد کشیدن خیلی چندش میشه
:))
by Cornelia Funke
At last I conceded.. the book called me and I picked it to read
somnambulistically . hello Silver tongue ! of course the character into
the pages who helped me to shape some parts of my dreams
بهع !
تا 9 مارس خبری از ادامۀ « ریونج » نیس ؟
خب اینم که ب سلامتی هفتۀ پیش تموم شد دیدن فصل اولش
جیم رنی گنده بگ هم بیخ ریشمون موند همچنان
ولی خدا رو شکر از شر مکسین و ننه ش خلاص شدیم
:)))
این فیلمیه که بر اساس مجموعه داستان های اشباح از دارن شان ساخته شده
وقتی چک کردم فهمیدم حداقل باید دو جلدش رو بخونم تا داستان لو نره یعنی « سیرک عجایب » که تقریبا رو به اتمامه و « دستیار شبح » ..
کسی می دونه باید سومی رو هم بخونم بعد فیلمو ببینم؟ یعنی داستان فیلم شامل هر 3 جلد میشه ؟
و آیا این فیلم دنباله هم داره ؟
من
از صبح هی دارم فکر می کنم چه پست تبریکی بذارم که خوب باشه؟! بعد در
نهایت به این نتیجه رسیدم که کلا هیچ پست تبریکی برای شما، نمی تونه به
اندازه ی کافی خوب باشه!
:)
فقط می تونم بگم از صمیم قلب برات آرزوهای جادویی دارم! و امیدوارم کتاب
زندگیت چندین جلد قطور و بزرگ باشه، پر از هپی اندینگ ها، و پر از لحظاتو
اتفاقات دوست داشتنی
<3
<3
<3
و همچنین امیدوارم با زبان نقره ایت، هر کتابی که می خونی، اتفاقات شیرین و زیباش رو به زندگی واقعیت وارد کنی
:)
سیلور تانگ عزیزم، تولدت مبارک
<3
<3
<3
<3
<3
<
<3 TAVALODET SHAD BASH N SILVER TONGUE DOOOOSTDASHTANIIIII ![]()
inam ieki munde be akhari ino kheili dust daram ba obohate ! kado akhario dir midam iekam tul dare
:P
مطمئنا بعضی از کتابا باید سالهای آخر دبستان و یا راهنمایی دستم می ر سیدن
بعضیاشون البته الان هم جذابیت دارن برام ولی اگه اون موقع بود با ی حس متناسب تری می خوندمشون و لذت بیشتر می بردم
« سیرک عجایب » / جلد اول مجموعۀ داستان های اشباح
انتشارات قدیانی
ایتالو کالوینو :
« شهری بود که همه اهالی آن دزد بودندهورین بر آن بلندی به مدت ۲۸ سال گرفتار بود و با چشمان مورگوت زجر و تباهی همسر و فرزندانش را می دید.
ده فرمان گارفیلد برای لاغری
1- ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻻﻏﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﯿﺎﯼ، ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﭼﺎﻕﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﺮﺩ .
-2 -ﻣﻦ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻭﺯﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻗﺪ ﺩﺍﺭﻡ .
-3 -ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮔﺮﺑﻪ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻧﮑﻦ .
-4 -ﻣﻦ ﺑﯽﻧﻈﻢ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﻣﻦ ﭼﺎﻟﺶ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺩﺍﺭﻡ .
-5 -ﭘﺮﺧﻮﺭﻡ ﭼﻮﻥ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩﺍﻡ، ﺍﻓﺴﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺮﺧﻮﺭﻡ . ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﻃﻠ
ﮐﻪ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﻃﻮﻝ ﻣﯽﮐﺸﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺑﺮﺳﻪ .
-6 -ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺭﺍ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺨﻮﺭ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ .
-7- ﮔﺮﺳﻨﻪﺍﻡ، ﭘﺲ ﻫﺴﺘﻢ .
-8 -ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﻣﻦ ﺑﻪ ﻗﻠﻪ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻭ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﺭﺳﯿﺪﻡ … ﭼﻪ ﺍﻧﺪﻭﻫﻨﺎﮎ ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﻗﻠﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺘﺢ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ .
-9- ﻭﻗﺘﯽ ﻻﺯﺍﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﻧﻢ ﮐﻢ ﺑﺸﻮﺩ، ﺑﺪﺍﺧﻼﻕ ﻣﯽﺷﻮﻡ .
-10 -ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺷﻨﺒﻪﻫﺎ (ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻔﺘﻪ) ﺑﻬﻢ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ
این ور « وانس »
اون ور« شاهگوش »
تازه صدا می کنن « بیا قر دادن اِبی رو ببین » !
:)))))))
" True love's kiss will break any curse "
s1/ep 12 : "Skin deep"
هنرپیشۀ سفیدبرفی خیلی گوگولی و دوست داشتنیه ولی به نظرم توی نشون دادن احساساتش غلو می کنه ! خیلی به دلم نمی شینه
اِما هم کمی اینطوریه ؛ وقتی متعجب یا عصبانی میشه . این فیگوراش دقیقا به
درد همون دکتر کمرُن سریال هاوس می خوره . با اینکه از اون شخصیتش خوشم
نمیومد ، بازیش خوب بود . بهش عادت کرده بودم
اما رجینا همه چی ش سرجاشه ، احساساتشو خوب نشون میده و حالتهای چهره ش خیلی باور پذیره
مرسده:
از پیج یه نفر از دؤستام
If you don't get my Harry Potter references there is something Siriusly Ron with youتهِ همۀ خوشی ها و اندوه ها ، همۀ با هم بودنها و جمع بودنها و دو بودنها ، این تنهایی ازلی هست
از همون لحظه که فاصله پیدا میشه _ که لاجرم هم هست ؛ انگار لحظۀ بین دو
جرعه که لبها رو به هم می دوزه _ صدای پاورچین پاورچین نزدیک شدنش شنیده
میشه. انقد هم حواسش جمع هست که نمیاد دست رو شونه ت بذاره و بگه « خب ،
حالا دیگه خودمم و خودت ! » که برگردی بهش بگی « دیدی دیدی ؟ تناقض ! وقتی
من و تو با هم باشیم پس تنها نسیتم . منم و تنهایی م »
میاد آروم آروم
توی پوستت رخنه میکنه ، میره ی گوشۀ ذهنت ، دست و پاشو دراز می کنه تا مغز و
قلب و اعماق شکمت ، کش و قوس میاد و خودشو جابجا می کنه بعد با دهان تو
زمزمه می کنه « آه چه شبی بود ! / چه روزی بود »
و با ذهن تو یاد تنهایی ازلی آدم و قصۀ غربت غربیه میفته
و در اعماق چاه جهان غلط میزنه و خواب بعدتر رو می بینه
جهانگیر
الماسی ، فیلمایی که حدود 20-30 سال پیش بازی می کرد و کارایی که توی
10-15 سال اخیر ارائه داده ، منو ی جورایی یاد افتخاری تا زمان انتشار «
نیلوفرانه 2» و بعد اون می ندازه
به همین آوای ترومپت !
یعنی واقعا حداد عادل روی « تبلت » اسم گذاشته ؟
اونم همچین اسمی ؟
به نظر میاد بین همتایان خودش حکم پیج « سوتی های احمقانه .. » و .. رو داره پیدا می کنه
الان یادم اومد :
حتی یه زمانی بود که برنامه های تلویزیون شبانه روزی نبود
یه ساعتهایی که تلویزیون رو روشن می کردی برفک پخش می کرد
ی سر رفتم موهامو خشک کنم ، درگیر شونه کردن و قربان صدقه رفتن فرد توی آینه شدم و .. ( چیه ؟ بقیه شم بنویسم ؟ )
شنیدم یه صداهایی میاااد
زمزمه های دوست داشتنی !
بعدش یادم اومد داشتم فیلم « عشق در زمان وبا » رو می دیدم که از بس ِ جون دوستی و ترس از سرماخوردن رفتم دنبال مو خشک کردن و ..
فیلم رسیده بود به سفر فرمینای دوست داشتنی و صدای شکیرا جان روی تصاویر سفر و ..
:))
از بزرگترین خوش شانسی هام تو زندگی این بوده که تاحالا 2تا از این رفقا داشته ام
خدا حفظشون کنه

ژاپن اونطوری ، ایران اینطوری
فرانسه اون طوری ، ایران اینطوری
...
ما هم که همه اون طور ، اشتباهی افتادیم یه جای اینطور !
همه « ژان رنو » رو با نقش « لئون » به خاطر میارن
من قبل تر از اون یه فیلم کمدی فرانسوی دیده بودم که در اون نقش ی شوالیۀ
قرون وسطایی رو بازی می کرد که با یکی از یاران نامرد و فرومایه ش در زمان
سفر کرده و به عصر حاضر اومده بودن .
صحنه های خنده دار بامزه ای داشت
؛ از جمله اون دوست تحفه ش هی می رفت از توالت فرنگی آب می خورد و داد می
زد : چشمه ! چشمه ! چه چشمۀ زلال و خوبی !
ی بار هم که شوالیه رو قال گذاشته بود ، شوالیه تلفنی بهش گفت : ببین ما داریم می میریم .
اون گفت : از کجا میدونی ؟
_ دهنتو بو کن . می بینی بوی بد میده ؟ این یعنی مرگمون نزدیکه ! ( چون مسواک نمی زدن )
بعدش یارو دستشو می خونه و میگه : مسواک و خمیر دندون که باشن دیگه دهنمون بوی بد نمیده . پس نمیمیریم
:))
و بعدش هم رفت و به شرارت هاش ادامه داد
هاها
انقد النگ دُلنگ کردن رفتن گلدن گلاب _ گُلاب نه ، گِلاب
:)))
بعدش خوش لباس ها رو که اعلام کردن خورد تو پوزشون
« همانا زیبایی در سادگی است »
البته بین همینا هم من از 1-2 تا خوشم اومد
:/
عجب دنیایی !
دیروز این برنامه ها و مراسمشون یه کم دیگه بیشتر کش پیدا میکرد منم واسه شارون فاتحه می خوندم
داشت مرد نازنینی میشد ها !
* اون آقاهه اومد گیتار می زد و می خوند ، زرتی زدن قطع کردن برنامه رو . خُ تیکۀ قشنگش همون بود که
:/
اون یکی م که مناجات می خوند با آهنگ ، چقد قشنگ بوود !
:)
چرا من از ریتم آهنگ « هاواناگیلا » خوشم میاد ؟
to از آفرینندگان خوشی های کوچک تشکر میکنم
ممنونم از همسر مهربونم که یکی از بهترین اتفاقهای زندگیمو رقم زد...
یه عصر تابستونی چون علاقه زیادم رو به مکانهای تاریخی میدونست ازم خواست که بریم کاخ نیاورون، منم بعد کار مستقیم رفتم اونجا.طبقه بالا رو خوب گشتیم، جالب بود همه پرسنل اونجا با لبخند سلام میدادن و راهنماییمون میکردن!! بازم چیز عجیبی احساس نکردم و ادامه دادم تا اینکه رفتیم طبقه پایین دیدم بازم پرسنلی که بالا بودن الآن پایینن!ولی هیچ شکی نکردم...واستادم یکی از میزها رو نگاه کنم که خانومه گفت باز کنین کشوهاشو این از فلان موقع مونده، منم گفتم خوب آثار تاریخیه دست نمیزنم، گفت اشکال نداره ببینین چقدر قدیمی و زیباس.تا کشو رو وا کردم دیدم یه جعبه تزئین شده جواهر:OO. همه دست و جیغ و هورا تو موزه.وااااای همون لحظه پیام ازم خواست باهاش ازدواج کنم ،من که از شوک همه بدنم میلرزید "بلــــی" رو دادم. لحظه بینظیر و فراموش نشدنی بود...هیشکی بالا نمونده بود همه از مسئول تا کارمند چون از قبل باهاشون هماهنگ شده بود پایین بودن و تو شادیمون شریک شدن...خیلی خوشی بزرگی بود که دوست داشتم براتون تعریف کنم...ممنونم پیام مهربونم
ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم های تو می گویند : بمان!
می مانم
حتا اگر جهان را
بر شانه های خسته ی من
آوار کرده باشی.
حسین منزوی
از خلال سطرهای یه وبلاگ ، از پست های مربوط به سال 2002 ش ؛ 12 سال پیش
:))
« یکی خوابش سنگین میشه تخت میشکنه
بعد که از خواب میپره دستش میشکنه
فرداش از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه
میزنه به سرش سرش هم میشکنه
همون یارو خودش رو میزنه به اون راه گم میشه
کلی اعصابش خوردمیشه نوار خالی گوش میده
یه هو می خوره زمین تا خونه سینه خیز میره
جلو پمپ بنزین سیگار میکشه میگن آقا اینجا پمپ بنزینه سیگارنکش میگه اهه من جلو بابام هم سیگار میکشم
یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی
روز بعد میخوره به دیوار کمونه میکنه
فرداش باز میخوره به دیوار میگه ببخشید
پس فرداش باز میخوره به دیوار وای میسته پلیس بیاد
بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه
زندگی سختی داشته ها نــــــــــــــــــه!؟»
می فرماد : « از هر لحظه و ثانیه لذت می برم و غرق در گذشته وآینده نخواهم شد »
خب تصمینی هم هست که غرق در یک یا چند « حال » دیگه هم نشیم که به طور موازی جریان دارن؟
اصن عیبی داره ؟
خب نتیجه ش که همون لذت بردن از لحظه و ثانیه س .. دیگه بقیه شم لابد بستگی داره به ی چیزایی ..
این آدم اولش سُر خورد به سمت پذیرش
اما یاد جدّ کبیرش افتاد و پا پس کشید ..
جاذبه ئی اما در کار بود . ناچار لغزید اما انکار کرد
انکار و انکار ، و زمان در کار ساختن داستانی تازه بود
حالا که مطمئن است ؛ مصمم است از سرباز زدن ، تازه می فهمد انکار فایده ای نداشته و « نقش » دیری ست که بر روحش مهر شده
می فهمد که هنوز هم سخت است ؛ با وجود تمام آگاهی که به پایان این راه دارد
* شاید هم ندارد ؟ ولی بند که بر پا دارد ! همین کافی ست
می خوای بگی: دیگه به اینجام رسیده (با بردن دست به سمت گلوی خود)
.
.
.
I've had it up to here with my kids
"دیگه از دست بچههام به اینجام رسیده!"
تنها انتظاری که در مقابل آموزش ازتون داریم، لایک کردن هست
با لایک کردن از ما و تیم ما حمایت کنید
و ایضا آشوب عشق های دیگری غیر از فقط قد و بالا
* زیبایی شناسی آدمها برای من شاید کمی فرق کنه ؛ صرف چشم و ابرو و ...
نیست که برای من زیبایی داره . معمولا « نگاه » و هشیاری و حساسیت خاصی که
در هر نگاه هست جذابیتش چندین برابر خود چشم هست ، شکل گوشۀ چشم ها ، چین و
شکن زلف ( از جهت اینکه فرق از کجا باز میشه و انتهای زلف به چه حالتی ختم
میشه ) ، حالت های ابرو که حس صاحبش رو انتقال میده ، گوشۀ لبها ، ..
همممممممم
بسه دیگه !
فیلینگ زهد و تقوا پیشه کردن

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم ...
نداره دیگه !
این حس منو فیس بوک برای استتوس کردن نداره :
ویسپرینگ « شمس الضحی » ( بای حسام الدین سراج و محسن نفر )
کلا تابش نور آفتاب بعد از برف و بارون و ابر و .. خلاصه بعد از هر غیبتش ، اصلا هر روز صبح ، برای من در حکم همون « فرج بعد از شدت » هست که میگن .
یه کلاغه هست چندروزه وقتی قار قار می کنه ناخودآگاه به گوشم میاد که میگه : « فایر ! فایر ! »
توی پیج یه ورزش تناسب اندام ، تصویر یه خانوم زیبا و خوش اندام رو گذاشتن با حداقل پوشش .. البته هدف ورزشیه کاملا
بعدش ایشون یه فیگور ورزشی گرفت
نوشتن : یه حرکت برای تقویت ... کجا ؟
( اینو باید اعضای پیج جواب بدن )
نزدیک بود بنویسم « تقویت چشم » اینو شیطون همزادم درگوشم زمزمه کرد
ولی از خدا ترسیدم و امکان بن شدن رو دادم اینه که تقوا پیشه کردم و فورا از صحنه متواری شدم
:)))
یکی از باگ های خلقت موردیه که توی حافظه و ذهن من وجود داره :
تا بیام برای یه چیزی جای مناسب پیدا کنم به اندازۀ آفرینش یه اثر هنری
طول می کشه = رگه هایی از ایدئالیست بودن که مدتیه سعی دارم کمرنگ ترش کنم
بعد ی مدت متوجه میشم بهتره بذارمش جای دیگه
این اسمش مرتب کردنه اما برای همه نه برای من ! مفهوم واقعی ش توی زندگی
من از زیر بار این اسم شونه خالی می کنه و دفۀ بعد که دارم دنبالش میگردم
به خودم میام می بینم دارم زیرلب به خودم غر می زنم که :
« باز اینو کجا گذاشتی ؟ »
* میشه لطف کنین یاد اون جونور معروفه نیفتین ؟ از اسمش خوشم نمیاد ![]()
از این دنیای وانسی تا حالا این هنری عزیز گوگولی تونسته با اختلاف زیادی رقباشو کنار بزنه و قلب منو تصاحب کنه
تغییرات آتی رو حتما به اطلاعتون می رسونم
:))
اسنیپ ، اسنیپ ، سوروس اسنیپ
امروز تولدش بود
تولدش مبارک
و همچنان تولدش در سرزمین هایی که افتاب 9 ژانویه درشون غروب نکرده باشه ادامه داره
*وندز آآپ !
ی دورانی بود خنده دارترین سوتی و ماجرای نکته دار زندگیمون این بود که بگیم : فلانی از مشهد اومده ، تعریف میکنه تبلیغات « گلاب نادر ، چهل گیاه نادر » رو جای مناسبی ننوشته بودن !
دیگه کار به جایی رسیده که دارن خرسای قطبی رو هم از « سرما » نجات میدن
حالا عمو یادگار بره تو غار یا اصن بی خیال شه امسال ؟
“My
mind," he said, "rebels at stagnation. Give me problems, give me work,
give me the most abstruse cryptogram or the most intricate analysis, and
I am in my own proper atmosphere. I can dispense then with artificial
stimulants. But I abhor the dull routine of existence. I crave for
mental exaltation. That is why I have chosen my own particular
profession, or rather created it, for I am the only one in the world.”
― Arthur Conan Doyle, The Sign of Four
البته توی سریالش ابتدای اپیزود « رسوایی در بوهم » اینو میگه ![]()
باباو !
امشب تولد حاجی مونه
:)))
بزن اون کف پلید رو به افتخار ولدی
تولد تام ریدل _ لرد وُلدمورت دنیای هری پاتر
ببین سانتا چی گذاشت تو جوراب جادوگرا اون شب !
بین
صحبتای ایزابل آلنده ، بیش از ی بار پیش اومده خونده باشم که ایشون یه
کلبۀ کوچک ته حیاطشون داره ، پر از وسایل و یادگاری های مورد علاقه ش .
تمام روزای هفته _ به جز آخر هفته ها _ رو میره اونجا میشینه صب تا غروب
تایپ میکنه
گمونم کورنلیا فونکۀ نازنین هم همین شرایطو داره
من تازه چند روز هست به عمق این حرفا پی بردم !
یادمه دوران شکوفایی و موفقیت خودم برای مطالعه ونوشتن _ البته نه شعر و
داستان _ زمانی بوده که منم همیشه کنج خودمو داشتم و تقریبا به هیچ دلیلی
به هم نمی خورد . دلیل بزرگش بی مسئولیتی توی بقیۀ زمینه های مهم زندگی بود البته
به هرحال توی فانوس دریایی امنم می نشستم و می خوندم و یادداشت بر می
داشتم و تفکرات خلاقانه سراغم میومدن . حالا شاهکار نزدم ، ولی در حد خودم
کارایی کردم که تونست منو راضی کنه
* آدم گیر کارشو بفهمه ، خیالش راحت
تر میشه ؛ یا کلا بیخودی امید نمی بنده یا طوفان به پا می کنه و شرایط
مطلوبو به وجود میاره . حتی اگه این طوفان درون خودش ایجاد بشه . من یادمه
این همه جک و جونور درون _ به صورت فعال _ نداشتم اون موقع . الان دارم باغ
وحش بزرگی رو اداره می کنم و همه ش هم زیر سر خودمه
اون
موقع ها که CD و DVD نبود و به « ویدیو کلیپ » می گفتن « شو » ، یکی از
سرگرمی های مورد علاقه مون نگاه کردن شوی ایرانی بود اونم روی VHS
اولین بار که داود بهبودی رو دیدیم _ سیبیل داشت _ یه آهنگ شاد خوش ریتم می خوند اینطوری :
« غوروب شد دیگه آفتاب لب بومه
دلم تنگه و ... »
مامانم : چــی ؟ دلم تنگه و .. چی چی ؟
داداشام : هاع ؟
من : نفهمیدم بذاردوباره بگه !
..
نفهمیدیم دقیق چی میگه ولی کلمات خوش آهنگی که بهش می خورد و جاش گذاشتیم و پسندیدیم ، اینا بود :
« غوروب شد دیگه آفتاب لب بومه
دلم تنگه و لـِـیلی تو حمومه » !!
:))))
همین موند سر زبونمون ، تا جایی که چون اسم خواننده رو هم نمی دونستیم ، از اون موقع به بعد هروخ میدیدیمش داد می زدیم :
« لیلی تو حمومه » داره می خونه !!!
هنوزم فکر کنم این اسم روش مونده باشه ؛ حتی با اینکه سیبیلم نداره دیگه
:)))
گاهی از دست خودم کلافه میشم ..
هرطرفو نگاه می کنم ردپای کارای ناتموم روزمین مونده س
مرض مازوخیستی همزمان شروع کردن چندتا کار
برای اینکه اگه فقط یه کار رو انجام بدم زود دلمو میزنه و احتمال سریع و بی حوصله به پایان بردنش یا نصفه گذاشتنش زیاد میشه
و اینکه هر زمان از روزم برای ی کاری خوبه
من از اونا نیستم که مثلا ی کتاب دستم بگیرم و یه کله تمام روز رو فقط کتاب بخونم
صبحا برای فعالیته و کارای فکری و فکر کردن و امیدوار شدن و نقشه ریختن
نزدیک ظهر برای استراحت دادن به مغزم باید ی جا بشینم یا بایستم و فقط از دستام استفاده کنم و در عین حال نقشه هامو مرور کنم
ی کلاف کاموا و ی جفت میل با سایز مناسب باید باشه برای مواقع فیلم دیدن یا صحبت کردن با بقیه
گاهی م چرخ خیاطی و پارچۀ برش خوردۀ زیرش هست که بهانه دستم میده تا کتاب
صوتی گوش بدم یا آهنگهای مورد علاقه مو بشنوم یا پرژن تون گوش کنم
شبا قبل خواب هم زیر نور لامپ محبوبم چند ص کتاب می خونم
اینجور برنامه داشتن از بیرون هیجان انگیزه _ اونم نه برای همه _ ولی گاهی دوست دارم داد بزنم : « سیلور خر است »
:/
و از قضا چیزایی که وقتمو تمام و کمال بهشون اختصاص میدم و درکنارشون کار دیگه ای روی دستم نیست بهتر از آب درمیان
پس همون خر است
ولی شما جدی نگیرید گناه دارم خب
Silver cares about her feelings and body
caz she believes it will come 1 day,
even if on the last day of her life ,
but surely it will come..
that day on which she could pack her things 2 start a dreamy voyage
who knows?
maybe could make ready her BROOMSTICK!
funny, crazy but SWEET
:)
SILVER LOVES IT
منم مث پیش از رنسانسی ها دقیقا فکر می کردم زمین مسطحه . یه تصور واضحی هم از آخر دنیا داشتم ( مکانی ):
همیشه فکر می کردم بالاخره این دنیا یه « ته » داره ،اینطوری که راه میفتی
یه خط مستقیمو ادامه میدی میری میری میری تااا .. میرسی بالاخره به تهش .
تهش دیگه واقعا تهشه . یه « ختم » داره . نه مث یه دیوار بن بست که جلوت
کشیده باشن ؛ دقیقا یه لبۀ صااف که به یه درۀ صاااف با شیب شدید ختم میشه و
انتهای اون دره معلوم نیست ، ظلماته .
و عجیب اینکه فکر می کردم بالاخره یه روزی این « ته » رو خواهم دید !
انگار موظف بودم همون طوری که زندگیمو در زمان ادامه میدم ، در مکان هم
ادامه ش بدم و .. شاید فکر می کردم بقیه م همین طورن . میرن تا به انتهاش
برسن . بعد هرکی برسه سرشو خم می کنه از همون جایی که وایستاده ته دره رو
نگاه می کنه و بعد یه جوری تموم میشه . بعضیا میفتن ته دره و بعضیا هم محو
میشن !
* هیچی دیگه ، بعدش بزرگترا و برنامه های تلویزیون به طرز ظالمانه ای گرد بودن زمینو بهم القا کردن و فانتزی « انتهای دنیا » ی من هم به سرانجامش نرسید
some ppl say :
" the grass was greener
the light was brighter
.."
but as I remember, I've almost always said:
" the grass will be greener
the light will be brighter.."
« کورمک مک کارتی » بارها به خاطر نوشته های خلاقانه اش جایزه و بورسیه دریافت و با پول آنها به نقاط مختلف جهان سفر کرده است .
* دستم رو زدم زیر چونه م و به افق خیره شدم ...
خداییش کدوم یکی رو انجام میدین اگه بتونین ؟؟
:)))))))))
«چگونه خود را یک دیوانه جلوه دهیم :
از رفتگر محله عیدی بگیرید.
سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.
جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.
با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !
به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !
به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریت افروخته داخلش بیندازید.
نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید !
روز بازی پرسپولیس با استقلال ، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید !
هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی .
پیراهن را روی کت بپوشید.
دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.
ماست را با چنگال بخورید.
با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید !
سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.
برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.
سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.
جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.
شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید.
ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود.
داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”
دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.
جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید»
* پیج دیوونه ها / سال 2011
اژدهای خوب من راه میره نشخوار میکنه
تنها مشکلش اینه : خونه ش توی دل منه !
:))))))))
· Port Jefferson, NY, United States ·
اصن نگران نشین
طبق اطلاع فیس بوک الان در بندر جفرسون نیویورکم
خیلی م خوش میگذره
:)))
تولد یکی از بچه ها بود ی سر اومدم اینجا بعدش زود میرم خونه مون توی هاگزمید
· Port Jefferson, NY, United States ·
تو مترو روی زمین نشستم و تا برسم ،حدود 40 ص از کتابه رو خوندم
از هیجان انگیزترین بخش هاش بود گمونم ؛ وقتی ویلو رفقاش به شهر سه پایه
ها نفوذ می کنن و آبشونو مسموم می کنن و .. بعدشم می خوان دیوارای شیشه ای
رو بشکنن و درا رو وا کنن . هی به تفاوت محیط زندگی ارباب ها و آدمای معمولی
اشاره می کرد ، هی هوای کشنده ، هوای مسموم می کرد ..
ایستگاه مورد
نظر که در مترو می خواس باز بشه ، یه لحظه حس کردم اونور در فضای زندگی
ارباب هاس و باید ماسک بزنم از در برم بیرون . تازه شانس آوردم ایستگاه
درست پیاده شدم !
· Port Jefferson, NY, United States ·
ولی
وقتی فک و لبای آدم و البته زبونش بی حس میشه ، انگار دست و پا و مغز و ..
م یوخوده بی حسی میگیرن ! عجیب توهمیه ! یعنی من امروز کاملا برا خودم
موجه کرده بودم « اگه اون ماشینه اومد خورد بهم به خاطر بی حسیمه »
شما میگین تو آمپولش چیزی بوده ایا ؟؟
· Port Jefferson, NY, United States ·
بدترین لحظۀ دندون پزشکی رفتن و کل مراسمش و .. اینا ، همون آمپول زدنش توی لثه س
:/ خیلی چندشه .. و حس کردن نوک سوزن که میره توی استخوون فکت .. اییی
خب حالا !
ولی سختی ش همون اولشه .. بقیه ش دیگه مساله ای نیس
حتی وااا نگه داشتن دهن تو یه مدت طولانی و بی حس شدن لب و لوچه و زبون و .. _ که خنده دار و خاطره انگیزم هست تازه _
macatorino !
اصن بابای آدم دزد ماه باشه ؛ « ماه دزد » باشه
..
آهاااا ! مینیون هم داشته باشه .. یه عالمه
:))))
اینکه میگن « آدم در پوست خودش نمی گنجه » واقعیه به خدا !
یه روزایی انقد خوشحالم و ذوق زده م که حس می کنم روحمو به جای جسمم باید تو یه اتاق بزرگ جا بدم تا بتونه یه نفسی بکشه طفلک
بعضی وقتام که بیرون قدم می زنم و خوشی هام توی ذهنم جولان میدن قشنــگ به
نظرم میاد یه سایۀ نادیدنی از خود من کش اومده و جلوتر از من حرکت می کنه .
.. انگار با 4تا چشم می بینم و با 4تا پا قدم بر میدارم
آقا بیایین این قضیۀ « کتاب بازی » و معرفی 10 کتاب تاثیر گذار و دعوت دوستان رو جدی تر بگیریم اصن
من اونور نوشتم ، همونا روکپی می کنم اینجا .فقط قانونشو عوض می کنم ، به
جای 1 نفر از 5تا دعوت می کنم . شمام کتاباتونو روی وال عزیزتون بنویسید و
هرچند تا از دوستاتونو خواستید دعوت کنید . بلکه م همه گیرتر شد ، کتابای
بیشتری رو شناختیم و یا با هم مشترک بودیم
1_ « کیمیاگر » / آقا میدونم
این روزا دیگه پائولو از ی طرف خز شده ولی از طرف دیگه همچنان عشاق و
طرفدارای خودشو داره ولی این کتاب رو در زمان بسیار درستی ، ی آدمی که اون
روزا خیلی کارش درست بود ،بهم داد بخونم . این کتاب ازاون جهت خدائک نازنین
زندگیمه ؛ چون چشمای منو ی جورایی در حد چشمای « سانتیاگو » شست و سرم رو
در همون حد به سمت افق آرزوهام و خواسته هام و مسیر سلوک م چرخوند ..
افسانۀ نارسیس ش و اون 2 قاشق روغن ش هر از گاهی به کمکم میاد . بعدش هم
چندتا دیگه از کتابای همین نویسنده
2_ « اسرار خاطرات کودکی » از کوین
لیمن و رندی کارلسون ( 2تا دکتر روان شناسی ) که باعث شدن تکلیفم با ی سری
چیزا توی زندگی م روشن بشه . بهتر بتونم خودم و آدمای دیگه رو بشناسم و
کمتر درموردشون بی انصافی کنم
3_ درخت زیبای من ؛ ژوزه مائورو د
واسکُنسلُس / « و من به پرتغالی فکر می کردم . به قاه قاه های خنده اش ،
نحوۀ حرف زدنش ... نمی توانستم از فکر کردن به او دست بردارم . دیگر به
راستی می دانستم که درد یعنی چه .. » .. کتابی که درد و عشق رو درنهایتش
بهم نشون داد . هرچند وقت ی بار میخونمش .و البته باقی آثار این نویسنده
4_ هُلدن کالفیلد در « ناتور دشت » ( از سلینجر و با ترجمۀ خوب محمد نجفی )
یه نگاه متفاوت رو به آدم میده ؛ نهایتش این که همه تنهان و منحصر به فردن
.
5_ « گزارش به خاک یونان » از کازانتزاکیس عزیزم ،در کنار « زوربا »
و « مسیح باز مصلوب » ش و حتی « آخرین وسوسۀ مسیح » منو شیفتۀخودش کرد ..
6_ « رفیق اعلی » و « فراتر از بودن » از کریستین بوبن .. بی ربطه ولی
برای من این دوتا کتاب به هم پیوسته ن . فقط به خاطر ی جمله که اول رفیق
اعلی نوشته شده بود و در کتاب بعدی صاحب اون نام مرده بود ! یک بعدازظهر
تابستون ویران شدم و مجبور شدم خودمو از نو بسازم . درود بر ژیسلن ماریون «
که لبخندش زایندۀ تمامی راههای مرکب است »
7_ این عدد جادویی رو
اختصاص میدم به مجموعۀ جادویی « هری پاتر » که درست در زمانی که اصلا
انتظارشو نداشتم وارد زندگی م شد و خیلی خیــلی خیــــلی منو شگفت زده کرد ؛
دیگه مثنوی هفتاد من کاغذ میشه بخوام شروع کنم
8_ « قلب جوهری » یا «
سیاه قلب » که اسممو از شخصیت دوست داشتنی ش دارم « سیلور تانگ » ( جادو
زبان ) .. توی این کتاب ، از کتاب خیلی صحبت کرده ؛ از ترس ها و اشتیاق
هایی که با کتاب می شه داشت و جادوی کتاب !
9_ « پرندۀ خارزار » (
کالین مکالو ) / « عشق در زمان وبا » ( مارکز ) / « بلندی های بادگیر » (
امیلی برونته ) جنبه های متفاوت ولی دوست داشتنی عشق رو به من نشون دادن و
فعلا براشون جایگزینی پیدا نکردم
10 _ اگه بنا به عدد باشه ، باید این
آخریش باشه . اما برای من متفاوته . آدمایی توی زندگیم بودن و هستن که از
صدتا کتاب برام ارزشمندترن ؛ چه خوب و چه بد ، چون به همون نسبت که از
کتابا انتظار داشتم ازشون یادگرفتم . اصلنم لوس نیست الان ! همین طوریشم
بیش از 10تا اسم بردم . پس این یکی ش مال خودمه ؛ کتابای من لزوما کاغذی یا
پی دی اف نیستن . به این شدیدا اعتقاد دارم توی زندگی م . یکی از مهم ترین
هاشون مرحوم « گلشیری » هست که با نوشته هاش وارد زندگی م شده و بهترین
نویسندۀ منه .
http://hoseinvahdani.com/blog/wordpress
« هی دورش را انبوهی از لباسها و ظرفها و کاغذها و میگیرد که دلش نمیآید
دورشان بیندازد. یک سال، دو سال، ده سال، شانزده سال هم که شده یک دانه پیچ
را نگه میدارد که شاید روزی، سوراخی به اندازهاش پیدا شود و آن پیچ به کار
آید. که نمیآید هم. هیچ سوراخی وظیفهی خودش نمیبیند که خودش را به اندازهی
آن پیچِ منتظر گشاد کند تا شانزده سال صبر و انتظار به ثمر بنشیند. »
امروز دقیقا داشتم به چیزی مشابه همین فکر می کردم
باید گاهی فاصله بگیریم ، از هرچیزی که از شدت دوست داشتنش بهش چسبیده ایم
؛ گوشوارۀ زیبایی شده که عاشقانه بر گوش آویخته ایم اما از دیدنش ناتوانیم
.
فاصله بگیریم هر از گاهی ؛ دودستی هرچیزی/کسی را که عزیز است بچسبیم ،مقابل چشمانمان ، نگاهش کنیم و جلوه ای دوباره به آن ببخشیم .
خودمان را در آن ببینیم
گاهی ..
شاید هر روز حتی

از فرانسوا موریاک خوندم :
ما از افراد نزدیک خودمان بیشتر از دیگران بی خبریم ...
کسی را که کنارمان است دیگر اصلا" نمیبینیم ...
کلا یا خیلی از مد و جَو جلوئم یا خیلی عقب !
الان شرلوک 3 اومده ، تازه اونم بعد بیش از ی سال ... درست میگم ؟
من دارم 2شو می بینم . چون ازش چیزی یادم نیس . فرض کنین اصن ندیده باشمش
این کارام با اون وقتایی که عاشق ی رنگی میشم بعد 3-4 ماه می بینم شده رنگ سال جدید ، به در
اصن امسال اسکی بازی و این حرفا به آلمانیا نیومده ها !
بعد از کمای شوماخر، گویا انگلا مرکل هم مصدوم شده بود
« هنری ! منم توی کتابت هستم ؟ »
* می دونم هستم . راستشو بگو
:)))
Mr Gold: You know Sheriff , they say dreams .. dreams are memories.. memories of another life .
s1/ep7
اصن آدم یه نولان راس داشته باشه تو زندگی ش با یه دونه ایدن مثیس
دیگه بس دنیا و آخرتشه
به همون دابل اینفینیتی !
ای در تله افتادگان !
آی لاو یو
آی لاو یو
:))))))))
قراره یه میمون بخرم
یه جملة الکی که هرکی واسش کامنت گذاشت تو تله میفته و باید یکی از جمله های منتخب رو بنویسه و به همین ترتیب بقیه رو تو تله بندازه
هاگرید : راستی هری ، اگه اون پسرخالۀ کله پوکت خواس اذیتت کنه می تونی بش بگی یه جف گوش براش میذاری که به اون دُمش بیاد !
هری : ولی هاگرید ، ما که بیرون از مدرسه اجازه نداریم جادو کنیم . تو که اینو می دونی !
هاگرید : آره می دونم ، ولی اون نمیدونه
:))
Dumbledore: Harry, do you know why Professor Quirrell couldn't bear to have you touch him?
[Harry shakes his head]
Dumbledore: It was because of your mother. She sacrificed herself for you, and that kind of act leaves a mark.
[Harry reaches up to touch his scar]
Dumbledore: No, no. This kind of mark cannot be seen. It lives in your very skin.
Harry: What is it?
Dumbledore: Love, Harry. Love.
Hagrid: Crikey, I'd love a dragon.
Harry: You'd like a dragon?
Hagrid: Vastly misunderstood beasts, Harry. Vastly misunderstood.
هاگرید ، مدافع حقوق اژدهایان بینوا
Ron: You're a little scary sometimes, you know that? Brilliant... but scary.
یکی از آدم اینطوری تعریف کنه !
:))
همیشه آخر فیلم 1 گریه م میگیره ؛ تقریبا بدون استثنا همیشه
وقتی رُن ، هرمیون و هری امتیاز میگیرن و اونطوری به هم نگاه میکنن ، دامبلدور که توضیح میده ، اون 10 امتیاز نویل ، قیافه ش ...
وقتی دکور سرسرای عمومی عوض میشه
قیافۀ مک گونگال و هاگرید ، وقتی هاگرید ناخودآگاه دست میزنه براشون
وقتی همۀ گریفندوریا کلاهاشونو میندازن هوا ، و دراکو کلاهشو از سرش بر میداره
توی هر ماجراجویی یه نفر که اطلاعاتش زیاده باید همراه آدم باشه
مث هرمیون که بچه درسخون بود
مث کیت سریال لاست که با پدرش شکار میرفت و طبیعت وحشی رو تا حدودی می شناخت
ینی مخلص خون تک شاخم که رنگش سیلوره
:)))
فکر کنید !
هری و دوستاش توی کتاب 1 فکر می کردن اسنیپ میخواد سنگ جادو رو بدزده !
حالا خوبه به نظرشون رسید می خواد بدش به ولدمورت ؛ وگرنه اسنیپ بیچاره که آرزویی جز مردن و ملحق شدن به لی لی نداشت
اونطور که هرمیون از روی کتاب خوند ، نیکلاس فلامل سال گذشته 665 مین سالگرد تولدش رو جشن گرفته بوده
یعنی وقتی مرد 666 سال داشت !
عجب عددی !
* البته اینجا نوشته حدودای 665 سال عمر کرده: http://harrypotter.wikia.com/wiki/Nicolas_Flamel
" It shows us, nothing more and less, than the deepest and most desperate desires of our heart ..
now you, Harry !
have never known your family you see them standing beside you.
but remember this Harry ;
this mirror gives us neither knowledge nor truth , men have wasted away in front of it , even gone mad ..
It does not do to dwell on dreams and forget to live "
__ Albus Dumbledore
« خوشبخت ترین آدم کسیه که وقتی توی آینۀ آرزونما نگاه بکنه ، خودش رو همون طور که هست ببینه »
__دامبلدور
« نباید اینو می گفتم !
دیگه سوالی نباشه . این خیلی محرمانه س »
یه روز رو توی تقویم جادویی مون بذاریم به اسم « روز گفتن رازهامون به هاگرید »
:)))
انگار این ورد رو یه جادوگر ایرانی خوش ذوق اختراع کرده خیلی سال پیش :
« وینگاردیوم له وی ئوسا »
آدم چندبار که تکرارش می کنه وارد مقولۀ بشکن و بالا بنداز و حتی قرکمر و دیشدام دارام میشه
:)))
بعد از کلاس فلیت ویک ، وقتی رُن ادای هرمیونو رو درمیاورد هم می خوام
لُپای رُن رو گااز بگیرم هم دلم واسه هرمیون میسوزه ؛ با وجود خودنمایی های
بچگونۀ اعصاب خورد کنش . آدم دلش میخواد بغلش کنه ؛ فلفلی ! ![]()
هری : اگه احمق بازی دربیارم چی؟
هرمیون : احمق بازی درنمیاری .. این تو خونت هست .
رُن : چرا بهم نگفته بودی پدرت هم یه جستجوگر کوئیدیچ بوده ؟
هری : تا حالا نمی دونستم !
اینکه دشمن هری توی تعیین سرنوشتش نقش مهمی داره :
غیر از ولدمورت ،
دراکو به عنوان نمونۀ کوچکتر و کمرنگ تر ، هری رو به چالش در جاروسواری
دعوت می کنه ؛ در حالی که ناخواسته باعث میشه هری به عنوان جوان ترین
جستجوگر قرن انتخاب بشه و کلی موفقیت کسب کنه
I confessss I love D. Malfoy's broomstick riding ![]()
فرستادن « یادآور » برای نویل یه تناقض بامزۀ بزرگ توش هست :
یادش نمیاد که چیو فراموش کرده !
منم گاهی اینطوری میشم
:)))
موقعیت :
کلاه گروه بندی روی سر هاگرید سال اولی !
:)) یعنی بهش چی گفته ؟
هری از همون اولش نشون داد آدم قدرشناس و فهیمیه
وقتی شب اول مث بقیه
نرفت توی رختخواب گرم و نرمش بخوابه و خیالش بابت درزلی ها و همۀ بدیهای
دنیای ماگلی راحت باشه ، جاش نشست پشت پنجره و تو تاریکی با حغدش به دنیای
جادویی خودش خیره شد
این آدمیه که وقتی بزرگتر میشه می تونه نسبت به سن و موقعیتش نتیجه گیری های خوبی داشته باشه و نسبتا خوب واکنش نشون بده
دوستت دارم هــری
این اصطلاح انگار بیش از همه به خاطر استفاده ش در فیلم 1 هری پاتر مطرحه
لااقل من که اینجوری فهمیدم
Hermione Granger: Holy cricket, you're Harry Potter!
Holy cricket : interjection showing an extreme form of surprise that can be used for both positive and negative moments of sudden enlightenment (like an epiphany)
Hagrid :
" .. and his name was .. V
uh ! his name was Vvv.. "
Harry :
"Maybe u should write it down "
Hagrid :
" No, I can't spell it . all right.. Voldemort "
« در سرنوشت تو بوده صاحب چوبدستی ئی بشی که لنگه ش پیشونیت رو زخم کرده »
__ اُلیوندر
* الیوندر رو خیلی دوست دارم ولی به نظر میاد رفتارش با هری ی جور خاصیه .
انگار سایه ای از غرور عقابهای ریونکلا همیشه توی برخوردش با هری هم حس
میشه
اون تابلوی «پاتیل درزدار» که اولش مشخص نبود
و ی دفه واضح شد
اینکه هاگرید جلوی دُرزلی ها با چترش ! آتیش روشن میکنه یعنی داره جلوی ماگل ها از جادو استفاده می کنه دیگه
:/
میدونم قبلا هزار بار گفته شده ولی « من » نگفتم ![]()
وارنینگ !
احتمال داره طی ساعات آینده اینجا شاهد ابراز احساسات لحظه به لحظۀ سیلوری بابت دیدن فیلم محبوبش باشین
براتون صبر و طاقت می طلبم از درگاه خداوند متعال
هنرپیشۀ پتونیا رو دوست دارم
خوب بازی می کنه
اونجا توی باغ وحش که دید دادلی جونش توی قفس ماره گیر افتاده چه جیغی زد ! قیافه ش خیلی باحال شده بود
:)))
هری پاتر 1
البته اونی که دیلیتد سینز داره
:))
پتونیا بدبخ داره تخم مرغا رو می شکنه ، یکی یکی از توشون نامۀ هاگوارتز میاد بیرون
قربون اون حس شوخ طبعی و در عین حال دوراندیشانۀ دامبلدور !
این دانشمندای بیولوژیست و مرتبط با موضوع چیکار می کنن پس ؟
من اگه بودم ، جای جاروبرقی یه موجود زنده می ساختم ؛ ی چیزی شبیه مورچه
خوار ، قلقلی و با یه خرطوم . این بی صدا بشینه گوشۀ خونه ، هروقت حس کرد _
دقیقا حسگر قوی باید داشته باشه _ جایی چیزی ریخته که باید تمیز بشه ،
بیاد با خرطومش بخوردشون . همه چیو ! از نخ و کاغذ و .. گرفته تا مایعات و
.. حالا سر خرطومش اسفنجی باشه یه تی هم بکشه کف آشپزخونه رو بد نیست .
همونا بشه آب و غذاش . برای بخش خروجی م یه کیسه داشته باشه قابل تعویض .
این خروجی ش باید به شکلی باشه مثلا جای سوخت بشه استفاده کرد . حالا جامد ،
مایع ، .. خلاصه هدر نمیره . از خاک به خاک !
موجوده باید قابلیت راه رفتن رو سقف و دیوار رو هم داشته باشه
لابد
از اون دسته آدمام که اگه بخوان نویسنده بشن یا فیلمساز ، بیشتر تمایل
دارن سمت خلق آثاری برن که به از سرگیری زندگی بعد از یه ویرانی عظیم و
شروع بازسازی و تلاش برای بقا با استفاده از کمترین امکانات می پردازه
ممکنه ولی نه دقیقا اینطوری
مثلا هی نقل مکان کردن به جاهای مختلف و از سر شروع کردن ؛ آغاز شناخت اطراف و امکاناتش و ...
* ی سر قضیه شاید از شرایط بچگی م بیاد که به دلایلی شدیدا ترس از مردن
داشتم ! بدون اینکه شناختی اصن از خود مرگ داشته باشم . فکر می کردم برابر
با تیرگی و خفگیه .
شاید اگه توی موقعیتش بودم شدیدا به تناسخ اعتقاد پیدا می کردم
"
تیریون همه عمرش به مکاری خودش نازیده بود، تنها هدیه ای بود که خدایان
برای اعطا به او مناسب تشخیص داده بودند، با این وجود این ماده گرگ در هر
حرکت به او رو دست زده بود؛ هفت بار لعنت بر کتلین استارک. آگاهی از این
موضوع بیش از حقیقت ساده ی ربوده شدنش آزاردهنده بود. "
__ ترانه ی یخ و آتش / ج اول : بازی تاج و تخت
سَم یادآوری کرد : . هیچ کدوم از ما در موقعیت مطالبه ی خواسته مون نیستیم
__ترانه ی یخ و آتش / ترجمه ی سحر مشیری
فکر کن دیوارۀ شکم مادرها از پوست و گوشت نبود ، از چیزی سفت بود ؛ چیزی سنگ وار ، گیرم حتی یک لایه نازک استخوان ..
می توانست لگدها و چرخش ها را در « دل » ش حبس کند و تمام لحظاتش را برای خود خودش نگه دارد
یا به راحتی در جمعی بنشیند و بی خیال به روزمره اش مشغول ، و « آب » هم از آب تکان نخورد
“Like most misery, it started with apparent happiness.”
― Markus Zusak, The Book Thief
· Granada, Spain ·
یه زمانی بود حتی ، « فن گرلینگ » جرم محسوب میشد و درجاتش حتی تا کبیره و مهدور الدم شدن پیش میرفت تو بعضی خونواده ها !
بعله !
ما خودمون رسما تا موقع دیپلم فقط بُعد حماسی و جنگاوری قضیه رو برملا می کردیم ؛ اونم در نقش ی شوالیه
زورو و رابین هود عدالت پیشه و شجاع بودن ؛ فقط ! مدیونی اگه فکر کنی چیز
دیگه ای تو سرمون بود .. صادق خان هم که خودش ببر مالزی بود ، فلانی م که
بیسار ..
خلاصه برید حالشو ببرید ؛ پیج می زنید عکس شر می کنید اون گوشه های ذهنتون یه فاتحه م نثار روح جزغالۀ ما بکنید گاهی ثواب داره
وقتی ابراهیم نبوی فال حافظ میگیره :
«هرگزم نقش تو از لوح و جانان نرود/ هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود/
از دماغ من سرگشته خیال دهنت/ به جفای فلک و غصه دوران نرود/ این هم شاهد
نظربازش...... / خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود/ به هر درش که بخوانند بی
خبر نرود
تفسیر: کلا که آلزایمر نمی گیری، قدش درازه، ولی ضایع بازی هایی که قبلا کرده امکان نداره فراموش کنی، بخصوص اون روزی که دست کرد تو دماغش گذاشت تو دهنش. شاهدش هم اینه که لامصب! وقتی زن همراهت هست، برای چی بقیه رو دید می زنی؟ هان؟ هان؟ هان؟ »
یکی ﺍﺯ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕ ﻧﺎﺳﺎﻟﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﭘﯿﭻ ﻭ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺒﺮﻡ
ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯿﺸﯿﻢ ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻢ که ﺍﺻﻮﻻ ﺁﺩﻡ ترسوییه
ﻣﯿﮕﻢ :ﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ؟؟؟
· Granada, Spain ·
آدما واقعا انرژی ئی که برا قاطی کردنشون و پیچوندن خودشون میذارن ، اگه برا چیز دیگه می ذاشتن حداقل روان اطرافیان راحت تر بود
در قلب من حیوان وحشی ای وجود دارد که فقط شب ها برای چند لحظه از
سوراخش خارج می شود. و این حیوان چیزهایی را که روز باقی گذاشته تصرف می
کند - برگ..چهره..کلام - و بعد با عجله به سوراخش برمی گردد.
خوراکش فقط یک چیز مشخص نیست - گاهی یک سفر..گاهی یک کتاب..گاهی سکوت -
اما همیشه به دنبال یک شادمانی می گردد. گاهی هم آن را به دست می آورد.
شادی ای کودکانه و سبک مثل یک لکه خورشید.
کریستین بوبن /غیر منتظره
نمی توان برگشت و "آغاز" خوبی داشت
ولی می شود "تغییر" مسیر داد و "پایان" خوبی داشت!!
( ... )
حقایق جالب و شگفتانگیز دیگری راجع به ماه تولد شما (بهمن):
نشانهای که در ارتباط با ماه تولد شماست، یک انسان دلو به دست است که نماد تغذیهزمین
با انرژیهای خاص و ماورای طبیعی میباشد. گفته میشود که یکی از
اولینانسانهای دلو به دست «زئوس» خدای یونانیان در اساطیر بوده
است...
رنگ محبوب و خوش یمن متولدین بهمن ماه «آبی فیروزهای» است...
مادر بزرگم قدرت عجیبی دارد. حال و روزت را از نگاهت می فهمد؛
به من نگاه می کند و می گوید: عاشقی، از نگاهت معلوم است، نگاهت برق دارد.
به دختر دایی ام می گوید: مراقب باش مادر جان، حالت چشمهایت معلوم است که بارداری!
با دلخوری می پرسم: مادر جان چطور با قطعیت برایمان حکم صادر می کنید! با یک نگاه ؟!
چشمهایش را ریز می کند و می گوید: از همان روز که با پدرش برای عیادت پدرم
به خانه مان آمدند، نگاه بازی شروع شد، قاصدی به جز نگاه نداشتیم، خبری از
تلفن و موبایل نبود... همه چیز نگاه بود و نگاه ...!
عشقش را، غمش را، عصبانیتش را، همه را باید از نگاهش می خواندم... من سالهاست مشق نگاه کرده ام دختر جان!
از همان روز که با پدرش آمدند عیادت پدرم تا همین حالا که دردش را مخفی می کند...!
مادر بزرگ می گوید: نسل شما خیلی چیزها بلدند، اما «نگاه» را نه! بلد نیستند...
مادر بزرگ بزرگترین لذت زندگیش خواندن نگاههای پدر بزرگ است...
به سلامتی همه پدر بزرگا و مادربزرگا.......
· Granada, Spain ·
از
شگفتی های دنیا اینه که همون آدمایی که روزگاری منو از خودشون می روندن و
دورم دیوار پشت دیوار می کشیدن _ و همین باعث شد پناه ببرم به دم دست ترین
چیزی که میشد باهاش دنیایی دیگر ساخت ، به کتاب های محدود اطرافم _ به مرور
خودشون شدن « کتاب هایی » جالب توجه برای من .
گاهی ورقشون می زنم ،
بین بعضی صفحاتشون نشونه میذارم ، از روشون یادداشت بر میدارم و زیر بعضی
سطرهاشون خط می کشم . گوشۀ بعضیاشونم تا خورده س
* وقتی آدم به یه چیزی فکر می کنه یا درموردشون حرف می زنه ، مینویسه بعدش پرت میشه سمت یه چیزای دیگه
بین « چیز » هایی که توی داستان هری پاتر هستن ؛ سوای چوب جادو و گوی زرین
و شنل و .. خیلی چیزای جادویی دیگه ، من همیشه درمقابل 3تاشون حیرت زده
میشم و عین یه دریای بی ته می مونن برام
یکی شون آینۀ آرزونماست Mirror of ERISED
بعدش قدح اندیشۀ دامبلدور
و دیگه « اتاق ضروریات »
اَز مِنی آو یو ناو
توی داستان « هری پاتر » یه آینه هست که توی کتاب
اول حضور داره و بعدش .. شاید یه جایی _مثلا توی « اتاق ضروریات»_ بهش
اشاره شده باشه . اسم این آینه هست :
Mirror of Erised
که ترجمه ش کردن « آینۀ نفاق انگیز » ( نشر تندیس ) باقی ترجمه ها رو نمیدونم
ی آینۀ جادوییه که هرکی توش نگاه کنه به جای تصویر زمان حالش ، آرزوهاشو _ بزرگترین آرزوی قلبی شو _ درش می بینه
الان دیگه واضحه ولی اون موقع ها نمی دونستم اینو . ی روز داشتم بهش فکر
می کردم _ چون از بچگی هم وسواس برعکس کردن کلمه ها رو داشتم _ دیدم برعکس
کلمۀ دوم میشه Desire _ آرزو
بعدش به نظرم اومد بهتره بهش بگیم آینۀ آرزو نما
حالا این که کلمه برعکس شده هم به این خاطر هست که توی آینه همه چی برعکس
میشه ، هم به نظر میاد آرزوهای آدم معمولا تمام و کمال محقق نمیشن بنابراین
یه حس حسرت و دریغ با خودشون دارن ؛ برعکس اون شیرینی که در خود آرزو هست
همونطور که هری خودشو بین خونواده ش میدید ؛ چیزی که محقق شدنش محال بود .. دامبلدور هم همین طور . آرزوی جفتشون یکی ولی محال بود
این دانشمندای بیولوژیست و مرتبط با موضوع چیکار می کنن پس ؟
من اگه بودم ، جای جاروبرقی یه موجود زنده می ساختم ؛ ی چیزی شبیه مورچه
خوار ، قلقلی و با یه خرطوم . این بی صدا بشینه گوشۀ خونه ، هروقت حس کرد _
دقیقا حسگر قوی باید داشته باشه _ جایی چیزی ریخته که باید تمیز بشه ،
بیاد با خرطومش بخوردشون . همه چیو ! از نخ و کاغذ و .. گرفته تا مایعات و
.. حالا سر خرطومش اسفنجی باشه یه تی هم بکشه کف آشپزخونه رو بد نیست .
همونا بشه آب و غذاش . برای بخش خروجی م یه کیسه داشته باشه قابل تعویض .
این خروجی ش باید به شکلی باشه مثلا جای سوخت بشه استفاده کرد . حالا جامد ،
مایع ، .. خلاصه هدر نمیره . از خاک به خاک !
موجوده باید قابلیت راه رفتن رو سقف و دیوار رو هم داشته باشه
« عطسه های ما
انفجار توپ بود »
آخه چرا با من این کارو می کنین ؟
تقریبا همه تونو با خوردن یه خوراکی به خاطر میارم
یعنی فیس بوک هم بپُکه به این زودیا فراموشتون نمی کنم
در راستای لطفشون :
یوهو صدای چیلیکک میاد!
سرمو بر می گردونم ، مامانمو می بینم که با مبایلش داره از من عکس میگره
فیگورم تو اون لحظه :
یه دستم روی ماوس ، یه دستم یه قاچ لیمو شیرین توی راه دهنم ، چشامم عین جغد به مانیتور دوخته شده !
* خوبه حالا بیماری من شادی آفرین شده
:)))
یعنی الان که حرف می زنم صدای من یه چیزیه بین « سندی سنجابه » و « اقای خرچنگ »
اهل خونه هم بهم لطف دارن :
همسرم به مامانم میگه : به نظرتون سیلور بره مسابقۀ آواز شرکت کنه ؟
مامانم :
:)))))))))))))
بوخودا میرم ها ! اصن یه band میزنم فقط مخصوص صدا خش دارها عینهو خودم . فقط حیف که دوست ندارم از پای بخاری تکون بخورم
توی سریال « مدار صفر درجه » از عشق بین سرگرد فتاحی و زینت الملوک _ طفلکیا _ خیلی خوشم میومد
همچین اسنیپ واار بود ماجراشون
لحظۀ سال تحویل امسال ، انگلستان :
اینکه اومدن قضیه رو غیر از بینایی و شنوایی ، به چشایی م ربط دادن خیلی
خوب و اسپیشل و یونیک بود _ خوف نبشتم ؟؟ خخخخخخ_ ولی هری پاتری بود !
مطمئنم ایده ش از زیر دست فرد و جُرج خودمون رد شده و اجراش هم با ی سری از هم فرقه های هاگزمیدی مون بوده
فقط شانس آوردیم ی دبلیو بزرگ تو آسمون نقش نبسته که لو بریم
گفتم « آن وزیر دیگر» شون با کینگزلی ملاقات داشته ها !
پیش اومده که بزرگترین امید و مایۀ آرامش آدم در لحظه ، پیدا کردن یه تیکه دستمال کاغذی توی جیبی ، کیفی ، .. بوده
* موردهایی بودن حتما که به غیر تمیزش هم رضایت دادن ؛ فقط ی ریزه جا داشته باشه..
* هععععععععع پیـــــــــییییییچچچچچچچچچچچچچچووووووووو
مرمـِـید مَن : درسته که سوهان روحه ، ولی دلش صاافه !
*مورد : باب اسفنجی !
· Beverly Hills, CA, United States ·
ببینم ، این تحویل سال میلادی م مث تحویل سال خودمونه ؟
از اون جهت که اگه اون لحظه مشغول هرکاری باشیم ، تا آخر سال جدید به همون کار خواهیم پرداخت ؟؟
یعنی من الان چه فیگوری بگیرم ؟
برم پرچم اسپانیا رو گره بزنم دور کمرم رو به دوربین کائنات لبخند بزنم؟؟
یعنی امیدوارم باهاش قاب دسمال درست نکرده باشن
* ی فیلم سینمایی تقریبا قدیمی ایرانی بود ، طفلکی ایلیاتیا پرچم شوروی
سابق رو کرده بودن سفره قندی شون، یارو روسه عصبانی شده بود !!!
خلاصه
ش اینکه به یه بار نگاه کردن می ارزید مخصوصا اینکه آدم بخواد به « فیلم
دیدن » به چشم چیزی نگاه کنه که باعث همراهی شاد دونفر باشه
ی بخش هایی ش فرقهای عمده با انیمه ش داشت
...
همون جالب بود دیگه !
:))
ولی هنوزم لایک به انیمه ش
· Granada, Spain ·
از
شگفتی های دنیا اینه که همون آدمایی که روزگاری منو از خودشون می روندن و
دورم دیوار پشت دیوار می کشیدن _ و همین باعث شد پناه ببرم به دم دست ترین
چیزی که میشد باهاش دنیایی دیگر ساخت ، به کتاب های محدود اطرافم _ به مرور
خودشون شدن « کتاب هایی » جالب توجه برای من .
گاهی ورقشون می زنم ،
بین بعضی صفحاتشون نشونه میذارم ، از روشون یادداشت بر میدارم و زیر بعضی
سطرهاشون خط می کشم . گوشۀ بعضیاشونم تا خورده س
* وقتی آدم به یه چیزی فکر می کنه یا درموردشون حرف می زنه ، مینویسه بعدش پرت میشه سمت یه چیزای دیگه
· Granada, Spain ·
ژول ورن
آخ ژول ورن !
واای ژول ورن !!
· Granada, Spain ·
بین
« چیز » هایی که توی داستان هری پاتر هستن ؛ سوای چوب جادو و گوی زرین و
شنل و .. خیلی چیزای جادویی دیگه ، من همیشه درمقابل 3تاشون حیرت زده میشم و
عین یه دریای بی ته می مونن برام
یکی شون آینۀ آرزونماست Mirror of ERISED
بعدش قدح اندیشۀ دامبلدور
و دیگه « اتاق ضروریات »
· Granada, Spain ·
اَز مِنی آو یو ناو
توی داستان « هری پاتر » یه آینه هست که توی کتاب اول حضور داره و بعدش ..
شاید یه جایی _مثلا توی « اتاق ضروریات»_ بهش اشاره شده باشه . اسم این
آینه هست :
Mirror of Erised
که ترجمه ش کردن « آینۀ نفاق انگیز » ( نشر تندیس ) باقی ترجمه ها رو نمیدونم
ی آینۀ جادوییه که هرکی توش نگاه کنه به جای تصویر زمان حالش ، آرزوهاشو _ بزرگترین آرزوی قلبی شو _ درش می بینه
الان دیگه واضحه ولی اون موقع ها نمی دونستم اینو . ی روز داشتم بهش فکر
می کردم _ چون از بچگی هم وسواس برعکس کردن کلمه ها رو داشتم _ دیدم برعکس
کلمۀ دوم میشه Desire _ آرزو
بعدش به نظرم اومد بهتره بهش بگیم آینۀ آرزو نما
حالا این که کلمه برعکس شده هم به این خاطر هست که توی آینه همه چی برعکس
میشه ، هم به نظر میاد آرزوهای آدم معمولا تمام و کمال محقق نمیشن بنابراین
یه حس حسرت و دریغ با خودشون دارن ؛ برعکس اون شیرینی که در خود آرزو هست
همونطور که هری خودشو بین خونواده ش میدید ؛ چیزی که محقق شدنش محال بود .. دامبلدور هم همین طور . آرزوی جفتشون یکی ولی محال بود
دیدم این واسه خودش هی الکی میزنه بورلی هیلز ،دیگه خدایی ش دلمو زده بود ، منم نوشتم گرانادا اصلا
آدم خوش شانس اونیه که مث امروز من دوتا دعوت نامه داشته باشه
:)))
*دنسینگ*
روزی روزگای ؛ زرافه نشان ها
:)))
« ما زرافگان ، سایه هایی از درازگردنان ازلی هستیم که در برکۀ پر تمساح و
بیشۀ شیر اندود این دنیا سرگردانیم .. و گردنمان از این رو دراز است که
اجدادمان پس از رانده شدن از عدن ، در غم این غربت ، رو به آسمان داشته اند
و ناله های جانگداز نثار سرزمین راستین خود کرده اند »
__ زرافیلاتون ؛ فیلسوف پیش از همون موقع ها !
وووووووه ه َهَ هَ ه َه ََ َ َ ََ َ َ َ ...
« در فیلم هابیت ، همواره اسم" دین=DAIN" و" ترین=THRAIN " اینطور تلفظ
میشه . دیوید سالو ، مشاور زبان شناسی هابیت و لوتر ، زبان شناس خبره ای
هستش و اگر تلفظ های بنده و جناب فربد غلط بود ، توی فیلم مطمئنا ایشون به
اینطو تلظ ایراد میگرفت.
دلیل 2- تالکین در تلفظ این اسامی ، از نورس
واقعی استفاده نکرده ، بلکه از فرمی نزدیک به نورس و شبیه تر به سیستم
آوایی زبان انگلیسی مدرن استفاده کرده به نام "Anglicized form" که در زبان
روهیریک هم چنین چیزی هستش . مثل "دون هارو" روهیریک که در انگلیسی قدیم
هم بوده "دان هاروگ" . تالکین دان هاروگ رو آنجلکایزد کرده که شده "تپه
صومعه " یا همون "دون هارو" . تلفظ دین هم بنابر همین دلیل مثل "again"
اگین در انگلیسیه . دین ، آنجلیکایزد DAWIN هستش . »
« هابیت » ؛ ترجمۀ فرزاد فربد
بخشی از صحبت کردن ترول ها :
« ویلیام گفت: «بیچاله پدل سوخته فسقلی.» او تا آنجا که جا داشت شام خورده
بود؛ کلی هم آبجو روی آن خورده بود. «بیچاره پدل سوخته فسقلی! ولش کنیم
بله!»
برت گفت: «تا وقتی که نگوید "یک عالمه" و "نه اصلاً"، یعنی چه
نمی ذالم بِلِه. نمی خواهم توی خواب سَلَم لا بِـبُـلَـن. انگشت های پایش
لا لوی آتش بگیل تا اقلال کند.»
ویلیام گفت: «من که نمی خولمش. من فقط دستگیلش کَـلدم.»
برت گفت: «همانطور که که املوز صبح بهت گفتم تو فقط یک خنگ خیکی هستی.»
I'm a Hobbit !
actually I'm Bilbo
:))
caz 13 Dwarfs and a cunning wizard should gather in my cozy house and poke me to get up and start a great amazing challenge
:)))
یه کامنت از یکی از پیج ها :
« ﺗﻮﺟﻪ ... ﺗﻮﺟﻪ !! ﻭﯼ ﭼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﭘﺪﯾﺖ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎ
ﺷﻤﺎﺭﻩ٠٠٩٦٥٤٢٥٧٥٣ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﻓﯿﻠﺘﺮ
ﻣﯿﺸﯿﺪ ! ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﻧﺘﻮﻧﻮ ﺯﺩ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺍﻭﻣﺪﻥ
ﻓﯿﻠﺘﺮ ﮐﻨﻦ ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﺎﺩ
ﺧﺪﺍ ﻭ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﻭﺡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻨﯿﺪ ...ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭ
ﺷﻮﯾﺪ ... ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﻫﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﻥ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺭﮒ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ
ﺍﺯ 10 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺸﻨﻮﯼ ! ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺩﺭﮐﺸﻮﺭﮔﻮﺍﺗﻤﺎﻻ ﺍﯾﻦ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﯿﻠﺘﺮ ﺷﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ
ﺟﺎﯼ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﻟﺒﺶ ﺟﺎﺑﻪ ﺟﺎ ﺷﺪ ﻭﺳﻮﺳﻤﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﯿﻞ
ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﮔﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺮﺩ . ﺑﺤﺜﻢ ﺗﻤﺎﻡ .. ﺭﻭ ﺑﻪ
ﻗﺒﻠﻪ ﺑﺸﯿﻨﯿﺪ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﻢ ﺁﻣﯿﻦ ﺑﮕﯿﺪ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺧﺮﯾﺘﯽ ﺭﺍ
ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺟﺰ ﺧﺮﭘﻮﻟﯽ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻋﻄﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﺷﺮ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯾﭙﺮ ﺍﺳﺘﺎﺭ ﻭ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺁﺑﯽ ﭘﺎﺭﺱ ﺧﻼﺹ
ﺑﻔﺮﻣﺎ . ﻭ ﻣﻦ ﺍ ... ﺗﻮﻓﯿﻖ . ﻧﻈﻢ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻧﺰﻥ »
خواب نوشت :
یه جایی بودم ناآشنا ، با شبح لرزانی صحبت می کردم که انگار از جنس هوا
بود ولی مولکولهاش از هوای معمول اطراف قابل تشخیص بودن .. و عجیب این که
لباس هاش رنگ داشت ! شبحی که قرار بود فیدل کاسترو باشه اما رائول _ برادر
به قدرت رسیده ش_ بود . با اینکه با هم حرف می زدیم نگاهمون به هم نبودهردو
با چند درجه اختلاف ، به کمی اونورتر از گوش اون یکی دیگه نگاه می کردیم .
حرفاش الان برام نامفهوم به نظر میاد اما اون وقع هم زبونش رو می فهمیدم هم معنای حرفاشو
در ابتدای جنگلی آمازونی ایستاده بودیم
و بعد هوا رقیق شد و رنگها متفاوت شدن و من به یه صحنۀ دیگه پرتاب شدم و به نظرم میاد خیلی زود هم از خواب پریدم بعدش
دردناک
میشود وقتی بفهمی که این نوشته دستخط یک دختر بچۀ پانزده ساله است. یکی
از جوانترین قربانیان هولوکاست. سیزده ساله است که برای جشن تولد دفترچه
خاطرات هدیه میگیرد. و خاطرات دو سال آخر عمرش را در آن مینگارد. خاطراتی
که پر از لحظات تعقیب و گریز از نازی
هاست. پانزدهساله است که او را به آشویتس منتقل میکنند تا به اتاق گاز
ببرند. علت مرگش اما ابتلا به تیفوس در سه ماه آخر زندگیاش است بعد از
مرگش، پدرش ـ تنها باقیماندۀ خانوادهاش ـ خاطرات را منتشر میکند.
خاطراتی که به دلیل مستند بودن و قلم زیبا به زبانهای بسیاری ترجمه میشود.
خاطراتش را به ادارۀ جنگ آلمان تحویل میدهند و خانهها و مدارسی که در
آنها درس خوانده و اقامت داشته جزء میراث حفظ میکنند. خواست قلبیاش این
بود که روزی ژورنالیست و نویسنده بشود و با این عمر اندک شد...
دیروز گربه م بهم گفت :
.
.
0.0
به نظرتون من الان باید اینجا بنویسم که گربه م بهم چی گفت ؟
.
.
.
خب باشه میگم:
« سیلور! از این به بعد دیگه هرچی بهت گفتم رو به کسی نگو ، میاوووووو »
چی ؟
خب معلومه که گربه با آدم حرف میزنه ! ( یاد همون کتابه افتادم که صبح درموردش نوشتم _ دلم براش تنگ شده
:/ توی اون کتابه گربه هه می تونست با راوی حرف بزنه = خدایا ! من اینطوری یادم مونده امیدوارم اشتباه نکرده باشم )
آره بابا گربه م با آدم حرف میزنه
ولی مساله اینه که
من گربه ندارم
می دونستین ؟
خب چرا زودتر نگفتین ؟؟
مامااااااان !
پس اونی که دیروز شکل گربه بود و باهام حرف زد چی بود ؟
یعنی خواسته منو امتحان کنه ؟
حالا که بهتون گفتم چه بلایی سرم میاد ؟
احساس می کنم از پشت سرم یه صدایی میاد
!@#%#$&^%^*)*0-0=-7*
خب من عادت دارم گاهی موقع حرف زدن به جای « من » از اسم خودم و به صورت سوم شخص استفاده می کنم
چند وقت پیش یادمه تو همچین موقعیتی به جای اینکه اسم واقعیمو بگم نزدیک بود بگم « سیلور اینو دوست نداره » !
دارم دنبال آیکن مناسب میگردم شما سراغ ندارین ؟ برای خودم و اهل خونه
:)))
یه چیزایی هست که فکرشو می کنی و برات اتفاق میفتن _ چه دوستشون داشته باشی و چه نه
یه چیزایی هم فکر می کنی برات اتفاق نمی افتن ؛ اصلا چرا باید پیش بیان ؟ نه حالا زوده ، امکان نداره ، ...
اما یه چیزایی م هستن که فکرشو نمی کنی و برات پیش میان . آدم وسط هرچی که
هوار شده روی سرش ، یه لحظه دیگه چیزی نمیبینه و نمی شنوه ؛ فقط به این
فکر می کنه « این چی بود ؟ » ماهیت قضیه کلا زیر سواله . « چرا من ؟ » ..
*سیلور هروقت یادش میاد یه زمانی مورد 2و3 هم زمان جلوش سبز شدن و بهش
فرصت نفس کشیدن ندادن ، ناجوانمردانه پاهاشو کشیدن بردنش زیر آب پوزخند می
زنه .
** و حالا خودشو درمقابل یک مورد 3 دیگه می بینه اما ایندفه
توانایی رودررو شدن باهاش رو داره . اگه کاری از دستش بربیاد انجام میده و
اگرم نیاد دوستانه در کنار زمان قدم میزنه و براش لطیفه تعریف می کنه
زیر ناخنام و دور انگشتام سالاد الویه ایه
ایضا دور دهن اژدها جان
:))
گاهی یه کم مظلوم نمایی هم بد نیست
البته در حد پنهان نکردن بعضی واقعیت ها ؛ نه اینکه زیادی بزرگ بشه قضیه
« کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن ؟
این که گوید ازلب من راز ، کیست ؟
بنگرید این صاحب آواز کیست ؟ »
مثنوی تاثیرگذار بعدی در زندگیم ، «گنجینةالاسرار» ازعُمان سامانی ، شاعر قرن 13 و 14 هست
سالهای دبستان وقتی شیفتمون بعدازظهری بود ، دقایقی قبل از پخش اذان ظهر ،
ابیات اول این مثنوی خونده میشد . من اون موقع ها در دنیایی سیر می کردم
که یه پاش در سرزمین تخیلات کودکانه بود و پای دیگه ش در رویاهایی که برای
فرار از واقعیات جدی روزمره می ساختم . درواقع هشت پایی منو احاطه کرده بود
اون روزا .
اینکه چنین اشعار عرفانی منو تحت تاثیر قرار بده خیلی غریب
و بعید بود . معنی شو کامل نمی فهمیدم فقط حس می کردم درکش میکنم .وقتی
بیت اول رو می شنیدم فقط با خودم فکر می کردم « بله ، یه خبرایی هست.. یه
خبرایی هست حتی اگه من ندونم قضیه چیه » انگار یکی مچ منو گرفته باشه . «
کیست این پنهان مرا در جان و تن » .. حتی یه جورایی فکر می کردم چنین بی
پروا از یه راز بزرگ حرف زدن در رادیویی که همه ش برنامه های جدی ( محافظه
کارانه ) پخش می شد ازش ، تا حدی جسورانه و سنت شکنانه ست . انگار مسئول
پخش برنامه ها یه لحظه رفته وضو بگیره برای نماز آماده بشه ،اون وقت یه نفر
دیده تریبون خالیه ، اومده تا یه چیز متفاوت بگه .
بارها و بارها این
ابیات ، هرروز، سالها ، تکرار شدند و منی که شعر دوست نداشتم و نثر و
داستان برام فوق العاده کشش و جذابیت داشت رو گرفتار خودشون کردند
ملا محمد اسماعیل کامل خراسانی
ملا محمد اسماعیل کامل خراسانی از عارفان نامی قرن دوازدهم هجری است.
اشعار زیر نمونه آثار منظوم اوست:
|
هر نفس از پردهی ساز دگر |
گونه گونه آرد آواز دگــر |
|
میدهد آواز یعنی که منـم |
که نهان گردیده در نای تنم |
|
پردهینیچونکهدورافکنشود |
جمله عالم پر ز ما و من شود |
|
مهر و کین در دیدهی بیگانهاست |
آشنا را چشم بر جانانه اسـت |
|
جملهی عالم نمودار حقند |
آیـنه صـافی دیـدار حـقند |
|
چشم بگشا تا ببینی آشکار |
جلوهگر در پردهی اغیار یار |
|
ای تـو غـره انـدر نـیستی |
هیچ بندیشی که آخر کیستی |
|
کار ساز ما به فکر کــار ما |
فـکر مـا و کـار مـا آزار مـا |
|
رنگکان از رنگ باشد درجهان |
دل منه بر وی که میگردد نهان |
|
بندهی حق شو که آزادی کنی |
با غمش درساز، تا شادی کنی |
سیاره بهمنیها (اورانوس) که بیشترین تاثیرو رو ذهنشون میذاره، جهت گردشش به دور خورشید خلاف حرکت دیگر سیارات منظومه شمسیه!!!
واس همینم عجیب نیست که خااااااص و متفاوت هستن!!!
· Granada, Spain ·
از
شگفتی های دنیا اینه که همون آدمایی که روزگاری منو از خودشون می روندن و
دورم دیوار پشت دیوار می کشیدن _ و همین باعث شد پناه ببرم به دم دست ترین
چیزی که میشد باهاش دنیایی دیگر ساخت ، به کتاب های محدود اطرافم _ به مرور
خودشون شدن « کتاب هایی » جالب توجه برای من .
گاهی ورقشون می زنم ،
بین بعضی صفحاتشون نشونه میذارم ، از روشون یادداشت بر میدارم و زیر بعضی
سطرهاشون خط می کشم . گوشۀ بعضیاشونم تا خورده س
* وقتی آدم به یه چیزی فکر می کنه یا درموردشون حرف می زنه ، مینویسه بعدش پرت میشه سمت یه چیزای دیگه
· Granada, Spain ·
از
شگفتی های دنیا اینه که همون آدمایی که روزگاری منو از خودشون می روندن و
دورم دیوار پشت دیوار می کشیدن _ و همین باعث شد پناه ببرم به دم دست ترین
چیزی که میشد باهاش دنیایی دیگر ساخت ، به کتاب های محدود اطرافم _ به مرور
خودشون شدن « کتاب هایی » جالب توجه برای من .
گاهی ورقشون می زنم ،
بین بعضی صفحاتشون نشونه میذارم ، از روشون یادداشت بر میدارم و زیر بعضی
سطرهاشون خط می کشم . گوشۀ بعضیاشونم تا خورده س
* وقتی آدم به یه چیزی فکر می کنه یا درموردشون حرف می زنه ، مینویسه بعدش پرت میشه سمت یه چیزای دیگه
· Beverly Hills, CA, United States ·
یه کامنت از یکی از پیج ها :
« ﺗﻮﺟﻪ ... ﺗﻮﺟﻪ !! ﻭﯼ ﭼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﭘﺪﯾﺖ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎ
ﺷﻤﺎﺭﻩ٠٠٩٦٥٤٢٥٧٥٣ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﻓﯿﻠﺘﺮ
ﻣﯿﺸﯿﺪ ! ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﻧﺘﻮﻧﻮ ﺯﺩ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺍﻭﻣﺪﻥ
ﻓﯿﻠﺘﺮ ﮐﻨﻦ ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﺎﺩ
ﺧﺪﺍ ﻭ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﻭﺡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻨﯿﺪ ...ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭ
ﺷﻮﯾﺪ ... ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﻫﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﻥ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺭﮒ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ
ﺍﺯ 10 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺸﻨﻮﯼ ! ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺩﺭﮐﺸﻮﺭﮔﻮﺍﺗﻤﺎﻻ ﺍﯾﻦ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﯿﻠﺘﺮ ﺷﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ
ﺟﺎﯼ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﻟﺒﺶ ﺟﺎﺑﻪ ﺟﺎ ﺷﺪ ﻭﺳﻮﺳﻤﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﯿﻞ
ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﮔﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺮﺩ . ﺑﺤﺜﻢ ﺗﻤﺎﻡ .. ﺭﻭ ﺑﻪ
ﻗﺒﻠﻪ ﺑﺸﯿﻨﯿﺪ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﻢ ﺁﻣﯿﻦ ﺑﮕﯿﺪ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺧﺮﯾﺘﯽ ﺭﺍ
ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺟﺰ ﺧﺮﭘﻮﻟﯽ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻋﻄﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﺷﺮ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯾﭙﺮ ﺍﺳﺘﺎﺭ ﻭ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺁﺑﯽ ﭘﺎﺭﺱ ﺧﻼﺹ
ﺑﻔﺮﻣﺎ . ﻭ ﻣﻦ ﺍ ... ﺗﻮﻓﯿﻖ . ﻧﻈﻢ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻧﺰﻥ »
خواب نوشت :
یه جایی بودم ناآشنا ، با شبح لرزانی صحبت می کردم که
انگار از جنس هوا بود ولی مولکولهاش از هوای معمول اطراف قابل تشخیص بودن
.. و عجیب این که لباس هاش رنگ داشت ! شبحی که قرار بود فیدل کاسترو باشه
اما رائول _ برادر به قدرت رسیده ش_ بود . با اینکه با هم حرف می زدیم
نگاهمون به هم نبودهردو با چند درجه اختلاف ، به کمی اونورتر از گوش اون
یکی دیگه نگاه می کردیم .
حرفاش الان برام نامفهوم به نظر میاد اما اون وقع هم زبونش رو می فهمیدم هم معنای حرفاشو
در ابتدای جنگلی آمازونی ایستاده بودیم
و بعد هوا رقیق شد و رنگها متفاوت شدن و من به یه صحنۀ دیگه پرتاب شدم و به نظرم میاد خیلی زود هم از خواب پریدم بعدش
عشق در یک نگاه (قسمت دوم )
1- به نظر می رسد بزرگترین عامل تب عشق از یک میکروب نشأت می گیرد که نام آن "بو" هست ( Smell ) یعنی بوی طرف مقابل بزرگترین عاملی است که موجب گرفتاری آدم به این نوع عشق بیمار می شود و بسیاری از اوقات عامل اولیه چنین جذبی می باشد که به نوعی سیستم را به حرکت در می آورد.
بو، هم می تواند موجب ترس، خشم و درد و نفرت باشد و هم موجب آرامش،
مهربانی، عشق، لذت و رضایت، بنابراین عامل اولیه ای که موجب بهم گره خودن
مردمان می شود، بو هست
2- کودک انسانی بین 6 - 7 و مخصوصا 7 -
8 سالگی، پیش نویس زندگیش را نوشته و نمایشنامه ای برای خود طرح می کند،
نمایشنامه ای که غالبا ً از حس و احساس او برگرفته شده و از مشاهداتش از
پدر و مادر، خواهر و برادر و اطرافیانش ناشی می شود و در آنجا مشخص می سازد
که چگونه فردی را به عنوان جفت زندگی خود می خواهد
((( از نظر علمی غالب انسانها بیش از 80 درصد کارهایی را که تا 80 سالگی انجام می دهند، بر اساس همان نقشی است که در 6 - 8 سالگی به خودشان نسبت داده اند و در ذهنشان طرح ریزی کرده و نوشته اند، مثلا نقش قهرمان... نجات دهنده ... وابسته ... مظلوم و ... افراد کمی هم هستند که درحدود 18 تا 22 سالگی تجدید نظری در این نمایشنامه می کنند )))
بنابراین مشکل دیگری که می تواند ما را گرفتار تب عشق کند همین معیارهای کودکی هستند.
یعنی ممکن است من و شما در ذهنمان یک تصویر از شخصی را داشته باشیم که
قرار است عاشقش شویم و همواره آن تصویر را با خود حمل کرده و به طور مرتب
در حال مطابقت کردنش با افراد دور و برمان باشیم.
اما چون هیچ کسی آن
تصویر ایده آلی نیست که ما در ذهن داریم ، به گونه ای کوشش خواهیم کرد فردی
که نزدیک به آن طرح و تصویر هست را پیدا کرده و در آن قالب بگنجانیم ( که
با کمی انعطاف پذیر بودن آن فرد و مقداری هم چشم پوشی از جانب ما این کار
ممکن می شود ) و نهایتا ٌبه سمت کسی کشیده می شویم اما پس از دو سه ماه که
از رابطه گذشت اختلافها بیرون زده و مشکل می آفرینند.
ادامه دارد...
دکتر فرهنگ هلاکویی· Beverly Hills, CA, United States ·
دو روز پیش یه برنامه پخش شد درمورد سرخپوستها و مبارزات یه سری شون با سفید پوستها
اسم سردستۀ مبارزان بود « اسب دیوانه » / کریزی هُرس
خب تا اینجاش اشکالی نداره ؛ اسم سرخ پوستیه دیگه . خود من اگه یه سرخپوست
بودم ، اونم از جنگجوهاشون ،خیلی م اسم خوبی بود .هم اسب دوست دارم هم مث
خیلیا دیوونه بازی رو
حالا ایشون یه دوستی داشت _گمونم دوستش بود _ به اسم « گاو نشسته » .
خب ، نامگذاری سرخپوستا انگار اینطوریه که بعد تولد بچه ، توی طبیعت چشمشون به هرچی بیفته همون تصویر رو به عنوان اسم فرزندشون انتخاب می کنن
یعنی باباهه مثلا ورودی چادر رو بعد به دنیا اومدن بچه زده بالا ، تصویر
مقابلش یه گاو گنده بوده که نشسته تو تیررس نگاهش و داره لُف لُف نشخوار می
کنه .
بازم اشکال نداره ؛ گاو و بوفالو نقش مهمی توی زندگی و بقای سرخپوستا داشتن.
ولی آخرش رسید به یکی که با اینا دشمن بود یه جورایی ؛ به اسم « لباس زنانه » !!
یعنی همت نکرده بودن شب زاده شدن بچه ورودی چادر رو پاکسازی کنن ، اون بند
رختا و خرت و پرتای روشو بذارن یه کناری ! باباهه م صاف چشم انداخته به
اونا ، یه کم سرشو نگردونده اینور اونور
لابد اگه بدسلیقگی و بدشانسی تو این زمینه بینشون ارثی بود ، دیگه ... مامان دوز و .. نمی دونم چی چی هم داشتن !!
دیوانگی راهی است برای اجتناب حافظه از درد و رنج. جنون شکاف نجات بخشی است که در تار و پود وجدان صورت می گیرد؛ پس از بعضی وحشتها فقط وقتی می توانیم زنده بمانیم که آنها را فراموش کنیم.
" آرتور شوپنهاور
یه
جاهایی ، توی داستان های نه چندان قوی ، که حتی میشه گاه به بعضی عناصرشون
مث طرح یا روایت و شخصیت ها ایراد گرفت ، یه نقطه هایی باقی می مونن بین
باقی نقاط پرتحرک و درگیر حادثه ها ..
بیننده / خواننده دلش میخواد سر
بعضی از این نقطه ها رو بگیره و توی تاریک / روشنی پیش بره و نرم نرم
داستان خودشو بگه ، با دیوار نوشته های ناگفتۀ اون مسیر زندگی کنه .. و
البته برای هرکسی این نقطه های چشمک زن می تونن متفاوت از دیگران باشن
* برای من دو تا شخصیت نازنین سریال « انتقام » هستن الان ؛ « نولان » فرشته و « آماندا » ی بی پروا ![]()
دم اسم دختراشو بذاره « امیلی » و « آماندا »
صداشون کنه « اِمـا » و « مندی » ..
یا حتی
« اِمـز » و « مَـدی »
:) * فرنوش می فهممت ! به نفرین شیرین تنیده شدن در کاراکترها دچار شدم
:/ ![]()
« درمورد شازده احتجاب »
* بزرگترین و مهم ترین دلیلی که برای عشق به آثار گلشیری و شخصیتش دارم همینه . عالی ، عالی ! خداییش توی این زمینۀ « شناخت » خیلی بهش مدیونم . به نظرم نویسنده باید اینچنین باشه . روحش شاد !
یکی دیگر از محوریترین مشغلههای این نوشته دستیابی به «شناخت» است. «شناخت خود و شناخت دیگران» و از همه بالاتر، شناخت «گذشتهی ما ایرانیان».34 اصلاً مدار هر داستانی در کارنامهی گلشیری بر محور شناخت انسان بنا شده است؛ آنهم به این دلیل ساده که مرکز هر داستانی انسان است و انسان هم یکی از پیچیدهترین و ناشناختهترین موجودات جهان است. اگر چه شناخت انسان امکانپذیر نیست، اما داستاننویس با اتکا به تکنیک و ایجاد فاصلهگذاری، میخواهد به این شناخت برسد و این شناخت نیز البته هیچ گاه حاصل نمیشود. نمونهی مجسم آن، وسوسههای ذهنی شازده احتجاب برای شناخت فخرالنساء است، که ابتدا شکل عینی او تجسم مییابد: اندام و گوشت و خون. وقتی شازده احتجاب ـ که تمام داستان از زبان و ذهن او روایت شده است، حتی ذهنیات فخری و فخرالنساء نیز در درون ذهن او بازآفریده شده است ـ به شناخت ذهن و درون فخرالنساء میپردازد، کار او بسیارمشکلتر میشود. مقصود شازده از مسخ فخری، دستیابی به شناخت ملموستری از فخرالنساء است؛ به این خاطر است که به فخری درس خواندن و نوع آرایش فخرالنساء را یاد میدهد. اما همهی تلاشهای او حاصلی به همراه ندارد؛ شناخت دیگری امکانپذیر نیست. نویسندگان قرن نوزدهم نیز تصور میکردند با توصیف عینی اعمال و حوادثی که بر آدمها گذشته است میتوانند شخصیت آنها را در ذهن خواننده بازآفرینی کنند؛ در حالی که اینگونه توصیفات، از تجسمبخشی به آنگونه تصورات ناتوان بودند. در این داستان، حتی اگر شازده احتجاب خواسته باشد از طریق شناخت فخرالنساء به شناخت خود برسد نیز در کار خود توفیقی به دست نیاورده است. چون وقتی نمیتواند فخرالنساء را بشناسد، مسلماً خودش را هم نمیتواند بشناسد. به این خاطر است که درپایان روایت، وقتی مراد میگوید، شازده احتجاب مُرد، شازده میپرسد "کی؟" یعنی حتی نام خودش را نیز به درستی تشخیص نمیدهد.
Jeremiah
همون « ارمیا » ی خودمونه
نویسندگان و سازندگان محترم « ریونج » ؛
ای تو رووح و شبحتون ، از طول و عرض و ارتفاع !
:/
البته قابل پیش بینی بود ها ، خود من هی می گفتم آخرش اینا سر آماندا رو زیر آب می کنن تا چی ؟ امیلی و جک مانعی سر راهشون نباشه !
خب مث آدم ، منطقی قضایا رو میشه حل و فصل کرد
زدین دختر خوشکل منو کن فیکون کردین دلتون خنک شد ؟
چیثافطا
:/
:/
حالا حواااستون باشه
یعنی اگه یه مووو از سر « نولان » کم بشه به شخصه میام جلوی در ABC همه تونو دسته جمعی پودر می کنم
آقای « آلن » اگه پای حرف من می شنست بهشون می گفتم :
« و یکی از بزرگترین اشتباهات زندگی دیگران این بوده که وقتی بهم بیخودی
کار داشتن ، هرجا شده آن چنان براشون قضیه رو روشن کردم که مگه
چـــــــــــــــی بشه اشتباهشونو دوباره تکرار کنن ! »
طفلک ! نشد تجربیاتمو باش درمیون بذارم که
:/

بزرگتـــرین اشتباه زندگیـــــم اونجـــا بود که فکر کـــــردم
اگه کـــاری با بقـــیه نداشــــته باشــم بقیــه هم کاری با مــــن ندارن!
وودی آلن
یه وقتایی آدم فقط به « کاکتـوس » فکر می کنه !
3:)
یکی از کارکردهای مهم « فیکشنال کرکتر » ها اینه که :
اونا دستشون به ما میرسه ،
ولی ما دستمون به اونا نمی رسه !
:/
ینی این انصافه ؟؟
لاکا (Laka)
در اساطیر مردم هاوایی٬ «لاکا» ایزدبانوی رقص و هنر و
فرهنگ است. او نگاهبان فرهنگ و آیین هاست. این ایزدبانو به مردم انگیزه
میدهد تا میراث فرهنگی نیاکانشان را زنده نگاهدارند و به نسل های بعد نیز بیاموزند.
او همچنین به عنوان ایزدبانوی جنگلها و گیاهان نیز شناخته میشود.
لاکا معمولا به شکل زن جوان زیبای نیمه برهنهای تصویر میشود که لباسی زردرنگ بر تن و حلقه ای گل بر گردن یا به کمر دارد و مشغول رقص «هولا» است. هولا رقص سنتی مردم هاوایی است.
لاکا فرزند ایزد دریاها و دریاچه هاست. و برخی نیز او را خواهر «پیلی» (Pele) ایزدبانوی آتش و آتشفشان می دانند. همسر او لونو (Lono) ایزد باروری است. لونو روزی پس از باران٬ در حالیکه آفتاب درخشان بر روی جنگل تابیده بود و رنگین کمانی زیبا تشکیل شده بود٬ لاکا را در حال رقصیدن دید و عاشق او شد. پس بر روی رنگین کمان نشست و از آسمان به زمین سر خورد و نزد او آمد تا باهم ازدواج کنند.
از آنجا که لاکا و همسرش لونو یکدیگر را عاشقانه دوست دارند٬ بسیاری از مردم برای عشق و باروری نیز به درگاه این ایزدبانو دعا می کنند.
مردمان
هاوایی او را نماد فرهنگ و سنت های باستانی شان می دانند. در آیینی که در
بزرگداشت این ایزدبانو برگزار می شود٬ پیر و جوان و دختر و پسر٬ در کنار
یکدیگر به رقصیدن مشغول می شوند و گاهی نیز پیشکش هایی به درگاه این
ایزدبانو هدیه می کنند.
در این مراسم جوان ها از سالمندان بخاطر حفظ سنت های نیاکانشان و یاددادن این سنت ها به آن ها سپاسگزاری می کنند.
· Beverly Hills, CA, United States ·
من یه آدم ِ « خوب شروع کننده » م
ولی آدم پایان دهنده ای نیستم .
حداقل نمی تونم هر چیزی رو « خوب » جمع و جور کنم و گاهی این قضیه یه حس
بدبینی در من به وجود میاره که نسبت به همۀ موارد این چنینی ، بی دلیل ،
حساسم می کنه
این ویژگی لزوما و همیشه « بد » و « منفی » نیست:
وقتی با کسی صحبت می کنم ،معمولا آخرین فردی هستم که چیزی میگه . و این
اصلا به معنی « پایان دهنده » بودن نیست . چون همیشه دوست دارم مصاحبم
تصمیم بگیره کی دیگه چیزی نگه . از طرف من باب گفتگو تا بی نهایت بر لولای
خودش قیژقیژ می کنه
:)
و وقتایی که بد هست :
مثل اون موقعی که باعث شد نوشتن پایان نامه م با مشکل مواجه بشه . حس می
کردم اونچه لازم بود در کل متن گفته شده و در هر بخش ، نتیجۀ لازم گرفته
شده .برای همین اون بخش نتیجه گیری نهایی و .. به نظرم خیلی مسخره و
غیرقابل توجیه و بالطبع جمع و جور نکردنی میومد ! می دونم برای خودش حساب
کتاب و تعریف داره . ولی خب ، قبولش برای من سخته دیگه
حالا اینجور
موقع ها برام دلیل بیارن و بخوان توجیهم کنن .. نهایتش قضیه رو « جمع » ش
می کنم ، ولی نه به این دلیل که از ته دلم بوده یا واقعا خیلی حرفه ای ام ؛
فقط به این دلیل که مجبورم ، « مجبـــور »
:/
* دیروز توی همون وبلاگه که آدرسشو گذاشته بودم ، خوندم که P ها اینجوری ن . ولی مطمئن نیستم بیشترش به «پی» بودن مربوط هست یا نه
· Beverly Hills, CA, United States ·
· Beverly Hills, CA, United States ·
کسایی می تونن به خودشون حق بدن عکس و پست های مربوط به « نلسون ماندلا » رو لایک / شِر کنن که :
به آدمای ساکن شرق دور نگن « چشم بادومی »
« افغانی ها » رو تحقیر و طرد نکنن
به گویش های مختلف فارسی و غیر فارسی ولی ایرانی نخندن ؛ چه داخل کشورمون و چه کشورهای همسایه
به تیره پوست ها نگن « کاکا سیا » .. یا خلاصه یه جوری نشونشون نکنن _ خداییش خیلیاشون زیبا هستن
به چهره و ظاهر افراد نخندن یا مسخره شون نکنن ؛ یادشون باشه ویژگی های ظاهری خدادادیه
جک های قومیتی رو فوری با آب و تاب برای هم تعریف نکنن
فیس بوک آدمای مختلف رو بی دلیل و یا حتی با دلیل با مطالبی که بیشتر
شایستۀ خودشونه _ و گاه شایستۀ هیچ بنی بشری ،حتی خودشون هم نیست _ پر نکنن
مذهب و مرام کسی رو مورد انتقاد قرار ندن مگر برای افراد بشر مضر باشه واقعا
و خیلی چیزای دیگه شاید
اسب بخار
بچه بودم از این ترکیب خیلی خوشم میومد .
تصویر ساده ش عکس یه اسب در حال دویدن بود که تو ذهنم داشتم . یه تصویر ثابت . چون خداییش نمی دونستم برای بخارش چی باید تصور کنم
فکر می کردم همین تفاوت با یه اسب متحرک می تونه برای من گویای همه چیز باشه
برای همین هنوزم همون تصویر میاد توی ذهنم
:))
· Beverly Hills, CA, United States ·
« مامان و عشق سودوکو »
کبریت خریدم ، از اینا که یه روشون جدول سودوکو داره.
ترس برم داشت که نکنه از فردا کبریتا یکی یکی گم بشن !
با مامانم شرط کردم یکی یکی حلشون کنه بعد بده بذارمشون سرجاش ، یه دونه دیگه برداره !
تا حالا که به خیر گذشته
:))
پیرو همون ناخالصی و این حرفا
داشتم فکر می کردم اگه یه دراکولای بخت برگشته منو گاز بگیره هنگ می کنه لابد !
خوبه ! هرچی خورده از مماخش درمیاد به قولی
:)))
چه شیرین !
:)
من تا حالاش هم به ناخالص بودنم افتخار می کردم . حکایتش به طور خلاصه اینه که :
1_ مامان ِ بابام اهل شهر « س » و بابایزرگم اهل «ب-ش» ( یه استان دیگه )
هستن .خونوادۀ هردوشون در دوران کودکی و نوجوانی برای مسائل کاری به شهر «
ب1 » رفتن و اینطوری شد که بعدش شدن اجداد من
2_ مامان ِ مامانم اهل
«ک» و بابابزرگم اهل «ب2» ( یه استان دیگه ) بودن . خود بابابزرگم ممکنه _
ممکنه _ مامانش اهل « ب2 » نبوده باشه ! نمیدونم
:/
3_ خودم با یه مامان و بابای دورگه ، توی «ب1» دنیا اومدم و سالهای
زندگیم بین این دوتا «ب» ها در رفت و اومد بودم . در ضمن در «ب3» هم حق آب و
گل دارم یه جورایی !!
:))
تاحالا فکر می کردم خونم مخلوطی از خاک 4 شهر و منطقۀ مختلفه . ولی دیشب
فهمیدم مامان ِ مامان ِ مامانم هم اهل «ک» نبودن . یعنی مامان بزرگم خودشون
دورگه بودن و ..
به این ترتیب سیلور در کمال خوش وقتی و شادی بسیار قدری مولکول « لک » هم در خون خود پیدا کرده
:)))
* اگه کم کم این قضیه به اسپانیا کشیده نشد !
اهـم اهــــم !
* البته من همین حسو قویا در خودم داشتم فقط سعی نمی
کردم به کسی تحمیلش کنم . اما از این به بعد کسی بهم بپیچه با چماق جلوش
درمیام
:)))
به عنوان یک «پی» از جناب خواب بزرگ بسیار متشکرم با این متن حجت تمام کننده شون :
P مخفف perception نشان آن ویژگیهای فرد است که باعث میشود یه نمه
شیرازی بزند. آدمهایی با فونکسیون P بیشتر از این که آدمهای تمام کردن
پروژه باشند، آغازکنندههای پروژهاند. آنها از این شاخه به آن شاخه
میپرند و صرف سرک کشیدن به دنیاهای مختلف برایشان جالب است و هیچ اهمیتی ندارد که این سرک کشیدنها به نتیجه مرئی و روشن و ملموس منجر شود.
آنها مدام از طرف خانواده یا اطرافیان به خاطر "تنبلی" یا "بیحاصلی" کارهایشان سرزنش میشوند.
شخصیتهای P بخاطر همه را صاحب حق دانستن -متاسفانه- اغلب اوقات این سرزنشها را جدی میگیرند و خودشان هم تبدیل به یکی از دشمنان خودشان میشوند.
P در میانسالی اگر زیاد حرف دیگران را جدی بگیرد ممکن است دچار اندوه شود. چون باوجود طیف گستردهای تواناییها و راههای نیمه رفته و علایق جسته گریخته در قیاس با همسنوسالهای J خود، ظاهرن دستآوردهای ملموس کمتری دارد.
راستش گرچه خودم J هستم اما میخواهم اعتراف کنم که باور دارم P ها ابدالند. میخهای جهانند. بدون آنها، بدون لذتی که از آغاز کردن میبرند، بدون درک عمیقشان از معنای فهمیدن به قصد فهمیدن، مرزهای دانش از هم میپاشید و جهان توسط درندگان نتیجهگرایی چون من به جای ترسناکی تبدیل میشد.
Pها باید یاد بگیرند که آنچه دیگران میخواهند قانعشان کنند که نقطه ضعف است در واقع نقطه قوت آنهاست. Pها نباید از ولگردی و خیالپردازیهای سرگردان نیمروز در رختخواب بهراسند و خجالت بکشند. Pها نباید بخاطر سرک کشیدن به حوزههای بیربط خودشان را سرزنش کنند.
خبر خوب این که احتمالن Pها در قیاس با همنوعان J خود در نیمه دوم حیات زندگی شغلی پویاتری خواهند داشت. چون کسانی که امتیاز بزرگشان پایان بخشیدن به پروژهها بوده در آن سالها انرژی و قدرت جوانی را برای به ثمر رساندن همه ایدهها ندارند. سن و سال شغلی به تدریج به سمت کارشناس و مشاور بودن نزدیک میشود تا کارمند و کارگر بودن. اینجاست که مزیتهای P به روشنی خودش را نشان میدهد. آنها تجربه حوزههای مختلفی را دارند و میتوانند مغز متفکر یا ایدهپرداز آغاز پروژهها باشند.
من اگر P بودم این فونکسیون را چنان برایتان پرزنت میکردم که هر که P نیست احساس خسران کند. اما نیستم. تا جایی که دیدهام و بلدم و حسادت نهانیام اجازه میدهد میتوانم دربارهاش صحبت کنم.
شما اگر P هستید قدم جلو
بگذارید. از خودتان اعاده حیثیت کنید. شما "تنبل" و "...گشاد" و "منفعل" و
"همهکاره و هیچکار"ه و سازنده "کاردهای بیدسته" نیستید.
شما محقق و قاضی و منتقد و خالق و متفکرید.
و متنفرم از این که یادآوری کنم آقای شرلوک هولمز P بود.
معمای جنایتها را حل نمیکرد تا حق به حقدار برسد.
حل میکرد چون حوصلهاش سر رفته بود
***تجریبات تلخ ارثی میشود***
_______________________________
دانشمندان معتقدند تجربیات ترسناک یا ناگوار زندگی بر دیانای تاثیر میگذارند و این تاثیر میتواند به نسلهای بعدی منتقل شود.
در تحقیق متفاوتی که در دانشکده پزشکی اِموری در ویرجینیای آمریکا انجام گرفته و در نشریه نیچر منتشر شده، محققان بوی شکوفه گیلاس را با یک شوک الکتریکی خفیف همراه کردند و موشهای آزمایشگاهی را در معرض این تجربه توامان قرار دادند.
پس از مدتی، موشها هر وقت بوی شکوفه گیلاس را استشمام میکردند علائم ترس از خود نشان میدادند.
اما فرزندان و نوههای این موشها که از بدو تولد از پدر یا مادر جدا شده بودند نیز، با استشمام بوی شکوفه گیلاس دچار همین ترس میشدند بدون آنکه تجربه پدر ومادرهای خود را داشته باشند.
پروفسور کری رِسلر استاد روانپزشکی دانشکده پزشکی اموری میگوید: "من فکر میکنم شواهد روز افزونی از مطالعات مختلف بدست آمده که نشان میدهد آنچه از پدر و مادر به ارث میبریم بسیار پیچیده است؛ گامتها (اسپرم و تخمک) تا جایی که ممکن است اطلاعات نسل قبلی را در خود ذخیره میکنند."
"مهمترین تفسیر این تحقیق -اگر در تمام پستانداران صدق کند- این است که خصلتهای خاصی بر اثر تجربههای ترسناک والدین به نسلهای بعدی منتقل میشود."
نتایج این تحقیق موجب شده یکی از نظریههای بی اعتبار شده دوباره مطرح شود.
در قرن هجدهم ژان باپتیست لامارک (۱۸۲۹ - ۱۷۴۴)، طبیعیدان فرانسوی نظریه "توارث خصوصیات اکتسابی" را مطرح کرد.
بر اساس این نظریه ویژگیهای جسمانی که در طول زندگی شکل میگیرند میتوانند به نسلهای بعد منتقل شوند. از این رو لامارک درازی گردن زرافه را نتیجه کشیدن گردن برای رسیدن به سرشاخههای بلند درختان می دانست که به نسلهای بعد منتقل شده است.
اما نظریه تکامل انواع که چارلز داروین سی سال بعد از مرگ لامارک در کتاب معروف "منشا انواع" مطرح کرد و کشف قوانین ژنتیک که گرهگور مندل اصول آن را شش سال به چاپ رساند، باعث شد نظریه لامارک مردود تلقی و کنار گذاشته شود.
اما تحقیق اخیر دوباره نظریه لامارک را مطرح کرده که محیط میتواند مستقیما بر دیانای تاثیر بگذارد.
پروفسور رِسلر میگوید تاثیر محیط، توالی ژنهایی را که حامل رمز گیرندههای بو هستند تغییر نمیدهد بلکه نحوه تنظیم ژن است که تغییر میکند.
"شواهدی وجود دارد که تاثیرات کلی تغدیه، تغییرات هورمونی و ضربههای روحی هم ممکن است به نسل بعدی منتقل شوند."
به نظر پروفسور مارکوس پمبری متخصص ژنتیک کودکان در دانشگاه کالج لندن میگوید اهمیت تحقیق در این است که نشان میدهد خاطره تجربههای ترسناک به نسل بعدی منتقل میشود.
"من فکر می کنم بدون نگاه فرا نسلی نمیتوانیم افزایش بیماریهای روانی-عصبی یا بیماریهایی مثل چاقی، دیابت، و اختلالات متابولیک را بخوبی درک کنیم.
به گفته پروفسور پمبری این تحقیق ارتباط نزدیکی با فوبیا (ترسهای بیمارگونه)، اضطراب و اختلال تنشزای پس از آسیب روحی (post-traumatic stress disorder) دارد.
· Beverly Hills, CA, United States ·
یکی م همین الان اومد یه جواب و استدلال خانمان براندازی نوشت
درمورد همون مربع پایینیا
مسلمان نشنود ، کافر نبیند !
یعنی اگه نصفه شب نبود جا داشت با شدن انفجار یکی از لوازم آتش بازی برادران ویزلی از خنده منفجر می شدم
حیف که در این زمان نمیشه حق مطلبو ادا کرد
ﻌﻀﻲ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﺣﺲ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺑﻨﺪ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻱ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﭼﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ .. ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﭼﻪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ .. ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ,ﺧﺎﻃﺮﺷﺎﻥ ,ﺣﺲ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺑﺸﺎﻥ
ﺁﺩﻣﻬﺎ ..
ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ..
ﺳﮑﻮﺗﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻫﺴﺖ
ﭘـﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺯﺧﻢ ﺍﺳﺖ !
ﺑﻴﮋﻥ ﺟﻼﻟﻲ ...
بعضیا کارشون زدن حرفای بیخوده ،
پرسیدن سوالای بیخود ،
انجام ندادن کارای باخود و بیخود ، ..
و داشتن توقعهای بیــخود !
پیشته بابا
:/
* پیشته : همون که به گربه میگن
یه وقتایی می بینم : ئه ! من که اینو یه ساعت پیش ،یه روز پیش ، .. لایک کرده بودم ! الان لایکش کو پَ ؟؟
دودقه پیش همین قضیه تکرار شد ! جلو چشمااای من لایکامو پس داد !
فیس بوکه داریم ؟؟
با اینکه تقلبی بود ، ولی از صراحت و قاطعیتش خوشم میومد
این قضیۀ بارتی کوچیکه در لباس مودی یه تناقض و پیچیدگی دوست داشتنی ای داشت
· Orlando, FL, United States ·
5_ هارپی می خنده ، به شدت می خنده و به دفعات ! ینی اون سکوی 9 و 3 چهارم ایستگاه کینگزکراس دهن واز کنه منو ببلعه دیگه ! ![]()
* با محبت و شکلات قورباغه ای
:
« ما زرافگان ، سایه هایی از درازگردنان ازلی هستیم که در برکۀ پر تمساح و بیشۀ شیر اندود این دنیا سرگردانیم .. و گردنمان از این رو دراز است که اجدادمان پس از رانده شدن از عدن ، در غم این غربت ، رو به آسمان داشته اند و ناله های جانگداز نثار سرزمین راستین خود کرده اند »
__ زرافیلاتون ؛ فیلسوف پیش از همون موقع ها !
__ زرافۀ مغموم سرخورده از اجتماع
__ زراف رافیون ؛ شاعر کمی نوگرا
__ وقایع زرافه ای
___زرافۀ شکست عشقی خوردۀ شاعرمسلک
___ گفتگوهای پراکندۀ زرافه ها در باغ وحش انسانی شون !
· Tehran, Iran ·
فکر کنم احتمال اینکه رانندگی کنم بسیار کم باشه
اگه من پشت فرمون بشینم باید تمام حواسم به همۀ چیزایی که باید ، باشه
اون وقت کی موزیک گوش بده ؟ _ نگید میشه هم اینکارو کرد هم اون کارو .. من
خودم آدمیم که توانایی شدیدی برای انجام 2کار همزمان رو دارم .
موزیک
گوش دادن من اینطوری نیس که یه یچزی بذارم برا خودش بخونه و ... ی جاهایی
باید گریه کنم تو دلم ، یه جاهاییم شاید بلند . یه جاهایی خودمو بتایونم ..
یه جاهایی همچین محو صدای خواننده یا یکی از سازها بشم که هیچی رو نبینم _
و ابن خیلی خطرناکه ! معمولا اینکارو در حالت ایمنی کامل انجام میدم
..دیگه اینکه تکلیف خیال هام و چیزایی که توی ذهنم با دیدن هرمنظره و .. شکل میگیره چی ؟
اینه که رانندگی نمی کنم !
« کوزه شکست: من آبم. »
__ سهراب
خُب از « ملفوی » اینام یه چیز بگیم دیگه :
اون طاووس سفیده که توی باغشون ولو بود ، بعد غیب و ظاهر شدنای پی در پی و
ناگهانی مرگخوارها در عمارت اربابی ، با اون هالۀ مشمئزکننده شون ، یه دفه
ای زد و پرهای خوشگلش ریخت !
سالهای آخر عمرشو در انزوای کامل بسر برد حیوونکی
* البته نارسیسا یه بار از دهنش دررفته که : به خاطر جیغ جیغای وحشتناک خواهرم بلاتریکس بوده !
از سال 1991 به بعد عمو ورنون یه حساسیت ناخواستۀ روانی نسبت به « یه شمبه ها » پیدا کرد ..
بعدنا دختر دادلی اینو توی یادداشت های مادربزرگش _ پتونیا _ خوند .
* و به اینا اضافه کنید جغد گریزی و تنفر از پستچی و ...
واقعا سیریوس اینا ، اون پیتر دُم بریدۀ نفله رو از توی لُپ لُپ جادویی پیدا نکرده بودن یعنی ؟؟
« هنوز خیلی جوان بود که درک کند قلب خاطرات بد را کنار می زند و خاطرات
خوش را جلوه می دهد و درست از تصدق سر همین فریب است که می توانیم گذشته را
تحمل کنیم . . . » / ص 176
__ « عشق در زمان وبا » ؛ مارکز / ترجمۀ بهمن فرزانه
مثلا
فیس بوک و اینترنت اولش یه جوری نشون میدن که کامنتمون پست نشده ، هی
اینتر می کنیم ، بعدش معلوم میشه 10 بار کامنت تکراری فرستادیم _ انگار توی
کوه و کمر فریاد زدیم ..
منظورشون دقیقا چیه ؟
یعنی می شینن وردل هم پخ پخ به ما میخندن ؟
از اون روزی می ترسم که فیس بوک بیاد بگه :
« فلان فرندت ، فلان پیجو _
بدون اینکه لایکش کرده باشه _ نگاه کرد ، انقد از پست هاشو خوند ، با اینا
خندید و بااونا مخالف بود و ... »
.. والله !
« در زندگی زخمهایی هست که .. »
با زخم زدن به دیگران التیام می یابد ،
انگار !
__ ص. ضلالت
ین عادت مسخرۀ وسواس گونۀ کلاغ وارم که یه سری چیزا رو باید در زوایای
حوصله سربری مخفی کنم ، یه جاهایی میاد جلو روم چشاشو واسم درمیاره که :
« دیدی گفتم ؟ »
و من باز هم به ناخودآگاه وسواسی م اعتماد میکنم و پنهان می کنم و ..
بعدش نفسی از سر آسودگی می کشم .
* دوست دارم یه دور دیگه دنیا بیام فقط مخصوص خدمت کردن! به ذهن اونایی که حریم شخصی براشون یه ویرانۀ بی صاحابه ![]()
لذت هایتان را به زبان بیاورید
____________________
ساختار کوچک هیپوتالاموس در مغز ماده ی آزاد کننده ی هورمونی را ترشح می کند به نام کورتیکوتروفین.این ماده به همراه
هورمونش وظیفه ی تامین انرژی لاز م بدن برای مقابله با استرس و شرایط
بحران اضطراب را دار. در واقع همان چیزی ست که به بدن کمک می کند بتواند
مدیریت هیجان داشته باشد.
اما عمر این ماده فقط یک سال است و گاهی به صورت خودکار درمغز ترشح می شود . پروفسور سمیعی تحقیقاتی انجام داد برای دانستن این مطلب که چه چیزهایی باعث ترشح بیشتر این ماده در برخی افراد و یا قطع و تاخیر ترشح درفرد دیگر میشود.
نتیجه تحقیقات چندی پیش در سایت پروفسور سمیعی﴿ من گشتم چیزی به فارسی پیدا نکردم. شاید در مقاله های انگلیسی باشد ﴾ منتشر شد .
نتیجه تحقیقات برای علم روانشناسی بینظیربود و بسیار جالب :
۱.وقتی شما از منظره ای یا دیدن چیزی لذت می برید و از آن به صورت کلامی تعریف م کنید و اهل به به و چه چه کردن هستید میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد .
۲.وقتی شما یک پارچه .گلبرگ گل یا چیزی لطیف را لمس می کنید و احساس خوشایندی دارید میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد .
۳.وقتی شما دست می زنید یا همان به اصطلاح کف می زنید حتی وقتی دریک کنفرانس حضور دارید و یا در یک مهمانی و حتی به مدت زمانی کوتاه میزان ترشح این ماده را در مغز افزایش می دهید .
پس درود بر آنها که از هر چیز لذت بخش که می بینند و حس می کنند تعریف می کنند !
درود برآنها که عادت دارند چشمهایشان را پر کنند از زیبایی های بی نظیر طبیعت !
درو دبر آنها که وقتی قرار است کف بزنند به افتخار کسی بی رمق و رفع تکلیف این کار را نمی کنند!
چقدر خوب که بدانیم رفتار ما و لذت های ما چه بصری و چه لمسی باعث می شود بدن در کنترل هیجانات و استرس های روزهای بعد ذخیره های مفیدی اندوخته کند ....و باعث ترشح بیشتر ماده های موثر مغز در آرامشمان شود .
پس یادت باشد :
لذت هایت را به زبا ن بیاور مغزت هوشیارانه آن را دریافت می کند وبه کار می برد .
آیا هیچ وقت با آدم هایی برخورد کرده اید که به نظر می رسد از روی تصادف
نـیست که بر سر راه شما قرار گرفته اند، بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگی تان را ناگهان از این رو به آن رو می کنند؟...!
… سفر یعنی تصویرهایی که تصویرهای دیگر را میپوشاند. سفر یعنی کیمیای
پنهان. سفر یعنی اعماق عکسی که آنجا سایههامان حقیقیتر از خودمان به نظر
میرسند. پس مشکلترین چیز فقط این است که مجبور باشی از جایت بلند شوی،
بدون اینکه جایی باشد که به آنجا بروی…!
▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
برگرفته از کتاب "کاناپه ی قرمز" | میشل لبر | مترجم: عباس پژمان
آخرین شخصیت / قهرمانی که موقع خوندن کتاب خودتونو تمام و کمال جاش گذاشتید کی بوده ؟
من هرچی فکر می کنم بعد « جاستین » پرندۀ خارزار شخص دیگه ای یادم نمیاد .. اونم مال دوران دبیرستان بود و خیلی سال پیش .
بعد اون ، خودم یه شخصیتی توی داستان وارد می کردم در کنار بقیه شون و یا
اونی رو که بیشتر دوست داشتم ، سعی می کردم داستان و مسیر زندگی شو
اونطوری که به نظرم بهتر بوده پیش ببرم
اینم بگم که :
حدود 1 هفته پیش دراومدم گفتم « آره ، من آنم که رستم بود پهلوان ! »
همون چیزی که در مورد انتظار نداشتن و اینا نوشته بودم . همون موقع هم تو
ذهنم بود که بگم ولی هرچی فکر می کنم می بینم بهتر بود می گفتم :
« اگه
انتظاراتی هم در من به وجود میاد _ که طبعا! میاد _ خب خودش میاد ، هرچی م
می زنم تو دهنش بازم میاد !! _ قبل اینکه تسلیم بشم و بروزشون بدم هی با
خودم کلنجار میرم و بهشون فکر می کنم و اگه منطقی بودن به هر صورت که بهتر
باشه مطرحشون می کنم .
آخیش !
از اون روز فکر می کردم نکنه یه مجسمۀ گاندی یا بودا از خودم ساخته باشم !!
اون تست روان شناسیه بود ، همه هَپی و اکسایتد بودیم ، رفتیم هم تیپ های سلبریتی مونو یابیدیم ..
توضیحاتش در مورد شخصیتمون یه چیزایی میگه که شاید خیلی از ماها بعضی بخش هاشو قبول نداشته باشیم یا راحت باهاش کنار نیاییم
مثلا یه موردو به من گفته « تو فیلان و بهمانی .. اینجور ، اونجور » . منم
گفتم « ئه ! نه بابا ؟ کی گفته اصن ؟ شاید در مورد همه صدق نکنه ، کلی
باشه و .. خلاصه که من نیستم »
دقیقا از همون روز این ویژگی مث یه شبح
افتاده دنبالم و هی مورد از گذشته یادآوری می کنه یا در زمان حال نشونم
میده که بهم ثابت کنه « نه بابا ! اتفاقا هستی .. خود خودشی »
منم دیدم
راست میگه خب . اشکال از منه که یا یادم رفته بود و یا خودمو خوب نمی
شناختم که قبول نکرده بودم . دیگه از اون روز این خصیصۀ نازنین رو هم به
جمع باقی ویژگی ها راه دادم و سعی می کنم تعدیلش کنم . آش کشک خاله س دیگه !
وقتی یکی برات دست / سر تکون میده
یا حتی یه لبخند
گاهی م بهت نگاه می کنه و چیزی میگه
نوشته هایی که کمی طولانی شده رو زیرش می زنه :
see more
طولانی تر ها :
Continue reading
خوفم از اون روزیه که این چیزا هم ظاهر بشن کم کم :
« اگه حال خوندن بقیه شو داری کلیک کن »
« این رشته سر دراز داره »
« مثنوی هفتاد من کاغذ »
« اگه شمام مث من معتقدین این مطلب باید در قالب یه کتاب منتشر میشد لایک کنین »
* هعی !
ما که هیش وخت از همون « سی مور » فراتر نرفتیم ! پَ حرفامونو به کی زدیم ؟؟
یکی از بدترین موقعیت هایی که آدم به معنای واقعا دردآوری حس می کنه سر یه دوراهی قرار گرفته ..
اینه که سر سفره هم ماست همزده با سبزی محلی و سیر تازه باشه و هم ترشی لیتۀ تازه با اون بوی مدهوش کنندۀ فلفلش
* بدترین کار اینه که دوتاشو بخوریم .. آخرش مزۀ هیشکدوم به اون خوبی که
باید ، توی دهنت نمی مونه . خب انتخاب بین دوتاش هم سخته دیگه !
« گربۀ سیاه
آویزان از جارو
جادوگر بی خیال !
میااااااو ، میاااااااااو !
نالۀ دلخراشش می شکافد چهرۀ ماه را
در دل مضطرب شب
جارو سبک تر ،
ماه نگران
و جادوگر _ شهابی کم نور _
که در پهنۀ سیاه گم شد »
· Beverly Hills, CA, United States ·
4_ « هارپی » خوش آهنگ بود . ولی کسی اون طور که باید ننواختش تا آواهای خوشش شنیده بشه . برای همین گشت و غاری ( دردوردست های ذهنش ) پیدا کرد . رفت و نشست و منتظر شد . زمانی بر او گذشت ؛ زمان هایی .. تا کم کم نواختن یاد گرفت و تونست بعضی آواهای هماهنگ و دوست داشتنی شو بشنوه . ساز خوش دستی شد . بیرون اومد از غارش .. بعدترها حتی توانایی نواختن دیگران رو هم پیدا کرد
3_
چهار نفر شدیم ، منتظر
رومون نمیشد بپرسیم « حالا چی ؟ »
یا اصلا هنوزم بمونیم یا بریم ؟ ..
« هارپی » چشاشو باز کرد ، خوابالو گفت : یه مرغ دارم بازی کنین !
2_ یه بار « هارپی » به من _ و شاید به یکی دیگه هم _ چیزایی گفت که بعدش
بلافاصله ازم خواست به کسی چیزی نگم . نگاه نگران و پشیمونش طوری بود که
اگه می تونست دلش می خواست اون قسمت از حافظه مو که حرفای اون روزش توش ثبت
شده بود پاک کنه . هرچی به غروب نزدیک تر می شدیم ته ته چشماش یه چیزی
داشت شعله می کشید که ترسیدم تو دلش از خدا مرگمو طلب کنه .. بعد گرگ و
میش دیگه سرشو انداخته بود پایین و ناامیدانه زمزمه می کرد . سعی کردم
باهاش حرف بزنم و حواسشو پرت کنم . بازم می ترسیدم ، نه اینکه ممکن بود به
تیر غیب گرفتار بشم ؛ از این جهت که نکنه داره توی دلش خودشو نفرین می کنه
که چرا نتونسته جلوی دهنشو بگیره .
شب که خودشو بی هوا پخش کرد رو سر
ما و بقیه ، اما آرامش کم کم بهش برگشت . انگار نه انگار که چیزی گفته شده
باشه . دستش تو دست شب بود و با هم خداحافظی کردیم .
نشد بعدش از اون دیگری بپرسم آیا چنین لحظاتی رو با هارپی تجربه کرده یا نه .
1_ « هارپی » کوچولو از یه جهت هم مث بقیه نبود ؛ همه آخرین دقایق زنگ آخر
مدرسه که میشد منتظر بودن صدای بلند زنگ به گوششون برسه تا بیفتن روی دست و
پای هم و با سر و صدا بدون سمت در کلاس و برسن به خونه . حتی کیفاشون
آماده دم دستشون یا روی دوششون بود . اما « هارپی » تا یادش میاد اینجوری
نبود .. تا اواخر راهنمایی ، بیشتر دوس داشت توی مدرسه بمونه . اصن یه
مدرسۀ شبانه روزی ، صب که چشاشو باز می کنه 7-8 تا آدم ژولیدۀ به هم ریخته
هم قد و قوارۀ خودشو ببینه که همه باهم تقریبا از یه تقطه شروع می کنن و تو
ذهنشون چیزایی تقریبا مشابه هست .
اما نبود
نه اون مث بقیه بود ،
نه چیزایی که توی ذهنش بود شبیه همۀ اونایی که دلشونهمراه کیفشون پر می
کشید بیرون از مدرسه ، و نه مدرسۀ شبانه روزی ای درکار بود ، .. هیچ آرزویی
برآورده نبود .
« من سازم، بندی آوازم
برگیرم ، بنوازم .. »
* خوش بنوازم !
#هارپی
از ظهر کمی گذشته بود . دست خودم نبود ..
اشک می ریختم به پهنای صورتم . در این مواقع کسی جز خود آدم نمی تواند کاری برایش انجام دهد . و من تنها بودم .
به این فکر می کردم که اگر خدا بودم ، چنین موقعیتی در جهنم در نظر می گرفتم برای بعضی آدم ها .
بد وضعیتی ست . کاش برای آن چاره ای بود ، راهی که ذهن سخت گیر من بتواند تن به این رنج ندهد و از جایگزینی مناسب استفاده کند ..
..
سرتان را درد نیاورم
پوست کندن پیاز و رنده کردن آن از بدترین شکنجه های دنیایی است !
· Beverly Hills, CA, United States ·
آقا من می دونستم این « سیریو فورل » نباید الکی الکی بمیره ها . ینی چی آخه ؟
واقعا باور نمی کردم
الان یه حرفایی ست انگار ، فقط به صورت حدس و گمان دیدم مطرح شده ، که « آیا ممکنه جاکن ه گار همون سیریو فورل باشه ؟ »
خب چرا نباشه؟
هردو از یه منطقه ن و هر دو یه جورایی جادوگرن .. و شعار فورل این بود «
تنها یه خدا وجود داره و اونم مرگه که باید بهش گفت : امروز نه ! » و جاکن
هم نمی میره بلکه از شکلی به شکل دیگه درمیاد .. و .. آخ جون ! حیف یه
استاد شمشیر بازی اونطوری بود که راحت بمیره اونم به دست سربازای لنیستر
حالا این 5+1 ، 6+7 .. هرچی !
تحریم و تورم و گیر و گرفتاریا ، .. کلا مچکریم و دستشون درد نکنه و ایشالله هرروز بهتر از دیروز
ولی من همچنان منتظر اون روزی م که یانی و بر و بچ بیان توی یه گوشۀ ایران _ شایدم چند گوشه ش ، دیگه چه بهتر _ کنسرت بذارن
« شبهای زاینده رود » ، « شکوه تخت جمشید » ، « حتی « بلندای ناصاف برج میلاد » چه عیبی داره ؟
جشن تولد باب اسفنجی :
یکی از مهمونا : روی کارت من نوشته شده « درمورد فلان وبهمان صحبت کن »
پاتریک : روی کارت من نوشته شده « مودبانه سر تکون بده »
* بچه فکر همه جا رو کرده ! که پاتریک چرت نگه
:))))
· Beverly Hills, CA, United States ·
سیخونک های ناخوشایندی که آدم رو به گرفتن تصمیمهای بزرگ وا می دارند .
تصمیم های بزرگی که اگر عملی شوند چه می شوند !
یعنی یکی جرات کنه گوگل و آقای ویزلی رو به هم معرفی کنه !
* یه جورایی تو یه پیج هری پاتری !
جدیدا پشه های خونمون قابلیت عبور از پتو رو هم بدست اوردن
در حد کریس آنجل!
یکیشون اومد در گوشم گفت..:
ماااااااااااااااااااایند فرییییییییییک...
:)
"فری"
بچه که بودم ،یه روز گوشۀ خونه داشتم نقاشی می کشیدم ، بابام اومد با یه
آقای نجار . در یکی از اتاقا به تعمیر احتیاج داشت . آقای نجار یه مداد پشت
گوشش داشت ، همه ش اونو بر می داشت روی در خط می کشید بعدم فوری میذاش پشت
گوشش دوباره ..
چه حرکت جالبی !
از اون روز منم اینو یاد گرفتم ؛
هر وقت بساط نقاشی مو می چیدم جلوم اول مدادو می ذاشتم پشت گوشم . بعدم با
یه لبخند پت و پهن شروع می کردم .
مشکل اینجا بود که از اون روز مدادم هی گم می شد . تا میومدم یه چیزی بکشم هی باید دنبالش می گشتم و این وقفه های ناجور ، روی کارای هنری م تاثیر می ذاشت !!
البته مداده پیدا میشد ها . پشت گوشم بود !
من یادم می رفت که مدادو پشت گوشم گذاشتم و هی دنبالش می گشتم ..
گاهی اوقات هم وسط خونه راه می افتادم برم دنبال بازیای دیگه ، ی دفه صدای
مامانم از یه گوشه ای درمیومد : « سیلوررر ! اون مدادو از پشت گوشت
برداررر ! »
هیچی دیگه ! این شد که من این « استایل » رو بوسیدم گذاشتم کنار . هرچی بود با ما سازگار نبود .
اپیزود
10 «دفترچۀ مرگ » رو که می دیدم، وقتی جریان قاتل دوم پیش اومد یه لحظه
حدس زدم ممکنه نامزد « ری پمبر » هنوز خودکشی نکرده باشه و یه جورایی
اتفاقی با یه شینیگامی شیطون رو به رو شده باشه ؛ و چون چیز دیگه ای برای
از دست دادن نداره ، نصف عمرشو با چشمای شینیگامیه معامله کرده باشه ..
ولی حدسم غلط بود !
* « اِل » چه جونور جالبیه
:)
** ریوکِ شینیگامی بامزه س
*** شینیگامی دومی یه چیزی می دونست که ریوک نمی دونست
:[
****اسم « لایت یاگامی » و « ال » هر دو با « ال » شروع میشه !
_ ایده ش جالبه اما روایت داستانش یه نقاط خالی داره به نظرم .. بعضی جاها
زود به نتیجه میرسه مثلا . ولی برام جالبه . تا حالا تجربۀ انیمه دیدن
نداشتم . موضوعش و اون شینیگامی ها هم خوش آمدنی ن
_ _ من اگه بودم ،
به جای این دفترچه و توان کشتن آدمای بد ، دوست داشتم توان میخکوب کردنشونو
داشتم قبل از عمل بدشون .. یه فرصتی برای قربانی و آدم تبه کار !
لباسی که جیب نداشته باشد لباس نیست
شیئ قابل ترحمی است که بسته به ویژگی های دیگرش که مورد علاقه مان است ، باید چد صباحی تحملش کنیم
* علی الخصوص مانتو و پالتو . بدون جیب ؟حرفشم نزنید !
** لباسای خونگی وقتی جیب دارن از صدتا دالان و ماز رازآلود هم اسرارآمیز تر می شن
:))
SpainoHolic !
that's my maniac name
به این نتیجه رسیدم که انقدر باید زندگی کنی و در جریان باشی که هروقت زور
کائنات ازت بیشتر بود و اتفاقای میخکوب کننده پیش اومد ، وقتی دیدی ناگهان
نگه داشته شدی ، بازم جلو باشی ..
حداقل عقب نباشی..
حداقل اقلش زیاد عقب نباشی و بتونی از اونجایی که جریان داری ، اون نقطۀ میخکوب شدنتو با سایه کردن دستت بالای چشمات ببینی ..
ای مرض !!
گاهی آدم به شدت کنجکاو میشه از نتایج موقعیتهایی آگاه بشه که اصن نباید به وقوع بپیونده !
* من برم خودمو به ستاد کنترل خباثت معرفی کنم ![]()
این داستان قشنگ و لطیف رو دوست عزیزم برام نوشتن که چون خیلی عاشقش شدم اینجا دوباره کپی ش کردم :
یک کرگدن بود که دوستی نداشت، اصلا نمیدونست دوست چی هست، فکر میکرد چون
پوستش کلفته و زمخته نمیتونه با کسی دوست بشه، تا اینکه یه دم جنبانک اومد
پیشش و باهاش حرف زد، بهش گفت برای دوست داشتن باید قلب داشته باشه که
قأعدتاً کرگدن نمیدونست قلب یعنی چی
خلاصه هر روز این پرنده میاد
به کرگدن سر میزنه و پشتش رو میخارونه و حشرههای پوستش رو میگیره، تا
اینکه کم کم کرگدن به دیدنش عادت میکنه و حس میکنه چیزی زیباتر از تماشای
پرواز و چرخ زدن دم جنبانک توی دنیا نیست، اینجاست که یک قطره اشک از چشمش
میاد و به دم جنبانک میگه فکر کنم قلبم بود که از چشمم ریخت.
اینم
دیالوگ پایانی: " کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا
کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش میافتد یعنی چی؟
دمجنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق میشوند! "
چندین سال پیش شدیدا تمایل داشتم برم یه جای خاصی
انقد شدید که معمولا شبا خوابشو می دیدم و انقد واقعی و حقیقی اونجا بودم که شیرینی ش تا چند روز همراهم بود
یه روزی هم یه کلاف پشمی شیری رنگ گذاشتم جلوم و به نیت سفر به اون منطقه یه شال گردن گرم بافتم
بعد یه مدت یه سفر کوتاه غافلگیر کنندۀ زمستونی به اونجا داشتم و هر روز از اون شال گردن استفاده کردم
:)
* من سالهاست که عاشق اسپانیام ؛ به دلایل مختلف که در پی سالیان و از
گوشه و کنار زندگیم کنار هم جمع شدن و این علاقه رو پررنگ تر کردن ..
طی این عشق چندین ساله م ، برای اولین بار دارم پی در پی خوابشو می بینم ،
انقد شیرین و لذت بخشه بودنم تو این رویاها که از هر بیداری و حضوری برام
واقعی تره . توی خوابم شدیدا به حضورم در اونجا باور دارم و با تمام وجود
سعی می کنم از لحظاتم لذت ببرم . مثلا دیشب داشتم از 2نفر توی هتل محل
اقامتم در مادرید می پرسیدم: تا کوردوبا و گرانادا چقد راهه ؟ با قطار
بهتره برم یا اتوبوس ؟
یه بار دیگه م توی خواب از شدت شوق و حسرت به گریه افتادم ..
امیدوارم این دفعه م خوابهام تعبیر بشن و مدتش طولانی تر بشه
:))
** فکر کنم این دفعه باید یه کار اساسی تر از بافتن شال مخصوص سفر به اسپانیا انجام بدم
Wicca :
ویکاها نئوپاگان ( پاگان یعنی مشرک و غیر مذهبی ؛ ناباور به ادیان بزرگ
ابراهیمی) هایی هستند که بستر طبیعت را میپرستند. این فرقه در سال ۱۹۵۴ به
دست جرالد گارنر، جادوگر انگلیسی تاسیس شد. طبیعت در فرهنگ ویکنها به
معنی هر چیزی است که بدون فشار و یا اجبار به وجود آمده باشد. رفتارهای
غریزی و خدایانی که نماد این غرایز هستند مورد پرستش یعنی ستایش آنها واقع
میشود. پیروی از غریزه و پایه قرار نهادن طبیعت بکر و بی شعور به عنوان
ملاک رفتار خصیصهای است که این فرقه را از همه مذاهبی
که در آن مسک نفس وجود دارد متمایز میکند. و به دلیل اینکه پایه طبیعت
است کتاب و نوشتههای آنان به تجربیات شخصی علاقه خاصی نشان میدهد و برای
تجربیات خاص خود یک دفتر جداگانه دارند که دفتر شهود و الهام هم به آن
میگویند و گاه همین تجربیات را در دفتر اوراد و اذکار سحر به نام کتاب
سایهها مینگارند.
کتاب این فرقه کتاب سایهها نام دارد. که تقریرات جادوآموز از استاد خویش میباشد. و شامل اوراد و تعویذات سحر است.
ویکا فقط یک نصیحت دارد: «تا وقتی جنبندهای را اذیت نمیکند هر چه در سر دارید بکنید.»
* من یه ویکا هستم پس ! از جهت سطر آخر
:)))
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%A7
ای بابا !
این جیمز پی. سالیوان عجب آدم تنه لش بی شخصیتی بوده ها !
آقا تا قبل این انیمیشن ما عاشق این مرتیکه بودیم که !
* البته آخرای کارتون بازم عاشقش شدیم
:)))
ای روزگار ! چه می کنی با دل ما ؟
and I really lOvE this one :
" For being a foreigner Ashima is beginning to realize, is a sort of
lifelong pregnancy -- a perpetual wait, a constant burden, a continuous
feeling out of sorts. It is an ongoing responsibility, a parenthesis in
what had once been an ordinary life, only to discover that previous life
has vanished, replaced by something more complicated and demanding.
Like pregnancy, being a foreigner, Ashima believes, is something that
elicits the same curiosity of from strangers, the same combination of
pity and respect.”
― Jhumpa Lahiri, The Namesake
I love this quote from " The Namesake" :
“One hand, five homes. A lifetime in a fist.”
― Jhumpa Lahiri, The Namesake
* That's about Ashima the character that story starts with her
“That's the thing about books. They let you travel without moving your feet.”
― Jhumpa Lahiri, The Namesakeنسبیت یکی از نویسندگانی است که بسیاری از نویسندگان برجسته ی کودکان از او
الهام گرفته اند، از جمله ی این نویسندگان می توان از سی. اس. لوئیس،
آفریننده ی نارنیا نام برد که بنا به گفته ی خود او، ماجراهای نارنیا را
کتاب قصر افسون شده نسبیت الهام گرفت. انید بلیتون نویسنده ی دیگری است که
ترکیب شخصیت های داستانی اش تقلیدی از شخصیت های داستان های نسبیت است و
نیز جی آر. آر. تالکین، خالق ارباب حلقه ها، که حلقه ی نامرئی کننده ی او
در کتاب هابیت الهامی از کتاب قصر افسون شده ی نسبیت است. ادیت
نسبیت در ۱۵ اوت ۱۸۵۸ در لندن به دنیا آمد. وقتی ۴ ساله بود پدرش را از
دست داد. کودکی او همراه ۵ خواهر و برادر تنی و ناتنیاش سپری شد. او در
دوران کودکی و نوجوانی همراه با خانواده مدتها در کشورهایی مانند فرانسه،
آلمان و اسپانیا زندگی کرد و سرانجام هنگامی که ۱۷ ساله بود دوباره به لندن
بازگشت و در سن ۱۸ سالگی با هیوبرت بلاند ازدواج کرد.در نهایت ادیت نسبیت
در ۴ مهٔ ۱۹۲۴ و در ۶۶ سالگی از دنیا رفت.
در کودکی دختری بود شیطان با
رفتاری پسرانه، در بزرگسالی نیز شخصیتی نامتعارف شد. نوع لباس پوشیدن،
آرایش مو، روش زندگی و عادت بیان احساساتش در اجتماع، تصویر زنی را از او
به نمایش می گذاشت که گویی می کوشید قالب اجتماعی آن دوره انگلستان را
بشکند. او و شوهرش، هوبرت بلاند، از بنیانگذاران انجمن "سوسیالیست های
فابین" بودند و خانه شان مرکز دوره های ادبی و محل گردهمایی سوسیالیست ها
بود. افراد زیادی به خانه ی او رفت و آمد می کردند که از آن میان می توان
به نویسندگان نامداری چون جرج برنارد شاو و اچ. جی. ولز اشاره کرد.
* از اینجا :
http://fa.wikipedia.org/…/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA_%D9%86%D…
و اینجا :
http://ketabak.org/tarvij/node/118