August 1, 2014 ·

درحال دوختن دوتا دکمه روی هم
برای لباسی که هر دو ورش پوشیدنیه!
:

August 1, 2014 ·

« وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی »
__ابتهاج عزیز

August 14, 2014 ·

« خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانی ست این »

August 15, 2014 ·

That awkward moment you say "I've always wanted to use that spell"
courtesy :Minerva McGonagall

is feeling ‎چسب زدن بر دهان‎.

من Person of Interest خونم پایین اومده! *اخم- اخم*
اون از کند شدن روندش که شبی یه اپیزود می دیدیم، حالام کار به جایی رسیده که دیشب اصن ندیدیم :/
تقصیر خودم بود که نتونستم جلو دهنمو بگیرم و توی خونه معرفی ش کردم!

August 9, 2014 ·

ولفگانگ گوته:
"طعم گیلاس و توت را باید از کودکان و پرنده ها پرسید."

July 30, 2014 ·

هورااااااااااااااا

چه روزی شود امروز ! ^_^ ^_^ <

دیدن دن و نیلوفر آبی

July 31, 2014 ·

« هری پاتر » از همون اولش تا آخر تلخه. پر از درگیری و مرگ و آدمهای بد و کوته فکر که مثل سایه یا حتی نیمۀ دیگۀ قهرمانها دنبالشون میان. حتی پا به دنیای خواننده میذارن.
اما توی بیشتر پاراگرافهای داستان، طنز هست. بخش بیشتری از کل هفت جلد با لحن طنزآلود قوی نادیده گرفتنی ئی روایت میشه که در نوع خودش فراموش نشدنیه.
* با صدای استیون فرای 3 فصل از کتاب اول رو گوش دادم و هر چند لحظه یه بار بلند خندیدم.
_ اما این طنز، با وجود خنده دار بودنش، تلخ و گزنده ست. بخش هایی هست که همزمان جای خنده و گریه داره. از داستان عقب می مونی اگر بخوای احساست رو کامل و درست نشون بدی.
*تولدت مبارک جی. کی.
پ. ن. : بین خودمون باشه ، به ریش مرلین کمی حواست به اظهار نظرهای اخیرت باشه!!
(خطاب به همون خانوم)



July 31, 2014 ·

آدم اگه منصف باشه کتاب « زندگی و نیرنگ های آلبوس دامبلدور » _سوای اسم و بخش های تندروانه و غرض ورزانه ش_ می تونه اثر خوبی برای مطالعه باشه.


July 31, 2014 ·

رسد آدمی به جایی که
وقتی بین 10 تا موفقیت و کار به درد بخور و حتی میون بر رفتن های مفیدش، یه دونه بدشانسی ناشی از بی خردی یا کم کاری یه شخص ثالث رو پای اون لحاظ می کنن
چندان احساس شمشیر خوردگی یا زخم خنجر نمی کنه
فقط به نتایجی دست پیدا می کنه


is feeling ‎ایش ایشش‎.

اه!
از این ship های بیخود الکی که بعضیا بین شخصیت های داستان برقرار می کنن و نشر و گسترشش میدن انقد بدم میاد


is feeling overwhelmed.

طلب ِ چیو دارن از آدم؟
:/
والله!


July 31, 2014 ·

«آقای چارچشم»
«آقای مو سیخ سیخی»
«عینکی»
«آقای خوش خبر»

«پسر شگفت انگیز»
...
اسم هایی که فاسکو به جان و فینچ نسبت میده!


July 31, 2014 ·

یا وقتی «جان» نگران «فاسکو» میشه ...


was reading Gathering Blue.

the 3rd book of her



August 5, 2014 ·

آیس پک درینکیده میشه یا ایتیده میشه؟
خب بابت اون نی ش که باید بدرینکیمش.. ولی همچین مایع هم نیستا!
آهانن فهمیدم! « تو رگ زدن » از همه چی بهتره!

August 9, 2014 ·

http://ketabak.org/tarvij/node/2910
آن ها هر روز تمرین احمق بودن می کردند تا شادمان زندگی کنند و از دست مزاحمت های دیگران آسوده باشند. نادانی و کار های ابلهانه ی مردم دوره گردانی را که به آن جا سفر می کردند یا مردمی که به آن سرزمین می آمدند را به خنده می انداخت و حیرت می کردند. اما مردم شیلدا به کار های ابلهانه ی خود ادامه می دادند و بر این باور بودند که هیچ کس از احمق بودن بدی ندیده است

August 3, 2014 ·

« آن پدسسوخته که صد قافله دل همره اوست »

is feeling lucky.

زنده باد گوگل و اینترنت
آدم یاد شعر سهراب میفته " گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد "
دلش می خواد بدونه اصلا اگر بخواد جایگزین کنه این نمونه رو، با چه تصویری رو به رو میشه!
البته درمورد دومی نوشته شده بود به اسم «گل شبدر» معروفه ( شاید منظورش این بود به گیاه شبدر تعلق نداره؛ من که نمی شناسم ) اسم اصلیش رو هم فراموش کرده بود.

به افتخار شبدر هم

August 2, 2014 ·

ایشون خجالت نمی کشه؟
آخه 45-46سال سن محسوب میشه؟ اونم برای یه خارجی، یه سلبریتی تازه!
این چه وعضشه؟
چرا روند پیر شدن و تکیده شدن ظاهرش سریع تر از خیلیاشونه؟ :/
عئی باع باع !
* توی این عکسا از روی میز پریده اینور و یکی از طرفدارای کوشول موچولوشو بخل کرده ^_^
دختره قیافه ش بامزه س!

همینطوریشم خوبه ها
منتها برای episode 13 به بعد از آبرامز انتظار بیشتری داشتم!
*همون واچینگ «پرسن آو اینترست»، سیزن 3

August 2, 2014 ·

به خاطر فونکه،
اینکهارت
و سیلور تانگ
که از دل کتاب دراومده ^_^
و می تونه آدمو ببره بین برگه های کتاب و کلماتش، واقعنی!


August 2, 2014 ·

"شوق وافری در یادگیری کلمات و واژه های خاص خود داشتم. من به جای جمع کردن تمبر و یا تخم پرندگان، کلکسیون”‌کلمه”‌داشتم. در کلاس وقتی که باید مشقهایم را مینوشتم، یا چهار پرتقال را به طور مساوی بین دو پسر بچه فقیر و بدبخت تقسیم میکردم، سخت سرگرم نوشتن لیست کلمه های جدید و خود ساخته ای میشدم که با تماشای تصاویر کتابهای درسی به ذهنم خطور کرده بود. "
__ویلیام جرالد گلدینگ
نویسنده انگلیسی و برنده جایزه ادبی نوبل سال 1983
http://ferdosiii.blogfa.com/post/232

August 22, 2014 ·

از همین دیشب تا حالا این آیکن که روش کلیک می کردی عکس کاور عوض می شد جاش تغییر کرده!
خدا می دونه دیگه چی تغییر کرده که من یکی متوجه نشدم!

آهنگساز این سریال هم که دارم نگاه می کنم رامین جوادی هست :) :)
*Person of interest


was listening to ‎Homayoun Shajarian - همایون شجریان‎.

« چه آتش ها » همایون شجریان و علی قمصری ^_^
آهنگهای علی قمصری فوق العاده ن


وفتی «جان» ( Jim Caviezel ) با چارلی میرن توی آپارتمان شاگرد چارلی، کتاب «کنت مونت کریستو» رو میز هست .. پسره شروع می کنه به تعریف کردن از شخصیت ادموند دانتس.. کسی که خود Jim Caviezel نقششو تو یکی از نسخه های کنت مونت کریستو بازی کرده. :D
من فقط قیافۀ Jim Caviezel رو زیر نظر داشتم .. همین طوری! آدم فکر می کنه بالاخره یه حسی نسبت به این نقش خاص باید داشته باشه خب :))
Person of interest

July 16, 2014 ·

I liked that part : :)
"Finch: we have limited information.We knew when we began this that we might make mistakes. But we have to go now."
* Person of Interest; s1, e7 "Witness"


July 15, 2014 ·

اسم اپیزود (اپیسود؟) 4 Person of Interest هست Cura te ipsum
معنی ش میشه:
Cura te ipsum ("Take care of your own self!" or "Cure yourself") is a Latin injunction, urging physicians to care for and heal themselves first, before dealing with patients.
http://en.wikipedia.org/wiki/Cura_te_ipsum

July 20, 2014 ·

یادمه از کلاس سوم دبستان برای جدی انگاشتن ماجرای تحصیل و مدرسه، سرشب کتاب می گرفتم دستم یا مشق می نوشتم.
کجا؟
جلوی تلویزیون
اون موقع شب هم اهمّ برنامه ها چی بود؟
اخبار
هی تصویر و فیلم و عکس و .. از جنگ خودمون و حوادث مختلف گوشه کنار دنیا .. بماند که یه سری اصطلاح ها و اسم بعضی جاها و آدمها رو هم همون شبا از اخبار یاد گرفتم .
یکی از اون اصطلاح ها «خاور میانه» بود. از ترکیبش خوشم میومد ولی برعکس معنای لغوی ش ، معنی جغرافیایی ش برام دلنشین نبود.
سال پنجم توی کتاب جغرافی مون یه چیزایی درموردش خوندیم و فهمیدم که با عرض معذرت کائنات از ما، خودم دارم وسط همون خاوری زندگی می کنم که معمولاً در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیا بوده .
این از اولین رنج و اندوه های جدی زندگی م بود که فراموش نشدنی بود. چون هر موقعیت و اتفاقی توی زندگی م بالاخره یه جوری گذرا محسوب می شد الّا این. چیزی که مث قیر سیاه نفتش چسبیده به کف پاهام.
خوبه حداقل به خاطر آهنگ ملایم اسمش دوستش داشته م.



July 20, 2014 ·

این که هی برن دنبال ملت و در جریان حوادث دخالت کنن داشت کمی ناراحتم می کرد .. پس کی می خوان بگن این دوتا شخصیت اصلی از کجا اومدن و چی دقیقا اینجا کشوندتشون؟
بعدتر در جریان همون حوادث و رفتارهای روزمره شون ، چیزهایی روشن شد/می شه که گریزهای خیلی خیلی کوتاه و ناکافی به گذشته رو انگار قراره پوشش بده. مثل حساسیت زیاد جان _ وقتی پای بچه ها میاد وسط، صحبت های جان با یکی دیگه درمورد رئیسش که به خود فینچ اشاره داره و فینچ هم اونا رو می شنوه، جمله ای که فینچ میگه «معلوم نیست بچه ها که بزرگ شدن چی قراره از آب دربیان» ، .. و البته شاید هم قرار نباشه همۀ اینا به گذشته یا شخصیت واقعی این دو نفر ربط داشته باشه. همین جملۀ فینچ رو دوست دارم بدونم واقعا توی داستان شخصی خودش هم قراره جایگاهی داشته باشه یا نه .
و این جریان، یه جورایی اجازه میده حدس و داستان خودت رو در کنار داستان اصلی داشته باشی و جلوتر که میری آزمایششون کنی.


July 20, 2014 ·

به این آقای « جان ریس » مشکوکم!
توی pilot که به شکل یه بی خانمان دراومده بود، خب معلومه که کلاه گیس سرش بوده . ولی انگار توی داستان هم کلاه گیس سرش بوده. چون شبش تغییر قیافه داد و ..
انگاری مخصوصا خودش رو به هیأت بی خانمان ها درآورده بود


July 19, 2014 ·

اتفاقا تنها بودن به هیچ وجه سخت و مشکل و فلان نیست
این تنها «نبودن» ِ که سخته؛ به چالش می کشه آدم رو، برات حد و مرز میذاره، محدودت می کنه و از طرف دیگه ای مجبورت می کنه، مسئولیت های جدید و نامنتظره و بعضاً نه چندان خوشایند به عهده ت می ذاره . .. برای همینه که گاهی طالب تنهایی می شیم و از یه گوشۀ دنج و لحظات خلوت بسیار لذت می بریم.
تنها بودن یه سختی داره و تنها نبودن، بیشتر از اون. حتی با خونواده و بهترین دوستات هم نمی تونی اوقاتی ایده آل داشته باشی.
ولی به قول ابوسعید ابوالخیر مرد اونه که با هر صنفی نشست و برخاست کنه و رنگ نپذیره و .. ( نقل به مضمون )


July 19, 2014 ·

از یه چیزایی خوشم نمیاد
همون چیزایی که ازشون خوشم نمیاد :/
* هی میگم « نه دیگه، ایندفه نباید .. این بار دیگه من .. » ولی دلم نمیاد ! میگم خب مدلم اینطوریه، اونطوری نیس . آدمی هم نیستم که بابت هر « خوش نیومدن » ی ، کلا رو یه چیزی رو خط بزنم بذارمش کنار .


July 19, 2014 ·

پارسال که تابلوی « نان تافتون » رو خوندم « تام فلتون »
الان یه مدته « استایلیش » رو می خونم « اسلیترین » !
دارم از دست میرم ئایا؟
بگم بلاتریکس بیاد منو بخوره ؟؟


July 19, 2014 ·

« امروز کدام یک از لبخند هایت را پوشیده ای
که اینقدر دلنشین تر شده ای ؟ »



تیر 93

چرخ فلک جادویی

" قسم می خورم فقط وقتی پیاده شوم که صورتم نیاز به اصلاح داشته باشد. "

ص 130 ؛ جلد دوم.

نصف جلد دوم «ارباب دزدها» رو خوندم .. به نظر میاد چرخ فلک داستان کار کرده باشه!

از شخصیت ویکتور (کارآگاه) حالا خیلی خوشم میاد؛ مخصوصا وقتی رفت به سینمای متروکه و بو کوچولو رو برگردوند خونۀ آیدا.

فکر کنم ته تهش همۀ بچه ها خونۀ آیدا می مونن و البته ویکتور هم! خیلی خوب میشه

آخرشو هم خوندم . بعدش فیلمشو دیدم.

این فیلم ساخت کشور آلمان هست و با وجود هیجان زیادی که قاطیش کردن جذابیت کتاب رو نداره. آثار خانوم فونکه با وجود فانتزی بودن و نوجوون پسند بودنش (در ظاهر) یک جدیت و عمق خاصی توشون هست . برای ساختن فیلم هم این قضیه چندان جدی گرفته نمیشه .

هی نشستم ببینم اسکی پی یو وقتی از چرخ فلک میاد پایین چه شکلی میشه، پشیمون شدم! همون تصورات خودم موقع خوندن کتاب خیلی بهتر بودن.

از بو و پراسپر توی فیلم خیلی خوشم اومد. ویکتور و آیدا هم بامزه بودن :))

" استر به هیچ چیز توجه نداشت. او روی صندلی سفت و محکمی که رو به روی آیدا قرار داشت نشسته بود و غرق در افکارش، به تابلوی مریم مقدس خیره بود. ویکتور با رضایت کامل حاضر بود سه تا از ریش های مصنوعی مورد علاقه اش را بدهد و از افکار او سر در بیاورد. " ص 190 ؛ جلد دوم.

 

* ارباب دزدها ؛ کورنلیا فونکه؛ داود لطف الله؛ نشر پیدایش.



دزد کوچولو

دارم کتاب دو جلدی « ارباب دزدها » رو از نویسندۀ محبوبم کُرنلیا فونکه می خونم. هر جلد 200 صفحه ست و خوندنش هم سریع پیش میره؛ البته اگه مث دیروز دستم باشه و مث روزای قبل، آروم آروم نخونمش!

عصر فرضیه م رو تست کردم و دیدم درسته؛ همه ش یادم بود از 7-8 سال پیش یه فیلم از روی تی وی ضبط کرده بودیم به همین اسم. ولی نمی دونستم واقعا از روی همین کتاب ساخته شده یا نه. دیروز 2-3 دقیقه اولش رو دیدم و معلوم شد مال همین کتابه. منتها طبق معمول هیجان شروعش بیشتر بود و مثل نوشته های خانم فونکه آروم نبود.

داستانش در نوع خودش جالبه؛ دوتا برادر از دست خاله و شوهر خاله شون فراری ن چون قراره کوچکه رو  نگه دارن و بزرگه رو بفرستن شبانه روزی اما بزرگه ( پراسپر ) نمی خواد از برادرش جدا بشه. اینا اومدن ونیز، چون مادرشون قبلاً خیلی از ونیز براشون تعریف کرده. خاله هه که همین حدس رو می زنه، اومده ونیز و به یه کارآگاه خصوصی ( ویکتور ) ماموریت میده اینا رو پیدا کنه. اما بچه ها می خورن به تور یه گروه کوچک از بچه های هم سن خودشون که اونا هم از شرایط خودشون فرار کردن و الان تو یه سینمای متروکه زندگی می کنن...

ویکتور که دنبالشونه ، اخلاق خاصی داره؛ دوتا لاک پشت داره، ....

بچه ها هم هرکدوم ماجرای خودشونو دارن. درواقع سینما و چیزهای مورد نیازشونو پسری نقابدار تهیه می کنه به اسم ارباب دزدها، که اواخر کتاب اول، پیشینه ش مشخص می شه. ...

در کل کتاب جالبیه که از خوندنش راضیم.

* نقابی که ارباب دزدها به صورت میزنه منو یاد «زاغ کبود» داستان «جوهری» ها می ندازه .


آخر و عاقبت کارها

هاهاها!
جا داره بگم با خوندن این کتاب 200 صفحه ای جناب ایمیس خیلی داره بهم خوش می گذره. ترجمه ش هم خیلی خوبه.
5تا پیرپاتال تو یه خونه دور هم جمع شده ن و زندگی می کنن. هرکدومشون هم یه سری اخلاق و خصوصیاتی دارن. یکی شون (برنارد) دیگه از جهاتی خیلی خاصه! خلاصه ش اینکه بقیه رو خودآگاه و ناخودآگاه اذیت می کنه. یه پیرزن تقریبا از خود متشکر هم بینشون هست ( مری گلد ) که نوه نتیجه هاش به مناسبت اعیاد و ایام الله میان دیدنش و باقی همخونه ای ها هم به این بهانه مهمونی دارن دور هم. منتها بیشتر کارا گردن آدلا، خواهر برنارد هست. بیشتر از همه از یه پیرمرد چاق بی خیال بدمست خوشم میاد که اسمش شورتله و صداش می کنن شورتی. نمیدونم چرا از اول کتاب هی یاد پاتریک استار میفتادم !!
اینا توی ذهنشون نسبت به همدیگه جبهه گیری ها و قضاوت هایی دارن که پایۀ رفتاراشون با هم هست بالطبع، از اون طرف نوه های اون پیرزنه هم نسبت به هر 5تای اینا همین طورن. اما چون سالی چندبار چشمشون به اینا میفته خیلی چیزا رو فقط تحمل می کنن و ساعتها رو می گذرونن.

حدود 10 ص مونده تمومش کنم. دوست دارم بدونم با این راز برنارد، بقیۀ نقشه هاش چطور پیش میره.

این از اون کتابایی بود که همین طوری شانسی و بی هوا از تو قفسه کشیدمش بیرون، کمی اسمش وسوسه م کرد و بعد انتشاراتی ش . پشت جلد رو که خوندم راغب شدم برش دارم. منتها اوائلش کند پیش می رفت. حدود ص 50 دیگه افتادم روی غلطک :))

اون بخش که به هم هدیۀ کریسمس داده بودن، توصیف نویسنده از هدیه ها عالی بود!

*«عاقبت کار»؛ کینگزلی ایمیس؛ امید نیک فرجام؛ نشر افق.


:)


از عشق و شیاطین

یک شیطونی هست درگوشم زمزمه می کنه ، بهم میگه یه مدت سراغ کتابای جدید نرم و همین کتابای نخوندۀ خودمو بخونم، یا بعضیا رو برای بار دوم یا چندم بخونم.. انگار بازخونی « خانۀ ارواح » خیلی به مذاقش خوش اومده


باغ مخفی

عنوان کتاب بالاخره وسوسه م کرد تا برش دارم. «باغ مخفی*» همیشه منو یاد یه سریال انگلیسی می ندازه که یه دختری به اسم هریت بود و ماجراهاش.. البته تا یادمه هریت از شخصیت های باغ مخفی بود!

چون یه بار با دوستام درموردش صحبت می کردیم و هرکدوممون داستانی تعریف کردیم که هم شباهتهایی به هم داشتن و هم تفاوتهایی، دوست داشتم بخونمش ببینم بالاخره اون تصاویری که توی ذهن من مونده چرا و از کجا اومدن.

فعلا که حدود 50 ص شو خوندم و از توصیفای نویسنده درمورد بیشه زار ، خونۀ متروک بزرگ با صد اتاق قفل شده ، راهروهای تو درتو که راحت توشون گم میشی ، دیوارکوبهایی با مناظر عجیب یا آشنا، گریۀ مرموز بچه ای که دیده نشده، پرتره هایی که صاحباشون متعلق به زمانهای دیگه ای ن و از توی تصویرشون به مری خیره شدن، باغ هایی که به هم راه دارن و از همه جالبتر سینه سرخ شیطون داستان خیلی خیلی خوشم اومده.

در ضمن توی این کتابخونه یکی از عشقای قدیمی مو هم ملاقات کردم؛ «برادران شیردل» از آسترید لیندگرن. اینم رفت توی لیست دوباره خونی البته بعد سالها و البته خرید به محض یافتنش.

انقد کتابای نخوندۀ این کتابخونه ها بهم هیجان و انگیزه میده که دیگه چندان از رفتن به کتاب فروشیا ذوق نمی کنم؛ مگه دنبال چیز خاصی باشم و یا بخوام کتابی رو برای خودم داشته باشم. اعتراف سختی بود ولی خب بد هم نیست . همیشه دوست داشتم روی این اشتهای کتابی م تسلط داشته باشم اینم روش خوبیه. ولی باید بگم اوائل که عضو یه کتابخونه ای میشم هم خیلی وحشی بازی درمیارم! هی کتاب بر میدارم و هی نمیرسم همه شونو بخونم. آخه کتابایی که خوبن موقع/ بعد از خونده شدن هم زمان لازم خودشونو نیاز دارن تا جا بیفتن و برن توی گوشت و خون آدم. اینو هم می تونم الان کنترلش کنم.

یه اعتراف دیگه م اینکه هنوزم وقتی میرم کتاب فروشی، اگه چشمم به «هری پاتر» های ویدا اسلامیه بیفته دوست دارم بازم یه نسخه ازشون بخرم!! اینو کجای دلم بذارم آخه؟؟

گمونم این پست ادامه داشته باشه، یا شایدم بقیه شو تو یه پست جدا بنویسم. خب اولش که می خواستم بنویسم فکر نمی کردم اینقد طولانی بشه.

_ نویسندۀ این کتاب، خالق داستان معروف «سارا کرو» هم هست.

*« باغ مخفی » ؛ فرانسیس هاجسن برنت ؛ مهرداد مهدویان ؛ کتابهای بنفشه (قدیانی).