ای نیــمـۀ تـیـــــر ِ نـود و چـــار،
دوسِت دارم نه کم، که بسیار!
توی این اوضاع و احوال که اعصابمون شده فرنی و ژله و لرزونک، دیشب اپیسود آخر فصل 7 House رو دیدم.
امروز سعی می کردم بهش فکر نکنم. همیشه بهترین کار اینه آدم، دست کم، اپیسود اول فصل بعدی رو ببینه تا قدری خیالش راحت بشه. اما اگه سریال حرفه ای باشه، معمولاً اینطور نمی شه. برای همین امشب سر ساعتِ house، دو اپیسود با هم دیدم تا خیالم راحت شد.
1. از اون دختر دورگۀ کره ای- فیلیپینی که دستیار جدید هاوس شده خیلی خوشم اومد. مخصوصاً که Aquarian ئه.
2. دلم برای 13 تنگ شده! و قدری هم Chase.
3. Forman خوب بود.
4. اون مرد هیکلیه جیرجیرکیه و اون شطرنج باز هم همینطور، خوب بودن.
5. خوشم اومد هاوس اون کار رو با اون یارو زورگیره کرد!!
از پله ها که می آمدم بالا، روی بُرد آگهی ترحیم را دیدم. تاریخ مراسم و آدرس و .. بین اسامی بستگان، دو اسم نظرم را جلب کرد.
حدس زدم خانوم همسایه که دو شب پیش مرحوم شده، مادربزرگ یکی از دوستان سابق فیسبوکی باشد! برای آزمودن حدسم با زور و هزار اجی مجی وارد فیسبوک شدم. تصویر پروفایل و کاورش سیاه بود. حدسم درست بود.
فکر کن! ما و مادربزرگ ن همسایۀ دیوار به دیوار! چه دنیای کوچکی! البته من، آن روزها که با ن دوست بودم، فکر می کردم یک جایی در خیابانی او را خواهم دید و از دیدنش ابراز شادمانی خواهم کرد. بعدش دنیایمان قدری متفاوت شد و کمرنگ تر شدیم برای هم و ... از اول تا آخر هیچ برخورد خیلی خوب و خیلی بدی بین ما پیش نیامد. حتی الان به خاطر دوست نبودن با او یا آن دورۀ دوستی مان ناراحت و خوشحال نیستم. عین همان حکایت نه خانی آمده و نه خانی رفته.
یعنی ن چندبار از این راه پله ها بالا آمده تا مادربزرگ و پدربزرگش را ببیند؟ اصلاً آمده؟ هیچ وقت نشده به او بربخورم. یکی از آن خانم ها که شیون کنان دو شب پیش از راه پله آمدند بالا، مادر ن بود. شاید همانی که مدام می گفت «خاک بر سرم شد!» و خودش را بابت اتفاقی ساده و عادی سرزنش می کرد!
مثلاً اگر امروز عصر بروم به مجلس ختم، حتماً ن را از دور می بینم که گوشه ای نشسته و با شالی مشکی و شیک با اندوهش کنار می آید، یا مادرش را دلداری می دهد. شاید هم از نزدیک ببینمش. ولی من نمی روم، چون باید جای دیگری بروم و اگر هم آنجا بروم، احساس خوبی ندارم که من او را ببینم و بشناسم ولی او مرا نشناسد. مگر اینکه چشمانم را به روی او ببندم و فقط به خاطر همسایه مان بروم.
شاید اگرطی این چند ماه، روزی او را می دیدم، آن هم جایی بسیار نزدیک به حریم منزلمان، اولش بسیار شگفت زده می شدم. بعدش ممکن بود خودم را به او معرفی کنم. ولی با این اتفاق، انگار شکل و رنگ قضیه متفاوت شده. انگار کائنات می خواهد بگوید «چیزی که تو می خواهی*، اگر بخواهی اتفاق می افتد ولی ببین حالا که هیجانت فروکش کرده، آیا هنوز هم رخ دادنش را می طلبی یا نه».
بعد-نوشت: از کنار هم رد شدن هایی، مثل فیلم Amorres perros
*بگذریم از مواردی که باید در لحظۀ خاص و ناب خودشان رخ بدهند، وگرنه از دهان می افتند!
And at home, by the fire, whenever you look up, there I shall be- and whenever I look up, there you shall be*
***
فیلم خیییلی قشنگی بود، به خصوص با منظره های بسیار زیبا و نفس گیری که از طبیعت به نمایش می گذاشت. این یکی تصاویر طبیعتش از قبلی که دیدم هم بهتر و بیشتر بود. جالب اینجا بود که هنرپیشۀ نقش اول مرد این هم همانی بود که در [فیلم قبلی] بازی می کرد! و چه خوب هم بازی کرد در هر دو فیلم! مخصوصا اینجا که شخصیت بهتر و بیشتر ارائه شده بود.
یکی از ماجراهای من و فیلم، این بوده که استادمان زمستان گذشته این داستان و فیلم را معرفی کرد. البته آن موقع هنوز نسخۀ 2015 آن عرضه نشده بود. فکر هم نکنم آن فیلم ساخته شده در سال 1967 را ببینم، مگر زمنش باشد آن هم برای رفع کنجاوی و مقایسه و .. چون گویا آن فیلم با نقل قول هایی از متن اصلی کتاب به پایان می رسد ولی این فیلم که جدیدتر است، حرف های دیگری دارد ( حرف هایی که عمدتاً با نگاه و حالت چهره بیان می شوند).
نام کتاب و فیلم ها Far from the madding crowd است که (گویا یکی از ترجمه هایش) به دور از مردم شوریده است. نام زیبایی دارد (به خصوص ترجمه) که آدم تمایل پیدا می کند آن را بخواند اما حجم کتاب کمی ترساننده است. طفلک توماس هاردی! به او جفا کرده ام که تاکنون کتابی از او نخوانده ام!
چند روز پیش که تصمیم گرفتم فیلم را ببینم،نمی دانستم ترجمۀ نام این فیلم همانی است که در بالا نوشتم و .. اینکه دوست داشته ام آن را ببینم یا کتابش را بخوانم. فکر می کنم این نسخۀ جدید، نسخۀ بهتری از فیلم قدیمی تر باشد.
موسیقی ابتدا و انتهای فیلم بدجور آشنا و زیبا بود برایم. ولی ذهنم اصلاً به هیچ کجا نمی رود. بیشتر از این تعجب می کنم که این فیلم ساختۀ 2015 است اما ذهن من عقب تر را نگاه می کند!
Gabriel Oak_ چه نام زیبایی!_ نسخۀ بهتر و کامل تر آقای نایتلی داستان اِما است، به نظر من. فکر می کنم چون نویسندۀ این داستان_ برخلاف آن یکی_ مرد بوده، توانسته شخصیت مرد را کامل تر و پیچیده تر بپروراند. جاهایی از فیلم مدام به دخترکِ، به زعم خودش مستقل، غُر می زدم و از دستش عصبانی می شدم. این وسط هم دلم برای آقای بالدوود طفلک بینوا خیلی سوخت، مخصوصا با آن مجموعه ای که اواخر فیلم دیدم...

اسم دختر Bathsheba(بث شبا) است که ظاهراً نامی عبری و برگرفته از کتاب مقدس است. جستجوی ساده می گوید در کتاب مقدس، نام همسری اوریا اهل حیتی است که در جنگ کشته شد و این زن سپس به همسری حضرت داود در آمد (گویا حضرت سر این قضیه ماجراها داشته) و بعدتر حضرت سلیمان از او زاده می شود. خب از جهاتی آدم می تواند حتی تطابقی الکی بین صاحبان این اسم در کتاب مقدس و فیلم (کتاب توماس هاردی) پیدا کند. به خصوص اینکه ابتدای فیلم، دختر درمورد نامش جمله ای معماگونه می گوید و به سرعت هم از آن می گذرد.
شاید بیش از همه، صحنۀ دیدار آقای بالدوود با گبریل باشد و صحبت های بالدوود و گریستنش و بغض کردن گبریل.
نهایتاً اینکه، می شود بیش از یک بار آن را تماشا کرد.
*از متن کتاب
یک دفعه یادم افتاد ارتباط خاص آن دوست مذکور با ناتور دشت چه بوده!
بعد که کتاب را خواندم، فهمیدم خود او هم در چشم من شخصیتی شبیه هولدن کالفیلد داشته. البته منهای طنز تلخ هولدن که گاه به حد مرگ آدم را می خنداند! آن بخش شخصیتش که از زاویه ای، یک پله بالاتر از بقیه بود و رویۀ دیگری از همه چیز در اطرافش می دید. نمی خواهم بگویم خیلی آدم جامع الاطرافی بود و دید گسترده ای داشت، مثل هولدن و بقیۀ ما یک آدم معمولی بود اما دوست داشت زندگی در اطرافش به سبک خودش جریان داشته باشد و این خواست خودش بسیار با آنچه در واقعیت در جریان بود، فرق داشت. برای همین مثل هولدن گاهی اذیت می شد و شاکی. در حد خودش، در زمینۀ تحصیلی مان پیشرو بود و برای همین دوست نداشت واحدهای ادبیات کلاسیک را بخواند. حتی مثنوی خواندن و مولانا که آن قدر شیفته دارد هم او را اقناع نمی کرد. بیشتر وقتش را با خلوت کردن با آثار بزرگان ادبیات و به خصوص شعر معاصر می گذراند و البته دست گرمی در نوشتن هم داشت.
دوست خوبی بود و با من خیلی فروتن و مهربان بود و در عین حال شخصیت خودش را هم حفظ می کرد. اما همین جابه جا شدن های مکرر من، سوای آن هیجان که احساس می کنی روی عرشۀ کشتی داستان های ژول ورن ایستاده ای و در آستانۀ فتح ناشناخته ها هستی، این بدی را داشته که در هر شهر و ولایتی، کسی یا کسانی را پشت سر بگذارم. او هم دوست گرامی ای بود که در پس پرده ای از کلمات کمرنگ و ناپیدا شد.
* دقیقاً بهار سال بعد، برای بار سوم در آن سال به نمایشگاه کتاب رفته بودم تا ته ماندۀ لیست آن سال را تهیه کنم و دلی از عزا دربیاورم. عصر بود و من در محوطۀ سبز و بین شلوغی با قدم های بلند راه می رفتم که میخکوب شدم. همین دوست عزیز با چهرۀ آشنای دیگری (همکلاسی اش) و یکی دیگر که نمی شناختم و یکی از همکلاسی های خودم به نمایشگاه آمده بودند. همکلاسی من این اقبال را داشت که به علت گرایش های سلیقه ای مطالعه ای و البته حسن بزرگ همشهری بودن، با این دوستم همراه تر باشد. دیدار خوبی بود. روحم سرشار شد. عکسی گرفتیم و دیگر بعد از آن خبر و اثری پیدا نشد.
این وسط نخ محکم ناپیدایی بود که ما را به هم وصل می کرد و خدا را شکر، آن قدر حواسمان جمع بود از مزایای آن استفاده کنیم. ولی بعد از دوران تحصیل، چیزهای دیگری مانع شدند که هرچه فکر می کنم منطقی و البته قدری پیچیده به نظر می رسند. یکی ش همین فاصله. جوری که حتی با تلفن و دیدار گاه به گاه هم حل نشود.
بقیه اش هم بماند. این مطلب بیش از حد خودش طولانی شد!
_ با این حال و اوضاع که نمی توانم تکان بخورم کارهای عادی م را انجام بدهم، یکی از بهترین کارها برای من دیدن سری آن شرلی است که هفتۀ پیش کلش را جمع کردم. خیلی هم قشنگ و شیرین! مجوز هم دارم چند لیوان نوشیدنی گرررم بخورم، با فاصله.
اوه همۀ کائنات! من شوکولات ندارمممم! دیروز یادم رفت بخرم. الان انقدر بهم برخورده که حاضرم با همین حال_ که نیمه خوب شده دیگر_ شال و مانتو کنم و بروم سر کوچه چیزی برای خودم بخرم. بروم؟ همین الان؟ وسط این پست! فکر کنم بروم!
بله! رفتم، گرفتم، آمدم!
یاد Elias* افتادم : Vini, Vidi, Vici !
__ دیروز بیگانه ای در دهکده را دست گرفتم و آخر شب حدود نصفش را خواندم. از گذشته چیزهایی یادم آمد مخصوصاً ماجرای مربوط به آن گربه و تأثیر شیطان بر احوالات آدم ها و ... کتاب نازکی است که آدم واقعاً دوست دارد یک نفس آن را بخواند.
دقعۀ اول که بهش اشاره کرده بودم، آن را دانلود کردم ولی طاقت نیاوردم و 1-2 هفته بعد توانستم کاغذی آن را پیدا کنم. البته مثل نسخۀ دوران بچگی م کاهی (و احتمالاً جیبی) نیست ولی کتاب است!
* شخصیتی در سریال Person of interest که این جمله را می گوید. گویا جمله ای از سزار است که بعد از فتح رم به زبان آورد، به معنی : آمدم، دیدم و فتح کردم!
تمام شد!
اکنون دیگر قطره ای از آن عصاره ی سیه فام روسیاه باقی نمانده است. ولی دردی از تو دوا نشد.
_ وقتی تصمیم به پیاده روی داشته باشی و یکی از کتاب فروشی های محبوب سرراه باشد_ با همۀ کمبودهایش_ سرت را می ندازی پایین و دست کم نیم ساعت بین قفسه ها می چرخی و عنوان های قدیمی و جدید را زیر و رو می کنی.
__ با هر سر زدن به کتاب فروشی، دلم بیشتر برای کتاب خواندن تنگ می شود؛ دیگر اینطور باوقفه کتاب خواندن بهم نمی چسبد و دلم کتابی می خواهد که نتوانم پایین بگذارمش و فقط به صرف خواندنش نباشد که بخوانمش.
الآن خواندن ادامۀ آتش، بدون دود دیگر مثل اول ها، بهم نمی چسبد. کتاب یک طوری شده که فقط باید تمامش کنم. حتی شاید یک طوری که تا مدتی ادامه اش را نخوانم و دو جلد باقی مانده را بگذارم برای بعدتر.
___ خیلی وقت پیش، کتاب را به اعتبار اسم نویسنده اش انتخاب می کردم، حالا به اعتبار اسم مترجم! بس که مترجم زیاد شده و بس که هرروز از گوشه ای صدایی بلند می شود که فلان ترجمه ایراد دارد و ...
احساس می کنم اینطوری محدودتر می شوم!
البته بعضی مواقع باید شنیده ها و خوانده ها را کنار گذاشت و به بعضی نام ها اعتماد کرد، حتی شده به ناچار! ولی نکنید این کار را با ما، ای مترجم ها!
Abe: تا حالا تو تصادف قطار نمرده بودی، نه؟
دکتر: نه، بار اولم بود.
Abe: پس باید جشن بگیریم. چون تجربۀ جدیدی داشتی. مگه هدف زندگی همین نیست (داشتن تجربه های جدید)؟
Forever s1, e1
هروقت جایی می خوانم/ می شنوم که ما در مقابل خارجی ها بسیار مهمان نواز بوده ایم و .. مثلاً همین خانوادۀ گردشگر آلمانی(؟) که قرار بود چند روز در ایران بمانند و مدارکشان را گم کردند و شش ماه مهمانِ نوازش ایرانی ها بودند، این سؤال برایم پیش می آید که ما فقط در مقابل خارجی ها (به ویژه اروپایی ها و آن ور تری ها) مهمان نواز هستیم یا در مقابل هموطنانمان هم؟
مثلاً اگر بیماری از شهرستان برود تهران و لازم باشد چند روز در این شهر بماند تا نوبت دکتر و ... گیرش بیاید_ بعضی ها جلو در بیمارستان یا در راهروهای آن می خوابند_ چه؟
من خودم از این کارها نکرده ام و نمی کنم. حالا نه از روی بدجنسی. کلاً این مدلی م. به کسی هم کار ندارم. ولی دست خودم نیست، هروقت این خارجی ها می گویند ایرانی ها مهمان نوازند، یاد خودمان می افتم. اگر آن ها مهمانند، خودمان برای خودمان چه هستیم؟ چرا؟
و به خودم جواب هایی می دهم.
اعتراف می کنم شروع کردم به دیدن یه سریال تخیلی به اسم Forever و هنوز یه اپیسود رو کامل ندیدم اما فکر کنم دوسش داشته باشم.
اینم از همون مواقعیه که حالم بده و باید یه کار متفاوت بکنم. اما خوبی ش اینه دچار محصولات بی فرهنگ نشدم!
توضیح: دکتر مورگان از 200 سال پیش تا حالا، هربار مرده دوباره زنده شده اونم توی آب و روم به دیوار بدون لباس!
توضیح 2: هنرپیشه ش [Ioan Gruffud] هست که مدت ها پیش سریال هورنبلوئر رو بازی می کرد و از تلویزیون خودمون پخش می شد و کلی مقبول ما بود. الآن جاافتاده تر و دوست داشتنی تر شده خب!

smelly cat, smelly cat
what are they feeding you?
smelly cat, smelly cat
it's not your fault
موقعیت: وقتی چیزی می خوری که بعدش کلی به خودت غر می زنی بابت خوردنش!
این خمیر پیراشکی مزۀ کوفت می دهد! واقعاً احساس می کنم از یک مشت نان کپک زده و مقوا درست شده! 5 دقیقه از خوردنش گذشته بود که انگار محل اتصال مری به معده ام با چیزی مثل اسید رقیق نوازش می شد. نه دردی و نه سوزشی، فقط حس خورده شدگی آن ناحیه با اسید!
*یکی از آهنگ هایی که فیبی توی بار می خوانَد (فرندز).
آدم سطحی نگری که گفتی گاهی اینجا رو می خونی و بی اجازه منو «دوست عزیز» خطاب کردی و نصیحت می کنی و درمورد فیلم و سریال دیدنم نظر دادی ...
نظر بیخودت راهی سطل آشغال شد!
شما زبل! همین تنگ نظریت برای یک دنیا کافیه!
لطفا دیگه اینجا رو نخون و نظر هم نذار!
_ گاهی فکر می کنم چارلز دیکنز آدم های عجیبی خلق کرده. رمان هایش واقع گرا هستند اما انگار برای بعضی آدم هایش جا گذاشته تا از پوست به درون گوشت و خون و روح آن ها نفوذ کند. همیشه برایم عجیب بوده آن زندانی فراری که در مرداب ها دنبال له کردن صورت نارفیقش بوده، چطور نام پسرکی ساده و هراسان را در ذهن نگه می دارد تا زندگی اش را دگرگون کند!

توی فیلم (نسخۀ 2012)، مگویچ در زندان به پیپ می گوید «دختری داشتم که در کودکی از دست رفت.. تو را که کنار مرداب دیدم چهرۀ او برایم تداعی شد». همین یک جمله خیلی چیزها را روشن می کند.
__ رمان دیگر دیکنز که دلم می خواهد یک جوری وارد دنیایش شوم، Bleak House است که سال ها پیش سریالی، با ترجمۀ خانۀ قانون زده از تلویزیون خودمان، براساس آن پخش شد. فکر می کنم ابراهیم یونسی هم آن کتاب را ترجمه کرده باشد.
___ شاید یکی از شیرین ترین کارها این باشد یکی از این کتاب های دیکنزی را به زبان اصلی بخوانم، هرچند روزی یک صفحه، و با کلمات خود او شخصیت های مرموزش را کشف کنم.
بابت اتفاق های فلان و بهمان که حالم گرفته باشد، متوسل می شوم به راه های نامعمول. دلم فیلم و کتاب های همیشگی را نمی خواهد چون تقریباً مطمئنم بیشتر آثار خوب و باارزش غمگین هستند و فضایی سنگین دارند.
دیدن/ خواندن بعضی فیلم/ کتاب های ناخوب هم از همین حال و هوا حاصل می شود. این ها مثل دستمال هایی هستند که تویشان گریه می کنی و بعد می ندازی شان دور. با خودشان آثار ناراحتی و اندوه ودلتنگی را می برند و خودشان هم دم دست نیستند تا چیزی را که نمی خواهی، یادآوری کنند.
+پرکلاغی جان راست میگه؛ مثال باید زد:
چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، یکی از فیلم هاییه که تازه دیدم و اینجا هم درموردش نوشتم، The lovers.
برای کتاب به سختی یادم میاد، چون کتاب ناخوب رو میشه به راحتی نیمه کاره رها کرد. .. نه، هرچی فکر می کنم واقعا یادم نمیاد!
یکی دیگه از فیلم ها هم Beautiful creatures هست که بازم قبلاً نوشتم درموردش. اما به خاطر همون موردی که اشاره کرده بودم، دوست دارم همین طوری نگهش داشته باشم.
ماجرای من و ناتور دشت جالب و سرخوشی آور و قدری هم عجیب است.
اول بخش عجیبش را می گویم، چون دو جنبه دارد. یکی این که وقتی دوستم داشت درموردش حرف می زد، من مدام احساس می کردم چقدر این نام آشناست ولی در عین حال خاطرم نمی آمد کجا شنیدم یا خوانده ام آن را. مخصوصاً کلمۀ ناتور. همان لحظه از آن کلمه ها بود که انگار معنایش را می دانم ولی نمی توانم تعریفش کنم. بلافاصله بعد از ایام نمایشگاه کتاب آن سال، همدیگر را در سالن نازنینی دیدیم که آن ترم های آخر کلاس های گروهمان آنجا تشکیل می شد. می گفت دیگر برای خریدن ناتور دشت پول کم آورده بوده و من همان موقع ته ذهنم یادداشت کردم یکی از کتاب های آن ایام شیرین باید ناتور دشت باشد برای خواندن.
ته ته عجیب بودنش هم این بود که مبدأ ارتباط من با این کتاب بر می گردد به همین صحبت های آن روز با آن دوست که متأسفانه در پس غبار سالیان گم شد!
بخش سرخوش آور:
این کتاب را در خلأ دلچسب انتظاری شیرین خواندم. روزگاری که مطمئن بودم دوره اش بسیار کوتاه است و دیگر هیچ وقت مانند آن در زندگی م تکرار نمی شود! آسودنی میان دو تلاش عظیم! حتی دلتنگی ها و ترس هایم را فشرده کردم تا کمترین نأثیر را در استفاده ام از زمان بگذارند. پس، از تمام زمانم استفاده کردم. نمایشگاه کتاب آن سال را هم مثل سال پیشش، با دوتا از دوستان خوب رفته بودم و تقریباً دست پر برگشته بودیم. یک کاری کردیم و آن هم این که رمان ها و داستان هایی که قرار بود بخریم، بین خودمان تقسیم کردیم؛ برحسب سلیقه و علاقه. مثلاً من اسفار کاتبان را خریدم و م چراغ ها را... و س هم انگار گفته بودی لیلی. به همین ترتیب پیش رفتیم. در بازگشت هم این ها را می خواندیم و بین خودمان دست به دست می کردیم. بعضی کتاب ها هم بودند که هر سه می خریدیم. مثل مجموعه شعر شبانی که دست های خدا را می شست از هیوا مسیح.
از طرفی، تا توانستم قلمرو کتابخانۀ عمومی شهر را فتح کردم و چندین رمان خوب خواندم که شاید بیش از نیمی از حجم داستان ها از خاطرم رفته باشد! یکی از آن کتاب ها ناتور بود که خوشبختانه 1-2 بار دیگر خوانده شد و خیلی کمتر در محاق قرار گرفت.
و بخش جالبش بیشتر به خود محتوای کتاب بر می گردد. با وجود هیجان زیاد برای خواندنش، تقریباً هیچ تصوری از داستان نداشتم. مگر اینکه داستان درمورد فردی بزرگسال است نه نوجوان و اینکه فکر نمی کردم طنز آن وجه غالب داشته باشد.
دیروز همین جوری هی دلم می خواست Gurdian Of The Galaxy را ببینم. فرصت نشد. امروز دنبال فرصت می گشتم، حالا که وقتش رسیده دلم می خواهد Great Expectations را ببینم. همان که بلاتریکس و هاگرید خودمان در آن بازی می کنند.
حالا ببینم چه می شود!
_ 2-3روز پیش دست هام حسابی می خاریدند. از آن خارش ها که می گویند انگار باید دوباره با دست هام کاری انجام بدهم.
از آن طرف هم دلم لیف جدید می خواست. آن مدلی که پارسال خریده بودم اصلاً بهم نچسبیده. من هم دست به کار شدم و با رنگی که فکر می کنم حضور آن در آن گوشۀ خاص لازم است، مدلی قدیمی را احیا کردم. البته دارم به این فکر می کنم رنگ های دیگری هم با آن ترکیب کنم.. نمی دانم چطور پیش می رود. ولی خار خار دست هایم خوابیده اند.
_ اوایل امسال هم بار دیگر، اما این بار مصمم تر، به خودم قول دادم که فقط عکس های هیجان انگیز از مدل های بافتنی_ به خصوص قلاب بافی_ جمع نکنم. بلکه هرچندوقت یکی از آن ها را که از پسشان بر می آیم، ببافم. حتی شده یک نمومۀ کوچ را. و در بین آن ها مدل هایی هستند، مدل هایی هستند که به معنای واقعی هوش از سرم می ربایند و دیوانه ام می کنند. امیدوارم یک روزی بالاخره از پس آن ها هم بربیایم.


_ درست میانۀ فیلم آرزوهای بزرگ هستم. چه خانم هاویشام نازنینی!
و آن زندانی که قیّم پیپ می شود؛ یادم رفته بود که ولدمورت نقشش را بازی کرده!
__ باز هم اینجا کلی مطلب پیش نویس جمع شده که باید سر و سامان بگیرند. چشمم به بعضی ها می افتد و دلم می خواهد همین الآن درموردشان بنویسم، اما حوصلۀ تایپ کردن ندارم.
___ چند نفر هم این روزها آمدند و رفتند و بوی عاقبت به خیری از اوضاعشان می آید. تا چه پیش آید و خودشان چه کنند!
تا چند وقت پیش هروقت اسم کتاب «ماه بر فراز مانیفست» رو می دیدم بیشتر به نظرم میومد یه جور مجموعه شعر نو از شاعران معاصر خودمون باشه. چون همیشه معنای «مانیفست» توی ذهنم برابر بوده با «بیانیه».
به تازگی و به خاطر دوستی با سبای عشق کتاب فهمیدم اسم یه رمانِ و نیوبری هم برده.
هنوز که خوندنش تموم نشده ولی تا همین جاش هم ازش خوشم اومده. مخصوصاً تجربیات « همیشه
وقتی هر دو جلد پرندۀ خارزار کنار هم توی قفسه باشن، معلومه وسوسه میشم برشون دارم و بخوام برای بار سوم بخونمش.
ولی حساب کردم دیدم 18-19 سال از همون دومین خوانشش هم گذشته!
پس واقعا وقتش بود، حتی شاید دیر هم بوده باشه
هنوز ماه بر فراز مانیفست رو تموم نکردم و خیلی دوست دارم بدونم داستانش چطور پیش میره و تموم میشه.
یکی از دوستام حرفشو پیش کشید، چندتا عکس هم برام فرستاد. همین کافی بود دوباره هوایی بشم و هوس قلاب بافی بکنم. اولش به پوشۀ عکسایی که خودم جمع کردم یه سر زدم؛ با اینکه هنوز همه شونو ندیدم همین طوری دست ودلم داره می لرزه!
برم ببینم چه رنگایی دارم، حداقل یه چیز کوچولو دست بگیرم!
دلم می خواد رنگی رنگی ببافم.

_دیشب «تنهایی پر هیاهو» به سلامتی تموم شد و پرونده ش بسته شد!
البته باید یه اعترافی بکنم:
واسه این برنامه های کتابخوانی که شخصاً تا حالا در 4 موردش حضور داشتم، هیچ وقت کتابا رو تا تهشون نخوندم! اولش خیلی ذوق و شوق دارم، ولی هرچی به آخر میرسه یه حس خاصی میاد سراغم و هی کشش میدم، هعیی کشش میدم تا اینکه تهش می مونه! برای همین بحث های مرتبط با ته کتاب رو همیشه یه جوری می پیچونم و یه بخش های دیگه ش منحرف می کنم. البته خوبی ش به اینه که کلی یادداشت متفاوت برای خودم بر میدارم موقع مطالعه، یا 2-3 تا مقاله و نقد درموردش می خونم.
این کتاب خیلی معروفه و کلی مطلب درموردش نوشته شده ولی با مطالعۀ سرسری بین اون مطالب، چندتا چیزی که به نظر خودم رسیده بود رو بینشون ندیدم:
1_ وقتی «هانتا» در فصل 6 برای بازدید از دستگاه پرس جدید میره، کارگری رو به مجسمۀ آزادی تشبیه می کنه ، یا کمی بعدتر میگه « کارگر کلاه نارنجی امریکایی سرش گذاشته». به نظر میاد منظورش اینه که با از بین رفتن سلطۀ کمونیسم و خفقانش، سلطۀ امریکا جایگزین میشه و هیچ راه فراری از جبر روزگار نیست. هرچند هم در دوران جدید سطح رفاه ظاهراً بالاتر رفته باشه؛ وقتی همه چیز سطحی و بی مایه شده چه فایده ای داره؟ هانتا از جوانی دوست داشت به سرزمین های دیگه که جایگاه روشنفکران و متفکران مورد علاقه ش بودن سفر کنه ولی نتونسته. حالا کارگرهای نسل جدید دارن از تورهای مسافرتی که به راحتی در اختیارشون قرار می گیره صحبت می کنن. اما هدف اونا با هانتا از این مسافرت فرق داره!
2_ «مانچا» : همیشه رابطه ش با هانتا ناتموم و بی نتیجه مونده به خاطر آلوده شدن به پلشتی. برعکس هانتا از کتاب متنفره ولی در دوران پیری به قدیسه با فرشته ای در چشم هانتا تبدیل میشه. در صورتی که هانتا با وجود علاقۀ بسیار به کتاب بهره ای نبرده عملاً.
3_ وقتی هانتا از کتاب و دانش بهره ای نمی بره و معجزه ای نمی بینه دست به دامن مذهب میشه اما در مکاشفه ش توسط همون دستگاه پرس که عمری باهاش کار کرده و عاشقش بوده درهم شکسته میشه.
..
_ سریال جدید L هم دو شب پیش پخشش شروع شده. تازه یادم اومد اون یکی جدیده D رو یادم رفته بقیه شو بگیرم. T و F رو هم هنوز ندیدم! تا روز دیگه م که باید دست به کار نقل مکان بشیم و باز تا یه مدت نت ندارم و .. البته وقتش هم نخواهد بود.
عجب تابستونی شد!
«سلوک» دولت آبادی رو چند روز پیش شروع کردم. سبک نگارشش خاص هست اما داستانش سنگین منو چندان جذب نکرده. باید در فضای خاصی بخونمش. از طرفی قراره برای آخر هفته «تنهایی پر هیاهو» از هرابال رو خونده باشم. 2 فصلش رو توی مسیرم تونستم مطالعه کنم. از اونجا که قبلاً خوندمش و کتاب کوچکیه بهش امیدوارم. ولی وقتی اون دو فصل رو می خوندم انگار یه آشنای دور رو دیده باشم که بخش هایی از شخصیتش و حتی ظاهرش در دیدار قبلی در هاله ی تیره بوده و حالا به روشنایی دراومده: آها! اینجا، خونۀ داییش.. وقتی هانتا درمورد مادرش حرف می زنه، موش ها، کتابا و کتابا،..
حدود دو هفته پیش دوتا از دوستامو دیدم که خیلی مورد شگفت انگیزی بود. از طرف دیگه اون دوستم که محل زندگی شون عوض شده رفته مسافرت و هنوز نتونستم برای ملاقات خداحافظی ببینمش. امسال هم شده سال تولدهای پی در پی؛ چندتا از آشناها و دوستان بچه دار شدن و نسبت دخترا این میون بیشتر بوده؛ همه م تابستون! خیلی جالب بود.
حالا این میون دوباره به سرم زده از مجموعۀ Tinker bell چیزی ببینم. دختردایی م جدیدترین انیمیشنش رو پیشنهاد کرده که اتفاقا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد از وجودش خبر داشته بوده باشم. فعلاً که قراره 3 ساعت دیگه از تنور دربیاد و برای امروز هم برنامه هایی دارم و احتمال این هست که حس دیدنش تا 3 ساعت دیگه کمرنگ شده باشه. ولی به هرحال می بینمش.
شب برام پیغام گذاشته «خواب خرمگس ببینی» ولی من خواب طوفان دیدم. درختا با سرعت از ریشه درمیومدن و توی فضای پر از گرد و غبار آسمون شناور بودن. خوبیش اینه که مدتیه توی خوابای ماجرایی و خطرناکم، بالاخره نجات پیدا می کنم. ربطش میدم به خستگی و فعالیت زیاد این روزا توی گرما.
سریال بینی هم همچنان با سرعت آروم پیش میره ولی هست.این روزا سرم حسابی گرمه، شلوغه .. وقتی سرم گرم باشه، معنی ش اینه که از انجام دادن کار/کارهایی که رو دستم هستن خوشم میاد یا انگیزۀ خوبی برای تموم کردنشون دارم.
_ تصمیم گرفتم معلق نمونم. شرایطم مدتی بود که معلق بودن رو ایجاب می کرد. زمان داره می گذره و از اون ایجاب هم داره کاسته میشه، اما از مدتی پیش تصمیم گرفتم توی این تعلیق، کارهایی که ممنوع نیست انجام بدم. حتی کارهایی که به نظر وقت تلف کردن میان ولی توی برنامۀ من جایی برای انجام شدن در زندگی م دارن.
یکی شون سر زدن به پوشۀ فیلم و سریال هام هست که البته با وجود تصمیم مؤکدم، نمی تونم سرعت شایستۀ روزگار تعلیق رو بهش بدم. چون دلم می خواد به هر تصویر و داستانی زمان بدم تا خوب توی ذهنم نشست کنن، یا حتی بعضی بخش ها رو بیش از یه بار ببینم.
بعدیش می تونه حتی همون کتاب خوندن معمولی باشه؛ بیشتر کردن ساعت هاش. ولی اونم انگار میسر نیست. چون در عین به سر بردن در تعلیق، سرم شلوغه! :))
عجب تناقضی!!
و اینه که راضیم چون باید کاری برای انجام دادن داشته باشم؛ به خصوص سرکشی به پروژه های ناتمومم
« باغ مخفی » تموم شد. از خوندنش خیلی لذت بردم. ..
تازگی ها به کتابایی که قدیم تر خوندم بیشتر علاقمند شدم. بیشتر اوقات دلم برای متن ها و داستان های خوبی که سالها پیش خوندم تنگ میشه و دلم می خواد دوباره وقت بذارم بخونمشون. برای همین دیروز توی کتابخونه دستم رفت سمت « پرندۀ خارزار » ؛ به خصوص که همون « پرندۀ خارزار » بود ( ترجمۀ جناب غبرایی ) و « مرغان شاخسار طرب » نبود . اما به بهانۀ اینکه جلد دومش کنارش نبود خودمو راضی کردم بذارمش سرجاش. همیشه یک سر هم به قفسۀ آمریکای لاتین می زنم و وقتی می بینم کتاب جدیدی نیست می چرخم سمت بقیۀ بخش ها. نه که همۀ آمریکای لاتینی های اون قفسه رو خونده باشم اما تجربه و حس و حالم میگه برای انتخابشون باید دقت کنم؛ از خیلی جهات. بیشتر هم از اون جهت که به حس اون روزهام بخوره و کتاب رو نصفه یا نخونده برنگردونم. حیفه!
شور و شوق دورۀ کتابای قدیم خونده هرچند وقت یه بار سراغم میاد؛ دو سال پیش دوتا از کتابای پائولو رو خوندم طبق این جریان، و ماه قبل هم شاهکار ایزابل آلنده رو .
2-3 روز هست یکی از کتابای کتابخونۀ خودم رو می خونم ؛ « رؤیای تب آلود » از جی. آر. آر. مارتین، نویسندۀ مجموعۀ مشهور « نغمۀ یخ و آتش ». ظاهراَ خونآشامیه و توی ژانر فانتزی وحشت نوشته شده.
اژدها جان باز هم سر برآورده و داره توی قلمرو کاغذی خودش حکمرانی می کنه :))
بالاخره کتاب « در جستجوی آبـی ها » رو خوندم*. قبل از عید که دستم بود حدود 50 صفحه ش رو تونستم بخونم ولی ادامه ش ندادم. هفتۀ پیش دوباره رفتم سراغش و الآن تموم شد.
طبق مطالب پشت جلدش، بخش دوم از یه سه گانه ست که اولی ش « بخشنده » ( از کتابای محبوبم ) ست و سومی ش؟ نمی دونم میشه روی « پرنیان و پسرک » به عنوان سومین بخش حساب کرد؟ اونجا هم صحبت از « مجموعه » های افراد بود که با هم زندگی می کنن. اما این دوتای اولی دقیقاً توصیف گر جامعه ای هستن که معروفه به پادآرمانشهر.
قهرمان اصلی کتاب _کایرا_ دختری با پای ناقص هست که توانایی خاصی داره؛ دوختن طرح های خاص روی پارچه براساس الهام و حرکت دستها که ناخودآگاه به نظر می رسن. توماس هم پسر نوجوونی هست که استعداد دیگه ای داره، همینطور جو کوچولو. این سه تحت سرپرستی شورای شهر قرار گرفتن و سطح زندگی شون بهتر از آدمای عادی جامعه ست. کم کم پی میبرن که راز مشترک ناخوشایندی در زندگی این سه وجود داره و ارتباط ناپیدای ناخوشایندی هم بین اعضای شورا و افراد عادی اجتماع. آنابلا _پیرزن رنگرز و معلم کایرا_ همزمان با انکار نیروی مخوف تهدید کننده ای از دنیا میره، در روز « اجتماع » ، کایرا با دیدن آوازه خوان پیر متوجه راز تلخ دیگری می شه که می تونه آیندۀ هرسۀ آنها را هم شامل بشه. آوازه خوان کسی هست که هرسال در روز خاصی برای تمام افراد ماجرای خلقت دنیا و انسانها و تاریخ فراز و فرود زندگی بشری رو از روی طرح های دوخته شده بر روی شنل و حکاکی های روی عصا با ترانه بازگو می کنه. شنلی که امسال کایرا ترمیمش کرده و عصا رو هم توماس. اما بخشهایی از شنل که شانه های آوازخوان رو می پوشونه بدون طرح مونده. کایرا باید با استفاده از استعداد خاصش آیندۀ بشر را روی اون بخش ها نقش بزنه. از طرفی تهیۀ نخ آبی امکان پذیر نیست چون رنگ آبی در دسترس نداره. اما « آنها » آبی دارند ....
_ طرح داستان مثل « بخشنده » باز هست؛ یک چیزهایی رو میشه حدس زد اما بقیه ش بستگی به تخیل خواننده داره. مثلاً کایرا قراره بقیۀ شنل رو با چه طرحی کامل کنه؟ آیا جو و توماس هم با او همراه میشن؟ « آنها » تا ابد مخفی می مونن یا با جامعۀ فعلی ارتباط برقرار می کنن؟ ...
کتاب خوب و داستان قابل تأملی هست که خوندنش رو خیلی دوست داشتم.
* در جستجوی آبی ها؛ لویس لوری؛ کیوان عبیدی آشتیانی؛ نشر چشمه.
اون گوشی سامسونگ 500=100
گوشی نوکیا= نوکیا درب و داغون شده
ماشین لباس شویی و اون ست های حراجی متنوع و ...
1. این بنّاها و ... حدود یک ماه است که گاه گاه چناااان به دیوار مشترک ضربه می زنند که جای آن دارد تصور کنم هرلحظه با ارّه و تیشه و بیل و کلنگشان پرررت بشوند وسط اتاق یا هال. بعد هم با چشم هایی دیوانه و پرتوقع نگاهی بیندازند به دور و بر و از همان حفره برگردند سر کارشان.
2. هربار چیزی را مزتب می کنم و به وسایل قدیمیِ مدت ها یک گوشه مانده سر می زنم، یاد یکی از حکایت های مکتوب1 از پائولو کوئلیو میفتم درمورد جادوگرها و یکی از سنّت هایشان و ... که همان فنگ شویی امروزه است. بعد هم یاید یکی از مطالب اینجا می افتم که درمورد کمد شلوغ و بی سروته خانۀ ماقبل قبلی نوشته بودم و یاد شعری از پابلو نرودا (نمی دانم چرا، شاید ابتدای مطلبم آن شعر را نوشته بودم) همان که اینطور شروع می شود:
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر ... (فلان و بهمان)
و چون این شعر با آزاد کردن انرژی چیزهای مخفی م گره خورده، کلی خوشحال می شوم که چند قدم از آغاز مردن فاصله گرفته م. بعد خودِ الآنم را با خودِ آن سال ها مقایسه می کنم و خوشحال تر می شوم که چنین تغییراتی صورت گرفته و ... به می گویم کاش همین قدر که الآن به امروزم یقین داشتم، آن روزها با شک بهشان نگاه نمی کردم و ... چه کنیم که خاصیت روزگار و آدمی چنین است! بعد مطمئن تر می شوم که قرار است سال های آینده فلان طور و بهمان طور بشود، همان طورها که این روزها انتظار دارم باشند و ...
3. مجموعه ای از آوازهای عاشقانۀ اسپانیایی دانلود کردم و امروز، موقع مرتب کردن کشو، بهشان گوش می دهم. بعضی ها مشکل دارند و بعضی ها انگار نصفه مانده اند! خوبی ش این است که از هرکدام خوشم بیاید می توانم جداگانه سرچ و دانلود کنم.
جالبش اینجا بود که همه را انتخاب کردم و enter، ناگهان به طور تصادفی آهنگ خاصی پخش شد که دهانم واماند: Historia de un amor (داستان یک عشق) با صدای آنّا گبریل که البته من ورژن گوادالوپه پی نِدا را تا حالا شنیده بودم. این هم از شوخی های روزگار است!
4. گفتم کشو، آخ که چه کشویی! ظاهرش آرام و خندان بود اما درونش ماده ببری خشمگین و گرسنه خوابیده بود و انتظار مرا می کشید. تا حالاش که چندبار بهم پنجه زده و دست هایم را گاز گرفته.
*بندی از شعر خون منتشر از لورکا با ترجمۀ احمد شاملو
از دیروز به سرم زده این کشوی جنبل و جادوی شلوغ را که از سال پیش تاحالا مرتبش نکرده ام، حسابی به هم بریزم و نظم تازه ای بدهم. امروز هم به زحمت بیرون کشیدمش و گذاشتمش جلوی نور و عکسی هم از آن گرفتم و ..
ببینم چه ها که در آن پیدا نمی کنم!
*احتمالاً این مطلب قرار است کامل تر شود. شاید هم عکس کشو را گذاشتم! ببینم اجازه می دهد؟
یکی از عجایب شیرین دنیای وبلاگ ها، عکس هایی است که [لی لی کتابدار] برای مطالبش می گذارد. سبک خاصی دارند اما تاحالا برای من تکراری نشده اند. شاید به این خاطر که دنیای کتاب ها با یکدیگر متفاوتند.
_ مشابه بعضی عکس ها را با کمی وقت گذاشتن می شود خودمان هم بگیریم. چیدمانش آسان به نظر می رسد. اما بعضی هاشان یک جور بدیع بودن در دل خود دارند و تقریباً همیشه با عکس های هر پست امکان غافلگیر شدنمان هم می رود. نمی دانم، شاید هم من در این زمینه چندان خلاقیت ندارم و اینطور شگفت زده می شوم. دیگر اینکه، گاهی آیتم هایی در عکس هایش دیده می شود که متعجب می شوم همۀ همۀ این چیزها را چطور دم دست دارد؟!
__ بعضی عکس ها را که از زوایای کتابخانه (اش؟) می گذارد خیلی دوست دارم. آن ها احساس دیگری به من منتقل می کنند.
___ روی عکس ها و مطالب وبلاگ نمی شود راست-کلیک کرد!
____ دلم می خواهد مدتی وقت بگذارم و برای خودم چنین کاری بکنم. حتی شده تقلید صرف از عکس های لی لی. اما گاهی دلم می خواهد عکس ها، یا دست کم نسخۀ دومی از عکس های خودم، احساسات درونی ام را به هر کتاب نشان بدهند. مثلاً برای کتاب آتش، بدون دود باید چیزی، مجسمه ای کنار کتاب بگذارم تا فریادزدنی مداوم و رو به آسمان و یک طرفه را نشان بدهد.
«مادام، شما کسی نیستید، اون هم در جایی که همه برای خودشون کسی هستن. این بیشتر شما رو "کسی" می کنه (بهتون شخصیت می بخشه).»

فیلم A Little Chaos را بیشتر به خاطر آلن ریکمن و کیت وینسلت و آن فضای قرن 17ی که توی تیزرش نشان می داد بر آن حاکم است، دیدم. ماجرای خلق باغ ورسای است.
دلم می خواهد فقط از زیبایی کیت وینسلت بنویسم؛ آن پُری هیکلش و طلایی موهایش که بر چهره اش سایه انداخته، انگار مشتی طلا روی سرش ریخته اند و پخش شده روی صورتش، ...


_ صحنه های زیادی از فیلم را دوست داشتم؛ تمام آن طبیعت سبزی که بیشتر ماجرا در آن غلت می خورد و به خصوص باغ شخصی مادام دبارا (وینسلت)، صحنۀ ابتدایی فیلم که دشت سبز وسیعی بود و در خط تلاقی آن با آبی آسمان چند مرد و اسب به خط شده بودند و آرام آرام درختی را با ریشه کنده شده جا به جا می کردند. موسیقی ابتدای فیلم طوری است که انگار باید منتظر حادثه ای باشیم و بعد ختم می شود به ماجرای انتخاب طراح باغ ورسای.
__ شخصیت دبارا که هر روز هم پای مردان کار می کرد و تاحدی خلاف عرف بودنش و نظم داشتن به شیوۀ خودش ستودنی است. غیر از آن صدف هایی که داشت را خیلی دوست داشتم.
___ یک جایی پادشاه برای استراحت به باغچۀ کوچکی می آید و دبارا اتفاقی او را می بیند و ابتدا نمی شناسد و .... صحنۀ دوست داشتنی بعدی مجمع زنان اشراف در فونتن بلو است و تعجب بسیارشان از دیدن زنی آن قدر متفاوت با خودشان و درعین حال زیبا همچون خودشان و همدلی شان با یکدیگر و صحبتشان از رنج های مشترک است. این صحنه به ملاقات زنان با پادشاه و صحبت های استعاری شاه و دبارا درمود گل سرخ منتهی می شود.
____ از یک جایی زندگی دبارا با زندگی استاد گره می خورد چون دید یکسانی پیدا می کنند به هنر و نیز بخشی از داستان زندگی شان ناخواسته مثل هم شده.
_____ جایی دیگر درخت مقدسی نشان داده شده که پارچه و روبان و شمع و گل و گیاه و میوۀ خشک شده به آن آویخته اند. بیش از هرچیز مرا یاد بی بی چلچلۀ عزیزم انداخت و اینکه باید آن را داشته باشم.

«ما ذره ای از دانش نوشین خودمونو زدیم تنگ خودِ دانش که افزایش تپش قلب رو با آسیب سینه بزنیم تنگ هم»
فصل 7 House رو با زیرنویس دکتر سپهر می بینم! هم کلی اطلاعات و توضیح پزشکی داره (که خب البته همه شون تو ذهنم نمی مونه ولی آدم یه قدری هیجان لحظه رو درک می کنه) هم اینکه گفتار هاوس رو به زبون هاوسی برگردونده!
البته به انگلیسی ش که گوش میدی آنچنان با زیرنویس های نرمال قبل فرقی نداره حرف زدنش، ولی این سبک گفتار به اخلاق و قیافۀ هاوس خیلی میاد.
شاید هاوارد فاست با اثرش، اسپارتاکوس، شناخته شده باشد اما برای من موسی دوست داشتنی تر و جذاب تر بود. و البته احتمال دارد مترجم در این میان تأثیر زیادی داشته (مترجم اولی: ذبیح الله منصوری و مترجم دومی: م مؤید).
یکی از شب های فروردینی آن سال ها، کنج یک لوازم التحریری کهنه پیدایش کردم و بلافاصله و بااشتیاق خواندمش. سه ماه بعد دوباره خواندمش و بعد از آن کنج کتابخانۀ خودم مانده تا باز هم خوانده شود. نمی دانم چرا روایتش را دوست دارم و مطمئنم دست کم باری دیگر می خوانمش. گاهی که یادش میفتم، بین کتاب ها به زحمت پیدایش می کنم. همین الان ندیدمش و متعجب مانده بودم به چه کسی امانتش داده ام که ناگهان پیدایش کردم.
عطفش بسیار بی رنگ شده و همین دیدنش را بین کتاب های دیگر سخت می کند.
جا دارد چیزهای بیشتری دربارۀ آن برای خودم ثبت کنم. بهتر است منتظر بمانم تا زمان بازخوانی اش فرا برسد.
ای جانم!
House ببینی و دقایق ابتدایی اپیسود با یکی از قشنگ ترین لبخندهای دنیا رو به رو بشوی! پا به سن گذاشته و با صدای اصلی خودش، موهایی با رنگ متفاوت از آنچه در ذهن ها جاگیر شده، عینک و کت دامن امروزی و ...

کلۀ صبح_نوشت: Friendsهام تمام شده. تا انتهای فصل 3 جمعشان کرده بودم و آرام آرام می دیدم که هفتۀ پیش، یهو پا گذاشتم روی گاز و .. از اول هفته هم آن شرلی ها را جمع و جور می کنم و هنوز 2 بخش دانلود نشده مانده. احتمالاً تا آخرهفته پروندۀ دانلودش بسته می شود. بعدش ادامۀ Friends.
دنبال جانشین مناسبی برای مراسم Friendsبینی م می گشتم، Max هم که فعلاً تمام شده و ذهنم به جای مناسبی قد نمی داد_ بارنی و دوستانش باید فعلاً منتظر بمانند، که یاد Reba جانم افتادم. گزینۀ مناسبی است.
تا حالا چندبار پیش آمده که درمورد جنسیت نویسنده های خارجی اشتباه کرده باشم. تا جایی که یادم می آید، مثلاً فلنری اُکانر، و چندتای دیگر که الآن یادم نیست.
اما اینکه جنسیت مترجم وطنی را اشتباه بینگارم، آن هم به خاطر اسمش که در عرف نامی مردانه است، نـــه! پیش نیامده بود.
اتفاق جالبی است. به خصوص که من دوست دارم اسم ها بی جنسیت باشند. مثل اسم ها در زبان فرانسوی که کمتر پیش می آید حتماً الف مؤنث بودن به انتهایشان اضافه شوند؛ بارها شنیدم اسم هایی مثل امانوئل و ... اسم زنی بوده. یا غیر از فرانسوی، Blake و Shanon که برای هر دو جنس به کار می روند.
با این حال، امروز هم شوکه شدم هم شاکی. بهتر است برای مواردی که غریب به نظر می رسند، یک طوری به آقا/ خانم بودن فرد (البته بیشتر خانم بودنش) اشاره شود تا این مسئله بیشتر جا بیفتد.

از بین دفتر/سالنامه هایی که در آن ها یادداشت کرده ام، این ها را بیشتر دوست دارم. پر تر و مصمم ترند. به جز آن کوچکه که تازه اضافه شده.
آن سه تای بزرگتر سالنامه اند و آن کوچکه همان کاغذکاهیه است.
باقی آن ها که دوستشان دارم هم سالنامه اند و باید یک بار فرصتی کنار بگذارم و بهشان سر و سامان بدهم. اینطور که حساب می کنم کلی کاغذ نانوشته دارم که تا مدت ها باید بخوانم و ببینم تا پُرشان کنم.
89: یادداشت های هری پاتری م درون آن است. و این روزها هم دم دستم گذاشته ام تا هرکتابی که می خوانم، در صفحه های باقی ماندۀ آن به صورت پخش و پلا یادداشت کنم. بعد می روم سراغ آن های دیگر که برگه های نانوشته دارند.
یادم آمد یادداشت های چند فیلم را هم در 89 نوشته ام. فکر کنم آن ها را هم به همین کاهی کوچک منتقل خواهم کرد و قبلی ها را دور خواهم ریخت.
93: داستان جالبی دارد! با تابستان گند ورنون شروع شد و در تابستان، با خانۀ اشباح و پرندۀ خارزار به اوج خود رسید و نیمۀ دوم سال، یکهو خالی ماند! از زمستان هم صورتی شد (یادداشت های مربوط به فیلم و سریال). کلی برگۀ نانوشته هم باید در آن باقی مانده باشد.
و اینکه 92 و 93 یادداشت های جوهری 2و3 را در خود دارند.
دفترک کاهی با ثبت فیلمی* افتتاح شده که چنگی به دل نمی زند. آن چنان که بعد از دیدن، پاک کردمش. در طول فیلم دیدن، به خودم می گفتم «داری فیلمی هندی می بینی»! خب، دوسوم هنرپیشه ها هندی بودند و پایۀ داستان در هندوستان (زمان استعمار بریتانیا) رخ داده بود و ...
داستان فیلم در گذشته و آینده پیش می رود. تولاسانیک که ندیمۀ ملکه ای هندی است، رؤیا می بیند و رؤیایش ناخواسته تعبیر می شود. زندگی اش کاملاً در سایۀ این رؤیا پیش می رود. حرف بر سر زمان (و شاید شکستن مرزهای آن) و انرژی اشیا و این چیزهاست که اصلاً با قوتی که شایسته است بیان نشده. تنها چیز خوبی که داشت آن انگشتر دوگانۀ مارشکل بود و شخصیت تولاسا و هنرهایش و هنرپیشۀ زیبایی که برای ایفای آن نقش انتخاب شده بود.
بقیه ش خیلی بیخود بود!
به خصوص اول فیلم که خل بازی دختر ِ آینده باعث شد نامزدش تا آن سوی زندگی برود و چقدر من بهش ناسزا گفتم!
من چشمم به کارگردان/نویسندۀ این فیلم و فیلم های مشابه بیفتد از خجالتشان در نمی آیم، فقط دوست دارم بدانم انگیزه شان دقیقاً چه بوده! خب وقت اضافه داشتند، می رفتند بدمینتون بازی می کردند!
The lovers, 2015*
این تصویر را دوست دارم. مرا یاد جاهای نارفته، کارهای ناکرده، "حرف های به میان نیامده"، و سکوت زمان می اندازد. زمان، که به رغم شیوۀ معمولش در منتظر نبودن برای کسی وتصمیم هایش، گاهی انگار خودش هم منتظر می ماند. شاید گاه بنشیند گوشه ای، روی نیمکتی، در آفتاب عصرگاه روزی که به یاری همدستانش نقشه هایش را برای بشر اجرا کرده باشد، و چشم انتظار لحظه ای که اتفاق روشنی برای کسی بیفتد.

آن دوربین و تصویر قاب گرفته هم مرا یاد کتاب هایی می اندازند که هنوز خوانده نشده اند و کلی تصویر زیبای امیدوارکننده که قرار است با هر خواندن خلق شوند. انگار نویسنده ای بخشی از داستان هاش را اینجا گذاشته.
آن روز نه چندان دور، این کارت پستال را از شهرکتاب برای خودم خریدم و برخلاف همیشه، فوری با پونزی نصبش کردم به دیوار، در مسیر رفت و آمدم توی خانه. هربار هم یاد موارد مشابه میفتم که باید بگردم پیدایشان کنم و آن ها را هم جایی نصب کنم.
جلد 3 آتش، بدون دود تمام شد و بلافاصله جلد 5 آن شرلی را شروع کردم؛ آن شرلی در خانۀ رؤیاها. باید پشت سرهم کتاب ها را بخوانم تا بتوانم فردا با خیال راحت پسشان بدهم. وگرنه ناخوانده می مانند.
اتحاد بزرگ سنگین بود. یک سوم ابتدای آن به کندی و سختی پیش رفت. تحمل هرچه در آن می گذشت راحت نبود. اما یاد کمبود وقتم که می افتادم، من هم مثل اوجاها تصمیم می گرفتم این صحرا را هم زیرپا بگذارم. البته مسئلۀ من این است که اگر آن شرلی و کتاب سداریس نخوانده/ نیم_خوانده بمانند، دوباره پیدا کردنشان کار حضرت فیل است. در حالی که، آتش، بدون دود همیشه همچنان در قفسه ها هست. حالا این کتابخانه نشد، از آن یکی با احتمال بسیاری می شود دست پر برگشت. این دو اتفاق، بهانۀ خوبی بودند برای اینکه دست کم آن شرلی را بخوانم و بعد بروم سراغ نیمۀ باقی ماندۀ ماجرای 400 و خرده ای صفحه ای ترکمن ها. اما نتوانستم!
برای همین امروز نیم ساعت پس از ماجراهای صحرای کم آب بی درخت، به سراغ پرنس ادوارد سرسبز خیال انگیز رفتم و الآن دیگر 70 ص از آن را خوانده ام. خب، داستان ساده و روانی است که با فونت درشت چاپ شده! اگر تا شب تمام شود هم جای تعجب ندارد.
اما از ترجمه اش خوشم نیامده! نام ها را با لهجه برگردانده اند! همۀ آن ها هم پانویس لاتین ندارند! باید برعکس می شد، تلفظ اصلی حتماً در پانوشت درج می شد و نام ها همان طور که تاحالا معمول بوده نوشته می شد. بعد هرکسی با لهجۀ خودش آن ها را می خواند! چشم همۀ ما، در هر مرحله از زبان آموختگی که باشیم، با همان نوشتار قدیم عادت کرده و این سنت شکنی نا به جا چیز جالبی از آب درنیامده. تازه، همین قضیه هم همه جا صدق نمی کند! وقتی پرینس ادورد و کروفرد داریم، پس باید ویلی یم /ویلیم داشته باشیم نه ویلیام!
تا همین جا هم چند اشکال تایپی و ویرایشی پیدا شده و ...
کاش برای تهیۀ کتاب هایی که خوانندۀ زیاد دارند، بیشتر وقت می گذاشتند!
_ راستش، عادت دارم حرف کاری را پیش از اجرای تمام و کمال یا نیمی از آن (تاحدی که مطمئن شوم به پایان می رسد) نزنم. مثلاً همیشه صبر می کنم کتاب خواندنم تمام شود بعد نام آن را به [جن های درون بطری شیشه ای] می سپارم. اما امروز صبح، درمورد آن شرلی برعکس همیشه رفتار کردم! فکر کردم این بار نوعی الزام به وجود می آید برای حتماً خواندنش. و باز هم مثل بارهای قبل فکر می کنم اگر همت کوین سالیوان و رفقا نبود، من از خواندن فقط کتاب های مونتگمری لذت نمی بردم. درواقع، هربار با تکرار زیبایی های پرنس ادوارد و .. که در قالب کلمه ها درآمده اند، همۀ آن تصویرهایی که رؤیای بهشت را برای من ساخته اند مرور می کنم. انگار که هرروز در همان بهشت چشم به روزی دیگر باز می کنم و زندگی دیگری شروع می شود.
_ زمستان 92 ایدۀ جالبی در فیسبوک دیدم و تصمیم گرفتم همینطوری امتحانش کنم. یک بطری با نام کتاب هایی که می خوانم پر شود. از اول ژانویه 2014 این بطری را دارم و الآن تقریباً به نیمه رسیده. فکر می کنم اسم چند کتاب از قلم افتاده باشد و مطمئنم 2-3 نام درون بطری هستند که تا آخر خوانده نشده اند.

_ مدتی بود دیگر دلم با آن سالنامۀ پر ز صورتی ها نبود. بهترین چیزی که به فکرم رسید این بود که دفتر یادداشتی بردارم، فارغ از سالنامه بودنش، و فیلم و سریال های روزانه و هفتگی را در آن ثبت کنم، با تاریخ. در کاغذهای تاریخ دار که می نویسم، انگار محدود به همان روزها می شوم. اگر چیزی کمتر یا بیشتر از جای مشخص شده برای هر روز باشد دل چرکین می شوم. برای همین مدتی است یادداشت های کتاب خواندن هام را در سالنامه های قدیمی می نویسم و لا به لای کتاب خواندن های پیش تر و اینطوری هم دلم خوش است در مصرف کاغذ صرفه جویی کرده ام (از وسواس های من)، هم مطالب کتابی کنار هم قرار می گیرند. حالا این میان، تجدید دیداری هم با کتاب های خوانده شده رخ می دهد.
__ از مدتی پیش، آن دفترچه یادداشت کاهی با جلد کهنه نما و قطع جیبی چشمم را گرفته بود. چند روز پیش با اطمینان برش داشتم و امروز اولین فیلم را در آن ثبت کردم. بد نشد! خیلی بهتر از سیستم قبلی است. هرچقدر هم دلم بخواهد می توانم بنویسم. هیچ تاریخی هم مرا محدود نمی کند.
___ دیروز خیلی به سرم زده بود هرچه آن شرلی ساختۀ کوین سالیوان است را ببینم. بالاخره گشتن هم نتیجه داد و در کمال تعجب کشف کردم آن چه می خواهم، 4 سری ساخته شده؛ سال 85 و 87 و 2003 و 2008. مطمئن نبودم آن بخش که دوستم اواخر پاییز برایم آورده بود تا کجای این تقسیم بندی را در بر می گیرد. برای همین از آخر شروع کردم برای دانلود! بخش اول سال 2008 را چک کردم. آن شرلی ِ پا به سن گذاشته را باربارا هرشی بازی می کند که چندان ازش خوشم نمی آید. گویا گریزی به دوران کودکی آن دارد که نقش آن را دختری بازی می کند که ..
ولی هرچه باشد فضای پرنس ادواردی آن مرا جذب خواهد کرد. بنابراین، بدون تأمل بخش دوم را هم گذاشته ام برای دانلود تا بعدش بروم سراغ سری های قدیمی تر و ...
«قلب خاک خوبی دارد؛ هر دانه که در آن بکاری از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری». ص210
__ آتش، بدون دود (ج1:) گالان و سولماز؛ نادر ابراهیمی
***
_ همیشه دنبال این بودم نسخه ای تلویزیونی/ سینمایی از رمان محبوبم کنتِ مونته کریستو داشته باشم. مینی مجموعه ای که ژرار دُپاردیو بازی کرد و چندبار از تلویزیون خودمان هم پخش شد چندان چنگی به دلم نزد! ژرار دپاردیو در نقش ادموند دانتس! خب البته خیلی مظلوم و طفلکی بود ولی باز هم ... باید به تصویر ادموندی آن سال های شیرین خواندن رمان احترام می گذاشتم.
__ سال پیش [یکی] از فیلم های برگرفته از این داستان را دیدم و خیلی خوشم آمد. این یکی خیلی چیزهاش برایم دوست داشتنی اند؛ از ادموند ش، که هنرپیشۀ محبوب من است، تا آبه فاریا، با بازی ریچارد هریس، و .. مرسدس دوست داشتنی مقبولی هم دارد. همیشه فکر می کردم حق این داستان همین بوده که دست کم مرسدس آن خاص و دوست داشتنی باشد.

___ هم شخصیت مرسدس را دوست دارم، هم عاشق اسمش هستم. از کلاس چهارم دبستان عاشق این اسم بوده م. یکی از اسم های خیالی م که در صدر این فهرست قرار داشت مرسدس بود، هنوز هم هست! بعدتر که فهمیدم معنای قشنگی هم دارد بیشتر دلبستۀ آن شدم. به همین خاطر هم بهترین ماشین دنیا برایم مرسدس بنز است و ته دلم دوست دارم فکر کنم کسی که اسم این ماشین را انتخاب کرده، عاشق یک مرسدس بوده یا این نام او را به سفرهای رؤیایی خاصی می برده. شاید هم روزی آن قدر دیوانه شدم که گشتم و دلیل این نام گذاری را پیدا کردم و ممکن است حتی به قیمت فروریختن کاخ خیال هایم تمام شود، ولی آن وقت مطمئن می شوم طرف تمام حقیقت را ثبت نکرده!
____ اولین بار که وارد دنیای ادموند دانتس شدم، از طریق کتاب جیبی برگه کاهی ای بود که تابستان خوبی برایم ساخت. یک شخصیت محوری طفلکی داشت که در حقش جفا شده بود، اما آن قدر شجاع و توانا بود که دنبال ماجراجویی برود و حقش را بگیرد، دریا و کشتی و جزیرۀ گنج داشت، دختر زیبارویی که متعلق به طبقۀ اشراف نبود، پیرمرد قصه گو و تونل کندن و تلاش برای حفظ جان و .. . و از همه مهم تر تنهایی های دوست داشتنی ای داشت؛ از عرشۀ کشتی و آن جزیرۀ متروکه گرفته تا خانۀ پدری و .. حتی در کنج سلول آن زندان مخوف!
هرچه در خواندن داستان پیش می رفتم، بیشتر به نظرم آشنا می آمد. یادم هست آخرین لحظات زندگی فاریا بود که یادم آمد این داستان قبلاً به گوشم خورده! ولی هنوز هم یادم نمی آید انیمیشن آن را دیده بودم یا فیلم، یا ... ولی می دانستم بقیه اش چه می شود!
_____ هنـــوز هم دلم می خواهد نسخۀ اصلی کتاب را با تمام جزئیاتش و با ترجمه ای خوب بخوانم.
دلم پیشش است.
شاید بیشتر از این نتوانم برایش کاری بکنم، دست کم حالا.
ولی همیشه به او فکر می کنم، می دانم.
و سرنوشت با بی رحمی تکرار می شود تا خودش را به رخ کسی بکشد که زمانی قربانی ضعیفی در چنگالش بوده.
متأسفانه آینۀ جادویی در دستان من است و آن که باید، به آن نگاه نمی کند تا گذشته را ببیند و از آینده پرهیز کند. و به همان راه می رود که او را بردند.
کاش می شد کاری کرد!
ای جان دلم!
چقدر این جلد سوم آتش، بدون دود جا برای اشک ریختن دارد! هم اشک اندوه، هم اشک شادی.
اتحاد بزرگ غرورانگیز است. جای آت میش هم خالی نیست تا وقتی آلّا و یاماق هستند.
اینچه برون هم برای من حکم هاگزمید را پیدا کرده؛ دلم می خواهد گاه آخرهفته ها سری به آنجا بزنم و نشان قهرمان هایم را بگیرم. و زن هایی مثل ملّان.
از دیشب تا حالا، یک نفس کتاب را خواندم، نیمی از آن را. فکر می کنم پرورق ترین مجلد این داستان بوده باشد. کتاب ها را باید زودتر از موعد بازگردانم. برای همین باید تا فردا تمامشان کنم.«چندرغازی که مادربزرگم برایم ارث گذاشته بود صرف خریدن مقداری اسپید شد که امیدوار بودم یک ماهی کفافم را بدهد. ده روزه تمام شد و با تمام شدنش هم تمام توانایی هایم با من خداحافظی کردند، البته به جز یکی: قل خوردن روی زمین و زار زدن.... همه جایم درد می کرد و بدون اسپید حتی خوابم نمی برد. به امید اینکه یک ذره از دستم افتاده باشد، تمام کف خانه را با نی ای در دماغم جارو می کشیدم و سلول های مردۀ پوست و باقی ماندۀ کف شوی و شن گربه فرو می دادم. هرچیزی که با ته کفشم وارد خانه کرده بودم سر از دماغم درآورد.» ص59
___بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم، دیوید سداریس، ترجمۀ پیمان خاکسار
***
1. کتاب خوبی است، خیلی خوب! همان 60ص که ازش خواندم کلی لحظۀ جالب خاص داشت که با قلم خوبی هم نوشته شده اند. ترجمه ش هم به نظرم بد نیست. کلاً کتابی است که خواندنش تجربۀ خوبی به شمار می رود.
2. مینی سریال Tut را تقریباً تا نیمه دیدم. ماجرای زندگی توت اَنخ امون (آتون) است، از فرعون های مشهور که البته عمر کوتاهی داشت. شخصیت های جالب توجهی در سریال هستند؛ لاگوس و ملکه و سوهاد و .. وزیر داستان هنوز ناتمام و مشکوکی دارد. باید دید چه می کند. هورم هب هم مشخص بود کار دست همه می دهد. این وسط، فقط کا سرنوشت خودش را بد رقم زد.
3. هاوس! تا ویلسون را دق ندهی خیالت راحت نمی شود، نع؟؟
بعد از 6 فصل کنار آمدن با شیطان خاص درون هاوس، تحمل یک هاوس آرام سربه راه حرف گوش کن ِ فلان و بهمان واقعاً سخت بود. اما شیطان کوچکی که هر کریسمس برای او زاده می شود* نتوانست مثل من تحمل کند و کم کم دوباره پیدایش شد.
*نقل قول از زِزۀ عزیزم
گیسو-فرموده: در مقاله ای خوانده بودم درباره فاصله، اینکه نژادهای مختلف فاصله های مختلفی را بین خود و آدمهای دیگر تحمل می کنند، اسکاندیناوی ها بیشترین فاصله و عرب ها و همجنس گراها کمترین فاصله را، به همین دلیل اولی سوار اتوبوس شلوغ نمی شود و دومی مشکلی با آن ندارد
نتیجه: سندباد اسکاندیناویایی تمام عیار است!
_ آن قدر فیلمِ ندیده هست که وقتی سراغشان می روم، انتخابشان نمی کنم، چون نمی توانم. برای تشویق خودم سراغ دسته بندی خاص می روم؛ آن هایی که براساس عجله برای دیدنشان دانلود شده اند. چشمم به بخش سوم هابیت می افتد، از آن طرف ادامۀ ماجرای واگرا بودن، کشف دنیای فیلم هایی که زرق و برق معمول هالیوود را ندارند، .. چشمم به مینیون ها می افتد و درنگ رنگ می بازد.
__ چقدر زود گذشت، نزدیک به یک سال دیگر از عضویت در کتابخانه های عمومی می گذرد و کم کم باید حواسم به تمدید عضویت باشد. با اینکه سال گذشته برای ماه ها به هیچ کتابخانه ای سر نزدم و کتابی نخواندم و .. موتور کتاب خواندن تقریباً پایان بهار روشن شد.
نتیجۀ هیجان انگیزی از بیش از دو دهۀ اخیر زندگی م گرفته ام؛ در فرصت های استراحتی که پیش می آید باید تا می توانم کتاب بخوانم. چون بعدش دوره هایی فرا می رسد که باید با هفت دست کفش و عصای آهنین به اکتشاف های جدید برسم و نهایت لطف روزگار این است که اگر گذارم به مسیرهای رفت و آمد طولانی بیفتد، چیزکی در کیف برای خواندن داشته باشم.
___ از شر جلد اول مجموعۀ آتش، بدون دود در امان ماندم. این جلد سوم مرا دیوانه می کند! انقدر که ناخودآگاه دلم در هوای قهرمان ها می تپد و هر لحظۀ زندگی شان برایم مهم شده. چقدر خوب شد مرحوم ابراهیمی این کتاب ها را نوشت!
1. دو سال پیش، وقتی یلدا می گفت موقع نوشتن رمانش آواز می خواند، و آن قدر می خواند که دارد شبیه هایده می شود برایم جالب بود و درکش نمی کردم البته.
الآن که خودم کاری جدی با مغزم دارم و حسابی مشغولم، گاهی در ذهنم آواز می خوانم، یا زیرلب، یا چیزی که پشت لب ها خفه می شود. ولی می خوانم. و یاد یلدا افتادم. من چیزهایی می خوانم که برایم خوشایند خوشایند بوده، مثل آوازهای انیمیشن ها. حتی گاهی توی ذهنم به جای مینیون ها حرف می زنم. با کلمات خاص خودشان. این کار هم مثل آواز خواندن بخشی از خستگی را کنار می گذارد. نمی دانم جریان چیست ولی شاید این قضیۀ آواز خواندن در اینجور مواقع خیلی عادی تر و همه گیرتر از این حرفا باشد که من فکرش را هم نمی کردم...
2. خیلی پیش تر، کف دست ها و گاهی انگشتان و مچ هایم جوهری می شدند، این روزها بیشتر از جوهر خودکار، سفیدی لاک غلط گیر به چشم می خورد. این که به لباس ها هم سرایت کرده!
3. بعد از چندین روز، باز هم به صرافت هاوس دیدن افتاده ام.
4. به خاطر ماجرای 1. یاد انیمیشن Brave افتادم و دنبال آوازهایش هستم. موزیکش که خیلی عالی بود.
باز هم بهم ثابت شد به فارسی گشتن نتیجۀ بهتری دارد. این سال ها هم وضعیت زیرنویس ها بهتر شده هم این جستجوها. هرچه به انگلیسی این ترکیبات را نوشتم Brave, animation, free mp3 download, .. چیز دندان گیری پیدا نشد. یادم آمد به فارسی بنویسم. [این] هم لینکش! همان جایی بود که مدتی پیش کلی موزیک متن پیدا کرده بودم!
*«آواز خواندن» اسم بخش 1. است و «در حاشیه» نام بخش 2. ترکیبش این شد. برای خودم نوشتم که بعدها یادم بماند.
«به نظر من بهترین و شیرین ترین روز، روزی نیست که همۀ اتفاق هایش باشکوه، شگفت انگیز یا هیجان آور باشند، بلکه روزی پر از شادی های کوچک و ساده است که یکی پس از دیگری مثل دانه های مروارید ازگردن بند پایین می ریزند»ص238
__آن به ماریلا؛ آن شرلی در گرین گیبلز
***
ظاهر و قیافۀ اسموتی خیلی انرژی بخش و وسوسه کننده ست، ولی پای «انتخاب» و «خوردن» چیزی که پیش بیاید، همیشه بستنی پیروز می شود.
اینطوری بود که دیروز هم میلک شیک توت فرنگی (اسمش چری بری بود) خوردم و به اسموتی دوستم هم ناخنک زدم!
دوست عزیزم! پرکلاغی مهربان نازنین!
دیروز هنوز خسته بودم و خستگی هفتۀ پیش با من بود. حتی فکر کردم ممکن است بی انرژی بودنم روی دوستم اثر بگذارد. ولی همین که دیدمش، درواقع همین که آخرین بار قبل از دیدارمان صدایش را پشت تلفن شنیدم، همه چیز یادم رفت و توانستم خودم را جمع و جور کنم.
کافۀ نشر ثالث هم چیزهای زیادی برای دوست داشتن داشت؛ از گل های رومیزی هاش گرفته تا کف پوش خاصش، که برای درخاطرنگه داشتنش پایم را محکم روی آن کشیدم، آن کلاغ گردالوی فلزی عینکی که بالاسر ما نشسته بود، ...
توی رفت و برگشت هم 60ص از کتاب سداریس را خواندم و بعضی جاهاش دلم می خواست بلند بخندم که متأسفانه یادم می آمد دوروبرم پر از مسافرهای خسته و از همه جا بی خبر است.
*به نظرم ترجمه ش خوب است و حتی جاهایی هم زیرکانه!
**ماگ های متروی هفت تیر! (طرح مینیون و باب اسفنجی)
1. جلد دوم «آتش، بدون دود» تمام شد، دیروز. نام این مجلد بود درخت مقدس.
هر دو جلد به مرگ ختم می شود، ولی مرگ های باشکوه؛ به خصوص جلد اول. جلد دو را که دست گرفتم، ریتم داستان درمقایسه با ج1 بسیار کند شده بود. هرچه گالان و سولماز شتاب و حماسه داشت، این یکی آرام شد. حوادث 40-50 سال غیب شدند، انگار شن های صحرا همه چیز را در خود مدفون کردند. گاهی وزش قلم راوی قدری شن ها را کنار زده و چیزهایی نمایان شده اند.
آق اویلر دوست داشتنی تر از گالان است، آت میش ستودنی است و گاهی هوس می کنی بزنی توی گوشش، درکنار پالاز صلح طلب و آلنی مصمم و آرپاچی وفادار، یاماق بیشتر و بیشتر نظر مرا جلب کرد. امیدوارم در ادامه هم شخصیتش خوب، و خوب تر پرداخت شود.
یک سوم انتهای کتاب، داستان دوباره تا جاهایی اوج گرفت و کاملاً ترغیب کننده شد برای مصمم شدن به خواندن جلد 3.
2. تا خاطرم مانده بگویم، طراح روی جلد این مجموعه مرحوم مرتضی ممیز است.

و تصویرهای روی جلد خیلی توجه برانگیز و یک طورهایی نمادین هستند. نمی دانم از دیدگاه هنری چطور این را بیان می کنند،.. خب! [اینجا] اینطور نوشته، خوب هم نوشته.
نمونه ای از این طرح جلدها [+]
مکس: خانوم رئیس، اگه ما هم سخت کار می کردیم بهمون هدیه می دادی؟
هان: اگه تو سخت کار کنی من بدون داشتن فرزند و با دهن بازمونده از شوک می میرم!!
*(طفلک دلش خیلی پره)
__همون دوتا دخترها؛ فصل 4، اپیسود 19
***
توی این موقعیت که از شدت سرشلوغی فرصت سرخاراندن هم ندارم (درواقع سرشانه کردن! گاه پیش می آید در طول روز موهام را شانه نمی کنم و فقط جمعشان می کنم) همچیـــــــن خار خار فیلم و انیمیشن و سریال دیدن به جانم افتاده، و هر سطر از 100 صفحۀ باقی مانده از جلد 2ی «آتش، بدون دود» را با ولع می خوانم که .. و همۀ این ها باورم می شود.
_دوتا قرار را این هفته لغو کردم؛ یکی ش که خیلی مطلوبم بود و متأسفانه در موقعیت زپلشک آید و ... باقی قضایا قرار گرفتم، آن دیگری هم «انداختنی» بود و خدا را شکر، از زیرش در رفتم! همان دورهمی که پیش تر گفتم. به حول و قوۀ الهی دورهمی بعدی را هم خواهم پیچاند و همین طور بعدی و بعدی تر و .. و به جایش جایی می روم و کسانی را می بینم که دوست تر می دارم.
*پیچاندن معنای بدی ندارد. گفتم که نمی خواهم دروغی در کار باشد. نمی خواهم، و نمی روم. والسلام!
عاشق بوی پاک کن Milan ام
… بلوما را موقع خواندن اشعار امیلی دیکنسون در نبش خیابان اول ماشین زیر گرفت … لئونارد وود یک نیمه بدنش افلیج شد به خاطر اینکه دانشنامه بریتانیکا سرش افتاد… ریشارد پایش شکست … دوستی دیگر در زیرزمین یک کتابخانه عمومی دچار سِل شد … معده یک سگ شیلیایی به خاطر خوردن برادران کارامازوف ترکید و … (ص. ۵-۶)
***
1. چند روز پیش تصمیم گرفتم [این] کتاب را پیدا کنم و بخوانم. شنبه پیدایش کردم، ولی نه همان ترجمه ای که دنبالش بودم. صفحۀ اولش را هم نگاهی انداختم باز هم چنگی به دلم نزد. باید همان ترجمه را پیدا کنم.
2. امروز با [کتاب] دیگری آشنا شدم که اهمیت آن درحد نان شب است (:معرفی کننده). باید دید.
بخش جالب ماجرا این بود که وقتی خواستم اطلاعات بیشتری درمورد آن به دست بیاورم، لا به لای کلمه های ریخته شده بر صفحۀ مانیتور، نام غبرایی به چشمم خورد! به احتمال بسیااار زیاد مترجم از خانوادۀ محبوب من در این فن دوست داشتنی است. و امیدوارم نتیجۀ کارش در همان مسیر باشد.
گویا کتاب دیگری را هم پیش تر ترجمه کرده:
3. خیلی اتفاقی تر، اسم آشنایی مرا به [متن کوتاه خوشایندی]رساند.
رودخانۀ برفی برای من درحد ماجراهای پرنس ادواردی نیست، اما مت مک گرگور قهرمان خیلی ها بود در سال های دور.
وظیفۀ جادوگری م ایجاب می کند اطلاع رسانی کنم:
سایت [فانتاسیما] کلی چیزهای فانتزی از دنیاهای جادویی و ... دارد برای فروش، و گویا تا مدت کوتاهی (یادم نیست چندم مرداد؟) با 25 یا 27% تخفیف محصولاتش را عرضه می کند. ارسال هم رایگان است.
چوبدستی های هری پاتری 100 T هستند!
تا همین جا بیشتر اطلاع ندارم
کف دستم آنچچــــــــــــــــــنان می خارد که اگر باورها درست باشد، برای به جا آوردن حق این خارش، باید بانک بزنم. آن هم بانکی که فقط ارز در آن باشد!
_شاید هم دزد دریایی درونم به زودی صندوقی پر از سکه های قدیم اسپانیایی پیدا کند!
فیبی Phoebe بین دوستانش، شخصیت محبوب من است. خل بازی های ذاتی اش، آواز خواندن هاش، علاقه اش به چیزهای عجیب یا ماورایی، ... هنرپیشه اش هم زیبایی و جذابیت خاصی دارد. از همه مهم تر دیروز به برادرش می گفت متولد 16 فوریه؛ یعنی Aquarian است!
امروز هم جویی توی ذهنش آواز می خواند، آهنگ مسخره ای وسط صحبت های مسخرۀ راس دربارۀ دایناسورها، و فیبی توی ذهنش می پرسید: کی داره می خونه؟ !!!
فیبی چیزهایی را از فضای اطرافش می گیرد که آدم های عادی نمی گیرند، بی ربط یا باربط، به درد بخور یا مسخره، هرچی.
*S3
7-8 آلو بخارا در یک لیوان آب_ اگر آب داغ باشد بهتر!_ و چند ساعت استراحت در یخچال: فوق العاده!!
8-10 انجیر خشک در نصف لیوان آب داغ، خنک که شد بقیۀ لیوان آب معمولی، استراحت در یخچال برای چند ساعت: به همین ترتیب!!
همان تعداد عناب خشک+ داستان انجیرها: !!!
بخورید و بیاشامید و لذت ببرید، اما زیاده روی نکنید! بهتر است با احتیاط مصرف شود، کم کم و با فاصله. وگرنه دل پیچه و ... در راه خواهد بود.
آدم ها در زندگی رؤیایی در سر دارند که بیشتر اوقات به آن نمی رسند. یا سفر را آغاز نمی کنند، یا اغلب وقتی سفر را آغاز می کنند دنیا را طور دیگری می بینند و کشف می کنند و رؤیایشان تغییر می کند، مسیرش عوض می شود. گاهی ناچارند به این کار، و گاهی کنجکاوی درهای دیگری به رویشان می گشاید. اما همیشه همان رؤیای نخستین در ذهنشان می ماند و آن ها را بیدار نگه می دارد و به سویشان دست دراز می کند.
آدم ها معمولاً تنها یک چهره از رؤیایشان را می بینند و در ذهن می سازند. چهره ای اثیری و همیشه دور از دسترس. غافل از اینکه به محض آغاز سفر، رؤیا شروع می کند به تحقق پیدا کردن و ذره ذره خودش را می نمایاند. فقط چون آدم ها جزئیات رؤیایشان را نمی شناسند و همیشه تصویری کلی و رویه ای از آن دارند، نمی توانند باور کنند این ها سلول های همان پیکر است.
همه چیز به آغاز بر می گردد؛ حتی اگر ظاهر آن چه در ذهن دارند تغییر کند. انگار رؤیا تصویری نمادین از نیاز و حقیقت درونی آدم هاست که با چهرۀ مطلوب روزگار عادی آن ها نمود پیدا می کند. و رفتن و حرکت شروع می کند به تعبیر و تفسیر کردنش.
* از آهنگ زیبای یار، فرامرز اصلانی عزیز
توی این باغ جیرجیرکی روبرو گل های بنفش دیده می شود! دو درخت با گل های بنفش!
باید کشف شوند!
هنوز به خانه نرسیده بودم، اصلاً چند قدمی از مغازه دور نشده بودم که دیگر دل ضعفه برای پارچه ها داشت به جانم چنگ می انداخت. الآن هم با فکر کردن بهشان همین احساس را دارم. هرچقدر هم خودم را راضی کنم، مثلاً هفتۀ بعد سری به آنجا خواهم زد و چیزکی خواهم خرید و ...، باز آرام نمی شوم.
ای پارچه های گل گلی که آدم با دیدنتان یاد بلوزهای چند دهۀ قبل تر در فیلم های امریکایی می افتد...!
صدای جیرجیرک ها و
قارقار کلاغ (از آن صداهای خاص کلاغ ها که انگار چیزی را ته گلو قرقره می کنند)
باد خنک و
میلیون ها برگ سبز به چپ و راست.
ویلسون: فکر کنم هنوز از کادی معذرت خواهی نکردی. خب، وقت می بره تا خُل بازیات تموم شه.
هاوس: چیزی واسه معذرت خواهی نیست که!
ویلسون: وانمود کن معذرت می خوای.
هاوس: میگی دروغ بگم؟
ویلسون: تناسب قشنگی توش هست؛ یه دروغ گرفتارت کرده، یکی دیگه خَلاصت می کنه.
S07, ep08*
نقشه نگاران روی مرزهای مبهم نقشه های قدیمی می نوشتند «آنجا اژدها بُوَد». پس از آنکه نخستین جهانگردان زمین را دور زدند و اقیانوس ها و قاره های اصلی را ترسیم کردند، کاوشگران بعدی توانستند جای خالی جزئیات را پر کنند. ..
__شش عدد، مارتین ریس*
(پیش گفتار)
***
وقتی سرت گرم کار مهمی است و تلفن زنگ می زند و صدای مکِش نفس های دیمنتوروار وقت را خراب می کند.. گاهی مجبوری کتاب نامربوطی از لا به لای کتاب ها برداری و فقط سعی کنی ذهنت را پاک کنی ... و معمولاً اتفاق جالبی می افتد.
* هم ریس ش خوب است، هم اژدهاش و هم جهانگردی و دریانوردی و آن هم دوران قدیم که همه چیز رازی سرپوشیده بود.
کاله می تونه با محصولاتش به راااحتی آدما رو به اسارت خودش دربیاره!
لامصصصب!!!
تازه، من از اون آدمای ارگانیک-گرا هستم؛ با این حال، برای خودم این امتیاز رو قائل شدم که گاه به گاه از این سموم استفاده کنم، اونم فقط کاله!*
فقط نمی دونم چرا اسمشو می نویسه Kalleh? خب من می خونم «کلّه»!!
اصرار به لاتین نوشتن این اسم اون قدر عجیب هست که اگر از علامت خاصی استفاده بشه چندان عجیب به نظر نرسه، مثلا استفاده از این a ها که روش ^ داره یا دونقطه یا - یا هرچی!
[اینو] که می بینم، متوجه می شم من بیشترشونو امتحان نکردم!
* «فقط» ش یه کم الکیه. ماست و خیار هراز، بستنی های لیتری میهن، .. هع! یادم نیست اون بستنی لیتری با تکه های کیک براونی مال کدوم کارخونه بود.
_پیداش کردم! [اینجا]س. همون کاله س
__ [این] م جایزۀ گشت و گذار سریع! دوسش دارم!
شخصی که بیشتر سمَت استادی برای من دارد تا دوستی، بهتر است بگویم «آموزنده»؛ نوعی تعلیم دهندۀ غیرمستقیم... همیشه اصرار دارد در این دنیای پر از امکانات که بیشتر اوقات شبانه روز موتور جستجو مقابل چشمانمان است، باید و باید به جای پرسیدن مستقیم، جستجو کنیم. بارها شده ملت زیر مطالبش پرسیده اند: این که نوشتی چیه؟ فلان چیز یعنی چه؟ و .. و ایشان خیلی راحت پاسخ داده اند: گوگل کن پدر جان! که البته کاااااااااملاً درست است و منطقی و .. این هم یکی از چیزهایی بوده که ازش یاد گرفته ام.
از قدیم می گفته اند: بپرسید. ولی امروزه دیگر به جای آموزش پرسیدن، باید آموزش از کی/چی پرسیدن هم بدهند.
*نکته ای کنار این مطلب در ذهن من جا خوش کرده؛ اینکه گاهی پرسیدن از فردی صرف پرسیدن نیست. احساس می کنی باب مکالمه ای باز می شود و .. من گاهی از این راهکار استفاده کرده ام. این را قبول دارم که همیشه نباید پای موتور جستجو درمیان باشد.
اما وقت و نوع و .. آن مهم است. کوتاه اینکه پرسش نباید آزارنده و بی موقع باشد.
«سرمایی پیرامونشان را فراگرفت و هری نفس های صدادار دیوانه سازهایی را شنید که لابه لای درختان حاشیۀ جنگل نگهبانی می دادند. حالا دیگر بر او تأثیری نداشتند. واقعیت نجات یافتنش در وجودش شعله می کشید و همچون طلسمی او را از آن ها در امان نگه می داشت. گویی گوزن شاخدار پدرش در قلبش نگهبانی می داد.»
__ هری پاتر و یادگاران مرگ، ص 829
***
اگر قرار بود آدم ها با هر تغییر وضعیتی اسمشان را عوض کنند، اسم این روزهای من باید می شد بختیار! هرچیزی زمینه چینی می خواهد و تلاش و چند فاکتور خوب دیگر و البته قدری چاشنی دوست داشتنی که گاهی به آن می گویند بخت و اقبال. و به علت همین فاکتورها، آدم چنین مواقعی باید تلاشش را بیشتر کند.
این از مقدمۀ اول، که مهم تر است.
مقدمۀ دوم بر می گردد به دو تا چیز که با هم ترکیب شده اند. آدمِ روزانه نویسی مرتب نبوده ام، حتی گاهی که برای امتحان، خودم را ملزم کردم کمتر نوشتم و بدتر نوشتم. این شده که گاه به گاه چیزی را ثبت می کنم و بیشتر اوقات هم خلاصه اش را. دیگر این که از وقتی دست به کیبرد شده ام، دلم خواسته برای این کار کمتر از قلم و کاغذ واقعی استفاده کنم. نمی دانم چرا، آن هم من که روی کاغذ و جوهر و تمام چیزهای واقعی مرتبط با آن ها تعصب داشته م. تنها دلیلش این است که شاید برای من تق تق کیبرد و حرکت انگشت ها روی حروف و دویدن انگشت ها به شکل منفرد به دنبال هم بیشتر از حرکت نوک قلم روی صفحۀ کاغذ خلسه آور بوده و به خصوص، این دکمۀ پاک کن مجازی که بازم هم با نوک خود انگشت سروکار دارد، این بَک-اسپیس عجیب جادویی است!
بهتر است بگویم چنین وقت هایی واقعاً انگار با نوک انگشت ها چیزی را می نویسم. می توانم موقع فکر کردن های مقطعی ثانیه ای بین تایپ واژه ها و جمله ها،نوک انگشت هایم را روی مربع های صاف مقعر بکشم و احساس بهتری داشته باشم. این وبلاگ و خواهر بزرگترش، از ابتدا قرار نبوده جایگاه روزانه نویسی باشند. مدتی خیلی رسمی و جدی بودند و الآن دیگر نه. الآن دیگر مدتی است به چیزکی اشاره می کنم و به جای ثبت معمول و گزارش وار وقایع، از واژه هایی استفاده می کنم که خارج از جایگاه خود شیطنت می کنند. مثل بخش هایی از کتاب ها، یا اسم هایی که برای پست ها و مطالبم انتخاب می کنم، وقتی در کنار کلمات خودم قرار می گیرند ابزار خوبی برای یادآوری چیزهایی هستند که معمولاً با کلمه ثبت نمی شوند. این غیرمعمول بودن ها نوعی رمزنگاری است برای من.
کوتاه این که، قالیچۀ پرنده برای من حکم همان صفحۀ سفید وُرد را پیدا کرده که هرچه بنویسم خصوصی است و انگار قرار است تا ابدالدهر خودم ثبت کننده و خواننده اش باشم. اینجا حتی مطالب پست نشده ای دارد که نه بابت پنهانی بودنشان، که به خاطر ثبت شدن از روی عجله و کامل نبودنشان، پست نشده اند. عین برگه های تاخوردۀ دفتر. حالا که طرح فانوس دریایی م پررنگ تر شده (مشغله های بیشتری پیدا کرده م)، همچنان دوست دارم برگه های قالیچۀ پرنده را سیاه کنم، حتی اگر شده به صورت همان پیش نویس های نیمه کاره.
نمی دانم دنیای مجازی چقدر یاری می کند و آیا لازم است کپی شخصی تری هم فراهم کنم یا نه. فعلاً همین اهمیت دارد که یادم باشد گاهی وقت بگذارم و حتی شده فقط چیزهایی را ثبت کنم.
دقیقاً روند اتفاق های خوابم یادم نیست، شاید این ها که می نویسم قدری پس و پیش شده بشند. ولی فضا آنقدر قشنگ بود و احساسم آن قدر خوب بود که می نویسمشان تا برای بعدها هم یادآوری ش راحت باشد. خوشحال و پرانرژی بودم، آن قدر که می توانستم پرواز کنم!
اولش که با چیزی شبیه گزارش هواشناسی شروع شد؛ اعضای خانواده می گفتند اتفاق عجیبی افتاده و در عربستان فلان مقدار برف باریده! فکر می کردم «وسط تابستان؟!» و بلند گفتم کولر را روشن کنیم، دارد گرم می شود. مرا بردند کنار پنجره (شاید همین پنجرۀ خودم بود که ظاهرش عوض شده بود) و برف و سفیدی دنیا را نشانم دادند. همان لحظه در ذهنم فصل ها جابجا شدند و بهشان گفتم: نگاه کن! بعد از ماه ها کولر روشن کردن تا قلب دی ماه، حالا دیگر به آن نیازی نیست!
فکر می کنم پنجرۀ خودم بود، چون سمت راست منظرۀ برفی داشت تبدیل به منظرۀ متفاوتی می شد؛ انگار مسیری شکل می گرفت که ته آن به طبیعت می رسید، نمی دانم دریا یا رودخانه یا برکه...؟ و مسیر شبیه راهی باز شده بین مزرعه های ذرت در فیلم های امریکایی بود منتها گیاهانش کمی کوتاه تر بودند. فکر می کردم منظرۀ به این قشنگی را باید ثبت کرد. دنبال گوشی بودم تا با آن عکس بگیرم. و هم زمان فکر می کرم چرا من به قدر بقیه از دوروبرم عکس نمی گیرم.
بیرون رفتم و جایی بودم که پر از درخت بود، با فاصلۀ زیاد از هم، مثل پارک. و زمین چمن و برکه و ساختمان های پراکنده_ چیزی بین هتل و خانه های ویلایی_ توی خوابم فکر می کردم آمده ام ترکیه، و به درختی نزدیک شدم که رو به برکۀ بزرگ بود و شخصی که شلوار لی پوشیده بود، طوری به درخت چسبیده بود انگار از کسی پنهان شده باشد. من هم می خواستم بی توجه به همه چیز بلند بگویم پخخخخخخ تا ... همان لحظه فهمیدم ایشان خانمی هستند با موی کوتاه به رنگ خوشه های گندم و چهره ای دوست داشتنی، خانمی میانسال که دارد کلیپ موسیقی ضبط می کند و در آن ترانه ای می خواند و اگر من پخ می گفتم کارش خراب می شد و ... آن طرف هم شخصی تقریباً شبیه خودش بود با لباس بلند آبی، شبیه آبی دریا در ساعت 12 ظهر یک روز آفتابی، با همان درخشش!
دویدم و شاهکارم را برای چندنفر تعریف کردم. ناگهان فصل عوض شد (؟) و بهار بود و تازه سال تحویل شده بود و ما هم اسباب کشی داشتیم. چون صدای تونیو در راهروی منزل جدیدمان می آمد که برای عیددیدنی آمده و همین طور که به اتاق من نزدیک می شد، دیدم یکی از کیف های او بین وسایل ما جا مانده و انگار حین اسباب کشی محتویاتش بیرون ریخته و هی صدای تونیو نزدیک تر می شد و من تند تند وسایل را جمع می کردم و در کیف می ریختم. نمی دانم چرا، ولی فکر می کردم اگر ببیند وسایلش پخش و پلا شده فکر می کند بی اجازه رفته م سر کیفش، در حالی که همۀ اینها اتفاقی بود.. و حرص می خوردم چرا دقت نکردند در این کیف باز نشود و چیزی بیرون نریزد و گم نشود!
فکر کنم درنهایت موفق شدم!
تونیو را یک نظر دیدم، بعد رفتم دیدن یک دوست دیگر که خیلی دور است و سرش شلوغ شده. لباسی که پوشیده بودم شبیه لباس صوفی هانتر در یکی از این مراسم خاص خودشان بود (همان قرمزه که مدل خاصی داشت و دوستش داشتم) اتفاقا لباس من هم قرمز بود منتها کمی اسلامی ش کرده بودم! :)))
دوستم نبود و نتوانستم ببینمش.
صحنۀ بعدی (شک دارم این صحنۀ بعدی باشد، چون ذهنم می گوید اصلاً این کلاً خودش یک خواب مجزاست و از نظر زمانی هم قبل از همۀ این اتفاق ها رخ داده!) شب بود و در سفر بودیم و جایی مانده بودیم که به جایی نمی رسید! شهری بود که برای مقصد ما وسیلۀ نقلیه نداشتند. تصمیم گرفتیم بمانیم تا بعد. و برای این کار، به جای هتل، رفتیم به بنگاه املاک. خانه هایی که به ما پیشنهاد شد این ها بودند: خانه با تم شگفت انگیزها (که بزرگ و مکعبی و نارنجی گارفیلی بود)، خانه با تم سفیدبرفی،.. و چیزهایی از این دست. از اولی خوشمان آمد و قرار شد توی آن را هم ببینیم و نظرمان را اعلام کنیم. البته اینها نقشه بود چون می خواستیم به این بهانه، شب را بگذرانیم و صبح برویم دنبال ادامۀ سفر. ادامه ش یادم نیس، احتمالاً با خواب دیگری قاطی شده یا کلاً در سرزمین سیاهی بدون مولکول های خواب محو شده.. همین قدر یادم مانده که رفتیم توی خانه و تصمیم گرفتیم بمانیم.
«چون آتش خاموش شده بود همگی کنار هم کز کرده بودند، مثل توله سگ هایی که با هم به دنیا آمده اند رقت انگیز و مفلوک به نظر می رسیدند». ص283
__زورو، ایزابل آلنده، ترجمۀ محمدعلی مهمان نوازان.
***
دو-سه کلاغ با مغزگردویی بازی می کنند، روی پهنای دیوار خانه و ماجرای هفتۀ پیش جلو چشمم است..
هرروز صبح، اول سراغ پنجرۀ جادویی اتاق می روم و بسته به هوای آن سوی آن یا بازش می کنم و یا تنها به جمع کردن پرده و پاشیدن افق توی اتاق اکتفا می کنم. یکشنبۀ پیش قرار بود جایی بروم. بازم هم آمدم همین جا تا از پنجره انرژی بگیرم. سروصدای کلاغ ها عجیب و نامعمول بود. دسته ای روی سیم های برق نشسته بودند و دسته ای در هوا چرخ های سریع می زدند و بیشترشان قارقار می کردند. قارقار کرکننده شان قرقاول های حیاط بغلی را هم به سروصدا واداشته بود. از انجا که کلاغ حیوان بسیار باهوشی است، فهمیدم باید خبری باشد. آرزو می کردم تا پیش از رفتنم از اتفاق سر دربیاورم. بین کلاغ ها، که اغلب سفیدِ خاکستری و سیاه هستند و درشت به نظر می رسند، کلاغ یگری هم بود که دم بلند و باریک قشنگی داشت و سفیدی اش خاکستری نبود و سیاهی اش زیر نو با سبزی زیبایی می درخشید. گاهی روی سیم می نشست و گاهی روی دیوار و گاهی هم لای برگ های درخت انجیر وسط حیاط قارقار می کرد.
کلاغ ها، وسط چرخ زدن هاشان، به جوی آب آن سوی در نزدیک می شدند؛ مثل پرنده هایی که بخواهند از سطح آب ماهی بگیرند. مرد مسنی از دور، سمت چپ، نزدیک می شد. او هم به آسمان و پرواز این کلاغ ها نگاه می کرد. آمد تا به جوی آب نزدیک شد. نگاهش به کلاغ ها بود و لب جو نشست. خم شد و با چیزی درگیر شد. همین که او مشغول شد، این ها ساکت شدند. قارقاری درمیان نبود. مرد بدن کلاغی را از توی جو برداشت و با نگاهی دوباره به کلاغهای بالای سرش، آن را گذاشت روی دیوار ما. و رفت. کلاغ نیمه جان به نظر می رسید. رد پهن خون روی سیاهی بدنش مشخص بود. بدنش می لرزید. فکر کردم شاید کار خودشان باشد، آن کلاغ های قارقارو. زده باشند این حیوان را و به این حال انداخته باشندش. پس حتماً باز هم می آیند. می آیند پایین و او را می زنند تا از لرزیدن بیفتد. ولی آن ها رفتند. بی هیچ قارقار دیگری رفتند به میان درخت های باغ آن سمت خیابان. پس کار آن ها نبوده. به کلاغ نیمه جان نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم چنین مواقعی باید چکار کرد؟ تفنگی داشت و حیوان را از درد کشیدن خلاص کرد؟ شاید هنوز جانی داشته باشد! یا بردش به دامپزشکی؟ اصلاً دامپزشکی کجاست؟! با چه چیزی باید آن را بردارم؟ اگر دستم بهش بخورد حامیان قارقارویش نمی ریزند روی سرم؟...
بعد از چند دقیقه، کلاغ روی دوپا ایستاده بود! به افق نگاه می کرد و همچنان می لرزید. خوشحال بودم. مدتی که گذشت دیگر آن لرزش ها را هم نداشت. همچنان به افق نگاه می کرد. و وقتی که خانه را ترک می کردم، دیگر روی دیوار هم ننشسته بود. رفته بود. امیوارم حالش کاملاً خوب شده باشد.
کلاغ های مهربان! برای نجات هم نوعشان حتماً آن قدر قارقار کرده بودند که بالاخره به هدفشان رسیدند. خودشان نمی توانستند آن حیوان را از توی جو دربیاورند. خواسته شان را به شکلی نشان دادند.
ای جانم!
عزیز دلم! 



هاوس ِ فصل 6 منم 
مخصوصا آخرین اپیسودش
کسی که هیولای درونش رو می شناسه و نمی خواد به بقیه آسیب بزنه.
با همۀ مزخرف بودنش هاش (البته از نظر بقیه)، اون قهرمانه.
«در زندگی زخم هایی است که جای آن ها شاید روزی به کار آیند»
__ترکیب کلام گهربار آلبوس دامبلدور و جملۀ ابتدای بوف کور
***
برای بار (گمانم بیش از) دوم، دلم برای خواندن نوشته های هدایت و بوف کور تنگ شده! مخصوصاً که تا چند دقیقۀ پیش این چند نفر هم از هدایت می گفتند و من هی یاد آن کتاب حجیم دوست داشتنی فرزانه می افتادم که درمورد هدایت نوشته بود و آن سال، با ولع می خواندمش ( و الآن چیز زیادی ازش به خاطر ندارم، جز حس شیرینی که آن هم وسوسه کننده ست، برای خواندن هدایت و همین کتاب حجیم دربارۀ هدایت).
خود این کتاب، اثر فرزانه، داستان جداگانه ای دارد. خلاصه اش این است که تابستان پس از سال اول دبیرستان، متوجه شدم جوّ «بازگشت به هدایت» شکل گرفته! در بیشتر کتابفروشی های کم بضاعت شهرهای کوچک قلمرو من این کتاب و 1-2 کتاب دیگر دربارۀ هدایت به چشم می خوردند. برای من که تا آن سال شنیده بودم آوردن اسم هدایت به راحتی امکان ندارد، برای من که بچگی هایم اتفاقی چند داستان کوتاه و پاره هایی از بوف کور را خوانده بودم و همه را دوست داشتم، هم شگفتی آور بود و هم خوشحال کننده! بگذریم که می دانستم به آن زودی دستم به این کتاب های «هدایت»ی نمی رسد!
گذشت و گذشت، تا به یمن شاگردی آن استاد بزرگوار و کلاس نقد ادبی، قرار شد هدایت بخوانیم و بوف کور. پیش از هرچیز، در کتابخانۀ دانشگاه رفتم سراغ همین کتاب، که سال ها رازآلود و دور از دسترس بود. در یک جمله دری بود به دنیایی دیگر، و تجربه ای فراموش نشدنی بود.
...
در کنار این دلتنگی ها، چند سال است که هدایت و بوف کور مرا یاد هری پاتر می اندازند. آن هم به خاطر یک مار! نَگینی، مار ولدمورت، نامی هندی است که به زبان سنسکریت می شود مار، و به اردو و هندی می شود مار ماده. گویا یادآور یکی از الهه های باستانی هندو/هندی (؟) هم هست که نیمه زن و نیمه مار بود .. و فلان و بهمان!
توی کتاب بوف کور هم راوی از زهر مار ناگ می گوید که با خود از هندوستان آورده و در کوزۀ شراب ریخته.
فقط همین!
امروز کتابخانه رفتن چیزی برابر با احساس خوب حاصل از گردشی یک ساعته در هاگزمید بود. بس که شیرین بود و در شانس به رویم باز!
جلد 5 آن شرلی در قفسه جا خوش کرده بود. البته آن قدر عادت کرده بودم که نباشد، باور نکردم و باز هم چک کردم ببینم من همین را می خواستم یا باید 4 را بر می داشتم_ که امروز نبود! و همیشه باید آن جلدی که من می خواهم نباشد! خب، جلد 4 ویندی پاپلرز بود که مطمئنم خوانده ام. با خیال راحت 5 را برداشتم؛ آن شرلی در خانۀ رؤیاها.
البته قبلش یک راست رفتم سراغ قفسۀ رمان و داستان ایرانی و جلد 2و3 آتش، بدون دود را برداشتم. پیدا کردن مجلدهای این کتاب انگار دردسر ندارد شاید چون به اندازۀ آنی پرطرفدار نیست. در قفسۀ داستان های امریکایی هم دنبال بیگانه ای در دهکده بودم_ احساسات سنّتی من به کتاب های کاغذی!_ و به جای آن کتابی از دیوید سداریس پیدا کردم! بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم.
جای خوشحالی و تعجب بسیار داشت. در نتیجه، با چهار کتاب برگشتم؛ دست پُر پُر!
* مصرعی از محمدعلی بهمنی: تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
امیلی: هرشب دعا می کنم که یه راست نری جهنم!
ایثن: خب، یه راست که نمیرم، تو نیویورک یه توقفی می کنم!!
***
چند وقت پیش می خواستم Beautiful creatures را پاک کنم. پارسال دیده بودمش و به نظرم همین یک بار دیدن کافی بود. امروز یاد این افتادم که هنوز بین فیلم ها دارمش و پاک نشده. یادم مانده بود که ایثن یه وقت هایی کتاب می خواند و از کتابی و نویسنده ای نقل قول می کرد. دقیقاً یادم نبود چه کتابی، شاید ناتور دشت بوده، یا چیزی که در همان حد جالب بوده باشد..
چند دقیقه از فیلم را که دیدم، هم ماجرای کتاب یادم آمد هم تصمیمم عوض شد. این فیلم باید بماند! گذشته از بعضی بخش ها که مربوط به ماجراهای شخصی و خانوادگی دختر مرموز داستان است و به نظرم خوب درنیامده، چیزهای جالبی هم دارد و بد نیست برای سرگرمی نگهش دارم. برای وقت هایی مثل امروز، که می بینم خیلی از جاهای این دنیای واقعی کاری از دستم بر نمی آید.
اشارۀ کتابی ای که موقع دیدن فیلم توجهم را جلب کرده بود، سلاخ خانۀ شمارۀ 5 و شخصیت داستان، بیلی پیلگریم، بود. نکتۀ جالب دیگر این که ایثن نقشه ای از جهان روی دیوار خانه دارد که تصویر جلد بعضی کتاب های موردعلاقه اش را روی شهرهایی پونز کرده که اتفاق های کتاب در آن رخ می دهد. مثلاً سلاخ خانه روی درسدنِ آلمان، ناتور دشت روی نیویورک، کتاب دیگری روی مکزیکوسیتی، ...
و از طرفی دختر مرموز هم به بوکفسکی علاقمند است و ایثن برای جلب توجهش بوکفسکی می خواند و نقل قول های ناقصی از آن را از بر می کند ..
نگهش داشتم تا در یک روز مالیخولیایی دیگر ببینمش.
* این جمله روی تابلوی کوچکی در ابتدای ورودی خانۀ بزرگ میکن وود در همین فیلم نوشته شده.
«در قلعۀ دیوار هوا بوی کاغذ و خاک و گذر زمان می داد».
نغمۀ یخ و آتش (ج2: نزاع شاهان)، جُرج آر. آر. مارتین
***
یک روز از خواب بلند شدم و روی طاقچۀ بالای سرم دو کتاب دیدم. آن روزها هر چیزی که ارزش خواندن داشت در حکم کیمیا بود و اگر کتابِ خوبِ خوانده نشده ای بود دیگر خودِ خودِ بهشت. یکی را برداشتم و سرگرمش شدم. داستان جالبی داشت اما نمی فهمیدم قضایا چطور به هم مربوط می شوند. جلد اول همراهشان نبود. تا جایی که شد خواندم و سعی کردم قضایا را یک طوری به هم ربط بدهم. از هیچی برای خواندن نداشتن بهتر بود.
چند روز بعد، جلد اول سروکله اش پیدا شد؛ کتابی با جلد کرمِ نخودی، نه چندان پرحجم. اسم آن را تا سال ها به خاطر نمی آوردم چون عنوان فرعی اش در ذهنم مانده بود: گالان و سولماز. چون ظاهر آن تاحدی کهنه بود فکر می کردم از آن قدیمی هاست و دیگر چاپ نمی شود! پس لابد به خاطر سپردن اسمش هم لزومی نداشت چون قرار نبود به این راحتی ها پیدا شود!
خواندنش خیلی لذت بخش بود. ماجراهایش را دوست داشتم. بیشتر از همه شخصیت سولماز با آن غرور و شجاعتش به دلم نشست. دقیقاً نسخۀ همان «من»ی بود که سال ها در ذهنم پرورانده بودم؛ «من»ی که در هیچ داستان و واقعیتی مابه ازایی برایش نیافته بودم برای همین گاهی ناچار می شدم داستانش را طوری بنویسم که دیگر درمورد یک دختر نباشد. اما بعدِ سولماز، این «من» قهرمان ذهنی بیشتر شبیه دخترها شد. شاید هم تأثیرش ناخودآگاه بود. و بعد از سولماز، گالان را دوست داشتم که بی پروا بود و می توانستم بیشتر بی منطق بودن ها و خیره سری هایش را به راحتی ببخشم.
فکر می کنم تمام کتاب را به سرعت خواندم، همان روزها، یا از خواندن بعضی صفحه ها می گذشتم و فقط آن را تمام کردم. می گویم چرا:
کتابی که مناسب سن من نبود؛ مخاطب آن بزرگسال بود و به درد یک دانش آموز 3-4 دبستانی نمی خورد. کتابی که مال من نبود، عمو آن ها را از دوستش امانت گرفته بود و روزها در مغازه می خواندش. حالا چه شده بود که آن را آورده بود خانه؟ شاید می خواست زودتر تمامش کند. این بود که احساس خطر کردم و آن طور جویده جویده خواندمش. و من فقط جلد اول را خوانده بودم و ناخنکی به آن های دیگر زده بودم که کتاب ها به صاحبش برگردانده شدند. نمی شد درخواست کرد قدری بیشتر نگهشان داشته باشیم. روزهای درس و مدرسه کسی حق مطالعۀ آزاد نداشت و شاید صاحبشان آن ها را خواسته بود و ...
و مهم تر از همه، ساده دلانه فکر می کردم کسی متوجه نشده که من هم آن ها را می خوانم! برای همین درخواست آن ها برابر بود با لو رفتنم و من آن روزها خیلی محتاط بودم. حاضر بودم از این دلبستگی هام بگذرم و حاشیۀ امن قضایا را حفظ کنم.
چند سال بعد که بیشتر همشهری ها با اندکی تقویت آنتن ها می توانستند تصویری گاه برفک دار و پر خط و خش از جمهوری های گوناگون شوروی آن سالها را بر صفحۀ تلویزیون داشته باشند، شبی شاهد پخش فیلمی بودیم که ماجرایش درمورد ترکمن ها بود. جوانی شجاع برای ربودن محبوبش به چادر دیگری می رفت و اسب و تفنگ و ترانۀ ترکمنی و .. و من داستان گالان و سولماز را در ذهنم مزه مزه می کردم و آرزو می کردم سروکلۀ آن کتاب ها از غیب پیدا شود.. که صدای عمو درآمد (رو به من): مثل داستان همون کتابا ... سولماز و گالان!
و آن چنان با ذوق و لبخند می گفت که جایی برای انکار نماند! تأیید کردم و تازه فهمیدم کتاب خواندن من چندان هم مخفیانه نبوده. شاید هم کسی آن را ندیده باشد اما طبع مرا می شناختند و می دانستند این موش به بوی پنیر دُم به تله هم می دهد.
و سال ها بعد، کشف کردم کتاب های محبوب من همان مجموعۀ «آتش، بدونِ دود» از نادر ابراهیمی هستند که تازه، همین روزها، بالاخره، به صرافت خواندنشان افتاده ام.
«جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی». ص1
__ صدسال تنهایی
***
فکر کنم طلسم شکسته شده. صدای خش خش کاغذها شنیده می شوند (هم خش خش کاغذهای کتابی که می خوانم، هم کاغذ طلسم کتاب نخواندنم که انگار دارد مچاله می شود).
دو هفتۀ پیش دیگر طاقت نیاوردم و سری به کتابخانه زدم؛ یعنی تا جایی که یادم می آید کتابخانه در مسیرم بود و من هم قدری راهم را کج کردم و .. سه کتاب برداشتم. یکی را که قبلاً داشتم و اسیر چنگال کتاب دزد شده (برای این برنامه ای غیر از «خواندن» داشتم که اجرا شد)، یکی هم از ساراماگو است که شاید به خاطر ترجمه اش فعلاً بی خیال خواندنش بشوم، و دیگری از کتاب های ماجرادار است که جداگانه درموردش خواهم نوشت.
و این سومی، اولین جلد مجموعۀ آتش، بدون دود از نادر ابراهیمی است. چه داستان پرکششی! چه نثر زیبایی! چه تصاویر و تشبیهاتی! بالاخره بعد از سال ها دل به دریا زدم و شروع کردم به خواندن. مجلدهاش زیاد است اما تا جایی که دقت کردم زیاد پرحجم نیستند. تا حالا که جلد اول را تمام کردم و امروز موعد برگرداندن کتاب ها بود، اما نتوانستم بروم. تلفنی تمدیدشان کردم تا 3-4 روز دیگر که بتوانم خودم را به باقی ماجرا برسانم.
امروز هم ادامۀ فیلم Lost in translation را دیدم که هفتۀ پیش نیمی از آن را دیده بودم و چون درمورد کتاب ساراماگو نمیتوانستم تصمیم بگیرم، برای غلبۀ موقتی بر نیروهایی که این روزها در جریانند، صدسال تنهایی مارکز را برداشتم با ترجمۀ بهمن فرزانه*. همین طور شوخی شوخی 40 ص خواندم! پارسال هم قضیۀ سه باره خواندن خانۀ اشباح همین طوری شروع شد؛ اولش دنبال بخشی از آن بودم و بعد 50 ص خواندم و بعدتر دیدم شده همنشین شب ها و روزهایم. تا بالاخره تمام شد و چقدر چسبید! این کتاب هم بار سوم است که دستش گرفته ام. نمی دانم این بار ا کجا پیش می رود. دو دفعۀ قبل با ترجمۀ دیگری خواندمش که البته خوب بود اما خود کتاب غلط تایپی بسیار داشت. درضمن، با خودم قرار گذاشته بودم بار دیگر که بخت خواندنش یار شد، شجره نامه ای، چیزی برای شخصیت ها روی کاغذ بکشم که لا به لای کلمات گمشان نکنم. باید کاغذ و قلم بگذارم دم دست.
*این اسم هم برای خودش ماجرایی دارد؛ همه این کتاب را با ترجمۀ ایشان می ستایند ولی صاحب نظری می گفت ویرایشی که آقای کامران فانی بر این ترجمه داشته این اثر را این همه مشهور کرده. شاهد ماجرا هم، گویا این است که باقی ترجمه هایشان به جذابیت این یکی از آب درنیامده! اللهُ اعلم! به هر صورت، مرحوم فرزانه سند اشتهار ترجمۀ آثار گابو را به نام زده و رفته!
گویا سرخ پوست ها رسمی دارند که هنگام تولد نوزاد، آن که وظیفۀ اسم گذاری بر او را به عهده دارد، اولین چیزی را که چشمش به آن بیفتد برای نام گذاری بر می گزیند.
سال پیش برنامۀ مستندی دربارۀ طایفه ای قدیمی از سرخ پوست ها پخش شد. اسم یکی از افراد مهم قبیله بود «گاو نشَسته»! لابد پدرش نمد چادر را بالا زده و از اقبال نوزاد، گاوی در افق دیدرس پدر رو چمن ها نشسته و شاید نشخوار هم می کرده.
و یکی دیگر از سرخ پوست ها را با نام «لباس زنانه» می شناختند! خیال پردازی ش با خودتان!!
این یک رسم است و فکر می کنم نباید بیش از حد باعث خندیدن بشود. بالاخره برای آن ها عادی بوده. ولی توصیه م به تیر و طایفۀ آن نوزاد دوم این است وقتی همه تان بالاسر زائو جمع شده بودید، خوب بود یکی را می فرستادید بند رخت را از جلو در چادر جمع کند.
یا اصلاً یکی باید باشد مسئول در دیدرس قرار دادن عناصر زیبای طبیعی برای متولی نام کودک. حتی شده چشمان او را ببندد، دستش را بگیرد و بچرخاندش و در موقعیت مناسبی قرارش بدهد.
بیشتر از یک سال است که منتظرشان هستم.
در سومین انیمیشن، مینیون ها از زیر سایۀ Gru بیرون آمده اند و فیلم را به نام خود کرده اند! ماجرای مینیون ها پیش از پیدا کردن Gru!
بخش سخت ماجرا این است که فیلم با کیفیت پایین آمده و جلو چشم است اما باید منتظر کیفیت بهترش بمانی!
در طول سال، روزهایی پیش می آید که متعجب از خودم می پرسم «با سرما مشکل دارم یا با گرما؟» (البته هر دو از نوع «اوج» آن). آدم هایی را دیده ام که یا سرمایی اند یا گرمایی. ولی من انگار بخشی از هر دو هستم. دمای هوا که ناگهانی تغییر کند، من هم عوض می شوم. ممکن است خوابم بیشتر شود، انرژی م تحلیل برود، بداخلاق شوم و کمی نگران!
خلاصه به این نتیجه رسیده ام برای من همان آب و هوای بهشت وعده داده شده بهترین است!
قضیه از آن جا شروع شد که کمی بیش از یک ماه پیش، داستانکی در فضای مجازی دست به دست شد با عنوان «کتلت و نون سنگک». همان که از بی مهری به والدین می گوید و .... بار اول بدون اشاره به موجودی به نام نویسنده به دستم رسید. مدت کوتاهی بعد از آن، منسوب شده بود به تهمینه میلانی. این جا دیگر آدم شک می کند؛ مثل آن قضیۀ کارتن خوابی و کارتون دیدن کودکان که به صادق هدایت ربطش داده بودند! طفلک صادق خان، شک دارم در دورۀ او حتی این کارتن های کاغذی هم موجود بوده باشند، دیگر تلویزیون و کارتون دیدن که جای خود دارد! لابد چند ماه بعد بازی با انگری بردز در اَپل را هم به آن اضافه می کنند یا همین داستان منسوب به خانم میلانی را به فروغ فرخزاد نسبت می دهند تا پیاز آن داغ تر شود.
قضیه اینطور ادامه پیدا کرد که یکی از خانم های فرهیخته بالاخره صدایش درآمد و شَکّش را اعلام کرد. من هم، از خدا خواسته، سرچ کردم و بین آن انتساب های بی جهت رسیدم به وبلاگ «نسوان»!! درمورد این افراد می شود مطمئن بود بی منبع و مأخذ به چیزی اشاره نمی کنند. و این داستان در آنجا بدون نام نویسنده درج شده بود. یعنی نویسندۀ داستان یکی از نسوان بوده! و کسی نبوده جز ویولتا! یکی از نشانه های سبک شناسی ش هم این است که ویولتا در خاطرات/ داستان هایش نام اصغر را برای همسرش انتخاب کرده و شخصیت شوهر در این داستان، که مسافر فضای مجازی شده، هم اصغر نام دارد.
من که وظیفۀ ارجاع به منبعی خودم را انجام دادم و آدرس را برایشان ارسال کردم. حالا ببینید تکلیف آن همه جمله و مطالب پرمحتوا یا چرند که در این فضای مجانی و لایتناهی چرخ می زنند و هر چند وقت یک بار به گوشۀ قبای شخصیت مشهوری گیر می کنند و اسم او را یدک می کشند چه می شود!
خودم را می شناسم؛ آدم «جمع» نیستم. همین که بنشینیم دور هم و یک نفر شروع کند به حرف و آن یکی ادامه دهد و بقیه از گوشه گوشه ها چیزی بگویند و گاهی وسط حرف هم بپرند و .. من از همان شنوندۀ ساکت بودن کم کم تبدیل می شوم به سایه، یا جسمی که کم کم رنگ می بازد و اگر همین طور پیش برود امکان دارد بغل دستی م امر بهش مشتبه شود که صندلی من خالی ست و کیف دستی اش را بگذارد روی پای من! تنها «جمع» هایی که در آن ها دوام می آورم، جمع های خانوادگی است؛ آن هم چون راه دررویی وجود دارد. هر نیم ساعت- یک ساعت می شود بیرون زد از حلقه، یا به حلقه های کوچک تر سرک کشید...
جلسۀ اول دورهمی ای که بهش می گویند «دوره» را رفته ام. چون صاحبخانه را دوست داشتم و اعلام شده بود نرفتن مساوی بی ادبی است! ولی به موعد بعدی هرچه نزدیک تر می شوم، می بینم «نمی توانم»؛ به معنای واااقعی کلمه! همه آدم های خوبی اند که به خوبی با هم جور می شوند ( البته این را شک دارم! چون گاهی اوقات از زیر تشکیل جمع دررفته اند، ولی وقتی پایش بیفتد از پس «جمع» بر می آیند)، حرف ها را خوب به هم پاس می دهند و ... ولی من نمی توانم جمع بیش از سه نفر را تحمل کنم! تحمل؟ اصلاً به نظر من منطقی نیست. مگر آدم بین 10-15 نفر واقعاً قرار است با همممۀ آن ها وجه اشتراکی در حد «دوره» راه انداختن داشته باشد؟
حقیقتش، معترفم اگر ایرادی باشد از من است. من نمی توانم یک چیزهایی را تحمل کنم. و همین ناتوانی من باعث می شود از خیر خوبی هاشان بگذرم. درواقع تر، خوبی هاشان با خوبی های من نقطۀ تلاقی ندارد. بینشان تنها سه نفر هستند که می توانم با آن ها جور باشم. حتی یکی از این سه نفر را هرروز هم ببینم برایم مشکلی ایجاد نمی شود. و این جا قانون «همه یا هیچ» است. و من طبق معمول ترجیح می دهم به غار هیولای تنهای درونم برگردم تا این که خطر کنم و همیشه نقش بازی کنم.
گفتم که، جمع برای من به سختی در 3 معنا پیدا می کند. سه نفر هم که باشیم، باز هم قابلیت تبدیل شدن به سایه را دارم ولی نه در حد کیف گذاشتن روی من! ایده آلش برای من، حضور دونفره است که به موقع شنونده و گوینده باشم.
برای ترک این روند_ که فکر می کنم هرچه زودتر آن را کنار بگذارم بهتر است. چون اگر وسط راه ببُرم، احساس خیانت کار بودن بهم دست می دهد (بله، مطمئنم با مطرح کردن این قضیه هم اگر طوفان نه، موجی ایجاد خواهد شد و شاید به 1-2 نفر بربخورد، که البته طبق آن چه خودشان هستند حق هم دارند. ولی مسئله این جاست که من آن ها نیستم)_ دنبال بهانه بودم. ولی هرچه بالا پایین کردم دیدم بهانه ای در کار نیست. این واقعیت خودِ من است. این هیولای غالب من است که همیشه مرا بر دهانۀ غار نگه می دارد و «تنها» از نور خورشید لذت می برد. داشتم فکر می کردم هر بار دیدار من با آدم هایی مثل اسب چوبی و پرکلاغی و جادوگرها، یا صحبت های غیرحضوری با دُن ا. و چیزهای خوشایندی از این دست، مرا کاملاً سرشار از احساس های خوب می کنند و اصلاً قابل مقایسه با یک دورهمی آن طوری نیستند، چه برسد به این که بخواهم بگویم با هم برابرند!
از دروغ گفتن بدم می آید برای همین فقط می خواهم اعلام کنم که «من نیستم»، «نمی توانم». به این نتیجه رسیده ام در ابهام ماندن بهتر از این است که یک ساعت توضیح بدهم و مطمئن هم باشم کسی نمی تواند آن را به خوبی خودم درک کند (حق هم دارند) و ته قضیه هم 2-3 نفر به من بگویند «در خانه نَمان» (که باور ندارند حفظ کنج تنهایی م برای من نعمت بزرگی ست) یا شاید 1-2 نفر فکر کنند مشکلی در زندگی ام دارم و بخواهند از آن سر در بیاورند یا کسی به ذهنش برسد من مشاوره لازمم و ...
حرف راست و خلاصه گویی از همه چیز بهتر است: «نمی توانم، فعلاً نمیتوانم».
«پسری که غرق رؤیاها بود و برای همین هم دانش آموزی بد». ص3-42
__ مثلاً برادرم، اووه تیم، ترجمۀ محمود حسینی زاد، نشر افق.
***
به کتاب قدَر دیگری فکر می کردم که هیچ وقت درباره اش ننوشته بودم. این هم از آن کتاب هایی بوده که سال دوم دبیرستان، بین آن همه درس های سخت حوصله سر بر، که واقعاً احساس می کردم هیچ ربطی به من و زندگی ام نخواهند داشت، برایش جا باز کرده بودم. حتی گاهی آن حجم بزرگ با صفحات کاهی و جلد سختش را توی کوله پشتی ام می گذاشتم و تا مدرسه می بردم تا حتی ساعت های تفریح را بیهوده تلف نکرده باشم، گاهی هم سرکلاس، یواشکی و توی جامیز می خواندمش و از آن کلاس هایی که به اجبار خودشان را به من تحمیل کرده بودند، انتقام می گرفتم.
یادم آمد داستان من و این کتاب به پیش از این ها بر می گردد؛ یک روز بلند نیمۀ اول سال را به یاد می آوردم که چهارم یا پنجم دبستان بودم و این کتاب را، به خاطر تصویر روی جلدش که بخشی از آن در عطفش خودنمایی می کرد، برداشتم و بخش هایی را خواندم. همان موقع متأسف شدم که چرا در کتابخانۀ کوچک پدرم جلد دوم آن نیست. آیا از همان اول نداشته اش یا کسی برده و دیگر نیاورده (همان بلایی که سر دو جلد سینوهۀ محبوبم آمد و حسرتش تا 10 سال بعدش به دلم ماند). تصویر روی جلد حکایت از جنگ و کشتار داشت، با چهره هایی خشمگین یا دردمند. حتماً اشاره به انقلاب فرانسه بود.
بینوایان از آن رمان های بلند دوست داشتنی ای شد که باوجود حجم زیادش، از خواندن بیشتر بخش های آن لذت بردم و هیچ چیزش به نظرم اضافه نیامد. ذهنیات و فکرهای ژان والژان و شگردهایش برای جان به در بردن را دوست داشتم و پندهای اخلاقی هوگو در لابه لای داستان را بیش از یک بار می خواندم و بعضی ها را در آن دفترچۀ باریک جلد قرمز (که خودش داستانی دارد) یادداشت کردم و تا مدت ها بعد از تحویل دادن کتاب ها، آن ها را مرور می کردم. احساسم این بود که هوگو هدف والایی از نوشتن داستانی به این بلندی و نیز موفق داشته و باید حتماً آن را درک کنم.
کتاب دوران کودکی ام با درد و رنج و تنهایی فانتین به پایان رسیده بود و من که بارها کارتون کوزت را از تلویزیون دیده بودم و عاقبت کار این زن دردکشیده را می دانستم، از این که نمی توانستم جزئیات بیشتری درمورد این شخصیت بدانم ناراحت بودم. انگار که اقبال ناخوانده ای بعد از امیدوار کردنم غیب شده باشد. سال های بعد بسیار خوشحال بودم که می توانم اندوهگین بودن کودکی ام را تلافی کنم؛ بنابراین هم برای سندباد نوجوان می خواندم و هم برای سندباد کودک، و انگار کلمات می رفتند به همان سال ها و جای خودشان را پیدا می کردند و من با چشم های بچگی ام داستان را می خواندم و با همان قلب و ذهن از آن لذت می بردم.
مثل سفر موفقیت آمیزی در زمان!
امروز از آن روزهای گوگولی مگولی است! اول هفته است و یکی از دوستان خاله شده و من هم همین طوری، الکی، دل زدم به دریا تا دنبال یکی از سایه های دوران کودکی ام بگردم...
تابستان سالی بود که کلاس دوم ابتدایی را تمام کرده بودم. مدتی، دور از خانواده، مهمان خانۀ مادربزرگ بودم. ظهرهای کش دار تابستان که همه خواب بودند، من بیدار و با حوصلۀ سررفته، می افتادم دنبال شیطان درونم تا سوراخ سمبه های خانه ای که به هر طرف دری داشت را کشف کنیم. همیشه چیز خوبی برای سرگرم شدن بود؛ یک بار گلولۀ کاموای آبی و قلاب مادربزرگ را کش رفتم و با دخترعمه برای خودمان تل بافتیم. همه ش یک ردیف ناموزون زنجیرۀ ساده بود! یک بار هم توی کمد باریک اتاق پشتی، یک کتاب جیبی پیدا کردم که همراه چیزهای دیگری تو یک جعبۀ کفش نگهداری می شد. هیچ وقت نفهمیدم چرا! شاید چون تقریباً تنها کتاب خانه بود جایی برایش نداشتند. فکر کنم کتابه جلد نداشت. چون چیزی در خاطرم نیست و اسمش هم یادم نمانده بود. همین قضیه باعث شد سال ها در ذهنم دنبال این کتاب باشم و پیداش نکنم. با ولع شروع کردم به خواندن. یادم می آید راوی اول شخص داشت که پسر نوجوانی بود با دو دوستش، نیکلاس و زپی، که در دهکده ای زندگی می کردند. ماجرای هیجان انگیز مربوط به شیطان می شد که با این پسر دوست شده بود و چیزهایی از واقعیت اطراف به او می گفت، و تنها او شیطان را می دید. آن موقع آن قدر ترسو بودم که حتی از اسم شیطان هم وحشت می کردم، اما داستان را تا جاهایی خواندم. یک بار عمو که از خواب عصر بیدار شده بود، مرا در آن حال دید و چند کتاب مناسب برای سن و سالم گرفت که به اندازۀ آن کتاب کوچک جذاب نبودند. اما بعضی شان تصویر داشتند و من خودم برای آن تصویرها داستان های دیگری می ساختم. ...
بعدتر دلم هوای آن داستان نیمه کارۀ قدیمی را کرد که شخصیت های عجیبی داشت و هیچ نشانی از آن نداشتم. کتاب گم شده بود و داستان را برای آن افراد معدودی هم که گفتم، اطلاعی نداشتند؛ نشنیده/ نخوانده بودندش.
امروز شانسم را امتحان کردم. با اسم دو تا از شخصیت ها که یادم مانده بود شروع کردم به گشتن. قرار گذاشتم اگر به نتیجه نرسیدم حتی با نوشتن خلاصۀ داستان هم بگردم! اما همان اول به جواب رسیدم! اسم کتاب بیگانه ای در دهکده اثر مارک تواین است و گویا از جملۀ آثاری است که باید پیش از مرگ خواند. به مدد وبلاگ [نخ نما] دوباره کشفش کردم و [این هم لینک دانلود].
حالا باید دید طلسم جذابیت آن چقدر باقی مانده و این بار با خواندنش چه اتفاقی می افتد!
هاوس کثافتِ عقده ای ِ بی شعور ِ
بدبخت بیچاره! 


فصل 6، اپیسود 7
_ البته هاوس نهایتش شیطان صفتانه برخورد کرد، این آدم های طرف حسابش بودند که تصمیم گرفتند به قول دکتر Cameron توی تلۀ بازی ش بیفتند یا نه.
آفرین Forman! اگر این Chase خر به حرفت گوش می داد، به جای گوش دادن به حرف های هاوس، الان وضعیت بهتر بود.
* الاغ تر از این هم که بشود دوستش دارم، هاوس رو.
** 13! هیچ کس ثرتین نمی شود! همیشه دوست داشتنی! عاشقشم

این کادی چی میگه این وسط با این انتخابش و ...؟ زنکۀ بدلباس!!
از آن جا که مدتی است تقریباً کتاب نمی خوانم، یکهو به سرم زد دربارۀ کتاب های سال های دور بنویسم که در حقشان جفا شده؛ کتاب هایی که خوب و تأثیرگذار بودند ولی این جا چیزی درموردشان ثبت نشده و یادداشت هایی که از بیشترشان برداشتم گم شده اند.
شاید با نوشتن از کتاب ها طلسم کتاب نخواندن من هم بشکند.*
*درِگوشی: البته گاهی چیزکی می خوانم ولی برای دلخوشی، هنوز یکی را هم تمام نکرده ام. فقط دل زده ام به دریا و هفتۀ پیش رفتم کتابخانه و با سه کتاب بیرون آمدم! معلوم نیست قرار است کجا را فتح کنم!
اولین کتابی که می خواهم درمورد آن بنویسم رنج و سرمستی از ایروینگ استون است. این کتاب زندگی نامۀ خواندنی و حجیم میکل آنژ، مجسمه ساز و هنرمند ایتالیایی، است. استون چند زندگی نامۀ دیگر هم نوشته؛ مثل شور زندگی (زندگی نامۀ ون گوک)، شاید هم کتابی درمورد زندگی فروید (؟)، .. و البته کتاب دوجلدی دیگری به اسم گنج یونانی که به خاطر خوشایند بودن اسمش آن را گرفته بودم و نیمه کاره ماند.
سال دوم دبیرستان به صرافت عضویت در کتابخانه ای افتادم که در مسیر مدرسه قرار داشت و تنها کتابخانۀ عمومی شهر بود. این کتاب از اولین هایی بود که این کتابخانه امانت گرفتم و با اشتیاق بسیار خواندمش. اسمش را از 2-3 سال پیش در خاطر داشتم؛ وقتی در ماه های آخر سال تحصیلی سوم راهنمایی رمانی از قدسی نصیری را می خواندم (بی سرپرستان؟؟_ اسمش یادم نیست!) و در آن، یکی از شخصیت ها به اسم این کتاب اشاره کرده بود. نام کتاب و شخصیت محوری اش آن قدر جذاب بود که مرا به دنبال خود بکشاند و از اقبال خوش بیابمش.
کتاب از کودکی میکل آنجلو تا پایان زندگی اش را در بر می گیرد. آن چه یادم مانده بداخلاقی و سختگیری پدر است و استعداد سرشار پسرک و روحیۀ تند و آتشین خود میکل آنجلو، و اینکه شاعر هم بوده و گاه دمی به خمرۀ عشق و عاشقی هم می زده و .. بازهم تا جایی که به خاطر دارم، عشق واقعی اش بانویی اشراف زاده بود که به هم نرسیدند. و اینکه برای هرچه طبیعی تر درآوردن اندام انسانی از دل سنگ ها، پنهانی کالبدشکافی هم می کرد.
در انتهای کتاب هم چند تصویر سیاه-سفید ضمیمه شده بود از فیلمی که گویا برمبنای همین کتاب ساخته شده است. نقش میکل آنژ را مرحوم چارلتون هستون پیشانی بلند بازی کرده که درنقش بن هور هم ظاهر شده و ازقضا، بن هور هم مثل میکل آنژ، از شخصیت های محبوب من بوده. آن موقع خیلی مشتاق بودم اتفاق خوشایندی بیفتد و معجزه ای بشود و بتوانم این فیلم را ببینم. این آرزو هم در غبار سالیان و کوتاه دستی فراموش شد و تا به امروز برآورده نشده.
فکر می کنم این جمله از میکل آنجلو باشد «در جنگ عشق، آنکه گریخت، بُرد». از متن کتاب یادم مانده و مربوط به دوران جوانی اوست.
** شورشی منم که علیه کتاب نخواندنم قیام کرده ام! و میکل آنژ است، چون کتاب دیگری دربارۀ زندگی او نوشته شده به اسم رومی ِ پرآشوب.
_ [اینجا] دنبال موسیقی فیلم Divergent می گشتم که بین کارهای موجود از هانس زیمر چشمم افتاد به موسیقی «خانۀ اشباح». فیلمی که از روی رمان محبوب من ساخته اند و مطمئنم نباید هیچ وقت آن را ببینم! بنابراین نمی دانم موسیقی آن چطور بوده و آیا دوست دارم بشنومش یا نه.
بعد، این میان، یادم افتاد چقدر دلم برای موسیقی فیلم «عشق در زمان وبا» و صدای شکیرا روی گذرگاه های صعب و روزگار تب آلود طفلک فرمینا تنگ شده! و خب، این یکی انگار موجود نیست، مثل خیلی چیزهای دیگر. باید جای دیگری بگردم.
__ دست کم دو فیلم دیگر هست که درموردشان ننوشته ام. یکی شان The rite است که قابل عرض نبود و پرونده اش را همین جا می بندم؛ جن گیریِ نه چندان ترسناک (خدا را شکر!) با بازی آنتونی هاپکینز_ که فکر می کردم وزنۀ سنگینی در فیلم است و قرار است فیلم خاصی ببینم و .._ و هنرپیشۀ کاپتن هوک سریال خودمان :) فیلم به نظر من پیام خاصی نداشت و همچنین جلوه های ویژۀ آن چنانی و .. آن چه سعی داشت بگوید، دیگران گفته بودند؛ یک جور شک و تردید به خود و خدا و کنار آمدن با آن.
فیلم دیگر زندگی نامۀ استیو جابز است که شروع آن برای من خیلی خاص بود و بعداً درموردش جداگانه خواهم نوشت.
___ سال پیش چیزهایی این ور و آن ور می دیدم درمورد فیلم جدید [فاتح آکین] که موضوع آن نسل کشی ارمنی ها در ترکیه است. دست کم 1-2 فیلم دیگر از سینمای ترکیه هست که دوست داشته ام ببینمشان ولی هنوز پیش نیامده. متأسفانه موضوع و داستان آن ها را هم فراموش کرده ام! فقط یادم مانده فیلم هایی هستند که باید دیده شوند. این هم از برکات به موقع یادداشت برنداشتن!
نمی دانم چطور، به اشتباه، در ذهنم مانده بود که نام فیلم آکین The wall است. دیروز که به صرافت پیدا کردنش افتادم، فهمیدم The cut درست است! [و گویا به «زخم» و «بریدگی» اشاره دارد].
____ فصل 5 سریال House تمام شد! کنار آمدن با چند اپیسود آخر واقعاً سخت بود (و هست) و چشم های گرگوری طفلک در پایان فصل، در دفتر ویلسون!! فکر می کنم باید فصل 6 را روزها ببینم تا شب ها راحت تر بخوابم، مگر این که داستان به جای تحمل پذیر تری برسد.
پارسال که برای انتخاب سرامیک های منزل جدید به مغازه ها رفتیم، مدل هایی که چشمم را گرفتند خیلی کمتر از 6 سال پیش بودند. حتی می شود گفت «چشمگیر» هم نبودند، فقط می شد آن ها را در نظر گرفت. بیشتر سرامیک های قابل اعتنا گرانیتی بودند. از آن ها که رویشان براق است و .. و من مدل های مات را دوست داشتم. تنها نمونه ای که واقعاً دوستش داشتم، همین ها هستند که اتاق ها را باهاشان فرش کرده ایم و برادر و خواهرهایش. تو یک مغازه همۀ این نمونه ها را گوشه ای از دیوار و در یک آلبوم گذاشته بودند و هربار با ورق زدنشان دلم ضعف می رفت. روی برجستگی هاشان دست می کشیدم و سعی می کردم مجسم کنم کدام رنگ طبیعی تر و زیباتر است. همیشه اعتقاد داشته م سرامیک و سنگ باید «سنگی» باشند؛ با دیدنشان آدم یاد سنگ بیفتد. برای همین از این طرح های پارکت و چوب و .. استقبال نمی کردم. نمونۀ قبلی هم که عاشقش شدم دقیقاً طرح سنگ بود.
هنوز تصمیم نگرفته بودیم. طبق معمول، نام مدل را پرسیدیم تا درصورت قطعی شدن، سفارش بدهیم. و اسمش بیشتر دلم را لرزاند: «چوب خیس جنگلی». اسم از این قشنگ تر؟ حتی تصمیم گرفتم اگر برای خانه انتخابش نکردیم، قطعه ای از آن را یادگاری بخرم و نگه دارم. دلم می خواست اسم خودم را در شناسنامه عوض کنم و بگذارم «چوب خیس جنگلی». فوق العاده اند! خیلی دوستشان دارم.
سری قبل هم برای اتاق ها یکی از طرح ها چشمم را گرفت که شیارهایی مثل کف پوش های سنگی داشت. رنگش تقریباً آجری بود و شیارهای بینش خاکستری و قهوه ای. ظاهرش سخت بود اما خودش خیلی نرم و بدون دست انداز بود. درست مثل همین چوبی های جدید که آدم با دیدنشان فکر می کند شیارهای فراوانش خیلی باید دست انداز ایجاد کنند (که نمی کنند). حالا این میان اسم طرح سنگ ها چه بود؟ جم اسپانیا! یعنی نباید برای خرید آن درنگ می کردیم. البته متأسفانه پارسال که برای خرید رفته بودیم متوجه شدیم مدل های جم اسپانیا دیگر از بازار خارج شده اند. هنوز هم گاهی جلوی در بعضی سرامیک فروشی ها می بینمش که نمونه گذاشته اندشان. ولی شاید برای پر کردن عریضه باشد. نمی دانم چرا! همان سال پیش که از یکی شان پرسیدیم، گفت: از این ها به اندازۀ کافی نداریم!
حالا می ترسم برای سری بعد چوب خیس جنگلی عزیز من هم از مد افتاده باشد. نمی دانم چه چیزی می خواهم به جای آن انتخاب کنم. همیشه ته ذهنم سرامیک تیره جاخوش کرده که این دوبار، به خاطر نورپردازی خانه باید تا می توانستیم روشن انتخاب می کردیم. شاید اگر چوب خیس جنگلی ام در دسترس نباشد، طرحی تیره... نمی دانم! شاید هم چیزی غافلگیرکننده خودش را نشان بدهد و طرح سنگ و چوب عزیزم تنها خاطره هایی شیرین بشوند.
1. جابز جوان استادش را در محوطۀ دانشگاه می بیند. استاد به او پیشنهاد می دهد که برگردد سر کلاس درس، رشته ای را انتخاب کند که به آن علاقه دارد، خلاصه به شکلی مشغول تحصیل بشود.
جابز: نمی خوام پول پدر و مادرم رو برای گرفتن مدرک احمقانه ای مثل مهندسی هدر بدم.
استاد: ببخشید، یعنی الان دیگه مدرک گرفتن هدر دادن وقت و پول شده؟
جابز: واسه بعضیا آره، اما برای بعضیا اعتبار میاره..
یقۀ کت استاد را جوری لمس می کند که انگار بخواهد آن را صافش کند
و ادامه می دهد: و مایۀ اعتبار کارشونه (یعنی استاد).. بعداً می بینمت.
و استاد همچنان صدایش می کند و انتظار دارد برگردد: استیو ...
این که آدمی در جوانی، این طور با اطمینان حرف بزند و خلاف جریان آب شنا کند و هیچ پشتوانه ای مهیا نکند تا اگر برنامه هاش عملی نشد، برگردد به نقطه ای مطمئن و دست کم مدتی آسایش خیال داشته باشد_ تا از نو شروع کند یا سرش را بیندازد پایین و زندگی ای معمولی داشته باشد_ را تحسین می کنم. اما این کار جابز ته دلم را لرزاند. فکر کردم من کی از این کارها کرده ام؟ من هیچ وقت، قبل از این که کاری را تمام کنم و نتیجه اش را ببینم، این قدر با اطمینان حرفش را نزده ام. همیشه درصدی برای موفق نشدن در نظر گرفته ام. شاید هم ذهنم درصدی برای دلزدگی من درنظر گرفته! چیزی که خیلی وقت ها خودم را با آن می شناسم. این که اگر کاری از زمان معهودش بگذرد یا خیلی طول بکشد، دیگر آدم آن نیستم، یا بخشی از من مالِ آن نیست. وقتی خودت را کاملاً وقف چیزی نکنی نمی توانی موفقیت کامل به دست بیاوری. حتی اگر ظاهراً همه چیز خوب باشد و خیلی ها بخواهند جای تو باشند، خودت می دانی چه خبر است؛ از ضعف و قوت هایت آگاهی و یادت می آید کجاها کم گذاشته ای.
ترسیدم! از این که فهمیدم، جابز/ اشتون کوچر، فیلم نامه نویس یا هرکس و چیز دیگری یادم آوردند من_ چون خودم را می شناسم*_ روی چیزی «صددرصد» سرمایه گذاری نمی کنم، ترسیدم. بدتر!: چون بلافاصله ذهن بدجنسم به یادم آورد آن درصدی را که برای «نشدن» کنار می گذارم، به جای ارتباط دادن به این روحیۀ خودم، می اندازم گردن ابر و باد و مه و خورشید و فلک. آدمی که اهل چیزی باشد و دلش با چیزی باشد، در طوفان هم پی اش می رود و با این درصدهای من تسلیم نمی شود.
جابز روی چمن ها راه می رود و همه می دانیم سال ها بعد به نتایج بزرگ و انکارناشدنی ای دست پیدا می کند. حتی همان سال های جوانی هم چیزی به اسم «شکست» را نمی بیند. باید حتماً از هر مرحله ای با موفقیت رد شود. یعنی چه؟ پروژه اش را نیمه تمام بگذارد؟ خدایا! چند نفر در دنیا اینطور هستند یا بوده اند؟ باز هم می خواهم خودم را بسپرم به دست جریان طبیعی: «خیلی کم! آدم های خیلی کمی اینطور هستند/ بودند/ خواهند بود». از کجا معلوم؟ مگر موفقیت فقط در کارهای جابزی و گیتسی است؟ آدم های مصمم همه شان مشهور شده اند؟ چندنفر بوده اند که در زندگی شخصی و خانوادگی همین قدر، یا شاید هم بیشتر، مصمم بوده اند و چیزهایی را پیش برده اند که کسی به خودش زخمت نداده یا لازم ندیده آن ها را در تاریخی، چیزی ثبت کند یا به رخ دنیا بکشد؟ بهانه نیاور!
* این «شناخت» است. شناخت خوب است اما قدم اول است. باید همیشه این خصلت را روحیۀ شخصی ام به حساب بیاورم یا شروع کنم به تغییرش یا بعضی جاها آن را کنار بگذارم؟
2. یادم آمد دست کم یک بار در زندگی چنین کاری کرده ام. اما چیزی از آب درنیامد که اسمش را کار «جابزی» بگذارم. فقط مرحلۀ اول را با موفقیت طی کردم. شاید خیلی ها همان را برای صاف کردن یقۀ دنیا از طرف من کافی بدانند، اما خودم می دانم آن طور که من یقۀ کائنات را در دست گرفته بودم باید قدم های بیشتری بر می داشتم.
نه! یک بار دیگر را هم همین الان به یاد آوردم! خیلی خیلی جابزی! اما از آن ها که در تاریخ ثبت نمی شوند. یقۀ کسانی در دستم بود که هیچ کس به یقه شان دست نمی زد! هیچ کس فکر نمی کرد لازم باشد چنین کاری بکنم. هیج وقتِ هیچ وقت پشیمان نشدم، اما بارها پیش آمد در نظر بگیرم اگر این کار را نمی کردم چه موقعیتی داشتم و چه می شد و چه نمی شد. حتی گاهی، باز هم بدون این که پشیمان شده باشم، فقط فکر کردم شاید اگر به یقۀ کسی کار نداشتم برایم خیلی بهتر هم می شد. ولی همۀ «بهتر»ها به یک شکل معنا نمی شوند.اتفاقاً همین دست به یقه شدن های این طوری روی باقی دست به یقه شدن هایم تأثیر گذاشتند. دقیقاً همین طور است! ولی باز هم پشیمان نیستم. زندگی من مجموعه ای از کرده های خودم و دیگران است. همین است که هست.
_فقط این میان احساسی باقی می ماند که همیشه در گوشم زمزمه می کند: پس تو کی می خواهی یک تکان حسابی آدمیزادی خودت-پسند-ی به خودت بدهی؟؟
مادرم می گوید: گم کردنِ خود هنر است.
Divergent را هفتۀ پیش دیدم. گویا از آن فیلم هایی است که دنباله دارد. بازی ها خوب بودند، داستان هم دوست داشتنی و دنبال کردنی. موسیقی هم فوق العاده! حتماً به خاطر هانس زیمر بود.
داستان از آن ماجراهای پادآرمانشهری است که جامعه را طبق استعداد افراد طبقه بندی می کنند و .. ابتدای فیلم فکر می کردم «کتاب این یکی زودتر نوشته شده یا The giver؟ و این که چه لزومی دارد قصه یا موتیفی تکرار شود؟» اما بعدتر نظرم عوض شد. این یکی پر از ماجرا و اکشن بود و آن یکی، همان انتقال خاطرات و حضور «بخشنده» برای دوست داشتنش کافی است. باقی چیزها بستر مناسبی است برای انتقال حرف نویسنده.
«واگرا»ها کسانی هستند که بیش از یک استعداد در خود کشف می کنند و این مسئله موردپسند مدیران جامعه نیست. و همیشه چیزی وجود دارد که نظم این جامعه ها را به هم بریزد؛ بخشی از نخبه ها، به حق یا ناحق، علیه روند پذیرفته شده قیام/ توطئه می کنند و ..
طبق معمول، من هم خودم را طبقه بندی کردم؛ طبقۀ راستگوها چندان جذابیتی نداشتند، دانشمندها زیادی تافتۀ جدابافته بودند، بی پرواها واقعاً وسوسه کننده و پرکشش اما ترکیبی از کشاورز و فداکار و بی پروا بهتر به نظر می آمد. آن وقت این ترکیب می تواند حتی راستگو و فرهیخته هم باشد! وقتی ببینی نمی توانی خودت را در یک دسته محدود کنی پس دوست داری از هر چیزی مقداری داشته باشی. اینطوری می فهمی خودت هم واگرا هستی و باز طبقه بندی زیر سؤال می رود و باقی ماجرا.
بیشتر از همه، آن بخش های مقابله با ترس ها رو دوست داشتم و اینکه بیشتر ترس های 4 مثل ترس های من بودند! شخصیت دوست داشتنی هم، برای من «مادر» بود و از جهاتی Tobias.
آن قدر که اپیسودهای آخر فصل 5 تحت تأثیرم قرار دادند، قرار گذاشته بودم اوایل فصل 6 را شب ها تماشا نکنم. در پست پیش نویس شدۀ منتشرنشده ای بیشتر درموردش نوشتم، این جا دیگر اشاره نمی کنم.
حالا شانس ما را ببین!! اپیسود اول فصل 6 یک ساعت و نیم است و اندازۀ یک فیلم سینمایی وقت می برد!
نتیجه این که House با همان شیطنت موذیانه اش به من نیشخند می زند و من باید یک شب دیگر با نگرانی به خواب بروم.
*مگر این که بعد از تماشا، چند صفحه کتاب بخوانم و باری که House روی دوش آدم می گذارد، کمی سبک تر شود.
صدای قطار مترو می آید
..شاید هم می رود..
ندیدمش!
(شاید چون ندیدمش، همان «می رود»).
آمدن درست است یا رفتن؟
وقتی هر دو سمت هم مقصدند هم مبدأ!
و ارتباطش با صدا؟
آها! دیدمش !!
شب برای خیلی ها رازهایی دارد؛ انگار فضای ناشناخته ای پشت پردۀ سیاهش وجود دارد و با هزار چراغ و شمع هم کشف نمی شود، فقط روشن می شود. اگر نه برای همه، دست کم در دوره هایی از زندگی_ مثلاً کودکی_ رازآلود بوده.
شب زندگی دیگرگونه می شود. ذاتاً آدم شب بیداری نیستم، اما بارها پیش آمده پردۀ تیره را پس بزنم و وارد قلمرو تاریکی بشوم؛ همان ساعت هایی که همۀ دوروبری هایت خوابند و نفس هایشان آرام و سنگین شده، تو روی پنجۀ پا پرسه می زنی و یا گوشه ای نشسته ای و خش خش کاغذ مثل کار ممنوعه است. انگار زمان خاصی که بگذرد طلسمی اجرا می شود که مولکول های هوا را تغییر می دهد. دفعات معدودی که در شب بیداری هام تنها نبوده ام هم این تغییر را احساس کرده ام.
هیچ وقت نتوانسته ام احساس آدم های شب زنده دار را درک کنم؛ این که دیدشان به شب چطور است، یا وقتی کارهایشان را در طول شب انجام می دهند انگار ما هستیم و روز، .. با همۀ این ها فکر می کنم این طلسم و راز در اطراف آدم ها هم پرسه می زند حتی اگر خودشان متوجه نباشند یا به نظرشان غیرعادی نرسد. در طول روز، صدای تو در بین صداها گم می شود، صداهای روز، مثل نور روز، تو را در خود حل می کنند، همیشه صدایی بلندتر از صدای تو هست.. اما در شب این تو هستی که صدا تولید می کنی، کوچک ترین صدایی به سرعت مرزها و حریم های تاریکی را رد می کند و به محافظان طلسم هشدار می دهد که کسی برای کشف راز آماده است. حتی اگر شب بیداران به این امر واقف نباشند هم، طلسمی در اطرافشان اجرا می شود و آن ها را آرام آرام در بر می گیرد. این می شود که از باقی آدم ها متمایز می شوند، اسم آنها می شود جغد، خفاش، شب زنده دار، ..
برای خود من، شب همیشه رازآلود بوده و هست. هنوز هم مثل دوران بچگی فکر می کنم در تاریکی شب پایم را هرجایی که بگذارم احتمال دارد زیرپایم خالی شود و وارد دنیایی شوم که نمی دانم چگونه است و سر از کجا در خواهم آورد. گاهی روزها به زمین زیرپایم نگاه می کنم که هرجایی، شکل و رنگ متفاوتی دارد؛ از چمن خیس گرفته تا آسفالت که انگار بی تفاوت و خنگ خودش را پهن کرده وسط خیابان و به آسمان خیره شده و گاه در خنکای روز سوت می زند. یا حتی به سرامیک ها، زمین خاکی، گودال های بزرگ و کوچک که در طول روز هم مرموزند، اما همه می دانیم الکی مرموزند. با خودم فکر می کنم همۀ این ها، شب که بشود، تکانی به خودشان می دهند و ماهیتشان دگرگونه می شود. باوجود هیجان انگیز بودن این چیزها، هنوز به صرافت نیفتاده ام که امتحانشان کنم.
با همۀ این ها، شب ارج و قرب خودش را دارد و بخش دوست داشتنی ای از شبانه روز است؛ اصلاً همان پیوستنش به روز و خورشید خاصش می کند. بخش جدی و قاطع شبانه روز که به هیچ کس شوخی ندارد.
از زمستان 90 که بار اول سریال House M D را دیدم، سایۀ بزرگ دوست داشتنی اش همچنان در ذهنم مانده؛ حتی با بدخلقی ها و آدم نبودن هایش، حتی با این که چند وقتی است از ابتدا شروع کردم به دیدن آن، تا برسم به همان نقطه ای که مجبور بودم رهایش کنم. همیشه در خاطرم مانده بود دست کم 5 فصل از این سریال را دیده ام، یا ماجرایش با سه همکار ابتدایی اش 1-2 فصل طول کشیده و ماجراهای آن همه آدم بعدی که در یک اتاق بزرگ آمفی تئاتری، پخش و پلا، می نشستند و نظر می دادند تا درنهایت تعدادی رفتند و تعدادی ماندند، بیش از یک فصل بوده. در حالی که هیچ یک از در-یاد-مانده هایم درست نبودند! تنها 4 فصل را تماشا کرده بودم و ...
همان 4 فصل را هم دوباره با لذت نگاه کردم. انگار قرار است چند سال بعد دوباره از اول همۀ داستان ها را مرور کنم. و فصل 5 برای خودش دنیای دیگری است از House. و به نظر می رسد فصل 6 هم دنیای دیگرتری باشد. چون بین 5 تا 7و8، این چند سال، خلئی بوده به اسم فصل 6، که نداشتمش، و حالا ماراتن وار اپیسودها را دانلود می کنم. هربار دزدکی و با اشتیاق هر اپیسود تازه از تنور درآمده را چک می کنم تا مبادا عیب و ایرادی داشته باشد. و بهانۀ واقعی، دیدن House در هیئتی جدید است و داستانهای وهمی ای که در ذهنم می سازم تا این 4 اپیسود باقی ماندۀ فصل 5 تمام شود و بروم سروقت 6 و ببینم چقدر از حدس هایم درست بوده اند و ماجرا چیست و ... و .. و .............
«من کمی خستهام، آیا تمامی اطلاعاتم را دریافت کردید؟ میخواهم چرتی بزنم.»@
حتماً چند سال دیگر کتابی هم درمورد ماجرای این کاوشگر طفلکی_ Philae فیلای/فیله_ می نویسند فیلمی می سازند*، با ماجراهایی که در ذهن بتوان تصور کرد.. از نرسیدن نور خورشید به آن، خاموش شدنش، .. و اینکه این روزها نور خورشید دریافت کرده، دارد شارژ می شود و ... روشن می شود. چه اطلاعاتی قرار است به ما آن ها که روی زمین منتظر بوده اند، بدهد. و ماجرای اصلی حتماً آن ساعت های به خواب رفتنش و قطع شدن ارتباطش با زمین خواهد بود. داستانی شاید بدون گفتگو (یا حداقل گفتگو)، با موسیقی متنی که فضای بیرون از اتمسفر زمین و لایتناهی بودن کیهان را به ذهن منتقل کند.
بعد هم فیله جان رها می شود، جایی در همان ذهن، (حالا یا در فضا می ماند، یا می آورندش به زمین و در محلی می گذارندش متعلق به یادگاری های فضایی،..) و داستان ادامه دارد.
* ساختن فیلم با جلوه های بصری مسلماً هیجان بیشتری دارد.
** موقع تایپ «کاوشگر» را اشتباه نوشتم! خیلی وقت بود این کلمه را ننوشته بودم.
@فرودگر فیلای روی توئیتر خود این پیام را نوشته بود، به نظر میآید این ادبیاتی است که آژانس فضایی اروپا از آن برای اعلام برقراری تماس با فرودگر استفاده میکند.
روز و ساعت آقا خرسه فرارسید و با [Paddington] دیدار کردم؛ البته با تماشای سفرنامه ش به لندن. حیف که نمی شود اسم خرسی اش را گفت یا نوشت. چون این کیبرد آدم ها هم، مثل زبانشان، حروف «خرسی» ندارد.
خلاصه اینکه ماجرای من و آقا خرسه بر می گردد به دوران کودکی ام، همان سالهایی که کم کم حافظه ام به طور مرتب تری شکل می گرفته و شروع کرده به ثبت چیزهای بیشتر و پیوسته تری... من [مجموعه ای عروسکی] به خاطر می آورم با خرسی که کلاه بزرگ داشت و ژاکتی بزرگ که توی تنش خوب نشسته بود. کلاهش را قدری یک بَری می گذاشت، یا کلاً یک طوری که دل مرا بدجور برده بود (چون از بچگی دوست داشتم کلاه هایم را به طرز عجیبی سرم بگذارم که همه به آن ایراد می گرفتند)، چمدانی کوچک_ درحد کیف سامسونت؟_ داشت که راه به راه از توی آن ساندویچ مربا بیرون می آورد و نوش جان می کرد. دوبلور راوی هم ترکیب «ساندویچ مربا» را طوری ادا می کرد که قرار بود برای من هم خوردن آن سنّت بشود، ولی خب، نشد.
بله، من عاشق این آقا خرسه شده بودم، طوری که توی فانتزی هایم قرار بود بعداً با او ازدواج کنم. و چون نمی شد، توی ذهنم تبدیل شدم به آقا خرسه تا او را برای خودم نگه دارم. شاید ده سال بعد، اتفاقی پارچه ای را در مغازه ای دیدم که در قفسۀ پارچه های ملافه و پردۀ اتاق کودکان بود. ولی با اصرار من، پدرم مقداری از آن را برایم خرید و تبدیلش کردم به یک سارافون شلوار دار، می پوشیدمش و از داشتن مجدد آقا خرسه خوشحال بودم.
بالطبع از ساخته شدن فیلمش هم خوشحال شدم و دیدنش را گذاشتم برای فرصتی مناسب و ...
فیلم خوبی بود. از لندن بارانی و منزل چند طبقۀ آقای براون و دیگ های جوشان مربای پرتقال گرفته تا موزیک زنده ای که چندبار جلو چشم آقا خرسه اجرا شد.. و کبوترها... و همه چیزش! کلاً دوستش داشتم و بوس به [آقا خرسه!] <3 :-*
«او تمام سالهای ناپدید شده رو به یاد میاره، در حالی که پشت پنجره ای غبارگرفته ایستاده ونگاه می کنه. همۀ آن چه متعلق به گذشته است رو می بینه اما نمی تونه لمسشون کنه و همۀ اون چه می بینه، تیره و تاره».
فیلم دیگری از کارگردان شبهای بلوبری؛ In the mood for love
[اینجا] خیلی خوب هم خلاصۀ ماجرای فیلم را گفته، هم به آن نگاه کرده.
فقط باید بگویم همه چیز به جا بود، درست و دوست داشتنی و پذیرفتنی.
لینک بالا نیاز مرا به نوشتن بیشتر برای ثبت لحظات خوب فیلم برطرف کرد.
خواب کورتی رو دیدم؛ جناب فُنه گات. اولش که توی خانۀ قبل از قبلی بودیم و از همین طوفان های گردوخاکی هر روزه بود و.. از پشت پنجره ها چیزی پیدا نبود. با خودم می گفتم این راننده ها چطور می رانند؟ توی این گردوخاک که چشم چشم را نمی بیند! به سرم زد نکند اشکال از شیشه هاست! چون من از پشت پنجره می بینم اینطور به نظر می رسد.
برای امتحان فرضیه ام رفتم وسط خیابان و دیدم باوجود طوفان، امن و امان است. وقتی دید واقعی به دست آوردم و برگشتم توی خانه، دیگر منظرۀ پشت پنجره ها گردوخاک زرد کورکننده نبود؛ اقیانوسی آآآبی و زیبا و آرام بود که خورشید بر آن می تابید، و پنجره ها هی آبی تر می شدند. چون خانۀ ما تبدیل شده بود به چیزی شبیه اتوبوس خانم فریزر (همان انیمیشن اتوبوس جادویی و سفرهای علمی) و داشت در اعماق اقیانوس پایین می رفت.
بعد از این مسافرت، انگار که تختۀ ارواح داشته باشیم، اما از نوع دیگر، پیامی شامل مربع ها و دایره ها و خط های عمودی ظاهر شد. نمی دانم چه کسی فهمید قضیه چیست، اما در نهایت معلوم شد پیام از طرف کرت فُنه گات است و به زبان و شاید هم خط ترالفامادوری. البته من اینطور اصرار می کردم چون پیام ها را هرطور می خواندیم به زبان عجیب و غریبی بود. الآن یادم نیست محتوای آن دقیقاً چه بود، مضمون آن طلاعاتی بود که با اجازه و خواست خود ترالفامادوری ها برای ما فرستاده شده بود و یادم هست آخرین بخش پیام ترجمه نمی شد و همه دنبال سرنخ بودند. آخرش یکی از در آمد و چیزی گفت و آنقدر با اطمینان گفت که همه قبول کردند ولی من دلم می خواست به آن ها بگویم جوانب دیگر قضیه را درنظر بگیرند...
داستان خانواده ای از اهالی موسیقی که به یک باره دود می شوند! فقط ژولی می ماند و بار بزرگ اندوهش. می رود که ناشناس زندگی کند (آپارتمان خالی اش و وسایلی که به مرور در آن می چیند واقعاً دوست داشتنی اند!). اما گذشته هی در کارش سرک می کشد.
موسیقی متن فیلم، انگار همان نت هایی هستند که در ذهن شخصیت ها، و بیشتر ژولی، نواخته می شوند.
باز هم آن قدر گفتگو و کلام در فیلم کم است که برای این یکی دیگر چیزی از متن فیلم یادداشت نکرده ام. فقط نکته های دیداری و .. را نوشته ام. موسیقی هم شخصیت خاص خود را دارد و جایگاهی والا.
و صلیب، شاید نشان عشق بین زن و شوهر بوده، که ژولی آن را به پسر می دهد ( چون نمی خواهد چیزی از گذشته با خود داشته باشد) و بعدتر که ماجرا روشن می شود، لنگه اش را بر گردن آن زن می بیند.
*سه گانۀ رنگ ها: آبی، کریستُف کیشلوفسکی
«سه تا جاده هست که به این بیشه می رسد. اسمشان را جادۀ دیروز، جادۀ امروز و جادۀ فردا گذاشته ایم».
__ امیلی
***
مدتی است با خودم عهد و عهودی گذاشته ام، برای استفادۀ بهتر و بیشتر از آنچه دارم. گاهی پیش می آید که آدم با خودش فکر می کند حالا که روی آوردن به این کار انقدر آسان بوده، پس قبل ترَش من چه می کرده م که چنین کارهایی در برنامه هایم جایی نداشتند؟
اما تا یادم می آید زمانم وقف چیزی، کاری بوده. و با یک دست که نمی شود دو هندوانه برداشت! دو سال پیش این «وقفیات» به این اختصاص پیدا کرده بود که عضو کتابخانه بشوم و بتوانم از کتابهای دم دستم استفاده کنم. سال پیش 2-3 مورد دیگر، پشت سرهم پیش آمد که کتاب خواندنم را کمرنگ کرد.. و این دوماهه چیزی دیگر.. عوضش چیزهای دیگری دستم را گرفته اند.
این مرورها خود-کم-بینی را کم می کند؛ که منجر به خود-سرزنش-گری می شود. برای همین یادداشت می کنم. بعضی کارهای روزمره را یادداشت می کنم، چون ذهنم که همیشه چشم به آینده و برنامه های بعدی بالقوه دارد، بخش حافظه اش ضعیف شده و انقدر که فضا را به هنوز-نیامده-ها اختصاص داده، گاهی کارهای خوب و مفید را یادش می رود. ناخودآگاهم هنوز از من توقع شاهکار دارد و آفرینش های کوچک را به خودی خود به حساب نمی آورد؛ باید مدام پیش چشمش بیاورم.
_ گویا نمی شود با [این خانواده] شوخی کرد. تقدیرشان اینطور است. دو هفتۀ پیش، به شوخی نوشتم که برای به پایان بردن ماجرایشان گویا باید سفر دیگری داشته باشم که تا امروز امکانش پیش نیامد. صبح از روی شوخی، کتاب را برداشتم، اما بیش از دو فصل نتوانستم ادامه بدهم. پاسکوآل داشت داستانش را روایت می کرد، تلخ ترین بخش زندگی اش را، اما انگار از پس کلمه ها با بدبینی به من خیره شده بود.
کتاب را بستم و 1-2 اپیسود سریال دیدم.
__ پرکشش بودن کتاب، به رغم تلخی ش، من را یاد چیزی می اندازد. احساسی که انگار تُک زبان آدم باشد و .. مثلاً بخواهی بگویی «شبیه نوشته های مارکز است، ولی فکر کن داری مارکز-نوشته ای تلخ و به دور از هر امیدی را می خوانی». هرچند نمی شود با مارکز مقایسه اش کرد. فقط آدم را تا حوالی حال و هوای آثار نویسنده ای می برد، وگرنه سبک و فضای خاص خودش را دارد.
*خانوادۀ پاسکوآل دوآرته، اثر خوسه کامیلو سِلا
«راستی در زبان تازه ات چه کلمه ای به جای "گربه" انتخاب کرده ای؟ مطمئنم که هیچ کلمه ای گربه ای تر از "گربه" پیدا نخواهی کرد.»ص 293
__ از نامۀ پدر یکی از دوستان امیلی، خطاب به او
***
«معمولاً معجزه ها نا به هنگام رخ می دهند».
__ ایزابل آلنده، اینس
منیرخانم را عید دو سال پیش دیدم، برای بار دوم. بار اول تقریباً بیست سال قبل از آن بود. زنی، ایستاده در تقاطع حیاط و راهروی منتهی به در ورودی حیاط، با چشم هایی که انگار بی تفاوتی کمرنگی بر آنها سایه انداخته بود. آنجا، ته حیاط بود، ایستاده زیر سایۀ درخت لیمو. برای ملاقاتی بسیار کوتاه آمده بود، عرض سلام به خانوادۀ تنها عمه اش؛ مادربزرگ من. پسر دبستانی اش همراهش بود. در نظرم شباهت زیادی با پدرش داشت؛ ترکه مرد میانه اندامِ سرخ مویی که در آستانۀ کم مو شدن قرار داشت. ظاهر آرام و مؤدب و لاقیدی داشت و می گفتند فلان است و بهمان.. ظاهراً مقبول نبود...
پس از بیست سال، دوباره می دیدمش. این بار تنها آمده بود. باز هم برای احوالپرسی از تمام اقوام پدری، که نصفشان از دنیا رفته بودند. این بار بیشتر فرصت بود تا نگاهش کنم. شباهتش با مادربزرگم، پدرم، شاید قدری با خودم از جهاتی دوست داشتنی بود. با وجود پوست و چشم های کمی روشن تر، از خون خودمان بود. می توانست خواهر خیلی جوان تر مادربزرگم باشد؛ گرچه خودش رو به پیری داشت و زانوها را می مالید. حالا که بیشتر با او حرف می زدم، آن سایۀ بی تفاوتی کمرنگ تر از پیش می شد و یادم آمد همان سالهای دور هم در نگاهش خودداری و صبوری و سکوت بیشتر موج می زد...
منیرخانم برای خودش قهرمان بود؛ قهرمانی که احتمالاً خودش از برخورداری اش از این عنوان خبر نداشت. الگویی مثال زدنی در خیلی زمینه ها بود. در کودکی پدر و مادر را از دست داده بود. او و یکه برادرش را همین عمه و عموها بزرگ می کردند. از همان موقع کلی سختی می کشید، یا سختی اش می دادند. نه از روی بدذاتی؛ انگار رسم بود، غیاب پدر و مادر با چیزهایی از این دست پر می شد. قاعدتاً چنین بچه هایی مثل فولاد آبدیده بار می آمدند؛ مجرب و پخته، و زندگی شان را بهتر اداره می کردند. چند مورد را دیده و شنیده بودیم. نمونه اش همین برادر منیرخانم، که از هیچ_ واقعاً هییچ_ شروع کرد و بعدها شد رئیس بانک، آن هم در مشهد. برادر سرتِقی که نتوانست سختی ها و درشتی های منطقی و عادی فک و فامیل را تاب بیاورد و عاقبت در همان نوجوانی گریخت و تن به هر کار سختی داد تا توانست نان شبش را مهیا کند و شبانه درس بخواند و زیر پایش که قدری سفت شد برگشت و با تحکم، دست خواهرش را هم گرفت و برد پیش خودش. می گفتند اوایل، شبها در انبار زغال می خوابید و روزها کارگری می کرد و ... عمو کوچکه و خانواده اش همان مشهد زندگی می کردند. گمانم زیربار نرفت که وارد زندگی آنها شود، اما خواهرش را سپرد به آنها. چون منیر خانم از سن کم خیاطی حرفه ای را از زن عموی دقیق مشهدی آموخت و شروع کرد به کار.
منیرخانم در خیلی زمینه ها الگو بود. سراغ دوخت و دوز که می رفتی، معمولاً مادربزرگ این جمله را تکرار می کرد که «منیر 17 سالش که بود، یه روزه یه پالتو دوخت، با آستر». یا گاهی خصوصی تر «منیر با همین خیاطی خرج زندگی خودش و بچه هاشو درآورد. شوهرش که فلان ...»
برادر منیرخانم زندگی خوبی برای خودش ساخت؛ زن معقول، از خانودۀ خوب، و سه بچه. اما خواهرش گویا نتوانست کاملاً از زیر سایۀ بداقبالی بیرون بیاید. چنین زنی، با چنین توانایی هایی، اگر فرزند این روزگار بود، مطمئناً تن به این ازدواج نمی داد. حتی اگر هیچ گاه شوهر نمی کرد! مزون می زد، کلی شاگرد می گرفت، اگر دنبال خوشگذرانی هم نمی رفت دست کم خوشی های بی سروصدایی برای خودش داشت؛ مثل طلا خریدن گاه به گاه، سفرهای زیارتی، ... اما منیر واقعی، بعد از این همه پستی بلندی، شخصیتی داشت که بیشتر راضی به قسمت به نظر می آمد تا شاکی. انگار تمام این سالها، فقط سرش را انداخته پایین و کارش را کرده؛ حتی غر زدن هایش هم معمولی بوده. دیده که نباید توقعی داشته باشد.
سالهایی که دبستان و راهنمایی می رفتم، او یکی از زنان غایب زندگی من بود. فقط می گفتند چه کارهایی می کرده یا احیاناً نمی کرده. هیچ وقت نقل قولی از او نشنیدم. برای همین وقتی اولین بار صدایش را شنیدم، شگفت زده شدم. صدایی شبیه دخترعموهایش، با لهجه ای مازندرانی-مشهدی، که از حنجره ای خسته اما مصمم خارج می شد. با پدرم که هم سخن می شدند، به بابا حسودی می کردم. پدر کم حرف من، به آرامی و با صمیمیت خاصی، با لهجۀ محلی با او حرف می زد. انگار آن خواهر خاصش را از پس سالها یافته باشد که بخشی از گذشته را با همدیگر و از یک دریچۀ مشترک دیده باشند. همان آدم هایی که رنگ ها و صداها برایشان یک جور، و متفاوت با ما تعریف می شود. منیرخانم خیلی عادی حرف می زد، اما من انتظار داشتم این وسط اتفاق غریبی رخ بدهد. منیرخانم مؤمن و محجبه، که جلوی پدر و پدربزرگم مقنعۀ کش دار مشکی می پوشید، انگار قرار بود هر لحظه در هیئت دختر پالتوپوشی جوان و قلمی، از پشت سر این خانم دوست داشتنی میانسال بیرون بیاید و دستی به یقه انگلیسی بی عیب و خیره کنندۀ پالتویش بکشد و تمام زندگی اش را برای من تعریف کند. همه چیز را بگوید، بی کم و کاست. همیشه احساس می کردم صدای آدمی در آن خانۀ ساکت درون گودی کم است. صدای منیرخانم، که خودش حرف بزند. چرا رفت؟ چرا برخلاف عرف، پیش خانوادۀ پدری نماند و با تنها برادرش رفت به شهری غریب. و چرا با وجود اینکه دستش توی جیب خودش بود، ازدواج کرد؟ چقدر همسرش را می شناخت؟ چرا هیچ کس توی این خانواده حریف آن مرد ترکه ای کم حرف مو قرمز نشد تا .. ؟
و معجزه اتفاق افتاد؛ اما در ساعتی که وقتش نبود.
عصر آن روز کسل کننده از خواب بلند شد و زیرلب شروع کرد به حرف زدن با من. گفت که می خواهد این روز آخر مسافرتش برود شازدُسِین (شازده حسین)؛ قبرستان متروکه ای که به سختی نام و نشانی از ساکنینش به جا مانده. برود برای پدر و مادر جوانمرگش فاتحه ای بخواند؛ بیشتر انگار برای آرامش خودش وردی زمزمه کند. خودش برایم گفت از قبرها چیزی نمانده. بعضی ها با دیوار ساختمان بغلی یکی شده اند. می روی دستی به سنگی می کشی که شبح گنگ مزاری است. آیا اسمی هم دارد؟ افراد انگشت شماری که به آنجا می روند چطور مطمئن هستند دست روی سر عزیز خود گذاشته اند؟*
طوری نگاهم می کرد که رویم شد بهش بگویم «من هم با شما می آیم»، اما نگفتم. لحظۀ آخر خواست حسرت آلود همراهی با این زن را پشت دندانها زندانی کردم. نمی توانستم. حقیقت این که آن روز عصر، یک عصر معمولی نبود. من و زن برادرم تنها توی خانۀ مادربزرگ نشسته بودیم و منتظر برادرم، که شرایط خاصی داشت و قرار بود از شهر محل زندگی شان خودش را برساند. بیش از همه من اصرار کرده بودم و اگر می آمد و من را نمی دید درست نبود. گذشته از آن، برای رفتن با منیرخانم باید زن برادرم را تنها می گذاشتم و آن هم درست نبود. کار عجیبی بود اگر برایش آژانس می گرفتم و می فرستادمش منزل عمویم، که بقیه هم آنجا بودند. طی همان چند جمله که منیرخانم داشت برایم حرف می زد، باید همه چیز را می سنجیدم و تصمیم می گرفتم. و من به سختی تصمیم گرفتم. ماندم و او رفت و بعدتر که برادرم آمد و همه چیز به خیر و خوشی ختم شد و رفتیم جنگل و .. هر لحظه بیشتر برایم مسجل می شد که جای من همانجاست، پیش همین ها. و باید می آمدم و چه خوب شد وسط قول و قرارها غیب نشدم!و البته منیرخانم این تنها ماندن برایش عادی بود و توقعی از من و هیچ کس نداشت، بنابراین «نبودن» من را احساس نمی کرد. چه بسا راحت تر هم بود، با کسان خفته اش در زیر خروارها غبار و تنهایی و فراموشی...
و منیرخانم سرشب آمده بود منزل عمه اش برای خداحافظی. و من نبودم. حقیقتش مطمئن نیستم شب یا حتی فردایش دیدمش یا نه. انگار یکی از اندک نخ های نازکی که من و او را به هم وصل می کرده، پاره شده باشد. انگار منیرخانم قرار بود در همان 1-2 ساعت، که نقبی معجزه آسا به گذشته های مه آلود باز شده بود، از هالۀ ابهام به درآید. و نشده بود. تونل زمان بسته شد و دلم پیش آن همراهی کوتاه مدت ماند و هنوز هم به آن فکر می کنم.
*برای- خودم- نوشت: این پاراگراف، موقع نوشتن، اشک به چشمم آورد. نفهمیدم چرا. الآن که می خوانمش یادم می آید چشم های مهربان منیرخانم موقع حرف زدن از مزار محو پدر و مادرش هم نم گرفته بود.
_اگه (در خواب) بمیریم چه اتفاقی میفته؟
_ میفتیم تو یه برزخ. فضای بدون ساختار رؤیا.
_ اون پایین چی هست؟
_ فقط زندگی در ضمیر ناخودآگاهِ ابدی. هیچی اونجا نیست، به جز چیزهایی که ممکنه از کسی باقی مونده باشه که اونجا بوده و قبلاً گیر افتاده بوده..
Inception, by: Christopher Nolan
گاهی آدم می خواهد در دنیاهای موازی سیر کند؛ از آفریده های تخیلش گرفته تا شبکه های مجازی، هرجا که انگار زمانی برای خودش خانه زندگی به هم زده، یا کنجی درست کرده و خاطراتی داشته (نه خاطره بازی؛ همان خلق لحظات).
تصویرهایی که بخشی از دنیا/دنیاها هستند؛ انگار در هوایشان نفس کشیده ای و سردی و گرمی و زبری و نرمی بعضی گوشه ها را بارها تجربه کرده ای.
گاهی سرک کشیدن به یکی از این دنیاها باعث انتشار حال و هوایش به واقعیت* می شود: در مسیر آشپزخانه به کنج هرروزه ام، با رد شدن از هر بند بین سرامیک ها، تصویر جدیدی شکل می گیرد؛ باید اینجا بنشینم و فلان کار را بکنم، اینجا را باید چنین کنم تا چنان شود، ...
*واقعیت؛ بیشتر به معنای لحظۀ کوچکی که در «حال» در اختیار داریم. تنها چند رشتۀ محدود از کلاف عظیم آنچه واقعاً حضور دارد را می توان در دست گرفت.
_ اِرل: مکس! کرولاین خبرهای خوبو بهمون داد؛ اینکه می خوای بری مدرسه ودوباره امتحان تاریخ بدی. آفرین!
مکس: آره، دیشب شروع کردم به خوندن و می خوام از طرف تمام سفیدپوستا به خاطر تمام چیزایی که [در طول تاریخ] پیش اومده و پیش خواهد اومد عذرخواهی کنم.
اِرل: قبوله! البته به جز برده داری و گَپ!
__ اُلگ: وایسا ببینم! وقتی میگی حق رأی برای زنها، منظورت غیر از رأی دادن در برنامۀ امریکن آیدل هست؟؟
*عجب حرفی! :)))
امریکا و امریکن آیدل!!
**انتهای فصل سوم
«شاید تو زنی باشی که هرگز ندیدم».
_ قرمز کیشلوفسکی را از سفید و زندگیِ دوگانه بیشتر دوست داشتم. ولنتاین دلپذیرتر از ورونیک بود، و شخصیت مقابلش، قاضی پیر بازنشسته با خانه و زندگی انگار تک افتاده اش.. باید فیلم را دوباره دید، یا هرازگاهی تکرارش کرد. ژوژ! شخصیتی که قابلیتش را دارد با او دوست شوی و وقت بگذرانی.
صحنۀ آخر، بازماندگان حادثۀ مانش، می گفت بهتر است آبی و سفید پیش تر دیده شوند. سفید را که قبلاً دیدم و آبی مانده فقط. یعنی در انتهای سه گانه، شخصیت ها از طوفان زندگی شان جان به در برده اند؟ حتی با آن وضعیت دومنیکِ سفید؟
__ چقدر حالتهای چهرۀ ایرنه ژاکوب آدم را یاد لیلا حاتمی می اندازد! تقریباً همان قدر دوست داشتنی و توجه برانگیز، وقتی تردید می کند، خیره می شود، نگران می شود یا لبخند می زند.
تصویر ولنتاین روی بیلبورد چه می گفت؟ طراوت زندگی؟ منطبق باحالت چهره اش بعد از نجات یافتن. حیرت؟ وحشتی که قرار است به رضایت تبدیل شود؟
___ غیر از باقی قرمزهای فیلم، اسم ولنتاین هم به زنگ قرمز اشاره دارد.
چرا کریستوفر نولان فیلم هایش را طوری می سازد که آدم احساس وابستگی غریبی با آن ها پیدا می کند؟
چرا او رحم و مروت ندارد؟
چرا من باید دلم پیش Inception و Interstellar ایشان بماند؟
چرا من باید بخواهم بیش از 2 بار این فیلم ها راببینم؛ هم از لحاظ بار عاطفی معقول و سیراب کننده ش هم از لحاظ پیچیدگی؟
چرا من فیلم های دیگر ایشان را ندیده ام؟
_ یکی از رفقا رفته شمال و بین عکس هایی که فرستاده، سلفی ای هست با خوشه ای از میوه. مشکوک می شوم به آن درخشش زرد خاص، زردی که از همۀ زردهای زندگی م بیشتر دوستش داشته م، زردی که در مرز پا گذاشتن به پرتقالی متوقف شده، گرم و آبدار و با طراوت، و شیرین و دلپذیر.
شاخۀ ته میوه ها می گویند «ما ازگیل هستیم» همان ازگیل های درشت با هسته های یگانۀ صاف قهوه ای که گردی شان هم در دنیا بی نظیر است. یادم باشد روزی در زندگی ام داشته باشم برای قاب گرفتن این هسته ها، یک جوری حفظشان کنم.
گویا به [این ها] [+] می گویند ازگیل ژاپنی. از میوه های وطنی درشت تر و قدری خوشمزه تر هستند.
آخرین منزل شمال، که من هم ساکن بودم، درخت کوچکی از این میوه های فوق العاده داشت. و فصل آن که شد، کلی از ساعت های روز را، پنهانی، زیر آن ولو بودم. درخت به آن کوچکی میوه هایش انگار تمامی نداشت! بعدها که از آن شهر رفتم، شنیدم خانه را کوبیده اند و .. هنوز هم دعا میکنم عقلشان رسیده باشد بلایی سر درخت طفلک نیاورده باشند. یک جوری حفظش کرده باشند. زوروروکا*ی بی زبان!
طعم و رنگ ازگیل مرا به خانۀ بزرگ با حیاطی بزرگ تر می برد که اوایل دهۀ دوم زندگی م، در شهر دیگری، ساکن آن بودیم. این دفعه صاحبخانه خودش ساکن طبقۀ بالایی بود و درخت ازگیل، ژاپنی نبود. درختی بود بزرگتر و پربارتر و باز هم خوشمزه و وسوسه کننده. این درخت «مینگینیو»ی ززه نبود اما من ززه بودم؛ ززه ای کلاس پنجمی که سرظهر، وسط ماجراهای ژول ورن، دزدکی زیر سایۀ برگ ها پرسه می زدم.
__ به ازگیل که فکر می کنم، یاد فانتزی م از بهشت می افتم. بخشی از تعریف بهشت برای من نشستن زیر سالۀ درخت انبۀ بزرگی است با میوه های رسیده و آبدار. و باید به این فانتزی درخت ازگیل را هم اضافه کنم.
* اسم درخت پرتقال کوچک ززه جان
حیف بود این را نگویم:
آن تکۀ فیلم را خیلی دوست دارم که Leslie (ناتالی پورتمن) ماشین را به دخترک نمی دهد، برخلاف قرارشان. ماجرای ماشین را برایش تعریف می کند و بلافاصله می گوید اصلاً ماجرا طبق قرارشان پیش نرفته که بخواهد ماشین را به او بدهد! به دخترک دروغی گفته و دخترک، به واقع، ضرر هم نکرده. حالا چرا همان اول قضیه را روشن نکرده و او را با خودش به این سفر ولنگارانه برده:
Leslie: Maybe I didn't want to share. Maybe I just wanted to see how trusting & Gullible you are
تازگی ها کارم این شده هر روز به آن سایت فیلم های خاص سر می زنم، ببینم فیلم هایی که اهالی حرفه ای فیلم معرفی کرده اند در آن هست یا نه. بعد هم به گنجینۀ خودمان نگاهی می اندازم ببینم اگر آنجا بوده باشند، دوباره کاری نکنم. وقتی می بینم خیلی کم پیش می آید از قبل از این فیلم ها داشته باشم، درمورد گنجینه بودن گنجینه مان شک می کنم.
__ بعضی فیلم ها را باید پاک کنم چون واقعاً درحد نگه داشته شدن یا حتی یک بار دیده شدن نیستند.
روزهایی که هنوز نیمی از سن حالا را نداشتم، برایم گفتند گرگ ها وقتی شکار گیرشان نمی آید و گرسنه می شوند، دور هم می نشینند و منتظر می مانند.. به هم نگاه می کنند ... بالاخره یکی از آن ها خوابش می گیرد، و باقی حمله می کنند و می خورندش.
من بلافاصله گفتم: « پس اگر من گرگ بودم، زودتر از بقیه خورده می شدم»
آن روزها فکر می کردم قوی بودن ها و خاص بودن های معمول، باید خیلی دور از دسترس من باشند. اما بعدها شد که من هم در حلقه بنشینم و شاهد خواب رفتن تعداد دیگری باشم.
دیدن جای تاولی که حتی سرش هم باز شده، تبدیل به زخم شده، و دیگر رو به بهبود است واقعاً جای تعجب داشت. به تابستان فکر کردم و گرما و حتی یقۀ بدِ لباسی.. ناگهان یاد کیسۀ آب گرم افتادم که با این یادگاری باید نامش کیسۀ آب دااغ یا جوش بوده باشد و به جهت کتف گرفته ام، دیگر حواسم به این طور چیزها نبوده.
ملکۀ برفی به سیدنی گلَس: آینه ها بازتاب دهندۀ احساس ما، آرزوها و ماهیت ما هستند، و ظرفی موقتی برای ترک های کوچک روح ما.
[Into the woods] را به سختی به پایان بردم.
امیدوارم بعدتر چشمم نخورد و گوشم نشنود که فیلمی بوده چنین و چنان! با ارزش های فلان و بهمان! شانس که نداریم! از چیزی خوشمان آمده و سطحی بوده، از چیزی خوشمان نیامده و شاهکار از آب درآمده :/
مریل استریپ ش خوب بود! [گرگ]ش هم! :دی
__ مدتی است عکس هم نمی شود آپلود کرد!
«فکر می کنم توی این دنیا تنها نیستم»
زندگیِ دوگانۀ ورونیک دومین فیلمی است که از کیشلوفسکی می بینم. اولی سفید بود و سال 86، گمانم، که به خاطر اسم کارگردان دیدمش و ممکن است چیز زیادی از آن نفهمیده باشم. ریتم خاصی داشت و حرفهای خاص؛ مثل همین فیلم زندگی ِ ...
سفید بخشی از سه گانۀ «رنگی» کارگردان است که اتفاقاً همین فیلم ورونیک مقدمۀ ساختشان شده. سه گانه و چند فیلم دیگر کیشلوفسکی را هم قرار است ببینم.
ورونیک/ ورونیکا عاشق موسیقی و اهل لهستان/ فرانسه است؛ درواقع دو نفرند که تقریباً بدون دیدن و شناختن یکدیگر، وجود دیگری را حس می کنند. یکی از آنها برای لحظاتی دیگری را می بیند اما همان روز از دنیا می رود ...
احساسی که این دو را به هم مرتبط می کند، احساس دوگانۀ تنهایی و تنها نبودن را القا می کند.
_ هاوس دیگه خیلی خر شده! البته این خریتش رو هم دوست دارم، شدید!!
__ وسطش فکر می کنی اینکه میگن لازم نیس همه چی رو بدونی، و اصلاً یه چیزایی رو هم بهتره/ باید ندونی، حکمت داره. چند دقیقه بعد باز فکر می کنی بهتره بعضی از «این» چیزها رو هم دونست، گاهی و اگه کمی خوددار باشی از نتیجۀ چیزهای پنهانی بیشتر لذت می بری. (ماجرای دکتر تاوب و همسرش)
___ اینکه کادی از اون کارآگاه خصوصیه شکایت نمی کنه، چیزیه که توی واقعیت نباید اتفاق بیفته. اگه توی داستان اتفاق بیفته یه مسیر انحرافی برای داستان پیدا میشه و حواسمون از اونچه این دو به هم گفتن پرت میشه. که خب، سازنده این طور نمی خواد.
____ بلوز گلدار کادی، اول اپیسود، خیلی قشنگه! هم پارچه ش، هم مدلش!
تا یادم نرفته، یک چیز خوبی که از مکس یاد گرفته م این است که مکس روی این پیراهن های اسپرت، که بیشتر شبیه لباس های مردانه اند، کمربندهای خوشکل می بندد!
واقعاً ایدۀ خوبی است و کلی لباس و ظاهر آدم را عوض می کند.
با این محدودیت در حرکت دادن دستها، که از گرفتگی کتف ناشی شده، یاد فانتزی گاه به گاهم می افتم که چرا من 3 یا 4 دست ندارم! این هم حاصل بیماری انجام دادن دو یا چند کار هم زمان است.
الآن به خودم می گویم «از همین دو دستت خوب استفاده کن، 3 و 4 تایش پیشکش!»
_ چنین زمان هایی بهترین وقت کتاب خواندن و فیلم دیدن است دیگر. ولی مثل شب امتحان، آدم دلش بهانۀ کارهای دیگر را می گیرد.
__ نمی توانم دستم را بیش از چند ثانیه روی ماوس قرار بدهم!دیروز حرکتی آرام به کتف ها دادم که می توانم به جرئت بگویم چندان محسوس هم نبود. اما گویا این حرکت ظریف به مذاق عصبی، تاندونی، .. چیزی .. خوشایند نیامد و همان موقع حدس زدم که آن چه نباید می شده، شده!
تا عصر مشکلی نداشتم، فقط گرفتگی کوچک اخطارواره ای بود که می گفت باید حواسم را جمع کنم. البته خرید رفتم و 3-4 تکه لباس هم شستم. ولی کار سنگینی نبود. آها! کلی هم لباس اتو کردم.
این شد که الآن احساس می کنم موجودی هستم میان فینچ (از سریال Person of interest که نمی تواند کامل سرش را بچرخاند) و دکتر هاوس (که به علت درد پایش مسکن قوی نیاز دارد و نمی تواند از بخشی از بدنش استفاده کند)
در ضمن، اینجور موقع ها آدم می فهمد که برای هرکار کوچک و بزرگی چه تعداد ماهیچه درگیر می شوند!
*اتفاقی دیدم ترکیب هاوس و فینچ کلمۀ معنی داری می شود که با مو قعیت من هم می خواند. با این کیسۀ آب گرم که به گردن بسته ام هم کمی قوز دارم، هم احساس سناتور های رومی را ( فقط به علت آن پارچۀ کجکی که روی شانه می اندازند!)
مطمئنم دیشب کلی خواب با موضوع های متفاوت دیدم اما متعجبانه، بیشترشان یادم نمانده. نمی دانم این خوابهایی که بلافاصله فراموش می شوند به کدام لایۀ مغز می روند. جزئیات اندکی از آنها را می شود در جعبه ها یا کشوهای اتاق زیرشیروانی پیدا کرد.
صحنۀ آخر که فقط همان را بلافاصله بعد از بیدار شدن در خاطر نگه داشته بودم، الآن محو شده، عوضش ماجرای قبل از آن به یادم آمده؛ با دوتا از دوستانم در شهر، که خیلی زیبا و چیزی بین پاییز و زمستان بود، قدم می زدیم و یکی شان کم کم غایب شد، چون واقعاً نزدیکمان نیست. و آن یکی آماده می شد برای عکاسی ...
فکر می کنم حداقل علت غیب شدن تصویرهای ذهنی م را می دانم. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. سریال House را به جایی رسانده بودم که 3 سال پیش ادامه اش ندادم.دلم راضی نمی شد همین طوری، وسط زمین و آسمان رهایش کنم. اپیسود اول از فصل جدید را هم دیدم و کمی خیالم راحت شد. اما می شد پیش بینی کرد که ابتدای هر فصل، معمولاً آغاز ماجراهای تازه است. من هم به سلامت، از یک پیچیدگی وارد پیچیدگی دیگری شدم و با همین ذهنیت به خواب رفتم. و نتیجه این شد!
خیلی وقت ها، کسانی که با قدرت ادعا می کنند مثل نسخه های نسل قبلشان نمی شوند و معمولاً هم با آنها در کشاکش هستند، در اولین فرصت این شباهت فاجعه بار را به نمایش می گذارند؛ مثل کش تنبان رجعتی دردآور و ناگزیر دارند.
مرحوم گلشیری خوب گفت که «اگر مواظب نباشیم شبیه پدرانمان می شویم».
_ حالا این شبیه بودن بد/ خوب نیست لزوماً. جدال با آن راه درستی نیست. باید چیزهایی را پذیرفت و با آنها کنار آمد؛ یا در خودمان حل کنیمشان یا راهی برای کنار زدنشان پیدا کنیم.
__ یاد نسخه های «نفی کننده ولی مشابه والدین» ی افتادم که در زندگی م دیده ام. و این سؤال که «من شبیه که هستم؟»
___ بعدش تازه حرف این پیش می آید که کدام شباهت ها خوبند و کدام ها را باید فکری به حالشان کرد.
...
بوی فلفل دلمه ای و قارچ تفت داده ... !
*نفس عمییییییییییییق!
گاهی انگار موقع سرهم کردن چرخ گوشت تیغه شو برعکس انداخته باشی
از اول هفته تا حالا گزارش احوالم مثل هوای متغیر است؛ با ابری و همراه با رعد و برق شروع شده، نیمه ابری و نزدیک به بارندگی بوده، حتی آفتابی دلپذیر هم بوده، و با وضعیت گرفته و تیره پیش می رود. مشخص نیست به مه آلود و مرموز ختم شود یا صاف بدون گرد و غبار!
Mia: how come you've never written a song for me?
Adam: I don't know, I'm no good at writing about things that make me
happy. If you want a song, you're gonna have to, like,cheat on me or
something
Mia: What do I have to do for a whole album?
Adam: Come on. Don't get greedy
از وقتی درمورد زیرشیروانی ذهنم نوشتم، انگار چنین جایی در جایی از دنیا پررنگ شده و انتظار مرا می کشد. مدت ها بود در ذهنم داشتمش ولی به اندازۀ این ساعت ها خودش را به من نشان نمی داد و حضورش پررنگ نشده بود.
^_^
Mia: You always say that you left your band to become a better dad
But you were a great dad when you were in the band
You didn't have to give up something you loved so much just for us
Dad: No, baby
I didn't give anything up. I played that adventure out, and then it was
time for a new adventure with you guys. And sometimes, you make choices
in life
and sometimes, choices make you
داشتم به مهم ترین دغدغۀ زندگی م، «ثبات و بی ثباتی»، فکر می کردم که به خاطر آوردم همان ابتدای دهۀ پیشین شمسی، چند خطی درموردش ثبت کرده بودم، جایی. و همان روزها مصمم بودم بعدترها، مثلاً روزهایی که «الآن » من باشند، آن چند خط را به یاد بیاورم و خودم را با خودِ آن روزها بسنجم. همان وقت مشکوک بودم که آیا می شود به ثبات معقولی دست یافت یا نه. برای همین، تعریفش کردم. ثباتی که آن روزها می خواستم و در صورت قرار گرفتن در آن احساس آسودگی می کردم چنین بود و چنان بود.
خیالم که راحت شد، روندی را که در پیش گرفته بودم با انرژی و تلاش بیشتری ادامه دادم و به جاهایی رسیدم که زیر پاهایم محکم تر شدند و سطح مقاومی که رویش ایستاده بودم وسیع تر.
چند سال بعدش که می دیدم پله ها و سطح های صاف بی خط و خش دارند یکی یکی از زیر پاهایم در می روند یا ترک بر می دارند، درنهایت به هرچه دم دست بود چنگ می زدم، از ریسمان معلق پرتکان گرفته تا نردبان و پلۀ باریک و ... هر چیز هموار یا ناهموار. این هم خاصیت روزگار و نتیجۀ انتخاب های خودم بود. گاهی غر می زدم و گاهی کنار می آمدم، آن قدر که تا حد ممکن، این اصطکاک ها لبه ها را صیقل دادند.
اما دغدغۀ ثبات، هنوز هم سراغم می آید و گاه آن قدر نزدیک و همراه است که سایه اش را پررنگ تر از سایل خودم می بینم. می بینم که دارد بر من غلبه می کند، روی شانه هایم جا خوش می کند و مدام سعی دارد میخ خودش را بکوید. لابد قیافۀ من را که دیده، فکر کرده قرار است برایش شمشیر بکشم!
بعدِ این هفتۀ متغیراحوالی، امروز بیشتر یاد سالنامۀ زرشکی و یادداشت ثباتی افتادم. قبل از این که دست ببرم سمتش و برگه هایش را جستجو کنم، دوباره ثبات را برای خودم تعریف کردم؛ حتی با معیارهای آرامش دهندۀ تعریف گذشته، من بیش از نیمِ آن چه برای ثبات لازم بود داشتم. باقی چیزها تجربه و مکاشفه هستند و ابزاری مانند چند دست کفش آهنین و سوهان و ... می طلبند؛ باید پشت سنگ و صخره ها را به دقت نگاه کنم و ناهمواری ها را تا جایی که لازم است سوهان بزنم (نه بیشتر).
یادم باشد پذیرفته ام با داشتن/ نداشتن بعضی چیزها باید به شایستگی کنار بیایم؛ در حدی که اگر همان 10-14 سال پیش می توانستم در گوی بلورین سیبل تریلانی امروز خودم را ببینم، ازتعجب شاخ در می آوردم! باید هر داشتن/ نداشتنی، هر رسیدن/ نرسیدنی چیزی در خود داشته باشد. که بعدها جایی برای گله و حسرت باقی نماند.
_ این را با ورق زدن و به دنبال «ثبات-نوشته» گشتن پیدا کردم، که تعریف جدید را تأیید
می کند:
« آن چه باید حفظ کرد شاید این باشد که هرگز نباید از پیشروی ایستاد و هرگز نباید گفت این جا خوب است، همین جا می توان ماند.» کازانتزاکیس؛ مقدمۀ مسیحِ بازمصلوب
خوب است! اولین مکاشفه در این باب نشان می دهد چندان بیراه نرفته ام؛ هر زمان، هر تعریفی داشته باشم و تمام و کمال به آن برسم، وقت بازتعریف و به راه افتادن است. همان چیزی که پیش تر می دانستم، اما هر چند گاه نیاز است دوباره آن را یادآور شوم.
آن چه سال 80 نوشته بودم:
امروز صبح نرفتم سرکلاس عربی. حوصله شو نداشتم. خودم هم که نشستم سر کتاب و جزوۀ عربی، اصلاً میل نداشتم بخونم. بستمش، گذاشتمش کنار.
دنبال چیزی می گردم که اینجاها نیست؛ نه سر کلاس عربی، نه توی جزوه هایی که فقط برای گذروندن واحدها می خونیم... لااقل توی چیزهای ملال آور و بی ربط به من نیست. یک چیزی را توی خودم گم کردم و نمی دانم کجا باید پیدایش کنم.
هنوز هم جای خودم را در دنیا نیافته ام. اما چیزی به روشنی روزهای آفتابی به من
می
گوید که بالاخره، پیدایش می کنم. هر زمان که از این جستجوها رها شدم و هیچ
میل و اشتیاق یا کنجکاوی در من، مرا به سمت کتاب ها، نوشته ها، .. نکشاند
جای خودم را یافته ام. یک جای دنج و خلوت و دریچه ای که می شود از ن به همه
جای جهان نگریست و هیچ چیز کوچک را از قلم نینداخت.
_ این خود تعریف آن روزهایم نیست. فقط یک کلید است، راهنما و یادآور برای تعریف روشن و واضحی که همان لحظه در ذهنم نوشتم و ثبت این کلمه ها روی کاغذ کمک کردند همیشه آن تصویر را به همان روشنی به خاطر بیاورم.
__ یادم آورد لحظاتی هم بوده اند که از همۀ چیزهای دوست داشتنی و شوق انگیز زده
می شدم و ترفندی لازم بود تا بتوانم درک کنم چرا و چطور همۀ این ها را دوست داشته م و دارم.
از «نمایشگاه رفتن» امسالم نوشتم، اما از کتابهایی که مرا به چنگ آوردند، نه. طفلکها! شاید چون تعدادشان خیلی کم است و فکر کردند به چشم نمی آیند.
غیر از مجموعۀ «راکت» (اسم یک سگ بامزه است با نقاشی های خوشکل) برای برادرزاده جان، این کتاب ها را گرفتم:
_ آن ها کم از ماهی ها نداشتند، خانم شیوا مقانلو <3، ثالث.
_ برج بلور (مجموعه داستان امریکای لاتین)، ترجمۀ اسدالله امرایی، کتابسرای تندیس.
این مجموعه گویا مجموعۀ مردانۀ این سری داستان هاست و مجموعۀ زنانه هم دارد که من آن موقع نمی دانستم وگرنه زنانه اش را هم می گرفتم.
_ پیترپن سرخ پوش (نخستین دنبالۀ قانونی پیترپن)، از Geraldine McCaughrean، نشر گیسا.
1. اسم نویسنده روی جلد کتاب و در شناسنامه اشتباه نوشته شده!
2. طبق معمول برای داشتن چنین کتابی هم دودل بودم هم مشتاق. ولی فهرست بندی جذابش و تصاویر فوق العادۀ توی کتاب تکلیف را روشن کردند.
3. الآن فهمیدم جایی به اسم [Neverpedia] هم هست! :)
تا حال که فقط چند داستان از برج بلور خوانده ام، ترجمه اش خوب است و مهم تر این که خدا را شکر، سعی شده تلفظ درست نام های اسپانیایی و امریکای لاتینی لحاظ شود. مثلاً دیگر ننوشته اند «میگوئل»، نوشته اند «میگل»، یا «پاس» را به جای «پاز» همیشگی به کار برده اند. خدا خیرشان دهد!
البته اشکال املایی وجود دارد، باز هم مثلا درمورد اسم ها. می شود امیدوار بود بعدها رفع شوند.
ای جانم!
علی الحساب موزیک را با صدای مهران زاهدی دانلود کردم و گوش دادم و حالش را بردم ^_^
ویدئو هم دانلود شده دارم می بینمش... واه واه چه آغاز موسیقایی دلگدازی دارد! فکر کنم عاشقش شوم! فقط کاش موزیکش هم بود! گوش دادن به موزیکش بهتر است!
این تریلی که دیروز عصر حدود 10-20 ماشین سفید_ شبیه پژو (ماشین شناس نیستم)_ بار زده بود و از چپ به راست می رفت، دقیقاً همین حالا، سر ظهر، با همان ماشین ها از راست به چپ رد شد!
یعنی چه؟
خب دل من که با دیدنشان چندان ضعف نرفت، حالا اگر پاترول مشکی بود، می شد کارد بردارم خودم را شقه شقه کنم. بعله خب، هنوز هم ته دلم برای پاترول مشکی می لرزد!
مثلاً رانندۀ تریلی پیاده شده، زنگ در را زده، کسی جواب نداده. بعد هم کاغذی، قلمی از یه جایی گیر آورده، رویش نوشته: «آمدیم، نبودید» گذاشته لای در. ماشین ها را هم مجبور شده برگرداند.
_ ماندانا خضرایی روی کلیپی می خواند، خوب هم می خواند؛ موزیک و ترانه و اجرا توجه آدم را جلب می کند_ البته خود من همچو تصاویری برای چنین آهنگی انتخاب نمی کردم! مثل خیلی از ترانه های دیگر. انقدر که همه چیز آشناست یادم نمی آید این ترانه به چه چیزی ربط دارد. برای چند دقیقه یادم رفته بازخوانی ترانه ای است که من بازخوانی دیگری از آن را شنیده بودم، با صدای؟؟؟ باید می جستم تا یادم می آمد! مهران زاهدی. روی تیتراژ پایانی سریال محبوبم «اولین شب آرامش».
فوری_نوشت: گویا علیرضا قربانی هم نسخه ای از آن را خوانده! ببینیم چطور از آب درآمده :)
اصل ترانه از کورس سرهنگ زاده است و من همان اجرای مهران زاهدی را خیلی دوست دارم. همان لحظه که کار ماندانا خانم را می شنیدم هم ترجیحم با مهران زاهدی بود، باز. چقدر زمان گذشته از وقتی دیگر نشنیدمش! هنوز هم می شود آن را آهنگ محبوبم بدانم؛ گرچه خیلی گوش ندهمش، یا وقت هایی اصلاً.
__ دلیل نمی شود وقتی آهنگی محبوبت باشد دم به ساعت گوشش بدهی! فقط دوستش داری و معنا و مفهوم خاصی برایت دارد. ولی اصلِ آهنگ گوش دادن به حس و حال ربط دارد. مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن. خیلی از فیلم/ کتاب های محبوب من آنقدر انرژی زا نیستند که مدام ور دلم باشند. همه را دوست دارم و در جعبۀ خاطره انگیز دوست داشتنی هام، یک جا در ذهنم، کنار هم نشسته اند. گاهی هم یک یا چندتاشان شیطنت می کنند و از دید پنهان می شوند، ولی باز پیدایشان می شود و تمام احساس های خوب گذشته را با خود می آورند و حتی گاهی احساس های خوب جدیدی در لحظه به من می بخشند.
___ این زیرشیروانی ذهنم را خیلی دوست دارم، که در چند جعبه دوست داشتنی هام را در آن نگهداری می کنم. تقریباً تاریک است و با نور روز روشن می شود، حدود 2-3 پنجره در ضلع های بیش از 4تای آن هست (اتاقی پنج ضلعی، یا چهارضلعیِ نامنظم در ذهنم مجسم می شود) و پشت هر پنجره ای درختی بلند و قطور و پر شاخ و برگ به شیشه ها چسبیده. از کنار شاخ و برگ ها گوشۀ آسمان آبی پیداست و آن دورتر باید دریایی، اقیانوسی باشد و نور آفتاب و گیاه های متنوع که از زیر پای پنجره ها در زمین شروع می شوند و ...
اتاق من چندان بزرگ نیست ولی دنج و خلوت است و ساااکت. بیشتر آن از چوب است و مرموز به نظر می رسد چون معمولاً بیشتر چیزهایی را که درون خود نگه داشته در یک لحظه آشکار نمی کند. به قوانین سخت خود پایبند است، هر زمانی چیزی برایم دارد. بسته به این که من یاد چه چیزی افتاد ام یا درخشش لحظات روزمره چه چیزی را از توی جعبه ها بیرون کشیده اند.. فقط همان را و چند چیز محدود دیگر را آشکار می کند.
____ فکر می کنم اگر من را درخود پنهان کند آیا پیدا می شوم؟
از همان ابتدای تماشا دست به قلم شده ام و جمله ها را با کمک سایت خاصی، یادداشت می کنم. حساب می کنم این چند خط برای زمان کوتاه دیدن فیلم زیاد است، شاید وسواس گرفته ام. گرچه بدم نمی آید، اگر فرصتش بود، حداقل یک دور از روی کل فیلم می نوشتم. واقعاً بعضی جمله ها قشنگند، حیف است نوشته نشوند. نه، وسواس ندارم.
:Jeremy
I'm sorry
I don't know anyone by that name
I get about a hundred customers a night
I can't keep track of them all.
well tell me what he likes to eat
Cause I remember people by what they order
Not by their names
هاهاها!
یکی از فیلم های آلمودووار با بازی آنتونیو باندراس، ساخت 1988!
هیچ وقت جود لا را اینطور ندیده بودم؛ با موها و کُرک های طلایی آشفته و لهجۀ بریتیش، که او را خودمانی تر می کند. تقریباً همیشه صدای بسیار زیبا و اتوکشیدۀ دوبلورهای نازنین خودمان را روی چهره اش شنیده ام که او را با ظاهر جذابش دور از دسترس قرار می داد.
البته بعدتر درمورد شخصیت و اخلاقش که خواندم، دیگر آن طور شخصی دوستش ندارم.
ای بابا!
فیلم آرام و قلپ قلپ نوشیدنی ای که آن روز می خواستم همین بود!
حالا چند ساعت است که حلزون در هزارتو لم داده و خوش خوشانش می شود،
می خواهد تلافی آن روز را دربیارود و فیلم آن قدر مایه دارد که کمکش کد.
اگر واقعاً این اتفاق می افتاد، که موهایم مث موهای ریچل وایس و ناتالی پورتمن این فیلم بایستند، همین فردا می رفتم کوتاهشان می کردم.
البته به من اطمینانی نیست، حالا فردا نه، در پروژۀ مو کوتاه کردن های بسیارم این دو مدل را هم گنجاندم.
البته یکی بود زیبایی چهرۀ ریچل را هم به من می داد بد نبود! دعایش می کردم!
_ دخترک نقش اصلی چه همه شبیه ترانه علیدوستی بود! حتی برق گاه گاه نگاهش، لب بر هم فشردن هاش، چهره اش، تُن صداش، .. فکر می کنم عمدی در کار است!
من و این فیلم چند ماجرای کوچک داریم:
_ بعد مدت ها پیدایش کردم و الآن که گذاشتمش برای تماشا، می بینم از همان کارگردانی است که چند روز پیش یکی از رفقای جدید فیلم شناس، فیلم دیگری از او را معرفی کرده برای دیدن.
__ و اما پیدا کردنش: دقیقاً زمانی یافتمش که نمی خواستمش. نه آن «نخواستن» که ردش کنم؛ به آن معنا که دنبالش نمی گشتم. اصلاً از یاد برده بودم چنین فیلمی را، که چه با حسرت نوشته های دیگران_ اغلب هرمسیان_ بر آن را می خواندم و تصویر کوچکی را همیشه نگاه می کردم، چه اسم خوشمزه ای داشت، و همیشه تجسم می کردم چطور باید آن را به دست آورم.
چند روز پیش، خیلی اتفاقی همان سایت چند پست پیش را بالا و پایین می کردم که با آن رو به رو شدم. فیلم دیگری هنوز توی تنور بود. فقط اسمش را ته دفترم نوشتم، بین لیست انبوه فیلم هایی که از همان سایت یادداشت کرده بودم، با سه تیک صورتی پررنگ فشرده درهم، که یادم بماند این یکی نوبت نمی خواهد، باید بلافاصله آمادۀ دیدن شود.
___ ماجرای بعدی ما به زمان بر می گردد. تاریخ ساخت فیلم 2007 است و من چیزی قدیم تر به یاد داشتم. انگار پس پشت ذهنم مانده و جاافتاده و خودم خبر نداشتم، برای همین از پیدا کردنش و دیدن تاریخش متعجب شدم. همیشه فکر می کردم فیلمی بوده که سال 94 خودمان یا نهایتا 95 چیزی درموردش خوانده بودم.
____ و فکر کنم همان موقع هم نمی دانستم چندتا از هنرپیشه های دوست داشتنی آن روزها و تقریباً این روزهام در آن بازی کرده اند؛ جود لا و ناتالی پورتمن و ریچل وایس.
فیلم با او حرف بزن (Talk to her/ Hable co ella) محصول 2002 اسپانیا، ساختۀ پدرو آلمودووار است و در 2003 اسکار بهترین فیلم نامه را برده.
داستان آشنایی دو مرد را روایت می کند که معشوق هر دوی آن ها زنانی هستند که به کما رفته اند.
نخستین دیدار مارکو و بنیگنو هنگام تماشای تئاتر رقم می خورد؛ نمایشی که پر است از صندلی های چوبی و دو زن با چشمان بسته، همراه موسیقی، حرکات موزون دارند. مردی در صحنه حضور دارد که انگار می کوشد حرکات این دو زن را آسان کند.
به نظرم این نمایش پیش درآمد داستان اصلی فیلم است؛ زنانی که در کما هستند و ارتباط محبوبشان با آن ها. همان طور که مردهای فیلم تلاش می کنند به زنان چشم بستۀ زندگی خود کمک کنند.
تنهایی و از دست دادن مضمون های اصلی فیلم هستند.
بنیگنو، دوست داشتنی ترین شخصیت فیلم، با انسان های عادی تفاوت هایی دارد. انگار وجه زنانۀ شخصیتش بیشتر رشد کرده. ارتباط او با معشوق خفته اش هم عجیب است؛ پیش از به کما رفتن آلیسیا فرصتی پیش نیامده بود که عشقش را به او ابراز کند اما اکنون چهار سال است که در کلینیک، در حرفۀ پرستار، از او به دقت مراقبت می کند و مدام با او حرف می زند. به دیدن آثار هنری گوناگون می رود که مورد علاقۀ آلیسیا هستند، و همه چیز را برای اون تعریف می کند.
ملاقات های مرد دوم، مارکو، در کلینیک با بنیگنو، باعث شکل گرفتن رابطه ای دوستانه بین آن دو می شود.
ریتم فیلم آرام است، چون زن ها بیدار نیستند و تنها فلاش بک هایی از زندگی گذشتۀ آن هاست که به ما می شناساندشان. تکان دهنده ترین لحظۀ فیلم از ماجرای فیلم صامتی بر می آید که بنیگنو برای خوشایند آلیسیا دیده و بر بستر او بازگو می کند.
تا اینجا به نظر می رسید بازی های فیلم، برخلاف دو فیلم قبلی که از آلمودووار دیدم، برعهدۀ مردان است و زن ها فیلم را پیش نمی برند. اما بعد از ماجرای فیلم صامت یاد شده، این طور به نظر می رسد که مردان محوری فیلم، هر یک به شکلی، در زنان جذب شده و شخصیتشان با آن ها کامل می شود. انگار از بطن زن محبوبشان آمده اند یا در آن زندگی می کنند.
فیلم، همچنان که در آغاز، با صحنه ای نمایشی در سالن تئاتر به پایان می رسد؛ صحنه ای شاد و آهنگین از رقص هماهنگ دسته ای مرد و زن.جایی که باز هم مارکو حضور دارد، بنیگنو نیست اما گویی رابطه ای جدید قرار است شکل بگیرد.
*بیشتر در مورد این فیلم:
_ شیطان در گوشم زمزمه می کند «برای این که خواندن کتابت را تمام کنی، سفری دیگر با مترو داشته باش».
__ دختران بدبخت ورشکسته رسیده اند به فصل سوم ماجرایشان. اپیسود گربۀ گم شده از چند جهت جالب بود؛ پررنگ تر شدن علاقۀ مکس به گربه_ این بشر روابط بسیار بد و ناقصی با آدم ها دارد ولی عاشق حیوان هاست، حق هم دارد_ واکنش سوفی به گربه و هان! هان لی هم در نوع خودش شخصیت بامزه ای شده!
___ مکس در طول زندگی از آدم ها خیری ندیده برای همین خیلی بدبین است. درعوض، عاشق حیوانات است. اوایل که کرولاین هم خانه اش شده بود، بی نهایت به اسب او محبت می کرد، حتی می بردش بیرون برای قدم زدن، و با او حرف می زد. اما کرولاین را مدام دست می انداخت. هرچه کرولاین در اینترنت دنبال راهی برای استفاده از تحصیلات و تخصص هایش است، مکس مدام دنبال ویدئوی گربه ها و سگ ها می گردد!
«بی نظمی این روایت را به بزرگی خودتان ببخشید. چون به جای روال عادی وقایع، دنبال جای پای آدم ها می گردم.» ص55
برای سفر غمگین دیروز با مترو، کتابی برداشتم که از پیش می دانستم روحیه ام را بهتر نمی کند. درآمدی که جناب غبرایی،برادر گرانقدر مترجم مرحومِ کتاب، بر آن نوشته هم در این چند سال مرا محتاط تر کرده بود؛ طوری که میوۀ خوانده شدنش تا حالا نرسیده بود.
اما دیروز، از روی عجله و تنها بابت قطع کتاب_ که جیبی و ظریف است و در کیفم جا می شد_ آن را برداشتم و پیه بار سنگین آن را به تن مالیدم و به جای موسیقی و سریال، بعد از مدت ها در مترو کتاب خواندم. با وجود «جنگل چاقو و خون و پلشتی*» و «فجیع ترین وضعی»* که نویسنده برای انتقال مفهوم موردنظرش انتخاب کرده، از نوع روایت ماجرا و زبان آن بسیار خوشم آمد. ترجمه هم نسبتاً خوب و خوش خوان است و این شد که در رفت و برگشت، اندکی بیش از نیم این کتاب جیبی 193 صفحه ای را خواندم.
نمونه ای از توصیف های بدیع و توجه برانگیز کتاب، گرچه شاید بیش از حد تلخ باشد:
«مدتی بی هیچ اتفاق ناگواری برای ماریو گذشت. اما برای کسی که سرنوشت دنبالش کرده هیچ راه گریزی نیست، حتی اگر زیر سنگ هم مخفی بشود؛ بنابراین زمانی آمد که گم شد و هیچ جا نتوانستیم پیدایش کنیم و بالاخره از توی خم روغن دمر بالا آمد. رُساریو پیدایش کرد. در وضعی پیدا شده بود شبیه جغدی درحال دزدی که وزش تندِ باد چپه اش کرده باشد. با سر رفته بود توی خم و دماغش به لجن ته خم فرو رفته بود. وقتی بیرونش کشیدیم، رشتۀ باریکی از روغن از دهنش بیرون می ریخت، مثل نخ طلا که کلافش انگار داشت از توی شکمش باز می شد. موهایش، که در تمام عمر همیشه رنگ خاکستری کدری داشت، چنان برق زنده ای گرفته بود که انگار موقع مرگ احیا شده است. از عجایب مرگ ماریو کوچولو یکی هم این بود.» ص 62
به نظرم رسید جناب غبرایی سعی کرده اند در بازبینی شان بر متن قدیم ترجمه، تنها آن را بپیرایند چون نثر فقط یک دست و خواندنی است وگرنه امضای نثر خودشان را ندارد (که خب، کار درست همین است). از جهتی، گاه موقع خواندن متن، انگار بعضی اجزای جمله سرجای خودشان نیستند. اما این مسئله خلل و ضعفی در کار ایجاد نکرده. به نظر می رسد سبک روایت راوی_ اول شخص_ به این ترتیب لحاظ شده و سایۀ حضور او را همیشه پشت سر خودمان احساس می کنیم. دست آخر این که، کدام جزء زندگی پاسکوآل سرجای خود بوده که واژه های زندگی نامه اش باشند؟!
* از درآمد کتاب، به قلم مهدی غبرائی
_خانواده ی پاسکوآل دوآرته، کامیلو خوسه سِلا، ترجمۀ فرهاد غبرائی، نشر ماهی.
دیروز که زمین زیر پاهایم بود و جاهای جورواجوری رفتم، انگار حرف برای گفتن بیشتر بود. اما شبش نتوانستم چیزی بنویسم تا خاطره ای ثبت شود. گذاشتم به حساب خستگی. ولی حتی امروز هم نمی توانم! احساس خودخواهانه ای در درونم می خواهد همۀ آدمهای حاضر و غایب دیروز را فقط در کشوهای مغزم جا بدهد. نمی خواهد چیزی از آنها را به صفحۀ سفید کاغذ حقیقی یا مجازی بسپارد.
شاید کم کم بتوانم راضی اش کنم و چیزی از غنیمتش به یغما ببرم.
چیزهایی را اگر به معنای واقعی کلمه ثبت نکنی، از یاد می روند یا تغییر ماهیت می دهند!
سال 90-91 افتاده بودم رو دور دمنوش بابونه، آن قدر که رنگ موهام روشن تر شد! البته اولش ترسیدم نکند اشکال از رنگدانه های موها باشد و دیگر مثل قبل نیستند و .. خلاصه قرار است موهام به زودی سفید شوند! بعد یادم افتاد که کلاً بابونه چنین خاصیتی دارد، حتی شامپوی بابونه هم داریم. نمونه ش: شامپو بابونۀ کودک جانسون ^_^
یا اینکه از ماسک یا بخور بابونه برای روشن تر کردن پوست صورت استفاده می کنند، کاری که باوجود دانستن، تا حالا نکردم.
تأثیرش روی موها را به وضوح دیدم اما هیچ وقت نفهمیدم پوست صورتم هم تغییری کرد یا نه. به هرحال وقتی نوشیده شده توقع آدم بالا می رود!
از بعد عید هم میزان شکلات خوردنم بیشتر شده، طوری که فکر می کنم شاید خونم قرمز شکلاتی شده باشد! این یکی را جرئت نکرده ام امتحان کنم!!
از اوایل 91 که بحران هری پاتری را پشت سر گذاشتم و دوباره شروع کردم به نوشتن داستان خودم، وسوسۀ کوتاه نکردن موها افتاد به جانم. فکر کردم باز هم مثل باقی اوقات است؛ مدتی دست به اندازه شان نمی زنی و بعد یک روز از خواب پا می شوی می بینی هی داری به فلان مدل موی کوتاه فکر می کنی و ... خودت را در آرایشگاه می بینی که داری ژورنال موهای کوتاه را ورق می زنی و انگشتت را لای چند ص گذاشته ای و ... در نهایت با موی متوسط مرتب شده یا کمی بیشتر خورد شده یا چتری ابداعی متفاوت ... بیرون می آیی!
اما آن روز نیامد و موها شروع کردند به بلند شدن و زمانی متوجه شدم از تمام مرزهای موبلندی عمر من گذشته اند و راه خودشان را می روند. من هم کنار نشستم و دیگر همان 1-2 بار آرایشگاه رفتن های سالانه هم، از متوسط کردن قد موها، تبدیل شد به نوک گیری برای کمک به رشدشان؛ که معمولاً اینجور مواقع می گویی 2 سانت و بعد می بینی بین 5 تا 7 سانت از سر موها را در دامانت ریخته اند!
از وقتی یادم می آید، همیشه الگوی دختری زیبا با موی بلند در ذهنم بوده؛ 7-8 سالگی سارا کرو ی بلوند که موهایش را خرگوشی می بست، بعدترها شخصیت های کتابها، و بزرگتر که شدم، یک روز در کمال ناباوری دیدم در سن و سال آدمهایی هستم که باید معقول باشند اما من باز هم الگوی دختر موبلند برای خودم انتخاب کرده ام. این دفعه دخترک از عشق و دیگر اهریمنان مارکز به ذهنم رسوخ کرده بود و عجیب اینکه تا امروز هم سرجایش مانده. آنقدر که حالا دیگر موهای بلندم را در دست می گیرم و فکر می کنم چقدر دیگر مانده تا مارکزی شوم! چیزی شبیه Grace، دختر مثلاً منفی انیمیشن ممول و دختر مهربان، که اتفاقاً من ازش خوشم می آمد!
تا تبدیل شدن به قهرمان خیالی داستان مارکز راه درازی در پیش است اما مرا از دیوانگی بی خیال همه چیز شدن و بار دیگر راهی آرایشگاه شدن باز می دارد. مورد دیگر اینکه، شاید همین حالا و با نوشته شدنش طلسمش شروع کند به کمرنگ شدن و اتفاق دیگری بیفتد!
زمانی مثل حالا، که مثلاً حال جسمی م خوب نیست، یکی از لاک هایم فعال می شود و مثل حلزون در هزارتوی این لاک مخصوص می پیچم و از تنهایی و سکوت لذت می برم. انگار بیماری نباشد، زنگ تفریح باشد. یکی از کارهایی که خودش را سخت لذت بخش نشان می دهد، فیلم دیدن است. آن هم فیلمی که خاص باشد! حلزون سخت پسند، سخت پسندتر می شود و می خواهد هزارتو حال و هوایی متفاوت تر پیدا کند.
همین امروز، از سر صبح، خار خار فیلم خاص حلزون را دنبال آن انداخته؛ حلزون می گوید دلش فیلمی می خواهد که بیشتر محیط خانه و پشت میز نشستن و فضاهای آرام و ساکت داشته باشد، آدم فیلم هی بنشیند با خودش فکر کند، ماجرای سریع و پرهیجان نداشته باشد، خلاصه کارهایی بکند که ژنرال حلزون در این هزارتوی امروزی هم به فکر فرو برود.
بالا و پایین کردن ها به نتیجه نرسیده و دست آخر، حلزون را قانع کردم یکی از ندیده های پدرو جانمان را ببینیم.
«اگه بری کار تمومه!»
«اگه نری هم کار یه جور دیگه تمومه!»
سر صبحی تنبلی پیش بینی شدنی ِ قابل دفاع سراغم آمده بود و داشت برایم نقشه می کشید. یکهو صدایی_ که نمی دانم وجدان بود یا بالغ درون یا ... مثلاً همانی که دیروز نقشۀ بیرون رفتن امروز را کشیده بود_ دو جملۀ بالا را گفت و کار تمام شد.
رفتم و آمدم و کارها را هم تمام کردم.
گاهی فقط دوست داریم بنویسیم؛ قلم به دست، یا با استفاده از دستگاهی دیجیتالی، مهم نیست جوهر روی کاغذی جاری شود یا نقشی از واژه بر صفحه ای مجازی بسته شود. دوست داریم چیزی را ثبت کنیم؛ حتی نوشته هم نه، طرحی، نقشی... همین راضی مان می کند.
_ برای من حتی اگر نوشته از خودم هم نباشد و مثل این روزها چیزی را تصحیح کنم هم راضی کننده است. چون باز هم دربارۀ واژه ها تصمیم می گیرم.
__ درگیری با کلمات آن قدر برایم قدیمی شده که نمی توانم خاطره ای اصیل و واقعی از باسواد شدنم به یاد بیاورم. به درستی نمی دانم از کی و چطور می توانستم بخوانم. تنها به خاطر دارم چیزهایی را اشتباه می خواندم. شاید هم داستانهایی که برایم می خواندند آن قدر در ذهنم تکرار می شدند و آن قدر در تنهایی با شخصیت ها بازی می کردم که با خواندن های خودم درهم آمیخته اند و خاطراتم مغشوش شده اند.
___ هنوز هم تابلوها و کلمه هایی را می خوانم که به نحوی در طول روز با آنها روبه رو می شوم. حروف و کلمات، مثل تقریباً تمام اشیا، برای من جان دارند؛ چهره و چشم و اندام دارند. بیشتر آنها صورت دارند و کار به دست و پا نمی رسد. نقطه های بالا چشم هایشان هستند و نقطه های پایین کفش ها یا پاها. گاه کار به مو و دم هم می کشد؛ مثل ک و م، یا شکم مثل ن.
_ وسط روز که آفتاب از پشت به کله م می تابید، به نظرم رسید چیزی این وسط فراموش شده. کدام وسط؟ چه چیزی؟
ناگهان قلبم لرزید! باز هم خواب دیده بودم. خوابی شیرین که وقتی بیدار شدم دوست نداشتم بیدار شده باشم.
خلاصه ش تور دور اروپا بود. و من در ورشوی لهستان از خواب بیدار شده بودم.
__ امروز خیلی خاص بود. اتفاق خوبی که بالاخره رخ داد. یک مهمان دوست داشتنی و کلی حرف و صحبت و ...
امیدوارم باز هم تکرار شود :)
پرژن بلاگ مدتی ست به انحاء گوناگون بدقلق شده!
نظرها را (0) نشان می دهد اما اگر روی همان (0) کلیک کنید نظرهای خودتان و پاسخشان را می بینید.
چندبار به اینجا فرصت دادم اگر بدقلقی هایش ادامه پیدا کند به جای دیگری می روم. فعلاً نظرم به وُردپرس نزدیک تر است.
آنقدر فضای اینجا برایم تعریف خاص پیدا کرده که وقتی «غریبه» رد می شود و اتفاقی کامنتی می گذارد یا پاکش می کنم و یا منتشرش نمی کنم.
انگار دورهم با پیژامه و تاپ نشسته باشیم و رهگذری از پنجره سرک بکشد یا بی هوا نگاهش به داخل خانه بیفتد!
_ استاد گرامی تاریخ و ساعت برنامۀ سخنرانی را برای بار دوم در گروه یادآوری کردند. مکان هم سرای اهل قلم نمایشگاه کتاب است.
هم گروهی 1: ...لطفاً محل دقیق را بیان کنید.
استاد: سلام... سرای اهل قلم یکی بیشتر نیست. طبقۀ دوم نمایشگاه.
هم گروهی 2: سلام استاد. سرای اهل قلم کودک و نوجوان هم هست. امیدوارم ببینیمتان.
بلافاصله، همان هم گروهی 2: البته قطعاً چنین سخنرانی ای در آنجا برگزار نمی شود.
!!!
*آخ! مشتاق بودم ببینم استادمان چه پاسخی می دهد! حیف که عکس العملی نشان نداد!
** بعضی ها نظر ندهند اسمشان بد در می رود؟ اظهارنظر به چه قیمت؟!
__ امروز، همان گروه:
1: فلان و بهمان و بیسار. (با لحنی مودبانه و عادی و خبری، با ذکر منبع)
2: هرچه جستجو کردم به نتایج مویدی نرسیدم...فلان و بهمان و بیسار (با لحن خبری). در اسرع وقت لینک شما را هم می خوانم. ممنون از توجهتان.
1: دوست عزیز .. ممنون از لحن پرخاشگرانه تان (!!!) نمی دانستم اینجا دعوا است... فلان و بهمان... (توضیح مودبانه)
2: پرخاش و جسارتی نکردم .. عذرخواهی و ابراز علاقه به یادگیری.
1: خواهش می کنم. سپاس از توجهتان. ولی ... فلان و بهمان و ذکر ادله برای مطلب قبلی ش..... دوست من. باز هم ممنون از دقت و توجهتو فلان و بهمان.
استیکر آی میس یو !
استیکر گل و هدیه نصرت خان با اون سیبیلاش!
* حال ما خوب است اما تو باور نکن!
هروقت چیزی به ذهنم می رسد اینجا خلاصه اش را یادداشت می کنم و تبدیل می شود به پیش نویس. بعدتر، یا اصلاح و کاملش می کنم یا خلاصه تر، و با تعویض تاریخ آن را پست می کنم. گاهی می بینم مطلب در نوشته های منتشر شدۀ بعدی حل شده، باید پاکش کنم.
گاه چشمم به مطالب پیش نویس شدۀ خیلی وقت پیش تر می افتد؛ مطالبی که دیگر از یادم رفته قرار بوده روزی کامل و پست شوند. چیزهایی که به ذهنم رسیده و حتی بعضی وقت ها در حد عنوان پست ذخیره شان کرده م. و این وسط چیزهایی هم از یادم می روند! می بینم یادم رفته قصد و غرضم از درج این واژه ها چه بوده، چه حسی داشته م، چرا همان موقع منتشرش نکرده م؟ کمبود وقت یا دودل بودن یا انتظار برای چیز دیگری..؟
مدتی است توی خوابهام فعال تر شده م. دو هفتۀ پیش خواب دیدم جایی هستم مثل شهر کتاب مرکزی تهران (نه، تا حالا آنجا نرفته م! پس همانجا بود اما فقط در خواب و خیال من) جلسه ای رسمی برپا بود و در راهرویی پهن و پر از کتاب با عجله و سرخوشانه می دویدیم که برسیم. جایی در میان مسیر از روی تخته ای پر از کتاب سُر خوردم! چون چاره ای نبود. بخشی از مسیر سر خوردنی بود. آن هم با کتابهایی که روی تمام سطح شیبدار پخش کرده بودند.
در بزرگی را باز کردم تا بدون برهم زدن نظم جلسه جایی برای نشستن پیدا کنم. اما هم نظم جلسه به هم خورد و هم گویا جای ما آنجا نبود! به جای نقد و بررسی کتاب، مجلس عروسی آرام و کم جمعیت زوجی، که هر دو خانم بودند، برگزار می شد. و من ناخواسته بخشی از مراسم را خراب کرده بودم. دری که از آن وارد شدم، نباید تا زمان خاصی باز می شد چون سنسور نورافکن و دوربین عکاسی را فعال می کرد (و هردو با فاصلۀ کمی از در قرار گرفته بودند و آماده برای مراسم) و ... با ورود من سنسور فعال شد، چتری بالای دوربین باز شد و نور روی سطح زمین پخش شد و ... زوج مشکی_ازغوانی پوش به عقب برگشتند و مرا دیدند و ... مجبور به عذرخواهی شدم ولی ته ذهنم این سؤال باقی بود که چرا کسی به من نگفت وارد نشو! چرا روی در چیزی نوشته نشده بود؟ ... ولی باز هم بابت به هم خوردن نظم مجلس ناراحت بودم.
نمایشگاه کتاب خیلی خوب است؛ حتی اگر بروی و خرید نکنی، فقط به هوای دیدار کسانی بروی، کتاب کم بخری، فقط کتاب ببینی و بروشور جمع کنی تا سرفرصت برای کتابهای جدید و قدیمی نقشه بکشی..
حتی اگر نروی!
همین حضور و اجتماع کتابها انگار خوب است و کار خودش را می کند.
*کاش دوران بچگی و نوجوانی پایم به همچین اجتماعی باز می شد. آن وقت حتماً جشنی می شد برای خودش.
گاهی اصرار دارم شرایط به نحو خاصی باشند؛ چرخ روزگار با سرعت مشخص و در جهتی که می خواهم بچرخد .
گاه می بینم جهت و سرعت چرخ به مراد من نیست، متمایل می شود به مسیری که برای آن لحظه مطلوبم نیست.
تازگی ها تصمیم گرفته م حالا که خیلی مشتاق چرخ سواری و گردش هستم، خودم سمتش بروم و سوارش شوم. پیش آمده وقت هایی که مرا به جاهایی برده که بهره های زیادی برده باشم.
چشمهام برای کارهایم کم اند.
کاری مثل قلاب بافی، چشم را کاملا به خدمت می گیرد و نمی توانم هم زمان، کتاب بخوانم یا فیلم ببینم. و برعکس، این جور موقع ها خیلی دلم می خواهد ببینم و بخوانم. کلاً یاد بدهکاریهام به دنیای دیدنی ها و خوندنی ها می افتم.
زمانی که چشم، به تمامی، اشغال شده فقط می شود گوش داد و من، برعکس، وسواسی می شوم که به «چه» گوش بدهم.
گاه امتحان می کنم بعضی چیزها را هم زمان ببینم و سعی کنم در حقشان اجحاف نشود، مثلا صحنه های خوب را از دست ندهم. این البته سرعت کاری را که چشم روی آن تمرکز دارد، مثل بافتن، کم می کند. ولی دیگر چاره ای نیست. گاهی به نعل باید زد و گاه به میخ.
یک تمرین خوب: دیروز این کار را با دیدن دوبارۀ یک فیلم ایرانی آرام امتحان کردم. هم تکراری بود هم دوست داشتم ببینمش.
اما بعضی کارها هستند که بخش بیشتری از حواس را می طلبند؛ وقتی بخواهی الگوی خوب و کم نقصی برای کار دربیاوری، در خیاطی یا بافتنی و ..، این کار چشم و گوش را با هم به خدمت می گیرد. اگر کتاب صوتی در کار باشد بخشی از داستان حتماً از دست می رود. اینجا فقط باید صدا باشد، بدون لزوم تمرکز روی مفهوم. در پس زمینه موزیکی باشد که صرفاً سکوت نباشد.
گاهی هم باید سکوت کرد و در سکوت هم سکوت را رعایت کرد؛ چون «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است»، نه از آن جهت که شاعر گفته، از این زاویه که کلی داستان پشت درِ سکوت نشسته اند تا ذهن را اشغال کنند.
وقتی آندروماک می آید، و مخصوصاً وقتی نگاهش به آن چیزی که هست نیست، باید خبرهایی باشد. دیروز عصر، از راه نرسیده، خودش را روی من یله کرد و دیگر نتوانست جلوی خنده هایش را بگیرد. تمام ماجرا زیر سر خواب عصرگاهی بود_ و همانطور که خوابهای من عجیب شده اند، خوابهای او هم غریب شده اند. گویا میانۀ خوابش جیسن (لوسیوس ملفوی) را، در آستانۀ آپارتمان تنگ در آغوش گرفته و بوسیده. درکوی نوجوان هم با فرق کج بلوندش خیره به آنها. بعد از بوسه، جیسن تبدیل شده به بردپیت!_ خب، بردپیت طفلک تیپ محبوب آندروماک و من نیست. کمی توی ذوقش خورده بود، اما بوسه حسابی چسبیده بود.
به ش گفتم: حتما مغزت یک لحظه داشته جیسن را بلوند می کرده تا به درکو بیاید، حواسش پرت شده به جای جناب ملفوی بردپیت را نشانده.
اما هردوی ما می دانیم مغزمان سلیقه مان را بهتر از خودمان می شناسد! حالا چرا این شیطنت را کرده، بماند.
نه ناراحت شدم نه دلم خنک شد. ما امانتدارهای خوبی هستیم؛ شخصیت های فانتزی محبوبمان را به راحتی به هم قرض می دهیم!
و من همان عصر خواب خانۀ قدیمی تاریک پر از وسیله ودوست داشتنی ای را دیده بودم که اقامتگاهمان بود و کم کم فهمیده بودم جن زده و تسخیر شده است. نه می تواسنتم برای بار دوم واردش شوم و نه دلم می آمد ترکش کنم.
* خانه ای شبیه خانۀ خانم هاویشام، ولی کاملاً با سبک و سیاق خانه های شمال. حیف است دیگر! چطور آدم رهایش کند!
یک سایت پیدا کرده م پر از فیلم های خاص! البته آرشیوش کامل نیست ولی کلی فیلم از تعدادی کارگردان غیر امریکایی دارد که واقعاً وسوسه کننده اند و ... کلی وقت و نت می خواهد داشتن و دیدنشان و البته فکر کردن بهشان و پیدا کردن نقد درموردشان.
از آلمودووار نازنینم هم چند فیلم دارد. کم کم آرشیو پدرویی م دارد کامل می شود! تا حالا 5 فیلم از این کارگردان پیدا کرده م و با «پوستی که ...» (بازی آنتونیو باندراس) که قبلاً دیدم می شود 6 تا. البته «پوست..» را نپسندیدم؛ خوب بود ولی بعضی خوب ها را نمی توانم بیش از یک بار ببینم/ بخوانم. یا حتی گاه همان یک بار. احتمال دارد جای خالی برای «پوست..» پیدا کنم فقط محض آرشیوبازی. هنوز معلوم نیست.
نقداً که 17 ص سایت را شخم زده ام و تند تند اسم فیلمهای اولویت دار را یادداشت می کنم، که خودش کلی شده، باز بین همان ها اولویتی ترها را علامت می زنم، آن هم با دو رنگ!!
ولی انصافاً باید همه را داشت و دید، همه را.
* به قول همان خارجی ها و صاحبان اصلی واژۀ Desperate، هم ناامیدم هم مصمم. این همه فیلم ندیده و درمقابلش گردابی چنین هائل؛ همان وقت کم و کلی کار متنوع دیگر..!
عود خریدم با بوی هندوانه!
دیروز، بعد از حساب کردن قیمت کتابی که برداشته بودم، دست بردم به قفسۀ عودها و بیشتر از ده تا را از روی جلد بو کردم. هنوز هم همان عود دارچینی فقط بوی خود خودش را می دهد، باقی انگار تغییر هویت داده اند. چشمم افتاد به تصویر هندوانه و اتفاقاً این یکی قدری بوی اسمش را داشت. برای تفریح بسته ای خریدم و در خانه یکی را امتحان کردم. با اغماض، پیروز از میدان به درآمد.
* این خریدهای کوچک بعد از حساب کردن خرید اصلی، که گاهی پیش می آیند، برای من حکم پ. ن. نوشتن بر نامه یا یادداشتی شیرین دارند. انگار که قبل از بستن پروندۀ خاطره ای خوش، یکهو بگویی «آها!» و دنبالۀ کوتاه خوش دیگری اضافه کنی به ماجرا.

قـرار نـیـسـتــــــ مـن طـوری زنـدگی کـنـم کـه دنـیـا دوسـت داره ،
خـب طـبـعـا قـرارهـم نـیـست دنـیـا هـمـونطـوری بـچـرخـه کـه مـن دوسـتــــــ دارم.
"جـروم دیـویـد سـالـیـنجـر"
* امروز رفتم برای وارسی قفسه های یکی از کتاب فروشی های محبوب اژدها جان؛ همان که طبقه همکفش صنایع دستی و مجسمه های ارژینال گران قیمت و لیوانهای طرحدار ماه ارزان قیمت دارد.
چندتا گزینه یافتم برای هدیه، مناسب مهمانی آخر هفته. هنووووز دو دلم کتاب یا صنایع دستی! لامصب طرف اهل هردوتا هم هست! ولی بالاخره تصمیم می گیرم. برای کتاب می توانم به نمایشگاه هم سر بزنم. یک تیر و دو نشان شاید؛ اگر دیداری هم رخ بدهد.
گزینه ها: کتابی از دولت آبادی/ خالد حسینی/ گلی ترقی/ جومپا لاهیری/ نویسندگان زن دیگر که موضوع اثرشان جاافتاده و تأثیرگذار باشد.
_ از قفسۀ پروپیمان لیوان ها سان می بینم و گیسوکمند را برای برادرزاده جان نشان می کنم. چشمم به سیندرلا و شاهزادۀ رؤیاهاش میفتد و به چندتا دختر زیبای دیگر و ... دودل می شوم. خودش را می آورم شاید به جای گیسوکمند از باب اسفنجی خوشش بیاید اصلاً. باید دید سلیقۀ لیوانی اش چطور است. خودش انتخاب کند حالش را ببرد.
__ یادم می افتد لیوان مینیونی خودم کمرنگ شده، از شکل افتاده طفلک. باید مینیون های تازه نفس جای آن را بگیرند. شاید همان روز با برادرزاده جان لیوان جدیدی انتخاب کنم.
___ این میان، چشمم می افتد به لیوانی با طرح بالا، شازده کوچولو و روباهش در آغوش هم.. تصویر پروفایل یکی از دوستانم هم هست، شاید هم همین لیوان را برای خودم بردارم؟! ولی خیلی غمگین است. دوست داشتنی، اما غمگین است. برای لیوان بودن من مناسب نیست.
** کیف، کیف گل-منگلی خوش فرم پشت ویترین! سر ظهر مرا می کشاند طبقۀ بالا تا یک دل سیر خواهرانش را نگاه کنم و روی دست بیندازم و توی ذهنم نقشه اش را بکشم تا یکی از پروژه های هنری روزهای آینده باشد. جدا از اینکه من برای یک کیف چنین پولی نمی دهم، پارچه اش هم باب میلم نبود و از طرفی، سرگرم شدن با نقشۀ دوختن چنین کیفی در حدّ یکی از کارهای جادویی در هاگوارتز خوشی زا است.
***کلاً حساب که می کنم اردیبهشت شده ماهِ کاردستی بازی برای من. دوتا کار نصفه، یکی هم از دیروز در ذهنم جا خوش کرده که همه چیزش آماده است، دو مورد هم امروز توی راه به فکرم رسید و یکی ش حتمی شده، آخری هم این کیف جادویی.
_ ممکن است ده سال دیگر خط تولیدی، چیزی راه بیندازم. از حالا اسمش را هم انتخاب کرده ام؛ Dobby یا Free Elf. این اسم البته از سال 91 که کیف محبوبم را دوختم، توی ذهنم آمده. حالا باید دید کار به کجا می کشد!
آن سالها، که زمان چایی های عصرانه با مادر بود، با تفاله های چایی فال می گرفتیم. اگر برگ چایی روی آن شناور می شد، نامه یا پیغام داشتیم و اگر ساقه، شخصی به دیدارمان می آمد. گاهی در سرنوشت دست می بردیم؛ لیوان را طوری تکان می دادیم که مهمان ناخوانده برود در قعر آن جا خوش کند. از ظاهر ساقه قد و قوارۀ مهمان را می سنجیدیم و حدس می زدیم که می تواند باشد. معمولاً قدبلندها و خوش تیپ ها را نگه می داشتیم و امیدوار و منتظر می ماندیم. گاهی هم که خیلی تنها و دلتنگ بودیم به قلقلی ها و کوتاه تر ها هم راضی می شدیم. آدمهای قدبلند معمولاً کنارآمدنی تر بودند؛ انگار سرخپوستی به افق زل زده باشد، زیاد به دنیای حقیقی وصل نبودند که آزارنده باشند. اما کوتاه تر ها بیشتر به جزئیات دقت داشتند و همیشه در زندگی دیگران سوراخی برای انگشت چپاندن در آن پیدا می کردند. برای همین وقتی چندان حوصله شان را نداشتیم یا در تنهایی مان بی نیازی مهمان بود، ما هم از زور انگشت استفاده می کردیم؛ آن قدر به تفاله کوتوله ضربه می زدیم که برود به قبرستان کوچک تفاله های ته لیوان.
چند روز پیش «مهمان» خوش تیپی روی چایی شناور بود. تعبیر شد؛ البته فقط مهمانش، خوش تیپ نبود! امروز هم یک خوش تیپ قدبلند دیگر رفت ته لیوان. ماندم چه کسی قرار بود مهمانمان شود که منصرف شد!
اینجور موقع ها دیگر وقت تمرکز در گوی بخارگرفته مان می شود!
سیستم ساخت و ساز به کجا می رود؟!
گاه طوری از بیخ گوشم بوی سوختن غذا یا ته گرفتن مواد غذایی را احساس می کنم که، با وجود اطمینان بالای 100% به خاموش بودن گاز و ..، باز هم چک می کنم بو از آشپزخانۀ خودمان نباشد!
بو آن قدر سمج است که وقتی می بینم گاز روشن نیست، در مرز جنونی آنی، فکرم سمت کامپیوتر می رود؛ انگار فایلی که برای دانلود گذاشته بودم ته گرفته یا دارد می سوزد!
مورد بالایی واقعاً جدی بود! امروز عصر ناخودآگاه چنین احساسی داشتم.
گاهی یک کار کوچک مثل باز کردن یک پنجره است؛ همین پنجره ای که لحظاتی پیش بازش کردم و صدا و هوای بیرون از حالت زمزمه وار پنهان شده پشت شیشه درآمدند و واقعی تر شدند.
با گشودن یک پنجره، گاهی به واقعیت نزدیک تر می شویم و گاهی از آن فاصله می گیریم. گاه فاصله گرفتن از واقعیت خودش واقعیت است؛ آفرینش واقعیتی دیگر، جان بخشیدن به چیزی که، به رسم، آن را تخیل می خوانند. یا حتی پذیرفتن این که به کل، یا فقط در آن لحظۀ خاص، واقعیت بیرون کمرنگ تر از واقعیت خلق شدۀ ماست.
این پنجره برای من دنیایی شده؛ مثل دری به سوی باغ مخفی، که ساعت ها پشت آن می نشینم تا زمان مناسب باز کردنش برسد. نقطۀ قوت «این خانه».
_بهار فصل معجزه است، گفتن ندارد. چند روز پیش به شاخه های نازک درختان بی شمار محوطۀ بزرگی نگاه می کردم که چشم انداز «پنجره» است، و فکر می کردم "این ها کی قرار است پر شاخ و برگ شوند و مثل آن روزها، که از پس آن ها انتهای چشم انداز من پیدا نبود، افق را بپوشانند و سبز کنند؟"
امروز «پنجره» پاسخم را داد. برگ های نورُستۀ فراوان به روشنی تلاش می کنند افق دید مرا بپوشانند. چه لطف بزرگی! به زودی چشم انداز دور دست ها محو می شود و لشکر برگ ها در این دشت اجتماع می کنند.
طی پنج فصلی که قبلاً از سریال House M.D دیده بودم، دیروز رسیدم به وحشتناک ترینش!
ماجرای پلیسی که برای بی خیال شدن استرسها و تنشهای شغلی، به کشتزار کوچک ماریجوانایش در انباری منزل پناه می برد. بداقبالی به او مرگی دردناک پیشکش می کند، مغز به بدن فرمان درد صادر می کند و او محکوم است آنقدر درد بکشد تا بمیرد! هیچ مسکنی اثر نمی کند ... مجبور می شوند او را به کما ببرند و البته دستگاه ها باز هم علائم درد را ثبت می کنند. جناب پلیس فضلۀ کبوترهای تراس را برای کود گیاهان آرام بخش جمع می کرد و نگهداری فضله ها سمی ایجاد کرد که تنفس آن باعث ایجاد نوعی عفونت در مغز شد و ... این چند ساله جور دیگری به کبوترها نگاه می کنم !!!
_همیشه از رسیدن این داستان می ترسیدم. فکر می کردم بار دوم چطور می توانم آن را ببینم. ولی دیروز از پس آن برآمدم. بعد فکر کردم شاید چون دفعۀ اول همزمان بود با دوران بیماری خودم و ناخودآگاه با تمام بیمارهای سریال همذات پنداری می کردم این خاطرۀ تلخ در ذهنم مانده.
_ این هم از بخش های خنده دار ماجراهای همیشگی دکتر محبوب من:
اوایل ماجرا، که هنوز علت اصلی بیماری تشخیص داده نشده بود، نظریه های مرتبط با گلولۀ شلیک شده به سر بیمار را بررسی می کردند. به خاطر اجزاء ریز گلوله که در سر بیمار باقی مانده بود نمی توانستند از اون MRI بگیرند. هاوس عواقب MRI گرفتن را روی یک جسد! امتحان می کند، آن هم پس از شلیک گلوله ای به همان بخش سرش!!
Cuddy:I can't even imagine the backwards logic you used to rationalize shooting a corpse
House: Well, if I'd shot a live person, there's a lot more paperwork
دیروز، خیلی اتفاقی، بحث به Audry Hepburn زیبای دوست داشتنی کشیده شد_ اصل ماجرا از شکلک های «تلگرام» شروع شد. رجینا Breakfast at Tiffany's را پیشنهاد داد و از گربۀ خپلویی گفت که cat صدایش می زنند. سیریوس، که در زمینۀ فیلم های کلاسیک حرفه ای تر است، Roman holiday, Sabrina , My fair lady را اسم برد. از بخت خوش این آخری موجود بود. «صبحانه...» تا شب دانلود شد و مانده دوتای دیگر، که «بانو..» بدقلقی می کند.
اما همان دیشب، «تعطیلات..» را دیدم و نیم ساعتش هم ماند برای امروز صبح.
فیلمی سیاه_سفید، بدون جلوه های ویژه و داستانی پیچیده، اما دوست داشتنی. داستان شاهزاده خانمی که کمی تنوع می خواهد؛ از نوع زندگی آدم های عادی. از تمام دیسیپلین ها و برنامه های خسته کنندۀ از پیش تعیین شده به تنگ آمده و درنهایت، شبی از شب های اقامت هیئت سلطنتی در رُم، می گریزد.

بازی تقدیر او را سرراه روزنامه نگاری ( جو برَدلی، با بازی گرگوری پک نازنین) قرار می دهد که در سر دارد بدون اطلاع شاهزاده خانم، از یک روز زندگی غیرعادی او میان مردم عادی، گزارشی پر تب و تاب تهیه کند و به بهایی گزاف بفروشد. همراهی 24 ساعتۀ آن ها بیشترین بار داستان فیلم را بر دوش می کشد.

روز که به شب پیوند می خورد، به گفتۀ خود شاهزاده خانم، او تبدیل به پری قصه ها می شود و باید با کفش بلورین روال عادی زندگی را ترک کند (برعکس ماجرای سیندرلا!). این روز، در شمار روزهای زندگی او نمی آید و فردا باید تمام برنامه های لغو شدۀ امروز را به سرانجام برساند.
اما ماجرای «امروز» چه می شود؟ واقعاً نمی تواند نقشی در زندگی شاهزاده خانم داشته باشد؟ پوشش برَدلی که قرار است در کنفرانس مطبوعاتی فردا، در مقابل شاهزاده خانم از بین برود چه؟ چه به سر عکس های پنهانی ای می آید که بردلی و ایروینگ از روز غیرعادی شاهزاده خانم گرفتند؟

_ ایروینگ بیچاره! چقدر برای به مقصود رسیدن برَدلی، و البته رسیدن به مبلغی بخت آورده، جانفشانی کرد! چه جفت پاها که جو بردلی برایش نگرفت و چه نوشیدنی ها که روی لباسش نریخت!
«سخت نگیر!»
گفتنش خیلی راحته. مطمئناً بیشتر آدمای دنیا از نوع آدمای سهل گیر و درواقع، دارای سعۀ صدر نیستن؛ هرکسی مورد/ مواردی برای سخت گیری داره، حتی اگه کلاً نشه در دستۀ آدمای سخت گیر جاش داد.
خود من با این حرفا مشکلی ندارم؛ چون آدمی م که به راحتی از کنار این جملۀ «سخت نگیر!» می گذرم و در بیشتر موارد، بر سخت گیری های خودم پای می فشرم! (تناقض خوبیه!) اما از جهتی نگران می شم؛ نگران فاصله ای که معمولاً گویندۀ این حرف با من پیدا می کنه. چون با این حرفش متوجه می شم که به عمق مسئلۀ من توجهی نکرده و فقط می خواد صورت مسئله رو پاک کنه، یا حوصله نداره ، یا... اما گاهی هم هست که آدمایی این حرفو به من می زنن که عمق مسئله رو درک می کنن و تقریباً حق با اونهاست؛ نباید سخت بگیرم، یا باید کمتر سخت بگیرم. خب این خیلی جای بررسی داره و بعدش یا بیشتر برای سهل گیری فکر می کنم یا در موضع خودم باقی می مونم و براشون توضیح میدم...
در نصف سرم صدای پیرزنی می پیچد که با شور و حرارت، یک بند، به زبان انگلیسی ماجرایی را تعریف می کند. یکی از همان هاست که با من پشت میز چهارگوش ضخیم چوبی نشسته اند. از همان میزها که توی عکسها هست و همیشه دوست داشته م داشته باشمشان. جایی کم نور است و پنجره ای در سمت چپ دیده می شود؛ دقیقاً همان جایی که پنجرۀ این اتاق_ اتاقِ دنیای واقعی_ قرار دارد. نصف سرم ماجرای پیرزن را دنبال می کند و در نیمۀ دیگر سرم آهنگ «دو پنجره»، با صدای گوگوش، پخش می شود. هروقت نمی خواهم روی حرفها تمرکز کنم، به آهنگ گوش می دهم ولی بعضی کلمات، بین آهنگ، به گوشم می رسند. ماجرا برای من جالب نیست.
نوشتن و خواندن این ها بیش از یک دقیقه زمان می برد، اما در خواب سبکِ عصرگاهی من، طی چند ثانیه رخ داد. سرمایی که از پنجرۀ گشوده نوک انگشتان پاهایم را می آزرد، مرا از دنیای اتاق و موسیقی بیرون کشید...
1. معمولاً هرروز چرخی توی سایت دانلود فیلم و سریال، که فعلاً پاتوقم شده، می زنم و اگه چیز جدیدی از بین مورد علاقه هام اومده بود میذارم برای دانلود و اگر نه، لینکایی که توی نوبتن رو فعال می کنم. گاهی م دانلود یکی رو قطع می کنم تا موارد مهم تر و جالب تر رو انجام بده.
_ حتی با سرعت حلزونی اینترنتمون، و حتی بااینکه احساس می کنم خیلی روزای فیلمی/سریالی ای دارم، بازم عقبم. حالا پوشه هایی که این و اون برام پر کردن از فیلم و سریال بماند.
_ _ گاهی هم هوس می کنم یه فیلم خاص رو ببینم. سایت هرروزۀ من معمولاً مطالب روتین میذاره و موارد خاص رو نداره؛ مثلاً فیلمای آلمودووار. باید کلی بگردم لینک سالم پیدا کنم تا تب «مورد خاص»م فروکش کنه. با این سختی ها و حرفه ای نبودن من، تونستم تاحالا سه تا از فیلماشو پیدا کنم و دوتاشو ببینم. مورد سوم رو هم گذاشتم وقتش برسه؛ یه حال و حوصله و روحیۀ اساسی.
_ _ _ امان از Volver*! دلم می خواد بهش Volver کنم :))) و بازم ببینمش.
2. عادت جدید چندروز اخیرم هم این شده که اینور و اونور اسم کتاب پیدا می کنم، یا چیزایی از حافظه یادم میاد، و میرم تو سایت کتابخونه های کشور، دوتا کتابخونۀ پاتوقم رو می گردم ببینم از بین این کتابا کدوما رو دارن تا یادم باشه این دفعه که رفتم، برشون دارم.
_ بالای یک ماهه سر به هیچکدومشون نزدم. کتاب خودم هم تازه از ص 100 گذشته.
_ _ بعضی از کتابا خیلی جدیدن و خداییش نمی شه توقع داشت همۀ کتابخونه ها داشته باشنشون. برای همین وسوسه می شم بخرمشون. بعدش اژدهای درون بهم میگه: «واقعاً؟؟ نه، واقعاً؟؟؟!!!»
_ _ _ ولی دارم اژدها جان رو راضی می کنم که یه دونه رو، که به نظر خاص و عجیب
می رسه، برام بخره. میگم: «ببین، حیفه این بین کتابامون نباشه ها!» طفلک گاهی زود قانع میشه. شاید به خاطر بهار باشه.
* به معنی «بازگشت»
** مصراعی از شعر فیض کاشانی که این روزا با صدای مهرداد کاظمی توی ذهنمه.