20 تایی من
درواقع مث یه جور اعترافه
:P
* مرسی شوکول عزیزم که منو دعوت کردی
<3
^_^
1_ شخصیت آدما، تفاوت ها و پیچیدگی هاشون برام خیلی جالب توجهِ برای همین
از داستانایی که شخصیت پردازی قوی دارن خیلی خوشم میاد. آدم خفن و باجنبه
ای دراین مورد نیستم، که بخوام بگم «بله، من با همه راحت کنار میام و .. »
ولی الکی با تفاوتها وارد چالش نمیشم. بعد فلان و اندی سال زندگی، دیگه این
برام جا افتاده که موثر بودن و سختکوش بودن بسیار مهم تر از هر چیز دیگه
ای می تونه باشه. گاهی به خودم میگم « سیلور، این فرد رو ببین! این از تو
بهتره، مفیدتره. پس به چیزای الکی فکر نکن». اینه که اغلب موارد به خودم
مراجعه می کنم. خب امیدوارم بالاخره یه روزی همین مراجعه کردن ها ب درون
نتیجه بده و منم آدم خیلی خیلی خوب تری بشم.
:)
اون حکایت حضرت موسی که «رسن در گردن خود افکند» هم خیلی کلیدی و موثر بوده در تقویت این دیدگاه من.
2_ حریم خصوصی و مخلفاتش رو که مخلصشم! مث همه. ولی یه چیزی هست؛ اینکه به
قول شرِک ماها مث پیاز لایه لایه ایم. ولی همین که با یکی دیگه روبه رو می
شیم فک می کنیم اونا مث کیکن! بیرونی ترین لایۀ شخصیتی منم تقریبا شلوغه.
حداقل برای خودم شلوغه و گاهی نسبت به همۀ اونایی که بهم لطف دارن شدیدا
احساس دین می کنم اما باعث نمیشه واسه خیلیاشون از حالت پیازی به کیکی
تبدیل بشم. دست خودمم نیست. نمیشه! ایشالله تکنولوژی ش اختراع بشه!
3_اون قضیۀ شارژ شدن معکوس درونگراها بود ... همون که می گفت این آدما با
تنهایی و خلوت شارژ می شن و اینا. خب من گاهی واقعا حس می کنم باید بچپم تو
غارم و به خرس درونم یه زمستون تضمین شده رو هدیه بدم برای استراحت. ولی
دوره هاش معمولا کوتاه مدته. معمولا محسوس نیست برای خیلیا اینه که متوجهش
نمی شن. ولی خیلی پیش اومده که یه نفر داشته حرف می زده من هم حس می کردم
سرم داره باد می کنه و الانه که منفجر بشه.
4_ تا یه زمانی، به شکل
آرمانگرایانه ای مطمئن بودم هر ضعف و اخلاق بدی رو میشه یه جوری تغییرش داد
و برطرفش کرد. وقتی فهمیدم یه چیزایی تغییرناپذیرن _به شکل علمی و منطقی
توجیه شدم_ یه چیزی در من فروریخت؛ اولش دپرس شدم و .. بعد ولی چاره ای جز
پذیرفتنش نداشتم. سعی کردم ترکش این موارد در شخصیت تا میشه کمتر به بقیه
اصابت کنه.
5_ خب البته خیلی خوبه بعضی چیزای ناپسند یا عقب نگه دارنده
در آدم اصلاح بشن؛ مثلا همیشه این ته ذهنم هست که امکان داره بشه ترس از
ارتفاع رو با هیپنوتیزم درمان کرد.. یا شاید حتی راحت تر از این حرفا. ولی
هنوز تو حالتی هستم که به خودم میگم « که چی؟ حالا مگه چندبار درسال با
ارتفاع مواجه میشی؟» عوضش از سوسک که بسامد ملاقاتش بالاست نمی ترسم. ولی
شایدم یه روز رفتم پی درمان اینجور چیزا با استفاده از اینجور راهها.
6_در زمینۀ موسیقی گوش دادن حرفه ای نیستم ولی خیلی وقتا شده که موسیقی
درمونم کرده. گاهی خسته بودم و کار لازم الاجرایی داشتم و با گوش دادن به
موزیک انرژی لازم رو به دست آوردم .. و خیلی مواقع دیگه.
7_ برخلاف
ظاهر معقولم به شدت لوناتیکم! در حد خود لونا لاوگود. اگرم گردنبند تشتک و
آفتابه لگن نمی ندازم به خاطر رعایت حال بقیه س وگرنه که تو تنهایی هرجور
دلم بخواد هستم. نگاه نکنین الان گوشواره و زینت آلات انار خشک شده و بلوط و
.. مد شده! یه وقتایی اینجور چیزا رو توی ذهنم طراحی می کردم ولی چون در
دنیای بیرون پذیرفتنی نبود پی ش نمی رفتم. درمقام طراح همچین چیزایی یه
جورایی پیشروئم. گرچه جدیدا میزان طراحی های ذهنی م کمتر شده. مثلا یه سالی
یه سریال پخش می شد که شخصیتای اصلی ش از اسکیموهای آلاسکا بودن. رئیس
قبیله شون یه گیس بافتۀ کوچک پشت سرش داشت با اینکه کلا موهاش کوتاه بود.
من همیشه توی ذهنم بود یه گیس بافتۀ باریک بلند همیشگی بین موها خیلی جالب
میشه. منتها اون زمان اصن مو بلند نمی کردم ... بعدشم که اکستنشن و این
چیزا مد شد دقیقا همون ایدۀ من در قالب اکستنشن اجرا شد و من چشام شد 4تا!
8_ قبلنا یه شخصیت اسناب داشتم که کم کم ازش حالم به هم خورد و الان خیلی
رقیق شده. خیلی موارد هم ازش استفادۀ ابزاری می کنم تا گناهان گذشته شو
جبران کنه!! همین لامصصب نذاشت من ده سال زودتر هری پاتر بخونم. چون همه
هری می خوندن من اه و ایش می کردم!!
9_ اعتراف می کنم علاقه م به
زبانهای مختلف برای زدن پوز پدر رالف (رائول دوبریکاسار) در رمان «پرندۀ
خارزار» بوده، که چندین زبان زندۀ دنیا رو بلد بود و استعداد زیادی در
یادگرفتن زبان داشت. 1-2 ماه پیش که بعد بیش از ده سال این رمان رو می
خوندم، وقتی به این قسمتش رسیدم برام خیلی جالب بود یادآوریش
10_ یه
وقتایی به طرز وسواس گونه ای متمرکز می شم رو این قضیه که بیشتر کارامو
خودم انجام بدم. مثلا یه بار خودمو غافلگیر کردم دیدم دارم به این فکر می
کنم که چطور میشه کفش درست کنم برای خوردم! بس که کفش راحتی مطلوبم رو سخت
پیدا می کنم همیشه
11_ ذاتاً به آدما خوش بینم و توی دلم همیشه بهشون
فرصت میدم حتی اگه جایگاهی توی زندگی من نداشته باشن بهشون این حق رو میدم
که برای خودشون فرصت داشته باشن! لطف می کنم؟ خب خیلیا اینجوری نیستنا!
ولی درکناراین قضیه که تا جرم و بدجنسی کسی بهم ثابت نشه بهش بدبین نمیشم، یه نیروی احتیاط گر هم در درونم هست که مراقبمه.
12_حس اولیه ای که در برخورد با آدما به خصوص دیدن از نزدیکشون در من
ایجاد میشه معمولا درست از آب درمیاد. یه بار با خودم دعوا افتادم که چرا
به فلانی میگی «عجوزۀ وروره جادو!» یک سال نشد که از سرزنش کردن خودم
پشیمون شدم!
13_نمی دونم تنبلم؟.. چی ام؟ در کل خیلی آمادگی برای دقیقه
نودی بودن دارم. برای همین از مواردی که به تدریج و با حوصله و به موقع
کارمو انجام دادم بی نهایت لذت می برم
:)))
14_ فکر می کنم آدم میانه رویی نیستم و بیشتر متمایل به افراط و تفریطم. بیشتر مواقع باید مراقب خودم باشم.
15_بیشتر یه حرف شنوی خوبم تا یه رهبر خوب.
16_از حیوونا خوشم میاد ولی دوست دارم توی طبیعت و محیط سالم زندگی خودشون
باشن نه توی باغ وحش و آپارتمان و.. خب این نظر منه، با مخالفا هم به شدت
مخالفم! اما دوست دارم گاهی برم توی همون طبیعت بدون اینکه بترسونمشون
بغلشون کنم یا بازی کنم باهاشون
17_ بعضی چیزا رو درک نمی کنم شایدم نپذیرمشون ولی تا قاطی زندگی روزمره م نشدن باهاشون درگیر نمی شم.
18_ زیاد پیش نمیاد حوصله کنم و از لوازم آرایشی استفاده کنم به خصوص
اینکه منو از قیافۀ عادی م که هر روزتوی آینه می بینم دور کنه. اما از
محصولات طبیعی تقویت کننده پوست و مو بدم نمیاد و گاهی پیش میاد امتحانشون
کنم. با قیافه م مشکل ندارم . اگه به طور طبیعی مژه های بلند یا قیافۀ فلان
و بهمان داشتم از اولش، یا به صورت طبیعی این تغییرات پیش میومد استقبال
هم می کردم اما تغییراتی که غیرطبیعی پیش بیاد رو برای خودم دوست ندارم.
شاید سه سالی هم بشه که موهام رنگ طبیعی خودشونو دارن.. ولی رنگ و مش و ..
آرایش برای بقیه رو خیلی دوست دارم اگه با سلیقه و حس زیبایی شناسی و ..
اعمال شده باشه دوست دارم هی نگاهشون کنم و حظ ببرم. البته بعد اینکه موی
بلند دلمو بزنه قراره بدوئم برم موهامو مدل اِمای بعد هری پاتر کوتاه کنم و
بعدشم هر 2-3 ماه یه بار یه مدل کوتاهی رو امتحان کنم . ولی چون الان
اولین باره توی عمرم که موهام این اندازه ای شده تا بتونم نگهشون میدارم.
چون مطمئنم دیگه قرار نیست بلند نگهشون دارم.
19_ از دیدن موی سفید
بین موهام خوشم نمیاد. گاهی حالشو داشته باشم اونایی رو که می بینم با قیچی
از یه سانتی سرم می چینم یا حتی می گردم ببینم دیگه چندتا هست تا معدومشون
کنم. گاهی م بی خیالشون میشم ولی کلا دوسشون ندارم. مگه اینکه یه دست سفید
بشه من روشون رگه های مشکی دربارم! اصنم حرفشو نزنین که برم موهامو دکلره
کنم و بعد روشون رگه های مشکی دربیارم به جی منتظر موندن و .. بله عقلم
کمه! شایدم نباشه! ولی تا بتونم می خوام از این چیزا دوری کنم.
درموارد بالا با وجود اعتقاد قوی به چیزایی که گفتم، همچین نمی تونم به
خودم اعتماد کنم! ممکنه یه باره برم سراغ همه شون. باید ببینم هر لحظه دلم
چی می خواد و حسم چی میگه. باز خوبه این چیزا به نسبت، به نظر من گرون میان
و همیشه حساب می کنم با پول این کاری که ممکنه به زودی دلمو بزنه میشه چه
کارای مفید دیگه ای انجام داد؛ مث کتاب خریدن، هدیه خریدن، حتی خرید پارچۀ
قشنگ!
20_ آخرش این که: هیچ وقت به حرف این افراد اعتماد نمی کنم؛
اونایی که با شدت و حدت از قیدهای مطلق «هیچ وقت» و «همیشه» استفاده می
کنن، یا وقتی داری از خودت میگی بدون نیاز به اینکه نظر خودشونو بگن
اینطوری برخورد می کنن « نه، من دوست ندارم! / نه، من دوست دارم!»
خُ
داشته باش/ اصن نداشته باش! من دارم نظر خودمو میگم و تحمیلش هم نمی کنم .
تازه خودت پرسیدی وگرنه من که لزومی نمی دیدم چیزی بگم. اینا هنوز یه سال
نشده همون چیزی رو که می کوبیدن، میرن سراغش یا از چیزی که دفاعش می کردن،
رو برمی گردونن. دیدم که میگما!
ولی درکنارش آدمایی م هستن که هرچند
خیلی متفاوت و مخالف، ثبات دارن. عقایدشون رو هرچقدرم محکم بیان کنن، چون
تهش برای خودشون تعریف و منطق خاصی دارن، به راحتی عوض نمیشه و حداقل آدم
می دونه با کی طرف حسابه! خدا خیرشون بده!
20 تایی من
درواقع مث یه جور اعترافه
:P
* مرسی شوکول عزیزم که منو دعوت کردی
<3
^_^
1_ شخصیت آدما، تفاوت ها و پیچیدگی هاشون برام خیلی جالب توجهِ برای همین
از داستانایی که شخصیت پردازی قوی دارن خیلی خوشم میاد. آدم خفن و باجنبه
ای دراین مورد نیستم، که بخوام بگم «بله، من با همه راحت کنار میام و .. »
ولی الکی با تفاوتها وارد چالش نمیشم. بعد فلان و اندی سال زندگی، دیگه این
برام جا افتاده که موثر بودن و سختکوش بودن بسیار مهم تر از هر چیز دیگه
ای می تونه باشه. گاهی به خودم میگم « سیلور، این فرد رو ببین! این از تو
بهتره، مفیدتره. پس به چیزای الکی فکر نکن». اینه که اغلب موارد به خودم
مراجعه می کنم. خب امیدوارم بالاخره یه روزی همین مراجعه کردن ها ب درون
نتیجه بده و منم آدم خیلی خیلی خوب تری بشم.
:)
اون حکایت حضرت موسی که «رسن در گردن خود افکند» هم خیلی کلیدی و موثر بوده در تقویت این دیدگاه من.
2_ حریم خصوصی و مخلفاتش رو که مخلصشم! مث همه. ولی یه چیزی هست؛ اینکه به
قول شرِک ماها مث پیاز لایه لایه ایم. ولی همین که با یکی دیگه روبه رو می
شیم فک می کنیم اونا مث کیکن! بیرونی ترین لایۀ شخصیتی منم تقریبا شلوغه.
حداقل برای خودم شلوغه و گاهی نسبت به همۀ اونایی که بهم لطف دارن شدیدا
احساس دین می کنم اما باعث نمیشه واسه خیلیاشون از حالت پیازی به کیکی
تبدیل بشم. دست خودمم نیست. نمیشه! ایشالله تکنولوژی ش اختراع بشه!
3_اون قضیۀ شارژ شدن معکوس درونگراها بود ... همون که می گفت این آدما با
تنهایی و خلوت شارژ می شن و اینا. خب من گاهی واقعا حس می کنم باید بچپم تو
غارم و به خرس درونم یه زمستون تضمین شده رو هدیه بدم برای استراحت. ولی
دوره هاش معمولا کوتاه مدته. معمولا محسوس نیست برای خیلیا اینه که متوجهش
نمی شن. ولی خیلی پیش اومده که یه نفر داشته حرف می زده من هم حس می کردم
سرم داره باد می کنه و الانه که منفجر بشه.
4_ تا یه زمانی، به شکل
آرمانگرایانه ای مطمئن بودم هر ضعف و اخلاق بدی رو میشه یه جوری تغییرش داد
و برطرفش کرد. وقتی فهمیدم یه چیزایی تغییرناپذیرن _به شکل علمی و منطقی
توجیه شدم_ یه چیزی در من فروریخت؛ اولش دپرس شدم و .. بعد ولی چاره ای جز
پذیرفتنش نداشتم. سعی کردم ترکش این موارد در شخصیت تا میشه کمتر به بقیه
اصابت کنه.
5_ خب البته خیلی خوبه بعضی چیزای ناپسند یا عقب نگه دارنده
در آدم اصلاح بشن؛ مثلا همیشه این ته ذهنم هست که امکان داره بشه ترس از
ارتفاع رو با هیپنوتیزم درمان کرد.. یا شاید حتی راحت تر از این حرفا. ولی
هنوز تو حالتی هستم که به خودم میگم « که چی؟ حالا مگه چندبار درسال با
ارتفاع مواجه میشی؟» عوضش از سوسک که بسامد ملاقاتش بالاست نمی ترسم. ولی
شایدم یه روز رفتم پی درمان اینجور چیزا با استفاده از اینجور راهها.
6_در زمینۀ موسیقی گوش دادن حرفه ای نیستم ولی خیلی وقتا شده که موسیقی
درمونم کرده. گاهی خسته بودم و کار لازم الاجرایی داشتم و با گوش دادن به
موزیک انرژی لازم رو به دست آوردم .. و خیلی مواقع دیگه.
7_ برخلاف
ظاهر معقولم به شدت لوناتیکم! در حد خود لونا لاوگود. اگرم گردنبند تشتک و
آفتابه لگن نمی ندازم به خاطر رعایت حال بقیه س وگرنه که تو تنهایی هرجور
دلم بخواد هستم. نگاه نکنین الان گوشواره و زینت آلات انار خشک شده و بلوط و
.. مد شده! یه وقتایی اینجور چیزا رو توی ذهنم طراحی می کردم ولی چون در
دنیای بیرون پذیرفتنی نبود پی ش نمی رفتم. درمقام طراح همچین چیزایی یه
جورایی پیشروئم. گرچه جدیدا میزان طراحی های ذهنی م کمتر شده. مثلا یه سالی
یه سریال پخش می شد که شخصیتای اصلی ش از اسکیموهای آلاسکا بودن. رئیس
قبیله شون یه گیس بافتۀ کوچک پشت سرش داشت با اینکه کلا موهاش کوتاه بود.
من همیشه توی ذهنم بود یه گیس بافتۀ باریک بلند همیشگی بین موها خیلی جالب
میشه. منتها اون زمان اصن مو بلند نمی کردم ... بعدشم که اکستنشن و این
چیزا مد شد دقیقا همون ایدۀ من در قالب اکستنشن اجرا شد و من چشام شد 4تا!
8_ قبلنا یه شخصیت اسناب داشتم که کم کم ازش حالم به هم خورد و الان خیلی
رقیق شده. خیلی موارد هم ازش استفادۀ ابزاری می کنم تا گناهان گذشته شو
جبران کنه!! همین لامصصب نذاشت من ده سال زودتر هری پاتر بخونم. چون همه
هری می خوندن من اه و ایش می کردم!!
9_ اعتراف می کنم علاقه م به
زبانهای مختلف برای زدن پوز پدر رالف (رائول دوبریکاسار) در رمان «پرندۀ
خارزار» بوده، که چندین زبان زندۀ دنیا رو بلد بود و استعداد زیادی در
یادگرفتن زبان داشت. 1-2 ماه پیش که بعد بیش از ده سال این رمان رو می
خوندم، وقتی به این قسمتش رسیدم برام خیلی جالب بود یادآوریش
10_ یه
وقتایی به طرز وسواس گونه ای متمرکز می شم رو این قضیه که بیشتر کارامو
خودم انجام بدم. مثلا یه بار خودمو غافلگیر کردم دیدم دارم به این فکر می
کنم که چطور میشه کفش درست کنم برای خوردم! بس که کفش راحتی مطلوبم رو سخت
پیدا می کنم همیشه
11_ ذاتاً به آدما خوش بینم و توی دلم همیشه بهشون
فرصت میدم حتی اگه جایگاهی توی زندگی من نداشته باشن بهشون این حق رو میدم
که برای خودشون فرصت داشته باشن! لطف می کنم؟ خب خیلیا اینجوری نیستنا!
ولی درکناراین قضیه که تا جرم و بدجنسی کسی بهم ثابت نشه بهش بدبین نمیشم، یه نیروی احتیاط گر هم در درونم هست که مراقبمه.
12_حس اولیه ای که در برخورد با آدما به خصوص دیدن از نزدیکشون در من
ایجاد میشه معمولا درست از آب درمیاد. یه بار با خودم دعوا افتادم که چرا
به فلانی میگی «عجوزۀ وروره جادو!» یک سال نشد که از سرزنش کردن خودم
پشیمون شدم!
13_نمی دونم تنبلم؟.. چی ام؟ در کل خیلی آمادگی برای دقیقه
نودی بودن دارم. برای همین از مواردی که به تدریج و با حوصله و به موقع
کارمو انجام دادم بی نهایت لذت می برم
:)))
14_ فکر می کنم آدم میانه رویی نیستم و بیشتر متمایل به افراط و تفریطم. بیشتر مواقع باید مراقب خودم باشم.
15_بیشتر یه حرف شنوی خوبم تا یه رهبر خوب.
16_از حیوونا خوشم میاد ولی دوست دارم توی طبیعت و محیط سالم زندگی خودشون
باشن نه توی باغ وحش و آپارتمان و.. خب این نظر منه، با مخالفا هم به شدت
مخالفم! اما دوست دارم گاهی برم توی همون طبیعت بدون اینکه بترسونمشون
بغلشون کنم یا بازی کنم باهاشون
17_ بعضی چیزا رو درک نمی کنم شایدم نپذیرمشون ولی تا قاطی زندگی روزمره م نشدن باهاشون درگیر نمی شم.
18_ زیاد پیش نمیاد حوصله کنم و از لوازم آرایشی استفاده کنم به خصوص
اینکه منو از قیافۀ عادی م که هر روزتوی آینه می بینم دور کنه. اما از
محصولات طبیعی تقویت کننده پوست و مو بدم نمیاد و گاهی پیش میاد امتحانشون
کنم. با قیافه م مشکل ندارم . اگه به طور طبیعی مژه های بلند یا قیافۀ فلان
و بهمان داشتم از اولش، یا به صورت طبیعی این تغییرات پیش میومد استقبال
هم می کردم اما تغییراتی که غیرطبیعی پیش بیاد رو برای خودم دوست ندارم.
شاید سه سالی هم بشه که موهام رنگ طبیعی خودشونو دارن.. ولی رنگ و مش و ..
آرایش برای بقیه رو خیلی دوست دارم اگه با سلیقه و حس زیبایی شناسی و ..
اعمال شده باشه دوست دارم هی نگاهشون کنم و حظ ببرم. البته بعد اینکه موی
بلند دلمو بزنه قراره بدوئم برم موهامو مدل اِمای بعد هری پاتر کوتاه کنم و
بعدشم هر 2-3 ماه یه بار یه مدل کوتاهی رو امتحان کنم . ولی چون الان
اولین باره توی عمرم که موهام این اندازه ای شده تا بتونم نگهشون میدارم.
چون مطمئنم دیگه قرار نیست بلند نگهشون دارم.
19_ از دیدن موی سفید
بین موهام خوشم نمیاد. گاهی حالشو داشته باشم اونایی رو که می بینم با قیچی
از یه سانتی سرم می چینم یا حتی می گردم ببینم دیگه چندتا هست تا معدومشون
کنم. گاهی م بی خیالشون میشم ولی کلا دوسشون ندارم. مگه اینکه یه دست سفید
بشه من روشون رگه های مشکی دربارم! اصنم حرفشو نزنین که برم موهامو دکلره
کنم و بعد روشون رگه های مشکی دربیارم به جی منتظر موندن و .. بله عقلم
کمه! شایدم نباشه! ولی تا بتونم می خوام از این چیزا دوری کنم.
درموارد بالا با وجود اعتقاد قوی به چیزایی که گفتم، همچین نمی تونم به
خودم اعتماد کنم! ممکنه یه باره برم سراغ همه شون. باید ببینم هر لحظه دلم
چی می خواد و حسم چی میگه. باز خوبه این چیزا به نسبت، به نظر من گرون میان
و همیشه حساب می کنم با پول این کاری که ممکنه به زودی دلمو بزنه میشه چه
کارای مفید دیگه ای انجام داد؛ مث کتاب خریدن، هدیه خریدن، حتی خرید پارچۀ
قشنگ!
20_ آخرش این که: هیچ وقت به حرف این افراد اعتماد نمی کنم؛
اونایی که با شدت و حدت از قیدهای مطلق «هیچ وقت» و «همیشه» استفاده می
کنن، یا وقتی داری از خودت میگی بدون نیاز به اینکه نظر خودشونو بگن
اینطوری برخورد می کنن « نه، من دوست ندارم! / نه، من دوست دارم!»
خُ
داشته باش/ اصن نداشته باش! من دارم نظر خودمو میگم و تحمیلش هم نمی کنم .
تازه خودت پرسیدی وگرنه من که لزومی نمی دیدم چیزی بگم. اینا هنوز یه سال
نشده همون چیزی رو که می کوبیدن، میرن سراغش یا از چیزی که دفاعش می کردن،
رو برمی گردونن. دیدم که میگما!
ولی درکنارش آدمایی م هستن که هرچند
خیلی متفاوت و مخالف، ثبات دارن. عقایدشون رو هرچقدرم محکم بیان کنن، چون
تهش برای خودشون تعریف و منطق خاصی دارن، به راحتی عوض نمیشه و حداقل آدم
می دونه با کی طرف حسابه! خدا خیرشون بده!
20 تایی من
درواقع مث یه جور اعترافه
:P
* مرسی شوکول عزیزم که منو دعوت کردی
<3
^_^
1_ شخصیت آدما، تفاوت ها و پیچیدگی هاشون برام خیلی جالب توجهِ برای همین
از داستانایی که شخصیت پردازی قوی دارن خیلی خوشم میاد. آدم خفن و باجنبه
ای دراین مورد نیستم، که بخوام بگم «بله، من با همه راحت کنار میام و .. »
ولی الکی با تفاوتها وارد چالش نمیشم. بعد فلان و اندی سال زندگی، دیگه این
برام جا افتاده که موثر بودن و سختکوش بودن بسیار مهم تر از هر چیز دیگه
ای می تونه باشه. گاهی به خودم میگم « سیلور، این فرد رو ببین! این از تو
بهتره، مفیدتره. پس به چیزای الکی فکر نکن». اینه که اغلب موارد به خودم
مراجعه می کنم. خب امیدوارم بالاخره یه روزی همین مراجعه کردن ها ب درون
نتیجه بده و منم آدم خیلی خیلی خوب تری بشم.
:)
اون حکایت حضرت موسی که «رسن در گردن خود افکند» هم خیلی کلیدی و موثر بوده در تقویت این دیدگاه من.
2_ حریم خصوصی و مخلفاتش رو که مخلصشم! مث همه. ولی یه چیزی هست؛ اینکه به
قول شرِک ماها مث پیاز لایه لایه ایم. ولی همین که با یکی دیگه روبه رو می
شیم فک می کنیم اونا مث کیکن! بیرونی ترین لایۀ شخصیتی منم تقریبا شلوغه.
حداقل برای خودم شلوغه و گاهی نسبت به همۀ اونایی که بهم لطف دارن شدیدا
احساس دین می کنم اما باعث نمیشه واسه خیلیاشون از حالت پیازی به کیکی
تبدیل بشم. دست خودمم نیست. نمیشه! ایشالله تکنولوژی ش اختراع بشه!
3_اون قضیۀ شارژ شدن معکوس درونگراها بود ... همون که می گفت این آدما با
تنهایی و خلوت شارژ می شن و اینا. خب من گاهی واقعا حس می کنم باید بچپم تو
غارم و به خرس درونم یه زمستون تضمین شده رو هدیه بدم برای استراحت. ولی
دوره هاش معمولا کوتاه مدته. معمولا محسوس نیست برای خیلیا اینه که متوجهش
نمی شن. ولی خیلی پیش اومده که یه نفر داشته حرف می زده من هم حس می کردم
سرم داره باد می کنه و الانه که منفجر بشه.
4_ تا یه زمانی، به شکل
آرمانگرایانه ای مطمئن بودم هر ضعف و اخلاق بدی رو میشه یه جوری تغییرش داد
و برطرفش کرد. وقتی فهمیدم یه چیزایی تغییرناپذیرن _به شکل علمی و منطقی
توجیه شدم_ یه چیزی در من فروریخت؛ اولش دپرس شدم و .. بعد ولی چاره ای جز
پذیرفتنش نداشتم. سعی کردم ترکش این موارد در شخصیت تا میشه کمتر به بقیه
اصابت کنه.
5_ خب البته خیلی خوبه بعضی چیزای ناپسند یا عقب نگه دارنده
در آدم اصلاح بشن؛ مثلا همیشه این ته ذهنم هست که امکان داره بشه ترس از
ارتفاع رو با هیپنوتیزم درمان کرد.. یا شاید حتی راحت تر از این حرفا. ولی
هنوز تو حالتی هستم که به خودم میگم « که چی؟ حالا مگه چندبار درسال با
ارتفاع مواجه میشی؟» عوضش از سوسک که بسامد ملاقاتش بالاست نمی ترسم. ولی
شایدم یه روز رفتم پی درمان اینجور چیزا با استفاده از اینجور راهها.
6_در زمینۀ موسیقی گوش دادن حرفه ای نیستم ولی خیلی وقتا شده که موسیقی
درمونم کرده. گاهی خسته بودم و کار لازم الاجرایی داشتم و با گوش دادن به
موزیک انرژی لازم رو به دست آوردم .. و خیلی مواقع دیگه.
7_ برخلاف
ظاهر معقولم به شدت لوناتیکم! در حد خود لونا لاوگود. اگرم گردنبند تشتک و
آفتابه لگن نمی ندازم به خاطر رعایت حال بقیه س وگرنه که تو تنهایی هرجور
دلم بخواد هستم. نگاه نکنین الان گوشواره و زینت آلات انار خشک شده و بلوط و
.. مد شده! یه وقتایی اینجور چیزا رو توی ذهنم طراحی می کردم ولی چون در
دنیای بیرون پذیرفتنی نبود پی ش نمی رفتم. درمقام طراح همچین چیزایی یه
جورایی پیشروئم. گرچه جدیدا میزان طراحی های ذهنی م کمتر شده. مثلا یه سالی
یه سریال پخش می شد که شخصیتای اصلی ش از اسکیموهای آلاسکا بودن. رئیس
قبیله شون یه گیس بافتۀ کوچک پشت سرش داشت با اینکه کلا موهاش کوتاه بود.
من همیشه توی ذهنم بود یه گیس بافتۀ باریک بلند همیشگی بین موها خیلی جالب
میشه. منتها اون زمان اصن مو بلند نمی کردم ... بعدشم که اکستنشن و این
چیزا مد شد دقیقا همون ایدۀ من در قالب اکستنشن اجرا شد و من چشام شد 4تا!
8_ قبلنا یه شخصیت اسناب داشتم که کم کم ازش حالم به هم خورد و الان خیلی
رقیق شده. خیلی موارد هم ازش استفادۀ ابزاری می کنم تا گناهان گذشته شو
جبران کنه!! همین لامصصب نذاشت من ده سال زودتر هری پاتر بخونم. چون همه
هری می خوندن من اه و ایش می کردم!!
9_ اعتراف می کنم علاقه م به
زبانهای مختلف برای زدن پوز پدر رالف (رائول دوبریکاسار) در رمان «پرندۀ
خارزار» بوده، که چندین زبان زندۀ دنیا رو بلد بود و استعداد زیادی در
یادگرفتن زبان داشت. 1-2 ماه پیش که بعد بیش از ده سال این رمان رو می
خوندم، وقتی به این قسمتش رسیدم برام خیلی جالب بود یادآوریش
10_ یه
وقتایی به طرز وسواس گونه ای متمرکز می شم رو این قضیه که بیشتر کارامو
خودم انجام بدم. مثلا یه بار خودمو غافلگیر کردم دیدم دارم به این فکر می
کنم که چطور میشه کفش درست کنم برای خوردم! بس که کفش راحتی مطلوبم رو سخت
پیدا می کنم همیشه
11_ ذاتاً به آدما خوش بینم و توی دلم همیشه بهشون
فرصت میدم حتی اگه جایگاهی توی زندگی من نداشته باشن بهشون این حق رو میدم
که برای خودشون فرصت داشته باشن! لطف می کنم؟ خب خیلیا اینجوری نیستنا!
ولی درکناراین قضیه که تا جرم و بدجنسی کسی بهم ثابت نشه بهش بدبین نمیشم، یه نیروی احتیاط گر هم در درونم هست که مراقبمه.
12_حس اولیه ای که در برخورد با آدما به خصوص دیدن از نزدیکشون در من
ایجاد میشه معمولا درست از آب درمیاد. یه بار با خودم دعوا افتادم که چرا
به فلانی میگی «عجوزۀ وروره جادو!» یک سال نشد که از سرزنش کردن خودم
پشیمون شدم!
13_نمی دونم تنبلم؟.. چی ام؟ در کل خیلی آمادگی برای دقیقه
نودی بودن دارم. برای همین از مواردی که به تدریج و با حوصله و به موقع
کارمو انجام دادم بی نهایت لذت می برم
:)))
14_ فکر می کنم آدم میانه رویی نیستم و بیشتر متمایل به افراط و تفریطم. بیشتر مواقع باید مراقب خودم باشم.
15_بیشتر یه حرف شنوی خوبم تا یه رهبر خوب.
16_از حیوونا خوشم میاد ولی دوست دارم توی طبیعت و محیط سالم زندگی خودشون
باشن نه توی باغ وحش و آپارتمان و.. خب این نظر منه، با مخالفا هم به شدت
مخالفم! اما دوست دارم گاهی برم توی همون طبیعت بدون اینکه بترسونمشون
بغلشون کنم یا بازی کنم باهاشون
17_ بعضی چیزا رو درک نمی کنم شایدم نپذیرمشون ولی تا قاطی زندگی روزمره م نشدن باهاشون درگیر نمی شم.
18_ زیاد پیش نمیاد حوصله کنم و از لوازم آرایشی استفاده کنم به خصوص
اینکه منو از قیافۀ عادی م که هر روزتوی آینه می بینم دور کنه. اما از
محصولات طبیعی تقویت کننده پوست و مو بدم نمیاد و گاهی پیش میاد امتحانشون
کنم. با قیافه م مشکل ندارم . اگه به طور طبیعی مژه های بلند یا قیافۀ فلان
و بهمان داشتم از اولش، یا به صورت طبیعی این تغییرات پیش میومد استقبال
هم می کردم اما تغییراتی که غیرطبیعی پیش بیاد رو برای خودم دوست ندارم.
شاید سه سالی هم بشه که موهام رنگ طبیعی خودشونو دارن.. ولی رنگ و مش و ..
آرایش برای بقیه رو خیلی دوست دارم اگه با سلیقه و حس زیبایی شناسی و ..
اعمال شده باشه دوست دارم هی نگاهشون کنم و حظ ببرم. البته بعد اینکه موی
بلند دلمو بزنه قراره بدوئم برم موهامو مدل اِمای بعد هری پاتر کوتاه کنم و
بعدشم هر 2-3 ماه یه بار یه مدل کوتاهی رو امتحان کنم . ولی چون الان
اولین باره توی عمرم که موهام این اندازه ای شده تا بتونم نگهشون میدارم.
چون مطمئنم دیگه قرار نیست بلند نگهشون دارم.
19_ از دیدن موی سفید
بین موهام خوشم نمیاد. گاهی حالشو داشته باشم اونایی رو که می بینم با قیچی
از یه سانتی سرم می چینم یا حتی می گردم ببینم دیگه چندتا هست تا معدومشون
کنم. گاهی م بی خیالشون میشم ولی کلا دوسشون ندارم. مگه اینکه یه دست سفید
بشه من روشون رگه های مشکی دربارم! اصنم حرفشو نزنین که برم موهامو دکلره
کنم و بعد روشون رگه های مشکی دربیارم به جی منتظر موندن و .. بله عقلم
کمه! شایدم نباشه! ولی تا بتونم می خوام از این چیزا دوری کنم.
درموارد بالا با وجود اعتقاد قوی به چیزایی که گفتم، همچین نمی تونم به
خودم اعتماد کنم! ممکنه یه باره برم سراغ همه شون. باید ببینم هر لحظه دلم
چی می خواد و حسم چی میگه. باز خوبه این چیزا به نسبت، به نظر من گرون میان
و همیشه حساب می کنم با پول این کاری که ممکنه به زودی دلمو بزنه میشه چه
کارای مفید دیگه ای انجام داد؛ مث کتاب خریدن، هدیه خریدن، حتی خرید پارچۀ
قشنگ!
20_ آخرش این که: هیچ وقت به حرف این افراد اعتماد نمی کنم؛
اونایی که با شدت و حدت از قیدهای مطلق «هیچ وقت» و «همیشه» استفاده می
کنن، یا وقتی داری از خودت میگی بدون نیاز به اینکه نظر خودشونو بگن
اینطوری برخورد می کنن « نه، من دوست ندارم! / نه، من دوست دارم!»
خُ
داشته باش/ اصن نداشته باش! من دارم نظر خودمو میگم و تحمیلش هم نمی کنم .
تازه خودت پرسیدی وگرنه من که لزومی نمی دیدم چیزی بگم. اینا هنوز یه سال
نشده همون چیزی رو که می کوبیدن، میرن سراغش یا از چیزی که دفاعش می کردن،
رو برمی گردونن. دیدم که میگما!
ولی درکنارش آدمایی م هستن که هرچند
خیلی متفاوت و مخالف، ثبات دارن. عقایدشون رو هرچقدرم محکم بیان کنن، چون
تهش برای خودشون تعریف و منطق خاصی دارن، به راحتی عوض نمیشه و حداقل آدم
می دونه با کی طرف حسابه! خدا خیرشون بده!
My favorite 10 N things:
1- N; capital N! that stands 4 my name, North, .. P
2-Noor; oh! our word for Light. I love it! it has enough power to turn me on
<3
3-Nirvana; hmm.. that's my secret.. of course 1 of them
O.o
4-Names; I'd like to be involved the names and think about them
5- (to) Narate; specially like my fave story tellers
6-Nature; nothing to say. I imagine myself as a true part of it
7-Needle; knitting needle, sewing needle, crocheting one,... every type of it. even Arya Stark's sword!
8- No!; sometimes my preferred or beloved word. hmm should confess I
obsessively like to show me as a unique person by this word
9-Now; most of the time I don't live for present time, but I love it. almost alwaya it has been better than my past years
10-Nomadic life; to make true my deepest desire _discovering the world
با ترجمۀ اسدالله امرایی
* من همیشه فکر می کنم ترجمه های آقای امرایی شخصیت و سبک خاص خودشونو دارن
.. از خوندنشون هم معمولاً خوشم میاد
بابا، ملوان زبل همون اسفناج رو میخورده و لاغیر!
دبروز یه برنامه دیدم درمورد تگزاس و مزارع اسفناج و.. کارخونه ای برای تولید کنسرو اسفناج که نمادش ملوان زبل بود.
وای این ماجرای ورود به دورۀ سی سالۀ خشکسالی همه ش منو یاد این جمله میندازه و حس و حال ادای اون:
وینتر ایز کامینگ!
Happy international translation day!
Viva all amazing translators
International Translation Day is celebrated every year on 30 September
on the feast of St. Jerome, the Bible translator who is considered the
patron saint of translators. The celebrations have been promoted by FIT
(the International Federation of Translators) ever since it was set up
in 1953. In 1991 FIT launched the idea of an officially recognised
International Translation Day to show solidarity of the worldwide
translation community in an effort to promote the translation profession
in different countries (not necessarily only in Christian ones). This
is an opportunity to display pride in a profession that is becoming
increasingly essential in the era of progressing globalisation. http://en.wikipedia.org/wiki/International_Translation_Day
MBC2 پخش کرد منم از خدا خواسته تماشا کردم .. البته در خلالش فنگ شویی هم انجام می دادم
:
MBC2 پخش کرد منم از خدا خواسته تماشا کردم .. البته در خلالش فنگ شویی هم انجام می دادم
:
وقتی بخت در خانۀ آدم را می زند ..
اواخر فروردین سال گذشته که با دوست آن موقع تازه-دیده ام قرار رفتن به «کتاب ایران» را گذاشتیم، فکر می کردم خیلی دست پر بر می گردم. البته دست پر برگشتم و شاید همان موقع چیزکی هم درموردش نوشته باشم، اما مثل همیشه واقعیت با تصورات من فرق داشت.
یکی از اتفاق های خوب آن روز، نگذشتن از کتاب دختر بخت از ایزابل آلندۀ عزیزم بود با ترجمۀ جناب امرایی. باوجود حرف و حدیث های سالهای اخیر درمورد این مترجم گرامی، تقریباً همیشه مایل بودم اثری با قلم ایشان را بخوانم چون به نظرم در نوشتارشان صاحب سبک هستند. متن و انتخاب کلماتشان مختص خود ایشان هست انگار، و خواندن آثار آمریکای لاتین را برای من دوست داشتنی می کند. خلاصۀ حسم نسبت به نثر ایشان این تصویر است که گویا شوالیه ای بی ادعا، با شنلی تیره در دستی شمشیر و در دستی گلهای وحشی صحرایی، بر آستانه ایستاده باشد تا دنیا را با نگاه و سکوت خود برایت تعریف کند.
خب از آنجا که بخت یار من بود و کتاب نخواندۀ دیگری از نویسندۀ محبوبم در کتاب خانه داشتم، دیروز توانستم بیش از 50 صفحه لذت خواندن و موج سواری روی واژه های ایزابل عزیز را تجربه کنم! این که بیش از یک سال این کتاب تنها چند نفس با من فاصله داشته و دست دراز نکردم برش دارم و بخوانمش، به همان ماجرای شگفت انگیز صدا کردن کتابها برای خوانده شدن بر می گردد؛ انگار میوه ای که در پس برگهای درختی از زود چیده شدن محفوظ مانده و وقتش که برسد خودش را در دامان خواننده می اندازد تا مؤید اثبات جاذبۀ جدیدی باشد.
و این که آقای امرایی با قلم مردانه _و بیشتر اوقات به زعم من خشن_ شون توانستند در ترجمۀ این اثر زنانه هم موفق باشند. البته نصف جاذبه متعلق به سحر قلم شهرزاد امریکای لاتین است که میشه مردها و زنها پا به پای هم در آثارش حضور دارند؛ عین خود زندگی.
با دلی اندوهگین و ذهنی پر از خاطره از کتاب نازنین و محبوبم پرندۀ خارزار خداحافظی می کنم. کتابی که اونقدر خوب نوشته شده که خوندنش برای بار سوم باز هم چیزی ژرف و تأثیرگذار برای من داشته _به خصوص با فاصله ای نزدیک به بیست سال از آخرین خوندنش.
با قلبی آتشین، مثل توصیف مگی عزیز از پرندۀ خار در سینه که می داند و چنین می کند، تمام خارهای داستان رو با خودم به یادگار بر می دارم و حالا که درک بهتری از شخصیت های داستان دارم، بیشتر دوستشون دارم؛ مگی، دین و جاستین که بیشتر از بقیه شبیه منه. پدر رالف که قدری پس گردنی لازم داشت، فی و پدریک و باقی کلیری ها که آدم عاشقشون میشه... و آن مولر و لادی همسرش که عزیزای دلم هستن، با اینکه خیلی کم توی داستان بودن.
همین تازگی ها یه کتاب خون حرفه ای که کیفیت و کمیت مطالعه ش فوق العاده بالاست گویا، گفت این کتاب «زن» هست. من دقیقا سمت و سوی حرفش رو نفهمیدم و نمی دونم قصد و غرض واقعی ش چی می تونسته باشه آخه می تونه به بیش از یک مورد اشاره داشته باشه؛ چربش روحیات زنانه، تعداد بیشتر شخصیت های زن، احساساتی بودن، .. ؟
اما الان که کتاب رو تموم کردم می تونم از این جهت باهاش موافق باشم که قدرت و ژرفای شخصیت زنهای کتاب فوق العاده بیشتر و پررنگ تره. این زنها هستن که داستان و زندگی رو به پیش می برن و حتی در سرنوشت باقی افراد تاثیر میذارن. بارها اشاره شده مردان اصلی داستان عقیم هستن؛ رالف و دین کشیش شدن، برادرای مگی هیچکدوم زن نگرفتن، باقی مردها هم نقش پررنگی ندارن. می مونه راینر یا همون رِین که حتی با وجود قدرت زیادش مقهور یکی از زنان خاندان کلیری هست.
بله این کتاب «زن» هست؛ بانویی باوقار و فروتن که در عین حال غرورش یکه تاز هست و به سرسختی علفهای نقره ای خشکسالی کشیدۀ دروگیدا، همچنان در انتظار نَمی باران می مونه و سرود زندگی سر میده؛ به قانونی ازلی، مثل پرندۀ خارزار.
یه وقتایی اژدهای نازنینم بهانه گیر میشه، مثل الآن که دلش کتاب جدید و متفاوت می خواد و جا براشون نداره! همه ش می چرخه دور خودش و به فکر چاره س.. می تونه کتابا رو دسته بندی کنه و یه سری رو بی خیال شه تا جا برای جدیدها و مهم تر ها باز بشه .. فکر خوبیه!
یا بازم الان که مدتیه برای یکی از دوستاش ای-میل زده اما جوابی نگرفته! این دوستی ماجراها داره؛ چند سال پیش یه نفر که یه جورایی خودش رو دوست مشترک می دونست داشت زیادی وارد ارتباط دوستانۀ ما دونفر می شد. اما من که به راحتی کنارش گذاشتم چون واقعا شخصیت غیرقابل تحملی داشت. اما این دوستم سعی کرد هر دوی ما رو نگه داره برای همین قدری بهش بی اعتماد شدم! چند وقت پیش تصمیم گرفتم این خرده کدورت رو کنار بذارم و دوباره مث قبل باشم باهاش. برای همین بیشتر براش ای-میل نوشتم و از خودم و بعضی برنامه هام گفتم. قضیه تا اوایل تابستون خوب پیش رفت ولی بعدش دیگه خبری ازش نشد! بی پاسخ موند ای-میل هام! اژدها جان هم ناخودآگاه هی سیخونک می زنه که باید برگردم به همون احتیاط سابق. خب کدورت که از بین رفته با این حال بی اعتمادی اندک هنوز باقیه. نشونه ای نیست تا رفعش کنم.
بدن ترتیب فرصتی برای بهانه گیری اژدهایانه پیش اومده. حتی بابت این که چرا آدم وقت نکنه زیاد بیاد نت یا با قالیچۀ پرنده ش پرواز کنه!
تا مدتی نخواهم بود
خوبم، سرم شلوغه اما بازم وقتشو دارم بیام اینجا
مسئله نت هست که باید دوباره راه اندازی بشه برامون
نمیدونم چقد طول میکشه بهمون قول ده روز تا یه ماه رو دادن
من که امیدوارم حتی زودتر از ده روز باشه
فعلا یه خدافظی کوچولو تا بازگشت زود ایشالله
خوش باشید و جوهری و کاغذی!
دیگه می تونم به خودم قول بدم جریان و روند مطالعه م حتما حتما عوض میشه!
مدتها ذهنم درگیر این قضیه بود و پارسال هم تصمیم گرفتم بالاخره تصمیم بگیرم! ولی دلم سمتش کشیده نمی شد. الان دو هفته ای هست که بهانۀ قوی دستم اومده برای اینکه برگردم سر کتابای تخصصی و کتابای زیاد و حجیم عزیزمو بخونم با تمام مخلفات و عوارض و حواشی و ... خب برای هرکدوم از این کتابا، کتابای جنبی زیادی وجود دارن و به جرأت می تونم بگم یه عمر منو مشغول می کنن.
به خصوص که این بهانۀ جدید منشأ آشنایی با کتابهای جدیدتر در این زمینه هست!
البته من تازه با فانتزی و مخلفاتش آشنا شدم و مطالعۀ این ژانر رو در کنار کتابای وقت پرکن و لازم-برای-خوندن و دوست داشتنی دیگه ادامه میدم همچنان.
خلاصه که دنیای کتابی م متنوع تر شده و خواهد شد
بالاخره دیروز با یکی از دوستای جادویی/ هری پاتری م رفتیم کتاب فروشی نشر افق. امروز هم آخرین روز جشنواره شون هست که کتابا رو با 10 یا 15 درصد تخفیف می فروشن.
_ قفسۀ سبز که کلاً هیچی! انگار کسی دلش نیومده بود کتابای افق ش رو پس بیاره. عین خود ما !!
_ کتاب «پرنیان و پسرک» رو خریدم. ولی «بخشنده» رو نداشتن.
__ قبلش طبقۀ پایین پاساژ فروزنده هم یه گالری کوچک پیدا کردم از کارای دستی به اسم «نارون». خیلی قشنگ بودن. بیشتر از همه از ساعتهاش خوشم اومد.
__ و یه چیزی که خیلی به درد بخوره هست، « کتاب اوج »، طبقۀ بالای «نون خامه ای» دور میدون انقلاب! کتابای دست دوم داره که از لحاظ اقتصادی نسبتاً به صرفه هست.
ماه بر فراز مانیفست تموم شد.
اواخرش منم دوست داشتم همراه آبیلین چند قطره اشک بریزم.
بیشتر بخش های روایتی ش خوب بود مخصوصا دو زمان بودن و دو زاویۀ دید داشتنش روند داستان رو جذاب تر کرده بود نسبت به اینکه بخواد خطی روایت بشه. اما بعضی بخش ها به نظرم خیلی کامل پرداخت نشده بود. به اندازه ای که داستان سربسته و مرموز روایت میشد، جاذبه برای دنبال سرنخ بودن برای همۀ این اجزای پنهان وجود نداشت. طوری هم نبود که بخواهیم به راحتی و با چشم پوشی به طرح باز داستان ربطش بدیم. می شد بعضی جزئیات رو بهتر تعریف کرد و داستان رو غنی تر کرد. یکی ش همین ماجرای پرل آن.
روی هم رفته کتاب و ماجرای خوبی بود که از خوندنش خیلی خوشحال شدم. احساس آبیلین رو خیلی خوب می فهمم و دوستش دارم. بیشتر از اون گیدئون رو دوست داشتم. از خواهر ردمتا و که در آخر شخصیتش باز شد خیلی خوشم اومد و همچنین این شگرد یه دفه رو شدن شخصیتش. ولی باز هم جای پرداختن داشت. دوشیزه سادی رو هم تقریبا از اول ورودش به داستان دوست داشتم. اینا نقاط قوت داستان هم بودن.
" موهای طلایی عروسک کنده شد. پولکها برق زنان میان علفهای بلند افتاد و غیبشان زد. چکمۀ خاک آلودی بی توجه روی پیراهن عروسک فرود آمد و لکّش کرد. مگی به زانو افتاد و دیوانه وار پی تکه های پیراهن می گشت تا از خرابی بیشترشان جلوگیری کند. بعد لای علفها را جستجو می کرد تا مگر پولکها را نجات دهد. پردۀ اشکی راه نگاهش را می بست و غصه اش غصۀ تازه ای بود. آخر تا به آن روز صاحب چیزی نشده بود که ارزش غصه خوردن را داشته باشد."
ص14
_ برای توی مسیر هیچ کتابی بهتر از اونی که یه جورایی میدونی چیه نیست؛ یا از قبل خونده باشی ش یا نویسنده و مترجمشو دوست داشته باشی ... برای همین امروز دل زدم به دریا و پرندۀ خارزار عزیزم رو ( با ترجمۀ مهدی غبرایی بزرگوار _ انقد برام مهمه که معمولا اسم این کتاب رو با اسم مترجم محبوبم همراه می کنم همیشه ) گذاشتم توی کیفم. کتاب هرچقدر هم خوب و خاص باشه ، تضمینی نیست که شخص من توی هر مسیری برش داره و بخوندش. شده کتابی همراهم بوده اما خیلی راحت بی خیالش شدم .. ولی این از اون کتاباس که فکر می کنم همیشه حاضر به خوندنش باشم.
_ این کتاب رو دوبار خوندم، درسته ؛ اما زمانی که فقط عاشق کتاب خوندن بودم و مثل الآن قدری دید فنی نسبت به متن و نقد و .. نداشتم. این دفعه انگار قراره بیشتر ازش لذت ببرم و بهتر درکش کنم. حقش بود که باز هم این کتاب رو بخونم!
_ چیزی که باعث شد به قضیۀ بالا فکر کنم، همون پاراگرافیه که همون اول از متن کتاب نقل کردم و در صفحات اول کتاب هم خوندم؛ مـگی ، شخصیت اول داستان، روز تولدش یک هدیۀ ارزشمند گرفته که تا حالا برای اون و در خونواده شون سابقه نداشته. اما برادرهای شیطون و کم سنش اونو از دستش می قاپن و روزش رو خراب می کنن. طوری این صحنه و حس مگی در چند صفحه توصیف شده بود که دقیقاً می تونه پیش درآمد درست و مناسبی از لحاظ داستانی و احساسی برای سیر زندگی مگی باشه. خیلی ازش خوشم اومد. اینکه مگی تمام تلاشش رو می کنه تا چیزی رو که براش عزیزه به هر صورتی حفظ کنه و تنها بودنش، ...
__ شروع کردم به دیدن انیمیشن Spirited away ژاپنی، به توصیۀ دختر دایی م. کلاً فیلم و کارتون دیدن من اینطوریه که تیکه تیکه می بینم. روزی نیم ساعت، بعد میرم دنبل کارام. نه که قرار گذاشته باشم با خودم؛ مدتیه اینطوری شده. مث سریال می بینم! برای همین اینکه امروز شروعش کردم دیگه تموم شدنش با خداس!
· Simi Valley, CA, United States ·
«جهان چیزی شبیه موهای توست؛ سیاه،سرکش و پیچیده ....»
__ لاأدری ( از یه کامنت؛ ی جایی! )
خب منو که تنبیه نکردن!
«شفادهندگان در دوران کودکی معمولا در یک دنیای پر از فانتزی زندگی می
کنند و در داستان هایشان اغلب نقش یک شاهزاده پریان را به خود گرفته و
متأسفانه به خاطر همین مسأله از سوی والدین خود طرد شده و حتی تنبیه می
شوند. زمانیکه والدینشان به آنها می گویند که دیگر زمان آن رسیده تا به
خیالبافی و رؤیاپردازی پایان دهند، این حس به آنها دست می دهد که رؤیایی
بودن کار بسیار ناشایستی است و به مرور این حس به آنها دست می دهد که چیزی
جز یک جوجه اردک زشت نیستند. در حقیقت، تمام کارهای آنها بدون ایراد است،
زیرا آن همانی هستند که باید باشند، اما باید گفت با دیگر جوجه اردک های
دیگر کمی فرق می کنند.»
خب منو که تنبیه نکردن!
«شفادهندگان در دوران کودکی معمولا در یک دنیای پر از فانتزی زندگی می
کنند و در داستان هایشان اغلب نقش یک شاهزاده پریان را به خود گرفته و
متأسفانه به خاطر همین مسأله از سوی والدین خود طرد شده و حتی تنبیه می
شوند. زمانیکه والدینشان به آنها می گویند که دیگر زمان آن رسیده تا به
خیالبافی و رؤیاپردازی پایان دهند، این حس به آنها دست می دهد که رؤیایی
بودن کار بسیار ناشایستی است و به مرور این حس به آنها دست می دهد که چیزی
جز یک جوجه اردک زشت نیستند. در حقیقت، تمام کارهای آنها بدون ایراد است،
زیرا آن همانی هستند که باید باشند، اما باید گفت با دیگر جوجه اردک های
دیگر کمی فرق می کنند.»
· Simi Valley, CA, United States ·
از قرار معلوم ما INFP ها «دنیا را به عنوان مکانی اخلاقی، محترم، پر از قابلیت های خارق العاده و اتفاقات خوب بالقوه ادراک می کنیم.»