بر لبۀ دنیا

یکی از لبه های دنیا، قطعاً، تمام شدن کتابی خاص یا به پایان رسیدن دورۀ تماشای سریالی است که ممکن است ماه ها در فضای آن و با شخصیت هایش زندگی کرده باشم و حتی گاهی خداگونه، چیزی به آن مجموعۀ ازپیش آفریده شده افزوده باشم (یا تغییراتی دیگر...)

در تصورات کودکی من، دنیا جایی مسطح و ثابت بود که بدون هیچ نقطۀ شروعی، فقط درجایی به اسم «لبه» به پایان می رسید.

وقتی در موقعیت های این چنینی، بر لبۀ دنیا راه می روم، همان احساس مبهم و نامکشوف دوران کودکی ام را دارم که به لبۀ دنیا فکر می کردم؛ جایی که دنیا، ازلحاظ جسمی و مادی، تمام می شود. برای من این لبه، صخره ای صاف و بلند بود که عمق پایین پایش در تیرگی و خلأ غرق شده بود، حتی آسمانش تیره بود و آن قدر جان (مادّه) نداشت که رنگ و هوای کافی داشته باشد. جایی که هیچ وقت دوست نداشتم بروم.

خوش است

از علی تفرشی گرامی بابت این آهنگ [Track 09 آلبوم] بسیار متشکرم

[شعر]

علی الحساب! هنوز تمام آلبوم را گوش نداده ام.

بر لبه

_ هنوز 3 اپیسود House ندیده دارم و ردّ یکی از سریال ها را زده ام که Hugh Laurie، در چند اپیسود از فصل چهارم حضور داشته. نتیجه: گرفتن همان چند قسمت (غنیمت است والله!). قرار است در سریال دیگری هم (2016) نقش پررنگ تری درکنار تام هیدلستون داشته باشد :) :)

درنقش سناتوری امریکایی

 

__ فقط 3 اپیسود مانده، فقط 3 تا! گذاشته ام در 1-2 روز آینده هر سه را با فراغ بال ببینم و بعدش فرصت برای دپرس شدن داشته باشم.

هاوس، درحال کرم ریختن

آخرِ فصل 5

نصف کل سریال رو دیدم!

 

 

پی اس: چقدرم بهش میومد!

پی پی اس: منم این مدلی دوست دارم. باید یه بار برم شهربازی ای، جایی، این مدل ریش سیبیل بکشم واسه خودم! (شایدم بالماسکه)

پرتغالی بانو

دنیای ادبیات داستانی چیز مهمی کم دارد!

پرتغالیِ خانوم.

پرتغالیِ درخت زیبای من یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت های مرد دنیای کتاب هاست. با خودم فکر می کنم اگر روزی نویسندۀ توانایی پیدا شود و دربارۀ زنی بنویسد که پرتغالی زندگی اش بوده، او چطور زنی خواهد بود؟

لزومی ندارد ماجرا عین کتاب اصلی باشد. نه لازم است کودکی درد را کشف کند و در بهترین روزهای زندگی اش سختی بکشد، نه حتی خانوم پرتغالی، زنی تنها و دور از اجتماع و رازآلود باشد. باید کمی فکر کرد. پرتغالی ای که می شناسیم را با تمام خصوصیاتش مجسم می کنیم. همه چیز برای مرد بودن و تغییر او باورپذیر است.مردی که هیچ کس انتظار ندارد آن چنان موجودیتی در لایه های شخصیت خود داشته باشد که برای پسربچه ای مانند زِزه خدا شود.

زن ها چطور؟ باید چطور باشند تا کسی ابتدا ازشان توقع پرتغالی شدن نداشته باشد؟ من فکر می کنم زنِ این ماجرا باید، برعکس پورتوگا، زنی معمولی باشد با خانواده ای پرجمعیت، از آن ها که بام تا شام سرشان به بچه داری و رفت و روب و شستشو گرم است، گاهی بچه هایشان را دعوا می کنند و برای خودشان وقت کم می آورند. از آن ها که وقتی بعد سال ها به جشنی دعوت شدند، با خجالت پا پیش می گذارند و فقط یک دور می رقصند، اما آنچنان می رقصند که خودشان و بقیه تعجب می کنند و فرزندانشان می گویند: مامااانننن؟؟؟!!!

اما صبح فردا همه چیز فراموش می شود. این زن فقط وقتی در گرگ و میش غروب تنها روی ایوان خانه نشسته و منتظر جاافتادن شام و بازگشت عزیزانش است و شاید بافتنی یا گلدوزی ای روی دستش پاشد، شاید زمزمه ای غریب هم بر لب داشته باشد، آماده است تا بخش مخفی روحش را نمایان کند.

زنی که ...

خیلی دوست دارم داستان بانوی پرتغالی را بخوانم. داستانی جاندار و فراموش نشدنی، داستانی پر از شادی و اندوه داقعی، پر از بغض و خنده و آب چشم! بدانم زِزۀ ماجرا چطور با اون آشنا می شود و چطور ارتباطشان شکل می گیرد و به هم وابسته می شوند ... اصلاً همین ززه خودش رازی است، دختر است یا پسر؟ چند ساله؟ چه چیز باعث شده روحش گشوده شود و پذیرای خانوم پرتغالی باشد؟ از باغش میوه دزدیده؟ یا برعکس، در حمل سبد خرید سنگینش به او کمک کرده؟

حتی می شود او از خانواده ای مرفه باشد و پرتغالی بسیار فقیر!


 

 

مگی بیشتر از اغلب مردم می دانست که فراسوی دنیاها چه چیزی قرار دارد. او خودش درها را باز کرده بود و موجودات زنده ای را که نفس می کشیدند از صفحات زرد و بی رنگ بیرون کشیده بود» ص62

__ طلسم جوهری

 

مانده ام با فوبیای زندگی در تونل های زیرزمینی چه کنم!

یک بار محض سرگرمی تستی دادم تا ببینم کدام موجود تالکینی هستم. جواب در آمد: هابیت!

عافیت طلب و شکمو و گریزان از دردسر و خطر، لابد!

بد نیست، تاحدی شبیه هم هست. ولی بیلبو بگینز شریفی در من هست که درجاهای لازم خطر می کند و بر تردیدهایش پیروز می شود یا وقتی چاره ای نیست، سرش را می اندازد پایین و با شاخ می رود توی شکم خطر.

مثل رُن ویزلی خودمان

کرم کتاب گـُشنه مُشنه!

نتونستم طاقت بیارم. انگار فونکه منو صدا می کرد. ولی هرچی گشتم ناامیدتر شدم! شهرکتاب که کتابای کودک نوجوانش به هم ریخته و قاطی بود و کم حجم تر از قبل شده بود. شاید فکر کردن مدرسه ها باز شده بچه ها کتاب نمی خونن... . فقط کتاب گیس پنجول از فونکه رو داشت که اونم تو حس و حال خوندنش نبودم. کتاب فروشی محبوب دیگه م هم خیلی چیزا داشت به جز فونکه! البته یه دوره دوجلدی اژدهاسوار داشت قدیمی با جلد پاره پوره! و سری سیاه ها رو (وقتی اسمشون سیاه قلب، سیاه خون،.. هست لابد به جای جوهری ها باید بگیم سیاه ها!) ظاهرشون قشنگ و شکیل اما باطنشون به نظرم چنگی به دل نمی زنه. چاپ اول افق از این کتاب خیلی قشنگ تر بود. ساده و مربعی و قطور اما تروتمیز و مرتب. این سری جدید خوبی ش اینه مث کتابای خارجی حجیم ولی سبکه. اما جوهر روی برگه ها خوب نخوابیده. یه طوریه! نقشۀ داستان رو مثلاً نگاه کردم، خوب چاپ نشده، تمیز نیست. ... از افق بیشتر انتظار داشتم.

اما [یه دوره کتاب جدید نوجوانانه کشف کردم به اسم بارتیمیوس]. گویا اسم یه جن هست. دوست دارم یه جلدشو بخونم ببینم چجوریه:

[ناتانیل، پسر یازده ساله، شاگرد یک جادوگر است. روزی لاویس، جادوگر بی‌رحم او را در مقابل دیگران تحقیر می‌کند. ناتانیل سخت‌ترین وردها را یاد می‌گیرد و برای انتقام، بارتیمیوس ـ جن هزار ساله ـ را احضار می‌کند. اما زمانی که جن را می‌فرستد تا بزرگ‌ترین گنجینه‌ی لاویس را بدزدد، در توفانی از جاسوسی، قتل و شورش گرفتار می‌شود.]

...

بقیه شو حوصله ندارم بنویسم!

شاید بعداً

از سرزمین رؤیاهای دوردست نخستین

مو : «مزه ی بعضی از کتاب ها را باید چشید

بعضی شان را میشود درسته قورت داد

ولی فقط تعداد کمی از آنان را می شود جوید

و بطور کامل هضمشان کرد»

***

خدایا!

[کورنلیای عزیز جادویی] گویا چند سری کتاب داره غیر از جوهری ها.

یکی شون سری دنیای آیینه ای هست

اسم کتاباش reckless ،  fearless ... این مجموعه پنج تا کتابه.

سری دیگه  Ghosthunters هست شامل سه کتاب.

دوووست دارم بخونمشون، دست کم جلد اول هر مجموعه رو، ببینم چجورین.

گویا بعضیاشون ترجمه شده ن :) [اشباح] و [درمورد اولین جلد مجموعۀ دنیای آیینه ای]

«کورنلیا فونکه (1958) یکی از معروف‌ترین نویسندگان کتاب‌های کودک و نوجوان دنیاست. او تا به حال بیش از 60 کتاب برای نسل نو نوشته است. در سال 2005 مجله‌ی تایم اسم او را در فهرست 100 چهره‌ی تاثیرگذار قرار داد.»

عشق منه این خانوم! فعلاً دوست دارم بیشتر ازش کتاب بخونم.  

 

Tomorrowland 2015

اگه Hugh Laurie و George Clooney درگیر بشن*

معلومه من طرف کیو می گیرم!

حتی اگه حق با اون نباشه

* درگیری: یه صحنه توی فیلم بود!

گوگولیا! قلبقلب

Ricon Stark درون

  هفتۀ پیش، سر پیچ (پرچین های) نیلوفریِ سرکوچه، یک جفت پنجۀ سیاه از بین بوته ها روی زمین دراز شده بود. پنجه ها بزرگتر و بلندتر از مدل گربه ای بودند، برای همین به سرعت مسیرم را عوض کردم و از پیاده رو وارد خیابان شدم. سگ خیابانی یک دست سیاه خوش قیافه ای توی خنکای سایه لم داده بود.

   چندروزبعد دوباره دیدمش. این بار درست جلوی در خانه، پای درخت کاج محبوبم! کمی ترسیدم ولی طفلک کاری نداشت. همراه مادرم بودم که پیشنهاد داد چیزی برایش ببریم بخورد. به سرعت رفتم بالا و دو تکه کوچک نان و قطعه ای مرغ خام (که برای ناهار بیرون گذاشته بودم) آوردم. نان ها را تحویل نگرفت اما مرغ را با استخوان های ریزش قرچ و قرچ جوید. انگار کم اش بود ولی من هم گوشت بیشتری نداشتم.

   وقتی می خورد، دمش را تکان می داد. منتها لم داده بود روی زمین و دم تکان دادنش خاک های پای درخت را به هوا بلند می کرد. توی ذهنم با او دوست شده ام. اسمش را گذاشته ام Shaggy. صورتش شبیه Rex است اما لاغر و کاملاً سیاه رنگ.

   از آن روز، دیگر ندیده ام ش.

بعد نوشت: امروز عصر قبل از پیاده روی دیدمش! از پنجره! انگار از باغ پشت خانه بیرون آمده بود. مسیر ورودی باغ را نگاه می کرد. از شما چه پنهان برایش 2-3 تا سوت هم زدم. نتوانست پیدایم کند. توی خیابان راه افتاد و مسیر خلاف جهت مسیری که قرار بود بروم، در پیش گرفت.

 Shaggyبعداً می بینمت!

برو این دام بر بلاگر دگر نِـه!

من یه دلقک درون دارم که، مثلاً وقتی کامنت بی ربط یا چرت می بینم اینجا، دلش می خواد کنترل صفحه کلید رو از من بگیره و کمی تفریح کنه. البته الآن دیگه کامنتای تبلیغی (که مستقیم حرفشونو می زنن و ادا درنمیارن) خیلی قابل تحمل تر و شرافتمندانه تر از اون دستۀ اول هستن.

اولش می خوام دنبالش برم و منم باهاش تفریح کنم. ولی به مسخره کردن دیگران اعتقادی ندارم و سهمیه م برای این کار رو در اندک ترین میزانش قرار دادم. برای همین راضی ش می کنم همون توی دلش دلقک بازی دربیاره و با هم بخندیم!

و البته اینایی که اینطوری موزمارانه کامنت میذارن، کارشون نوعی بی احترامی به من و تجاوز به حریم* وبلاگ منه که باید بگم خودشونو دارن مسخره می کنن.

*بله، همچین حریم شخصی محدود و پوست پیازی ای دارم!

_ نمونه ش: یارو میاد بخش کوتاه و احساسی مطلب یا توضیح وبلاگشو با آدرس وبلاگ کپی می کنه توی کامنتا (بدون توجه به محتوای پست من) و انتظار داره وسوسه بشم برم بهش سر بزنم و مطلبشو بخونم.

باز صد رحمت به اون که میگه: وبلاگ خوبی داری، به من هم سر بزن!

Isra-words! *

طی 2-3 روز سروکله زدن با واژه های فلسفی و هرمنوتیکی و گادامری، البته نه به قصد فهم عمیق، بعد از 1 نیمه شب دیگر نمی فهمیدم سداریس چه می گوید!

کلمه ها را چندبار می خواندم، روی جمله ها مکث می کردم، انگار دکمۀ تصور و منظره آفرینی مغزم که همزمان با خواندن داستان روشن می شود، خاموش شده بود. نمی خواندم، داشتم با کلمه ها سروکله می زدم! جابجایشان می کردم و جمله ها را از نو می نوشتم. ایراد املایی، دستوری، ..

و بعد از چند صفحه کم کم همه چیز شفاف شد!

*لقب یعقوب(ع) در کتاب مقدس اسرائیل است؛ یعنی آن که با خدا کُشتی می گیرد. این لقب در پی رؤیایی، در یکی از سفرهایش به او الهام شد. [+]

 

کشتی گرفتن یعقوب(ع) با فرشته

اثر رامبراند

ماجرای کتاب های کاهی، یا «وقتی کتاب می خوردم»!

این دفتر/کتاب کاهی ها که این سال ها خاص شده اند و کلی ارج و قرب پیدا کرده اند و حتی اغلب قیمتشان از کاغذ سفید بیشتر است، فانتزی و جینگولشان کرده اند، این ها زمان ما کم ارزش و جزء جدایی ناپذیر دفتر و دستکمان بودند. نصف موارد موجود در بازار کاهی بود و ما هم ناگزیر از داشتنش. هم به لحاظ قیمت و صرفۀ اقتصادی، هم از آن جهت که وقتی کتابی فقط با این کاغذ چاپ شده و در بازار است باید آن را بخری. انتخاب دیگری نداری. خوبی این روزگار این است که برای خرید بعضی کتاب ها می شود بیش از یک انتخاب داشت؛ جیبی/رقعی، سفید/کاهی، جلد سخت/جلد نرم، ...

   اما از یک طرف، این ناگزیر بودن در گذشته باعث شد بدجور با این موجودات زرد انس بگیرم، به خصوص کتاب های قدیمی. آن برگه های به ظاهر خشن جدی، اما همچون بال پروانه شکننده، که غیر از بوی خودشان بعضی بوهای دیگر را در بافت فروتن خود حفظ کرده بودند. گاهی موقع مطالعه از گوشۀ این کتاب ها می کَندم و در دهان می گذاشتم و می جویدم. یکی از عادت های (بد؟) آن روزگارم بود و البته تنها درمورد کتاب های کاهی اجرا می شد. چون طعم خنکی و بخشی از چوب و یک جور گسی خوشایند فارغ از زمان داشتند.

   در این روزگار، بعضی ها با دیدن کاغذ کاهی ذوق می کنند چون متفاوت و از دیدگاهی لوکس است. اما آدم هایی هستند که نوع خاصی از کاغذهای کاهی برایشان معنایی عمیق تر از این چیزها دارد؛ مثل تفاوت سیاه پوست گمنامی که عمری در معدن الماس جان کنده با ستاره (سلبریتی) خوش اندامی با پیکری چون الماس تراشیده و لباسی گران قیمت و الماس نشان!

«روزهای زندگی»*

نزدیک به یک ساله هروقت به فیسبوک سر می زنم، احساس جویی رو دارم بعد از ماجرای دکتر ریموری و آسانسور!

*اسم سریالی که جویی، در نقش دکتر ریموری، بازی می کرد

از-به

دوران دبستان و راهنمایی، کائنات با هزار جنگولک بازی چند عدد از این کارت پستال ها به دستم رسوند. بعضی هاشون دست دوم بودن و پشتشون نوشته های خط خورده داشت و گوشه هاشون ساییده یا کنده شده بودن. بعضی ها هم توی خونه مشتری دیگه ای غیر از من داشت و هر از گاهی می دیدم چیزهایی از گنجینه م غیب شدن!

   هنوز چندتایی از اون معدود گنج ها رو دارم؛ حتی شاید فقط 2-3 تا. ولی هرکدوم در قیژقیژوی بی ادعایی برای ورود به همون دنیاهاییه که اون روزا سنگ به سنگ می ساختمشون.

   وقتی پروندۀ هر دنیا رو به بسته شدن بود، این خواسته رو ضمیمه شون می کردم که:

بالأخره روزی پای یکی از این گردونه های فلزی می ایستم و بادقت و حوصله، چند کارت انتخاب می کنم و برای کسایی می فرستم.

بالاخره

می دونستم بالاخره یه روزی می رسه که می تونم بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم رو قشنگ بخونم!

فغان از خویشتن!

از بیماری های ذهنی من اینه که مثلاً South Park نوزده فصله، بعد من دلم قیلی ویلی میره ببینمش!

در این موارد یا نمی بینم، یا به این زودی شروعش نمی کنم، ولی اون قیلی ویلیه خیلی رو اعصابه!

بعدش، 19 فصصصصصصصصل؟؟؟؟؟؟ کجای دل هاردم بذارمش آخه؟؟

یه وقت هایی دنیا...

خیلی پیش‌ترها گاهی خیال می کردم چطور می توانم آدم های محبوبم را ببینم، اغلب مشاهیر. بعضی هاشان که مرحوم شده بودند، مثل ژول ورن. اما کم کم که دنیا پیشرفت کرد و با معاصرها هم آشنا شدم، حساب می کردم باید برای دیدن فلانی چند کیلومتر بروم، چقدر پول داشته باشم، چقدر بزرگ شده باشم، اصلاً به او چه بگویم!

یکی از موارد مهم، آدرس دقیق پیدا کردن بود. فکر می کردم به کشور موردنظر که رسیدم، توی یک شهری_ حالا هرکجا_ از هرکسی سرراهم بود بپرسم «فلانی رو می شناسید؟ کجا زندگی می کنه؟» حالا ممکن بود خیلی ها ندانند، بعضی ها نشناسند، یا بگویند برو فلان شهر و اینجا نگرد! .... ولی در خیال های من همیشه اولین نفری که ازش می پرسیدم، آدرس دقیق را می دانست و من بدون دردسر درِ خانۀ آن فرد بودم!

کمی بزرگتر که شدم، دیگر از دیدار رودررو چشم پوشیدم چون فهمیده بودم به آن زودی ها میسر نمی شود. ایمیل و کامنت و .. اینترنت که نبود. باید دست به دامن نامۀ کاغذی می شدم. حتی یک بار برای معین نامه نوشتم و مانده بودم باهاش چه کنم. چون آدرسی نداشتم! همین طور دو به شک مانده بودم که معدومش کنم یا به یکی از این رادیوهای بیگانه بفرستم تا آنها به دستش برسانند. نامه هم بین کاغذهای دفتر ریاضی م عاقبت رقت انگیزی داشت. یک بار چندتا از بچه های کلاس آن را از بین دفترم برداشتند و خواندند و خلاصه شد اسباب مضحکۀ من. ولی من خودم را می زدم به آن راه آن قدر جدی برخورد کردم که زود یادشان رفت. یعنی با حساب و کتاب آن سال هام اگر می رفتم توی بطری و می گفتم مرا پرت کنید توی دریا زودتر به مقصد رسیده بودم!

الآن دنیا به همان اندازه که بزرگ و پیچیده به نظر می آید، کوچک و آسان یاب شده. ممکن است چند سال دیگر در گروه مجازی عضو باشیم که ازقضا، فرد مشهور دوست داشتنی مان هم عضو آن باشد!

شهریور 94

آتش، رو به خاموشی!

گاهی اوقات برای حفظ اعتدال بد نیست مردم بعضی از کارهایی را که دوست ندارند انجام بدهند. ص85

___آنی در اونلی

***

_ جلد چهارم آتش، بدون دود را که شروع کردم حقیقت بزرگی بعد از سال ها برایم مکشوف شد! بر اساس آنچه در کتاب فروشی/خانه ها دیده بودم، تمام این سال ها خاطرۀ دوران کودکی ام را اینطور ساخته بودم (شاید هم اصلاح کرده بودم_ دارم کم کم مشکوک می شوم!) که من هر 7 جلد را رؤیت کرده بودم. در حالی که آن روزگار، فقط سه جلد آن چاپ شده بود!

داستان هم طوری است که به راحتی می شود با همان سه جلد تمامش کرد. اما از جلد 4 به بعد ماجرا ادامه پیدا کرده و اوایل دهۀ 70 هم چاپ شده. جدیدترین چاپ کتاب هم دیگر 7تایی نیست، دوتاست؛ سه جلد اول در یک مجلد و چهارتای دیگر در مجلدی دیگر. با طرح جلد قرمز رنگ و تصویر کوچکی از بانویی ترکمن بر پشت جلد که آدم را یاد سولماز می اندازد، و باقی زنان مهم داستان.

* [این هم روی جلدش!] خیلی دوست داشتنی است! این را یادم رفته بود.

__ و از همان جلد 4 هم خواندنش قدری برایم سخت شد. به میانۀ جلد 5 رسیدم، دیدم نمی توانم ادامه دهم! فقط می خواهم این صد صفحۀ باقی مانده را تمام کنم و شاید تا مدت ها سراغ دو جلد دیگر نروم. ولی حتماً آن ها را هم خواهم خواند.

ته جلد سوم، دوست داشتم بیشتر درمورد صحرا و مردمش بخوانم. برای همین از جلد 4 استقبال کردم. اما دیگر خیلی دچار حرف ها و نظریه های سیاسی و حتی عرفانی شده. این بخش ها را تند تند می خوانم؛ حتی شده از روی کلمه ها و جمله ها و پاراگراف ها می پرم. من در این موراد نظریه های خودم را دارم و نمی خواهم عرفان و سیاست و .. یاد بگیرم. داستان می خواهم، داستانی قوی.


جادوی مادربزرگ

«مادرم جوری واکنش نشان داد انگار او را شلاق زده ام. مقصودم مشخص بود ولی سلاحی که به کار برده بودم عجیب و ناشایست بود. فردا از وضعیت اتاقم متوجه شدم که همه جا را به دنبال مواد زیرورو کرده. لباس هایم که همیشه به نظم و ترتیبشان مباهات می کردم حالا بدون توجه به رنگ و نوعشان در کشوها چپانده شده بودند. بوی سیگار می آمد و روی میز حلقه های لیوان قهوه بود. مادرم پیش از این بارها مشمول بخشش من شده بود ولی گند زدن به کشوهای این جانب برابر بود با بدل کردن دوست به دشمنی قسم خورده. پَری به ته خودکارم چسباندم و برایش نامه نوشتم: ...» ص87

 

مادربزرگت رو از اینجا ببَر! کتاب خیلی خوبی بود، فوق العاده! خیلی دوستش داشتم! جایی خواندم بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم بهتر است، ولی به نظر من مادربزرگت... بهتر بود! البته اولی را هنوز کامل نخواندم؛ در همان حدی که پیش رفتم مقایسه شان می کنم که منصفانه باشد. شاید فردا بتوانم دوباره این کتاب را پیدا کنم و ادامه ش بدهم و نظر منصفانه تری داشته باشم.

   اسم کتاب را، طبق معمول بیشتر مجموعه های داستان کوتاه، از روی یکی از داستان های مجموعه انتخاب کرده اند. داستان خوبی است، اما فکر می کنم بیشتر برای جذاب جلوه دادن کتاب این اسم را روی جلد گذاشته اند؛ که الحق هم مؤثر است! خودِ من از دو سال پیش دوست داشته م این کتاب را بخوانم و حتی داشته باشم! اما بهترین داستان مجموعه از دید من، سیارۀ میمون ها بود. عاشقش شدم! آن قدر که دارم دوباره می خوانمش! و کل کتاب را با فاصلۀ اندکی می خواهم دوباره بخوانم؛ و سال بعد هم احتمالاً آن را خواهم خواند! داستان هایش طوری اند که جا دارد این کار را بکنم.

   تا اینجا داستان های سداریس از زندگی خودش، خانواده، دوستان و تجربه های جورواجورش برآمده اند. داستان ها خوب تعریف شده اند و وقتی کلمه ها را می خواندم، دنیایی از آدم ها و اشیا و احساس های گوناگون از کتاب بیرون می ریختند. به اندازه ای که کلمه دارد، پربار است. خواندن اینطور داستان ها دوست دارم، به همین دلیل هم هست که دلم می خواهد بیش از یک بار بخوانمشان. چون انگار در خوانش اول همۀ این چیزها که از کتاب بیرون آمده اند، برایم به اندازۀ حضورشان پررنگ نشده اند.

   سداریس خودش را نوشته است. درست اولین داستان از هر دو مجموعۀ بالا (داستان های طاعون تیک و بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم) تأثیر دیگری روی من داشتند. این دو داستان و نگاه کردن به چهرۀ سداریس مرا قدری عصبی می کند. یادم می آید در ک.دکی تا سرحد تیک داشتن پیش می رفتم، فقط برای تقلید از دیگران، یا فکر کردن زیادی به حرکتی که در اثر تکرار به تیک تبدیل می شود. بعد با جنونی وسواسی جلوی خودم را می گرفتم که تکرارشان نکنم، بهشان فکر نکنم، حتی یک بار هم انجامشان ندهم. دوستی داشتم که تیک داشت. از همان کودکی حرکت خاصی می کرد. بعدتر که دیدمش باز هم تیک داشت. این دفعه حرکتش متفاوت بود. و من باز هم به او فکر می کردم. اینکه چرا کاری برایش نکردند. چرا حرکتش تغییر کرده. باز هم می رفتم سمت تقلید و ... حتی اگر برایم تعریف می کردند فلانی چنان تیکی دارد، در خلوت ادایش را در می آوردم و عجیب اینکه ماهیچه های بدنم خیلی سریع همراهی می کردند. و من می ترسیدم از این آمادگی و همراهی.

   از پیدا کردن تصویر سداریس در اینترنت پشیمان شدم. فکر می کنم مجموع داستان ها و حالت چهره اش خبر از چیزی می دهد که نمی خواهم بدون داشتن راهکار مناسب یا قدرت کافی برای مواجه شدن با آن درگیرش شوم.

   داستان هایش خیلی خوب است، خواندنی و قابل تأمل. هرچه باشد به خواندنشان می ارزد.


چه آتش ها..!

ANNE:Did you ever go courting, Matthew

?

MATTHEW: Well, I don't knows if I have

ANNE: Never, ever, ever? [he shakes his head no] Why ever not

?

MATTHEW: Well, I couldn't do it without talking to a girl

ANNE: Well, I'm sure there were many broken hearts as a result

http://greengables-1.tripod.com/script/1part5.html

سرنوشت آن بیگانه

     آن سال های دور که کتاب بیگانه ای در دهکده را می خواندم، بخش مربوط به دخالت شیطان در اوضاع دهکده و تغییر شخصیت ستاره شناس و کشیش آدولف را نمی فهمیدم. به نظرم وهم انگیز و عجیب می آمد.

 هیچ وقت هم یادم نیامد انتهای داستان چه بود. حتی در خاطرم نمانده آن را تا آخر خواندم یا نه. اما بی انصافی بود که فصل آخر تنها نصف صفحه باشد. اینکه خواننده و راوی در بهت فرو بروند خیلی خوب بود، ولی کاش قوی تر تمام می شد.

 بیشتر از هر چیزی، در این کتاب، از این صحبت ها خوشم آمد:

فیلیپ تراوم* اعمال انسان ها را در زندگی و سرنوشتشان به بازی دومینو تشبیه می کند و اعتقاد دارد زندگی انسان ها از حلقه هایی به هم پیوسته تشکیل شده (سلسلۀ علل).

مِن باب مثال، اگر کریستف کلمب در هر زمانی_ مثلاً در کودکی_ از روی ناچیزترین حلقۀ سلسلۀ اعمال خود که نخستین عمل کودکی اش آن را معین ساخته بود می جهید، این جهش مابقی زندگی اش را تماماً تغییر می داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می شد و در یک دهکدۀ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می رفت و قارۀ امریکا تا دو قرن بعد کشف نمی شد. .. من هزاران هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده ام و فقط در یکی از آن هاست که واقعۀ کشف امریکا پیش می آید. شما مردم گمان نمی برید که همۀ اعمالتان به یک اندازه مهمّند و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازۀ اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است... ص 95

 یادم هست در دوره ای از زندگی به این سلسله علل فکر می کردم و مجموع این ها با مسئلۀ جبر و اختیار نتایج جالبی برایم داشتند!

*اسمی که بچه ها برای شیطان انتخاب کردند و به باقی اهالی دهکده اینطور معرفی اش می کردند.

_بیگانه ای در دهکده، مارک تواین، ترجمۀ نجف دریابندری، امیرکبیر


مارمولک

_ فکر کنم خیارهایی رو که توی این قوطی کرم جدیدم ریختن از بوته ای کندن که از خیارهاش خوشم نمیاد!

بوی خوبی ندارن :/

شایدم از بوتۀ گیاهی که فقط نزدیک یه بوتۀ خیار بوده و کمی از عطر خیارها رو گرفته، اما خودش برگ ها و ساقه هایی ضخیم و پررنگ داره.. هروقت بوی این کرم می خوره به مشامم، همچین تصوری از گیاهه تو ذهنم میاد. لطافت خیار رو نداره. حتی طراوت تلخی ته خیار رو.

__ هاوس شیطااانِ مجسمه!! انقد ازش خوشم میاد بدون توپ و تانک و فقط با زبونش به اهداف شوم و پلیدش می رسه! خیلی هم خوب کاری می کنه! تنها شیطان صفت تقریباً-کامل-مورد-تأیید منه در این سال ها.

الآن فصل هشتمم. می ترسم که داره تموم میشه، می ترسم که آخرش چی میشه. شاید برای همینه که کند می بینم. شاید برای همین بیش از دو هفته پیش یه اپیسود دیدم و الآن یکی دیگه. انقدر فاصله شد که چند دقیقه طول کشید تا باهاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصاً که توی فصل 8 خیلی چیزا عوض شده، و خیلی آدم ها.


دروغگوی محبوب

MARILLA:What ever made you say that you took it and lost it

?

ANNE: You said you'd keep me in my room until I confessed. I just thought up a good confession and made it as interesting as I could

MARILLA: But it was still a lie

ANNE: You wouldn't believe the truth

http://greengables-1.tripod.com/script/1part3.html

کافه زندگی

مرتبط با زندگی دوگانه و .. که اشاره کردم، اولین بار که کتاب شیطان و دوشیزه پریم (کوئلیو) را می خوندم، به طرز عجیبی هوس کردم توی کافه یا هتل کوچکی در شهری کوچک، ترجیحاً اروپایی، کار کنم و غروب ها و آخر شب ها بنشینم کنار مهمان ها و مسافرهای جورواجور و به حکایت هاشان گوش بدهم ... این خواسته با خواسته ها و مسیر آن روزهام نمی خواند، اما خیلی به دلم نشست. از دهکدۀ محل زندگی دوشیزه پریم خوشم آمده بود و فضای آنجا برایم تجسم می شد.

چند ماه پیش شیرجه زدم سمت این کتاب تا برای بار دوم بخوانمش. 100 صفحه خواندم و رهایش کردم، فضا و آرزوی دیرین آمده بود توی ذهنم و اتفاقاً به حال و هوا و شرایط آن روزهام خیلی نزدیک تر بود! نه از جهت اسباب و وسایل و مهیا بودن محیط و شرایط، بلکه از جهت خواسته های قلبی م و نقشه هام برای زندگی.

الآن هرچه فکر می کنم، حال و هوای دوشیزه پریمی آن روزها را به خاطر نمی آورم، شاید تبدیل شده به شکل دیگری که این روزها آن را بلوبری نایتز می خوانم. شاید سال های بعد که چشمم به این نوشته ها بیفتد اسم دیگری پیدا کرده باشد.


«منِ» آن سر دنیا

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.


My blueberry nights_7

یک دفعه یادم افتاد چقدر از زندگی دوگانه خوشم می آید؛ زمانی دوست داشتم نیمی از سال را جایی باشم، با شرایط تعریف شده ای برای زندگی، و نیم دیگر سال را جایی دیگر و با شرایطی دیگر. بلاگری بود/ شاید هنوز هم باشد_ من مدتهاست نوشته هایش را دنبال نکرده ام_ نوع کار و زندگی اش همان دنیای ایده آل آن سال های من بود.

   آخرین زندگی دوگانه ای که دوست داشته م، ترکیبی بوده. اینکه نیمی از سال مثل Lizy فیلم بلوبری در سفر باشم و از کنار آدم های گوناگون رد شوم، و نیم دیگر سال مثل Jeremy در گوشه ای از کافه م در گوشه ای تعریف شده و ثابت از این دنیا، سرم به کار خودم باشم و آدم های گوناگون از کنارم بگذرند و من شیشه ای بزرگ داشته باشم برای جمع کردن کلیدهایی که جا می گذارند، و داستان هایشان را برای مدتی در جایی حبس کنم.



من که می گویم می شود

یک سری آرزوها و خیال های بچگی که گاهی می بافتیم و بعدش به خل خلی بودنشان می خندیدیم، امروز خیلی راحت و عادی به نظر می رسند؛ خیلی هاشان به واقعیت تبدیل شده اند و جزئی از زندگی روزمره حتی.

پس این خیال خل خلی را هم اینجا ثبت می کنم، باشد که به زودی واقعی شود: کاش می شد بوها را هم به اشتراک گذاشت. مثل همین بوی گیاهی که امروز خریدم و قرار است دمنوش شود و اسمش آن قدر بالهجه و سخت بود که توی گوشم هم به درستی هضم و جذب نشد چه رسد به اینکه بنویسمش یا حفظش کنم و .. باید قدری از آن را با خودم اینور آنور ببرم، به اهل فن نشان بدهم و اسمش را و کاربرد دقیقش را بپرسم.

برای من چنان بویی دارد که دوست دارم خودم را درش غرق کنم.


ستاره

من عاشق Ebru Gündeş م، بانوی خوانندۀ ترک.

فکر کنم اولین بار توی کلیپی دیدمش که آهنگ Sen sizim را می خواند. کت دامن جذب طوسی داشت با موهای کوتاه به بیرون سشوار شده (از آن مدل هایی که عاشقشان هستم). لبخند زیبا، چشمان براق و ... همه چیزش سرجا و در عین زیبایی!

کلاً من از چهرۀ بعضی خانوم های مشهور و نامشهور این جهان فانی دوست داشتنی خوشم می آید، به شدت؛ آن قدر که آرزو دارم اگر بار دیگر دنیا آمدم شبیه یکی از آن ها بشوم. Ebru هم یکی از آن هاست.

یک بار آرزو کردم کاش این خانوم عروس ایرانی ها می شد! آن قدر دوستش داشتم که دلم میخواست اینطوری به من نزدیک تر بشود! و شد. بعد از 2-3 ازدواج در مملکت خودش، چند سال پیش با آن آقا ازدواج کرد که طفلک اشکش هم در آمد. حالا دختری دارد که به احتمال زیاد_ بنا به قوانین ژنتیکی این دنیا_ بیشتر به پدرش شباهت خواهد داشت.

این سال ها Ebru ی نازنین من کم پیدا بود. ولی چند ماه پیش دیدم دوباره برگشته. با همان چهرۀ و اندام جذاب و البته به روز شده.

از خدا خیلی متشکرم که گاهی ژن ها را چنان کنار هم قرار می دهد که آدم با کمال میل خودش را در دریای ژرف زیبایی طرف غرق کند.

*این عکس قدیمی اش را خیلی دوست دارم.


فرهنگ طیفی و تشکر ویژه

   کتابی هست به اسم [فرهنگ طیفی]* که تا حدود یک سال پیش از وجود چنین چیزی در دنیا بی خبر بودم. به طور خلاصه این که برای هر واژه برابرهای مناسبی دارد و به درد نویسنده ها، مترجمان و ... می خورد. توی کارهای اخیرم چندبار پیش آمد که بهش مراجعه کردم و هربار یادم آمد باید جایی ثبت کنم که بابت معرفی و توصیه به استفاده از آن از استادمان تشکر کنم.

*فرهنگ طیفی، اثر جمشید فراروی، نشر هرمس.


پس از باران

 

برای امروزم کلی برنامه چیده ام؛ بیشترشان اجباری است، مثل تمیزکاری بعد از طوفانی که کلی گردوغبار به حلق و چشمانمان فرو داد. آن همه غرغر رعد و برق و کولی بازی و فقط همین قدر باران؟؟! خسته نباشد!

   این میان قرار است اگر فرصت شود لذت شیرینی نصیب خودم بکنم که لازمه اش زودتر تمام کردن بخشی از کارهای برنامه م است.

   *می خواستم درمورد تصویر دُن کیشوت بنویسم که بین  خرت و پرت ها و گنج های کشوم یافتم دوهفتۀ پیش، ولی شاید اول اسکن کنمش تا بتوانم اینجا بگذارمش، بعد بنویسم. شاید هم باوجود خود عکس نیاز چندانی به نوشتن چیزی نباشد.


شهریور 94

دلتنگی برای Friends و وقفه بین فصل 3 و ادامه ش

وقتی فصل 3 Friends تمام شد و باقی آن در دسترسم نبود، کم کم برای آن 6 نفر و ماجراهایشان دلتنگ شدم. برای اینکه ریچل و راس را سرزنش کنم و از فیبی و مانیکا خوشم بیاید و با شیطنت های چندلر و جویی بخندم.

از دیروز به خودم لطف کردم و دارم آرام آرام، مثل قبل، ادامه ش را جمع می کنم. امروز هم اپیسود اول را دیدم و حالم حسابی جا آمد.

تا قبل از Friends دیدن، از Reba و Dharma & Greg خیلی خوشم می آمد. الآن دیگر به Friends هم همان قدر فکر می کنم، شاید گاهی قدری بیشتر. با اینکه آن دوتای اولی باری من چیز دیگری هستند، در Friends چیزی وجود دارد که قوی تر و جذاب تر است.

پ ن: اُرسُلا خیلی خر است!


سریال های داخلی

iFilm عربی اندکی پیش از عصر، سریال ولایت عشق پخش می کند. از خیلی چیزهای آن خوشم می آید. پریروز و امروز دیدم، دیروز یادم رفت، شاید فردا هم .. مشخص نیست. اما تماشا کردنش را دوست دارم. موزیکش و بعضی تصاویر تیتراژش، ریتم سریال و داستان پردازی و شخصیت ها، ... خیلی خوب هستند. این در حالی که است که سریال بیش از یک دهۀ پیش ساخته شده.

پیش از آن امام علی سریال محبوبم بود و الآن فکر می کنم امام علی پیشتاز ارائۀ دیدگاه متفاوتی بود، اما خودش گاهی دچار ریتم کند و شاعرانگی غیرضروری می شد. نیمۀ نخست معصومیت از دست رفته هم جایی این وسط ها قرار می گیرد، نیمۀ دومش را انگار جویده و باعجله ساخته اند. فکر کنم باید این علاقه مندی م به سریال های داخلی را با نامی مجزا (سریال های مذهبی) مشخص کنم.

غیر از این دسته، تک و توک چیزهایی به یادم می آیند؛ در صدر همه هزاردستان، بعدش روزی روزگاری، آرایشگاه زیبا،... فعلاً دیگر چیزی یادم نیست!

همین و تمام!



دلتنگی برای Friends و وقفه بین فصل 3 و ادامه ش

وقتی فصل 3 Friends تمام شد و باقی آن در دسترسم نبود، کم کم برای آن 6 نفر و ماجراهایشان دلتنگ شدم. برای اینکه ریچل و راس را سرزنش کنم و از فیبی و مانیکا خوشم بیاید و با شیطنت های چندلر و جویی بخندم.

از دیروز به خودم لطف کردم و دارم آرام آرام، مثل قبل، ادامه ش را جمع می کنم. امروز هم اپیسود اول را دیدم و حالم حسابی جا آمد.

تا قبل از Friends دیدن، از Reba و Dharma & Greg خیلی خوشم می آمد. الآن دیگر به Friends هم همان قدر فکر می کنم، شاید گاهی قدری بیشتر. با اینکه آن دوتای اولی باری من چیز دیگری هستند، در Friends چیزی وجود دارد که قوی تر و جذاب تر است.

پ ن: اُرسُلا خیلی خر است!


سریال های داخلی

iFilm عربی اندکی پیش از عصر، سریال ولایت عشق پخش می کند. از خیلی چیزهای آن خوشم می آید. پریروز و امروز دیدم، دیروز یادم رفت، شاید فردا هم .. مشخص نیست. اما تماشا کردنش را دوست دارم. موزیکش و بعضی تصاویر تیتراژش، ریتم سریال و داستان پردازی و شخصیت ها، ... خیلی خوب هستند. این در حالی که است که سریال بیش از یک دهۀ پیش ساخته شده.

پیش از آن امام علی سریال محبوبم بود و الآن فکر می کنم امام علی پیشتاز ارائۀ دیدگاه متفاوتی بود، اما خودش گاهی دچار ریتم کند و شاعرانگی غیرضروری می شد. نیمۀ نخست معصومیت از دست رفته هم جایی این وسط ها قرار می گیرد، نیمۀ دومش را انگار جویده و باعجله ساخته اند. فکر کنم باید این علاقه مندی م به سریال های داخلی را با نامی مجزا (سریال های مذهبی) مشخص کنم.

غیر از این دسته، تک و توک چیزهایی به یادم می آیند؛ در صدر همه هزاردستان، بعدش روزی روزگاری، آرایشگاه زیبا،... فعلاً دیگر چیزی یادم نیست!

همین و تمام!



برسد به دست پرکلاغی

از صبح نمی تونم وبلاگ های بلاگفا رو باز کنم. نمی دونم serverش اشکال داره یا .. چی!

می خواستم بیام جواب اون پیامت رو بدم، فعلاً نمیشه.

به محض موفق شدن می نویسم برات ^_^