![]()
(درگذشت مارکز)
اینم رامپل افسانه ای واقعی :
در افسانه ها و باور عامه ، «رامپل استیلت اسکین» Dwarf کوتوله ای بوده با
نیروهای فوق طبیعی و همیشه آرزو می کرد مردم دچار بلا و بدبختی بشن تا
بتونه باهاشون معامله بکنه . یکی از توانایی هاش این بود که میتونست با
رشتن ِ کاه، طلا به دست بیاره. بیشتر هم به خاطر این قدرتش شهرت داره چون
به وسیلۀ اون میتونست بچه ها رو از مادرهاشون بگیره.
دو اپیزود آخر از فصل دو اسمشون هست :
ep 21 : Second Star to the Right
ep 22 : And Straight on 'Til Morning
و داره ماجرای پیترپن و Neverland رو هم به داستان سریال باز می کنه
* اسم این دو اپیزود رو پشت سرهم بخونیم ، چیزیه که پیترپن توی کتاب نوشتۀ جیمز بَری، در جواب وندی به عنوان آدرس خودش میگه :
«وندی : شما کجا زندگی می کنید ؟
پیتر : دومین پیچ به سمت راست و بعد مستقیم تا خود صبح» !
خب!
یکی از شخصیت هایی که قابلیت بسیار بالای انتقاد پذیری و _طرفداراش نشنون
لدفن_ فحش و فضیحت شنیدن رو داره، شخص شخیص «رامپل استیلت اسکین» هست.
با توجه به پیشینۀ افسانه ایش، خود من تا 90% این موارد رو فقط نگاهش کردم،
هیچی م بهش نگفتم . چون طبیعت و ذاتش همینه. از شیطان ماجرا جز شیطنت
توقعی نمیره. ( الیته شیطان دوست داشتنی
:)) )
اما وقت هایی که در هیأت انسانی ش میره، آدم توقع بیشتری داره ازش.
این آخریا داشتم از دستش حرص می خوردم؛ هم سر اینکه با بِل/ Lacy دار و دستۀ گانگستربازی راه انداخته بودن، هم اون موقع ها که به هنری بیچاره ..
:'( پسر به این ماهی، خوبی
:*
ولی آخرش که رفت کمک و این حرفا دوباره ازش خوشم اومد
بالاخره با اِهنّ و اُهون ّ و خرت و خورت، فصل دو رو هم تموم کردم
ازش راضیم، بازیای نویسنده و سازنده های سریال برای رسوندنش به اینجا خیلی
خوب و قابل توجه بوده؛ اون فلاش بک ها، ارتباط حوادث در زمان های مختلف با
هم، شخصیت پردازی و ... برای من واقعا پذیرفتنی و دوست داشتنی ن.
اینکه دست یه سری شخصیت افسانه ای_ تازه اونم با این تعداد زیاد_ رو بگیری و
بیاری توی قرن بیست و بیست و یک، صرفاً یه امر کلیشه ای نیست اینجا؛
اجتماع و ارتباط همۀ اینا با هم در هر دوره ای که نمایش داده شده، قوانین و
اصول منسجم و تقریباً جذاب خودش رو داره.
خلاصه که خیر ببینن ایشالله
:)))
"من
وقتی مینویسم خودم را تکثیر میکنم. دو نفر میشوم. هم نویسنده، هم
خواننده. چون همیشه خودم را جای خواننده میگذارم تا بفهمم چه چیزی خوب است
و چه چیزی بد. سعی میکنم خودم را با دو چشم دیگر بخوانم، و با نگاهی
دیگر، طوری که انگار نمیدانم قرار است چه اتفاقی بیفتد."
__ماریو بارگاس یوسا
a magic day
Pad foot and I and the whomping willow
:))
(عکس گلدوزی از ص folt bolt
یک بار هم با تی آشپزخونه، روی سرامیکای خیس سفید تازه شسته شده، رقصیدم ؛با آهنگ محبوبم
:))
Max: In my religion, we are taught that a thing is only alive because it contains a word for life. That’s the difference between you and a lump of clay. Words are life, Liesel.
من نمی دونم چرا با خوندن داستانای عاشقانه ای از نوع «آنا کارنینا» و « دکتر ژیواگو» مشکل دارم ؟
* اُه اون دومی رو که دیگه نگو !
یکی فیلم دیدم «پر از آب چشم»
(کتابدزد)
گیم آو ثرونز رو نمی خوام حالا ببینم
فصل که تموم شد، همه رو هروقت حسش بود پشت سرهم می بینم
ولی اپیزود 2 که دانلودش تموم شد، صحنۀ مخصوص جاف رو دیدم... عاالی بود !!
حسی که اون لحظه داشت ...
آخرین تصویری که از چهره ش نشون داده شد ..
گود جاب مارتین
(y)
*تشکر ویژه از فرنوش و نفرین معکوسش
:)))
«اگوی پرسوراخ من چیزی نیست که به لحاظ بشری ارزش قدردانی یا تحسین داشته باشد. یک چیزی این وسط هست فارغ از خود من که من هم مثل خیلیهای دیگر نگرانشم و باید سعی کنم به سرنوشت غاییش -که معلوم نیست چیست- برسد.» https://www.facebook.com/bigsleep.wordpress/posts/272218962952881

1 خب وضعیت از این قرار است. دو ماه پیش حس کردم که دوباره سیتالو لازم شدهام و بهتر است تا افسردگی کامل برنگشته شروع کنم. خوب کاری کردم. نتیجه این که خیلی سریع جلوی گسترش حس اندوه بیدلیل و دایم مخصوص افسردگی گرفته شد. اما این وسط هنوز چیزی کم است. “های” نیستم. میدانم که آدمیان برای “های” بودن مخدر مصرف میکنند. ولی من در یکی از وضعیتهایم – که این چند ساله کم و بیش همراهم بوده- “های”م. سرخوش و خوشبین و پرانرژیام. الان حداقل انرژی را دارم. در حدی که بتوانم با صرفهجویی انرژی ( حالا لازم نیست تخیلش کنید!) امور محوله روزمره را انجام دهم.
2 چند وقت پیش دوستی لینک مطلبی از وبلاگم را میخواست و رفتم برایش پیدا کنم. بعد اسکرول کردم به سمت پایین همینطور و به موجودی که اینقدر فعال بوده حسادت کردم. بعد یاد خاطرهای افتادم. بیست و یک ساله بودم و یک روز کاریکاتورهام را زدم زیر بغلم رفتم دفتر توانا پیش توکا که ببیند و نظر بدهد. خب از سر ادب اظهار لطف کرد به بعضی کارها اما تاریخ ترسیم کارها را کاملن برعکس حدس زد. حدس میزد کارهای پختهتر اخیرتر و کارهای ناشیانهتر و بیحوصلهتر مال اوایل کارم باشد. که این طور نبود. بعد چیزی گفت به این مضمون که استعدادت دارد معکوس شکفته میشود! راست میگفت. چند ماه بعدش دیدم تلاشم بیهوده است. طراحیم ضعیفتر از قبل شده و حوصلهام کمتر و ایدهها به ذهنم نمیآید. پرونده کاریکاتوریست شدنم بسته شد. همینچند هفته پیش دوستی که ده سالی از من بزرگتر است داشت تعریف میکرد که یک کارهایی که دوسال قبل خیلی راحت انجام میداده دیگر نمیتواند انجام دهد. کارهای فکری و نه جسمی. علیرغم این که بدم نمیآید همیشه ادای پیرمردها را در بیاورم ولی 34 سالگی سنی نیست که بتوانم خودم را قانع کنم که بابتش بیانرژی و بیحالم.
3 عوامل بیرونی هم بی تاثیر نیست. دقیقن تمام سه هفته اخیر ذهنم درگیر یک موضوع شخصیست که راه حل سادهای ندارد. یک موضوع درباره “دوستی “ که اگر قبلتر بود در موردش تصمیم روشنی داشتم. اما الان ماجرا چند زاویه دارد. در واقع تجربهام باعث شده زوایای مختلفیش را ببینم و درگیر مناسبات تخماتیک فلسفی مرور گذشته و حال و بازنگری در همه امور شوم.یک پازل است که باید حل شود و قطعاتم با هم جور نمیشود و مدام خرابش میکنم و از اطراف اطلاعات جمع میکنم و دوباره سرهمش میکنم.
4 بعد در این اسکرول کردن وبلاگ
خودم دیدم یک وقتهایی هم بوده که به ته خط رسیدهام. یا چیزی شبیه به ته
خط. و بعد دوباره زنده شدهام. بعد خب این یک اعتقاد قدیمی درباره
شیوهایست که دنیا کار میکند. دیالکتیک حیات. چرخه زندگی > افزایش
بینظمی> مرگ> زندگی. یا همان یین و یانگ معروف. همان که میگوید شهر
تو تا گم نشود پیدا نشود.
بعد امیدوارم میشود که من الان در موقعیت
افزایش انتروپیام. که وقتی همه چیز گهمال شد بعد یکهو به شکل معجزهآسایی
دوباره کودک آسمانی متولد میشود.
5 این وضعیت تبدیل میشود به انتظار. انتظار برای از دست رفتن و به دست آوردن. بنابراین این روزها اصلی ترین کاری که میکنم تلف کردن وقت است. تلف کردن سیستماتیک. یک جور شبیه این که : دنیا من که میدانم در این موقعیت نمیگذاری کار درست حسابی بکنم پس منم وقتم را میریزم تو خلا. مثل پینکمن که هر وقت خل میشد پولهاش را دسته دسته در شهر پخش میکرد. شبیه این بازی چشم در چشم دوختن است که بازنده کسیست که زودتر پلک بزند. اگر تو میگویی نمیگذاری کاری بکنم ، پس من – به قول دوپونت- از اون هم بالاتر: وقتم را آتش میزنم. به ابلهانهترین شیوههای ممکن تلفش میکنم. یک راهش این است که مینشینم پای ایج آو امپایرز. بازی که دیگر حتا برایم چالش هم نیست. مساله فقط زمان برنده شدن است. وقتی بازی تمام می شود. بعد ده دقیقه یا یک ساعت. برمیگردم تایملاین را نگاه میکنم. یک جور از سر دهنکجی. نگاه میکنم ببینم چند دقیقه وقتم را تلف کردهام. بعد میبینم خب شد 46 دقیقه. نیشم باز میشود. شاید هم به مثابه یک جور کاتالیزور برای افزایش بینظمی.
6 طی چند
ماه اخیر تعدادی دوست نادیده و دیده بهم معترض شدهاند که چرا کاری
نمیکنم؟ اولش منظورشان از کار را متوجه نشدم. بعد کم کم دوزاریم افتاد که
اشارهشان به همان جاهطلبیهای نوجوانانه است. به کار بزرگ. به ساخت چیزی
ماندگار. کی دلش نمیخواهد کاری بکند؟
اینجا باید پرانتزی باز کنم. در
مورد تایپ ما ( Intjها) مشهور است که فروتنی نداریم. خب علتش – دست کم در
مورد خودم- غرور نیست. نگاه ابژکتیو به فکتهای موجود است. همیشه و از
بچهگی برای من خودم از یک مجموعهای از تواناییها که داشتهام مجزا
بودهام. آن تواناییهای من نبوده که بهش ببالم. من بیشتر مثل نوکر چلاق و
قوزی دکتر فرانکنشتاین نگهبان و مراقب این تواناییهای کذاییام. در عین
حال که درک نسبی از حدود این تواناییها به شکل قیاسی دارم. مثلن به سادگی
میدانم که بعضی از این ویژگیها که عوارض گیک و نرد بودن است و شاید اینجا
کمی متمایز باشد در جامعهای مثل امریکا به قدر پشگل ریخته. اما از اولین
نامهای که در پرونده آموزشیم نوشته شد توسط معلم کلاس پنجمم ( بعد این که
دعوای سختی کردیم سر این که مدیرمان را قانع نمیکرد تا امکانات لازم برای
ساخت آدم آهنی که پروپازال اجرایش را نوشته بودم در اختیارمان قرار دهد) که
خطاب به بابا و ننه ام نوشت این بچه یک چیزی دارد که من بلد نیستم پرورشش
دهم ولی شما یک کاریش بکنید. تا بعد و بعدتر که این ابراز لطفهای جوراجور
سر رسید حس من فقط این بوده که من مامور یک جعبه نسبتن ارزشمندم. نه خیلی
ارزشمند اما نسبتن ارزشمند. من مامورم که کشف کنم جعبه چه طور کار می کند و
راه اندازیش کنم.
حالا میگفتند کار بزرگ. کار بزرگ از این جعبه
برمیآید. اینجا باز بحث فروتنی نیست. بحث فکت است. اگوی پرسوراخ من چیزی
نیست که به لحاظ بشری ارزش قدردانی یا تحسین داشته باشد. یک چیزی این وسط
هست فارغ از خود من که من هم مثل خیلیهای دیگر نگرانشم و باید سعی کنم به
سرنوشت غاییش -که معلوم نیست چیست- برسد. مثل بقیه آدمها. این دوستان هم
نگرانش بودند. در خوشبینانهترین حالت من در نیمه زندگیم هستم و از
آنجاییکه متاسفانه عمر این جعبه سحرآمیز هم به عمر من بسته است باید کم کم
به خودم بجنبم. چون ماموریتی که بابتش مثل ماشینهای آدمکش روسی از بچهگی
خودم را تعلیم دادم دارد از دست میرود.
سال 88 بدترین سال بود برای
روزنامهنگار بودن. بدترین سال برای نوشتن در چلچراغ و بدترین سال برای
سردبیر چلچراغ بودن. ترکشهاش خب به همه خورد بیش و کم. اما یک تکه این
ترکش خورد وسط آن جعبه. بعد گفتم نیستم. بازنشستگی میخواهم. استراحت مطلق
میخواهم. این چهار سال اخیر گرچه با هیچ تعبیری نمیشود استراحت مطلق مگر
در قیاس با انرژی که آن سال از دست رفت. خب الان یک صدایی دم گوشم میگوید
استراحتت را هم داشتی. چه مرگت است؟ لش را تکان بده.
ولی من میدانم
برای آن تکانی که دوستمان میخواهد میزانی از انرژی لازم دارم که الان به
شکل متناقضی برای به دست آوردنش باید اول نابودش کنم.
7 ولی ته دلم میدانم که دوباره برمیگردم. دوباره فیلان پرندههایمان را بهمان خواهیم کرد. به قول پل نیومن در بیلیارد باز شده تیکههای بدنم رو جمع میکنم و برمیگردم. و از زندگی انتقام میگیرم. انتقام من مبهوت کردن است. کاری که دوست دارم. آرزویش را دارم. کاری که برایش خودم را آماده کردم. همانی که جان وو میگفت: چیزی که مردم نتونن باورش کنن و هیچ وقت نتونن فراموشش کنن.
Isabel Allende with Antonio Banderas
(عکسشون سر فیلم خانة اشباح)
زبانهایی
مثل فارسی یا زبان های لاتین، که اول موصوف را برزبان می آوری بعد صفت/
صفات را، انگار دستت باز است هر صفتی را که در لحظه مناسب می دانی به سوژه
نسبت بدهی. یا هیچ نگویی . موصوف را تنها رها کنی .
اما صحبت کردن با
زبان هایی که اول موصوف را ذکر میکنند بعد صفت را، آدم باید حواسش باشد
برای سوژه چه بگوید، چندتا بگوید ، و همه را قبل از موصوف از دل/ ذهن به
زبان برساند.
شاید آدم مجبور باشد با این زبانها کمی عقلانی تر سخن
بگوید. ناخودآگاه فکرش جلوتر از زبانش می دود تا موصوف را به بهترین شکل
ارائه کند ..
چه خود من !!!
.. « از خاطرهها داستان میسازم؛ چه بنویسم چه ننویسمشان.. »
https://kharmagaz.persianblog.ir/x35Av4vW5esll7aaJngx-%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A8%DA%86%D9%87%DB%8C%D8%AD%D8%B1%D9%81%DA%AF%D9%88%D8%B4%DA%A9%D9%86
بر من که بهشخصه چون آن گوسفندیام که به محض جلوی وانت نشستن ، دلش برای خاطرات عقب وانت تنگ میشود و گریه میکند؛هیچ حرجی نیست که دائم یاد گذشته کند حتا اگر انگ پیری و ناپویایی بخورد، چرا که من با تایید و گواهی دکتر به خاطرهبازی مشغولم. از خاطرهها داستان میسازم؛ چه بنویسم چه ننویسمشان..
مثل امروز که به طرز عجیبی ذهنم ورق میخورد و مرا میبرد تا آنجا که به خاطر آورم کدام عادتم از کجا آمده یا حرف چه کسی - هرچند خودش روحش هم خبر نداشته باشد- تا همین امروز روی من اثر گذاشته است.
مریم مصطفوی: اولین کسی که اولین
لایهی خوشبینی مرا مانند کربن روی کارتهای رمزدار خراش داده است مریم
مصطفوی همکلاس چهارم دبستان من بوده است. بهترین دوستان من در سالهای مدرسه
همیشه معمولیترین آدمها بودهاند. نه زیبا نه باهوش نه پولدار نه معروف
نه شوخ نه پرسروصدا . هیچی نبودند. مثل آب بیمزه و رنگ و بو. یک جور
صمیمیت بینامی یکهو بین ما اتفاق میافتاد. چشمها هم بیتاثیر نبودند مثلا
همین نامبرده چشمان درشت سیاه و مژههای زبر و بلندی داشت. من همهی حرفها
و ترسها و آرزوهام را برایش میگفتم.بعد از یک مدت لیست بلندی از آرزوهای
من دستش افتاده بود. مثلا میدانست که من شلوار مخملکبریتی پیلیدار خانم
معلم ورزشمان را دوست دارم. میدانست من شومیزهای کتان را دوست دارم. یک
روز زنگ تفریح به من گفت فروغ من برایت از همین شلوارها خریدم. جزئیات خرید
هم بینقص بود، حتا باران هم گرفته بود و مامانش گفته بود ول کن هوا خراب
است و تازه این شلوار که اندازهی تو نیست و این هم گفته بود که چکار داری
با پول خودم میخرم. به این بستهی کادویی هر روز یک قلم اضافه میکرد.
فروغ آن تلِ گلدار که دوست داشتی از درخانهمان خریدم برایت، آن مدادتراش
میگوشکل، آن دفتر سهبعدی با عکسهای چشمکزن. گفتم مریم کی برایم میآوری،
میگفت صبرکن به وقتش. گفتم من برایت چه بخرم،گفت از همین جوربها که خودت
داری. من از همان عنفوان بچگی عاشق جورابهای اسکاچ بودهام. ای بابا. چه
کمتوقع. به سرعت رفتم از مغازه پشت خانه برایش دوجفت خریدم؛ کادو کردم
گذاشتم توی کیفم. تنها هوشی که به خرج دادم این بود که بهش ندادم. هفتهها
این کادو در کیف من میرفت و میآمد،کاغذش کم و بیش پاره شده بود ولی چیزی
به دستم نرسید.آنقدر از داستان گذشته بود که اگر ازش میخواستی یک دور دیگر
بگوید که چه چیزهایی توی بسته هستند خودش یادش نمیآمد. جورابها کماکان در
کیف من حمل میشدند. خواهر بزرگترم که روزی دنبال جوراب میگشت در کیف مرا
باز کرده بود(داستان جورابها را میدانست) و بی اجازهی من یکیشان را
برداشته بود و پوشیده بود. آن موقعها کسی بچهها را آدم حساب نمیکرد. مثل
الان نبود که همه روانشناس باشند و دست به دست دهند تا یک مشت توپوزی
نخوردهی پیشنوک به اسم بچه؛ پادشاهی کنند. الان اگر ازم بپرسید که
بیاعتمادی چطور در من شکل گرفت چیز هولناکی یادم نمیآید. اسمی برایش
نداشتم. فقط آرام فهمیدم آدمها همیشه راست هم نمیگویند. اگر بگویی چه چیزش
آزارت میداد بیشتر میگویم این که فکر کردم او از من باهوشتر است و من
خنگ و کودنم. از همه بدتر که داستان این حماقت را باید از بقیه پنهان
میکردم و یا نگران بودم که مریم مصطفوی مرا که بچهی معدل بیست قشنگی بودم
با این ماجرا دست نیندازد.
شیرین صادقی: شیرین صادقی مرا در یک
بعدازظهر گرم تابستانی در حیاط خانهمان در شیراز دید درحالیکه هنوز داشتم
با چند مسئله باقیمانده و نفهمیده از سال تحصیلی گذشته کلنجار میرفتم و
وقتی نظرش را پرسیدم گفت: اوووووه. هنوز یادته؟ و به من توصیه کرد که
تابستان زمانی است که باید تمام چیزهایی که در سال گذشته یاد گرفتهایم را
بریزیم دور تا مغزمان برای سال جدید جای خالی داشته باشد.آن سالها اگر
الگوی خورهتری دور و برم بود حتما پیروی میکردم ولی من متاسفانه در شهر
گل و بلبل به سر میبردم اگر به همکلاسیهای دیگر هم سر میزدی مهمترین
کشفش این بود که شربت آلبالو با یک نصفه لیمو خوشمزهتر میشود. بنابراین
دنبالهی محفوظات سال قبل را هیچوقت پی نگرفتم و تا حال به غیر از کاربرد
داستانی اتفاقات، هیچ چیز جدی دیگری برایم وجود ندارد. مغزم چون بوتیک
شیکیست که سالی یک قلم جنس با کشتی از جایی دور برایش ارسال میشود و همان
هم به فروش نمیرود.از اتفاق با شیرین صادقی امسال دیداری داشتم . به محض
این که یک کتاب لاغر دستم دید گفت اوووووه. یادمه تو همیشه مغزت خیلی کار
میکرد.
حالا اینها دوتا از موثرترینها
بودند. جادارد یاد کنم از نگین که روزی در خردسالی به من گفت: قاشق را که
توی دهانت میکنی، دهانت را تنگ نبند و قاشق را از لای دو لب چفتشدهات
بیرون نکش، حالم بهم میخورد. و من تا همین امروز قاشق را که توی دهانم
میکنم محتویاتش را با دوتا دندان جلوم خالی میکنم و مانند شیارکش دوخط
موازی روی قاشق به جا میگذارم تا کسی حالش به هم نخورد. سرآخر امضایام که
شبیه کلمهی «ملیِ» دفرمه است را مدیون روز ملی نفت و دکترمصدقم که در
خانهی ما با اسم و رسمش همزمان با دوران دیبدمینی و هانسل و گرتل آشنا
میشدی.
این کسره های اضافه که به صورت ـه نوشته میشن ..
به جای « دست شما درد نکنه » = « دسته شما درد نکنه »
قراره رسم الخط به صورت زیرپوستی عوض شه ؟
از کجا اومده این الآن ؟؟
*والله!
آدمایی که فقط نوکّ دماغشونو می بینن
و در راستای همون پیش میرن
_ نه کورمال،
با درصد بالای اطمینان
آخی عزیزم، میکن
:'(
نیمۀ دومش به خوبی اولش نبود به نظرم
★
حالا جمله ش که خوب هست و اینا
منتها اون منظره از صدتا تروث باحال تره
باس میگفت :
when you look at this, u wouldn't think about truth or falsehood or anything else
u 'd just wanna dive into it, as the truest truth
ی همچین چیزی حالا
نه باباو !
:)))
داره کم کم بیشتر تر از طب سنتی و مخلفاتش خووشم می یاوووود
:))))
هیچ وخ تو عمرم خوابشو هم نمی دیدم ستاره دریایی بخواد این قدر خنگ و چلمن باشه
همیشه به نظرم موجودات شیک و مجلسی ئی میومدن
ولی وقتی نقاشی میشه واقعا توانایی تبدیل شدن به همچین موجودی رو داره.
بستگی داره بازوهاشو چطور بکشی ، چاق و خیکی و صورتی
:)
* آی لاو پاتریک
ولی چه بکش بکشی توی سفارت ایران راه انداختن ها !
جناب سفیرمون هم که ...
but I love Helen Miren so much
سارا و هیجانش هم عالی بود
شمام وقتی حوله تون رو میندازین رو شونتون حس سزارهای رومی
بهتون دست میده؟؟

شمام وقتی حوله تون رو میندازین رو شونتون حس سزارهای رومی
بهتون دست میده؟؟ یا فقد من اینطوریم؟!!
:))
today, google
:)
Percy Lavon Julian (April 11, 1899 – April 19, 1975) was a U.S.
research chemist and a pioneer in the chemical synthesis of medicinal
drugs from plant ... http://en.wikipedia.org/wiki/Percy_Lavon_Julian
به بعضیام فقد باس گفت:
آقا خوش بوحال تون !
The first step is always the most difficult.
اووففف
یا مادر مقدس هنرهای زیبا
یا ملکۀ قلاب بافی و بافتنی !
من از دست رفتم باز
(دامن قلاببافی کرم و کمربند فلزی خوشکلش)
دست این هوراشیو رو باید بوسید که این چیزای خوب رو تایپ می کنه
:)

هوراشیو گونزالس :
زندگی بدون ماجراجویی مفت نمی ارزه ...وآدمی وقتی ازماجراجویی دست می کشه که دیگه زنده نباشه ....
_
یکی از هنرهامون این بود که برای اساتید محترممون اسم انتخاب می کردیم؛
اونم از چند زاویۀ دید. مثلاً یه سری برای همه شون اسم شاهنامه ای انتخاب
کردیم، بعدش دیدیم بعضیاشون قابلیت اینو دارن که اسامی سینمایی یا شخصیت
های داستانی م داشته باشن . این بود که دست به کار شدیم. از اسامی ادیبان
کلاسیک یا معاصر هم براشون استفاده کردیم .
_ اون استاد تیریپ هدایتی مون که قبلاً اشاره کردم دارای این اسامی شد :
سیاوش ( شخصیت شاهنامه ای ش ) چون ناخودآگاه حس قربانی بودن رو بهمون القا
می کرد و این که از دید ما فردی منزه و قابل تقدیس بود . شرلوک هلمز،
خیام، هدایت .. دیگه فک کنم همینا بود ! #سیلورورفقـا
ما، سه نفر بودیم که دیر با هم جور شدیم اما همون 3 ترم تحصیلی و مدتی بعدش، به اندازۀ یه دورۀ کارشناسی پر و پیمون با هم بودیم.
خیلی سریع دست به کار شدیم و برای جبران طول، به عرض و عمق پرداختیم .
و همون طور که انتظار میره هنوزم با هم در ارتباطیم ولی به دلیل بعد مسافت فیزیکی کوفتی، دستمون خیلی بسته س . #سیلورورفقـا
Mary Margaret Blanchard: How do you do it?
Mr. Gold: Do what?
Mary Margaret Blanchard: Live with yourself, knowing all the bad things you've done.
Mr. Gold: Well, you tell yourself you did the right thing. And if you
say it often enough, one day you might actually believe it.
s2, ep17
Mr. Gold: Cora was dangerous because she didn't have a heart. Regina's even more dangerous because she does.
s2, ep17 "Welcome to Storybrooke"
کم
کم تاریخ باید گواهی بده که شونصدتا ورژن سینمایی/ تلویزیونی از اثری مث
«آرزوهای بزرگ» (دیکنز) به وجود اومده / میاد / درحال به وجود اومدن هست ..
بد نیست ها ، وقت کنیم همه شون یا بیشترشونو می شینیم نگاه می کنیم
حالا من حرفه ای نیستم ولی امیدوارم بینشون نسخه هایی باشه / یا درآینده
پدید بیاد که از روایت صرفاً خطی ماجراهای پیپ کمی فاصله بگیره ..
مثلا
با وجود میس هاویشام، اون زندانیا و فضای وهم آلود لندن و حتی مرداب های
نزدیک خونۀ جو گارجری میشه یه فیلم ترسناک خوب ساخت ؛ یا نمیدونم یه همچین
چیزایی
«خدا انتقام سختی ازمان گرفت سرِ سیب؛ خیلی سخت. پرتمان کرد اینجا، به سیارهی انتخابها. دستمان را بست با زنجیر ابدیِ برگزیدن و مردد بودن: چهکنم؟ چهکنم؟ چه کنم؟ در چکاچکِ حلقههای به هم متصلِ انتخاب و اشتباه و تقدیر. که بر من و تو در اختیار نگشادهست. کاش نگشاده بود واقعن. یا دست کم شمارهی ساقیات را به ما هم میدادی جناب حافظ.»
حسین وی
همیشه فکر می کردم 30 سالگی یه چیز خاصه و 35 سالگی هم یه دورۀ خاص ..
الان که یکی شو گذروندم و دومی ش احاطه م کرده می بینم حسم درست بوده، ولی از جهاتی بهتر از اون چه که فکر می کردم.
درسته آدم وقتی لیست دهۀ 20 زندگی شو مرور می کنه، می بینه نصف بیشتر ایده
آل هاش عملی نشدن _احتمالاً_ ولی حداقل همین که به طور شگرفی یاد می
گیریم چطور با نداشته ها کنار بیاییم و درست برنامه ریزی کنیم، خودمونو
بهتر بشناسیم .. فوق العاده س
*گفتم «یاد میگریم» نه که «عادت می کنیم»
مجله مرد روز updated their cover photo.
درس های مهم ۳۰ سالگی
نویسنده این مقاله خودش به تازگی ۳۰ ساله شده است. نکته دیگر اینکه برای یک رسانه اقتصادی می نویسد و بالطبع خودش و خوانندگانش، بخش جدی و مهمی از افکارشان در باره بهترین و مقتصد ترین شیوه های زندگی است. شگرد دیگرش برای دست یافتن به توصیه های کمابیش واقعبینانه این بوده است که نکته هایی که بر شمرده، ترکیبی است از ۶۰۰ ایمیل که خوانندگان مجله برایش فرستاده اند.
1- به خودتان بیشتر توجه کنید.
اگر در ۳۰ سالگی به خودتان احترام نگذارید و قدر خودتان را ندانید یادگیری
آن سخت تر خواهد شد. مهم ترین و مطمئن ترین هدیه به خودتان درک این حقیقت
است که زندگی همین بودنِ خودتان و وجود خودتان است. خودتان را در آغوش
بگیرید.
۲ – برای ریسک کردن دیر نشده است
۳۰ سالگی با آرامی ولی
با سرعت زیاد از شما عبور خواهد کرد. همه توقع دارند که آدم بالغ و عاقلی
هستید و می دانید چه هستید و چه می خواهید ولی به توقعات دیگران گوش ندهید.
اگر از شغل و تخصص و موقعیت خود راضی نیستید هنوز شانس تغییر وجود دارد و
جسارت به خرج دهید.
در آینده، بیشترین افسوس از کارهایی است که در این دهه از زندگی تان انجام نداده اید.
۳ – با آدم هایی که رفتار خوبی با شما ندارند نگردید
یاد بگیرید به آدم هایی که با آنها راحت نیستید «نه» بگویید. به عادت ها،
رفت و آمدها، سلیقه و انتخاب های تان چهارچوب دهید. بگذارید هم خودتان و هم
دیگران بفهمند که مرام و خصلت های مشخصی دارید. باید بدانند یک برج و
باروی مشخص دورتان کشیده شده است. حریم شخصیتی دارید که هم به دیگران
احترام می گذارد و هم خواهان احترام متقابل است.
دست از عشق های نیم
بند، دوستان و شغل های الکی بردارید. بین خودخواه بودن و به فکر منافع
خودتان بودن فرق بگذارید. شما تنها کسی هستید که همیشه به فکر شما است.
در ۳۰ سالگی پیدا کردن رابطه خوب سخت تر می شود ولی هنوز فرصت آشنایی و
دوستی و پیدا کردن آدم هایی همسو و همراه زیاد است. اگر یافتید قدرشان را
بدانید.
شاهد اتفاقات و تغییرات بزرگ در ۳۰ سالگی تان برای خود و دیگران بویژه والدین تان خواهید بود.
۴ – یاد می گیرید با دنیا بده بستان داشته باشید
پی می برید همه چیز را همزمان نمی توانید داشته باشید. تمرکزتان را روی
چند کار و خواسته اساسی قرار دهید. در ضمن می فهمید که برای به دست اوردن
یک چیز، حتما یک چیز دیگر را از دست خواهید داد. دست از اینکه مردم چه فکری
می کنند بردارید.
۵ – از همین حالابه فکر سلامت تان باشیدyoga-health-fitness
یادتان باشد که ذهن ما آدمها دوست دارد همیشه ۱۰ الی ۱۵ سال جوانتر خودش
را ببیند. اما بدن ما کار خودش، مسیر خودش و پیر شدن خودش را بدون وقفه
انجام می دهد. ورزش و غذای سالم هیچوقت مضر نیست.
۶ – برای خانواده و فامیل وقت و عاطفه بگذارید
البته اگر به فکر داشتن خانواده خودتان هستید بدانید که وقت خوبی است.
ازدواج و بچه دار شدن بزرگترین تصمیماتی است که در این دههِ زندگی خواهید
گرفت.
به ندای درون خودتان در این زمینه بیشتر گوش دهید چون همین
درخواست درونی در آینده گریبان شما را خواهد گرفت. هر حس قوی که خودتان
دارید. مهم است و از عواقب آن و پیامدهایش نترسید.
۷ – پس انداز برای دوران بازنشستگی را شروع کنید.
برای این کار چاره ایی ندارید که از هرج و مرج زندگی جوانانه ( ۲۰ سالگی)
فاصله بگیرید، بدهکاری های تان را تسویه حساب کنید و حتما بلافاصله یک وجه
مشخص برای روز مبادا تهیه کنید. مطمئن باشید که زندگی بسیاری از انسانها با
نداشتن پس انداز روز مبادا خراب شده است. بخش کوچکی از درآمدتان را هر
طور شده پس انداز کنید.
«در جستجوی فِردی»
نوشتۀ آریل دورفمن
ترجمه عبدالله کوثری
(مجموعۀ ادبیات امریکای لاتین)
فِرِدی تابِرنا جزو همان کشتهشدگانی است که جسدشان هرگز به دست بستگان و
آشنایانشان نرسید، جزو همان ناپدیدشدگان. برای مردم آمریکای لاتین،
واژه ناپدیدشدن (desaparesidos) معنای خاصی دارد؛ محتوای تاریخی این واژه
پیوند استواری با ستمِ فاتحان و حاکمان گذشته دارد. تاریخ ستمدیدگان در
این واژه رسوب کرده، و وزن آن ستم بر این واژه سنگینی میکند: «این واژه
بیانگر اعمالی است که رژیم پینوشه به آن دست زد [...]. این یعنی
ناپدیدشدن مخالفان، مردان و زنانی که بازداشت میشدند و هیچ خبری از آنها
نمیشنیدی، جنازهشان را پس نمیدادند تا به خاک سپرده شود و آنها را به
دریا میریختند یا در بیابان چال میکردند تا مبادا مراسم یادبودی برایشان
بگیرند، مبادا در یادها بمانند، مبادا جایی داشته باشند تا دیگران در
آنجا جمع شوند و یادشان را زنده نگه دارند.
چه زیبا !
آدم یاد همۀ کسایی که دوسشون داره میفته ؛ دوستاش، خونواده، ..
:)
«فریادِ من بی جواب نیست، قلبِ خوبِ تو
جوابِ فریادِ من است.
- احمد شاملو»
م. ف. فرزانه، دوست و همکلام هدایت در سالهای آخر عمرش، در خاطرات خود از داستانهای مفصلی سخن میگوید که هدایت نوشته بود و اشتیاقی به انتشار و حتی نگهداری آنها نداشت، از جمله قصه غمناکی با عنوان «عنکبوت نفرینشده»، ماجرای عنکبوتی که به دلیل نفرین مادرش قادر به تار تنیدن نیست، و در نتیجه از جانب عنکبوتها طرد میشود چون عنکبوتی که تار نتند عنکبوت نیست.
عکنبوت بختبرگشته به سراغ جانوران دیگر میرود، از آنها میخواهد او را در جمع خود بپذیرند؛ و با این همه، هیچ حیوانی حاضر به همزیستی با او نیست، چون هرچه باشد او عنکبوتی است که باید تار بتند، نه مثلاً سگی که پارس کند یا سنجابی که جستوخیز کند یا پروانه که پرواز کند یا ماهی که شنا کند. تسلیم شدن به تقدیر عنبکوتانه تنها راه عنکبوت عاقشده است: عنکبوتی که عنکبوت نیست چون نمیتواند تار بتند، و هیچ حیوان دیگری هم نیست چون هیچ کار دیگری جز عنکبوت بودن از او بر نمیآید. تمثیلی از این سرراستتر ممکن نبود؛ حیوان عاقشده عنکبوت نبود و با این حال عنکبوت بود: هدایت ایرانی نبود و با این حال ایرانی بود.
یه استاد داشتیم، ترکیبی از ظاهرش و حالت نگاه کردنش و لحن حرف زدنش و .. آدم رو خیلی یاد صادق هدایت می نداخت .
بعدش بین دانشجوها یه عاشق سینه چاک داشت _ از اونا که آرزو دارن رفیق گرمابه گلستان طرف باشن_ که ظاهرش خیلی شبیه کافکا بود
وقتی این دو نفر کنار هم راه می رفتن و صحبت می کردن من سرگیجه می گرفتم
در دهه شصت پیشرفته ترین روش خودآموز زبان، کتاب و نوارهای لینگافن بود. لینگافن طیف وسیعی از زبانها را در بر می گرفت ولی پرطرفدارترین آنها انگلیسی ، آلمانی و فرانسه بود. رمز موفقیت در لینگافون گوش دادن مستمر به نوارهای آن بود و بهترین حالت این بود که در طول روز، در زمانهای مرده مثل رفت وآمد یا پیاده روی به آن گوش می دادید. اما دو مشکل بزرگ وجود داشت، اول اینکه باتری شارژی نایاب بود و باتریهای معمولی هم دوام چندانی در واکمنهای آن دوره نداشت ( هرچند که در زمان جنگ همان باتریهای معمولی با دفترچه بسیج توزیع می شد) و دوم گشت کمیته انقلاب اسلامی . اصولاً از نظر برادران گشت همراه داشتن واکمن نشانه ابتذال بود و تصور بر این بود که واکمن فقط جهت شنیدن موسیقی حرام استفاده می شود و اگر هم توضیح می دادی که باواکمن هم می شود سرود های انقلابی و نوارهای مذهبی گوش داد، کسی توجه نمی کرد. آوردن واکمن به مدرسه حکم کفر ابلیس داشت و اغلب کار به تعهد و آمدن والدین به مدرسه کشیده می شد. خلاصه لینگافن در ملاء عام مشکلاتی داشت. یک روز یکی از دوستان آمد یکی از نوارهای من را ببرد کپی کند. پرسیدم نوارت چی شده ؟ گفت هفته پیش در یکی از ایست بازرسی های جاده تهران - اصفهان به جرم داشتن واکمن از اتوبوس پیاده ام کردند و گفتند چی گوش میدی ؟ من هم گفتم نوار لینگافن . مامور بازرسی فکر کرد لینگافن اسم یک گروه موسیقی خارجی است و در واکمن را باز کرد، نوار را درآورد، انداخت زمین و با پوتین خردش کرد! تازه می خواست واکمن را هم توقیف کنه! بله در دهه شصت پیشرفته ترین روش خودآموز زبان، کتاب و نوارهای لینگافن بود.
http://dahe60a.blogfa.com/post/97
روزی به مردی بر بخوری
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
با پیچش موهایت
شعر بسازد
روزی به مردی بر بخوری
که قادرت کند – مثل من –
با شعر
حمام کنی
آن روز میگویم : تردید نکن
با او برو
چون برایم مهم نیست مال من باشی
یا او
مهم اینست
مال شعر باشی.
- نزار قبانی
اسماعیل کاداره، نویسندهی آلبانیایی :
«خلاقیتِ منفی برای نویسنده همان چیزهایی است که نمینویسد. آدم باید خیلی
بااستعداد باشد که بداند چه چیزی را نباید بنویسد؛ و در ذهنِ نویسنده
آثارِ نانوشته خیلی بیشتر از آثاری است که نوشته است. شما انتخاب میکنید و
این انتخاب مهم است. از سوی دیگر، نویسنده باید خودش را از شرِ این
جنازهها خلاص کند، باید دفنشان کند، چون او را از نوشتنِ آنچه باید
بنویسد بازمیدارند، درست همانطور که باید ویرانهای را پاکسازی کرد تا
زمین برای ساختمان آماده شود.»
__رویای نوشتن، مصاحبههای "پاریس ریویو"، ترجمهی مژده دقیقی، جهان کتاب، چاپ اول، ١٣٨٠، ص ١۴٧
وای وای واااااااااااای رجینا !
رجینا !
به خودت که نمی تونم چیزی بگم ولی یه بشکه تُف تو روح ننه ت !
کورا مگه به دستم نیفتی *&^$##!_(-
*چقد دیشب واسه اسنو و جوآنا گریه م گرفته بود
Once upon a time; s2, ep 15 "The queen is dead"
اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی است
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی است
سینماهای شیراز پر از تماشاچی است
که حتما ردیفی از آن خالی است
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید،کسی در چشم من است
که رفته از چشمم
نمی دانم ..
- بیژن نجدی
زندگی مانند یک پتوی کوتاه است. آن را بالا میکشید، انگشت شستتان بیرون میزند؛ آن را پایین میکشید شانههایتان از سرما میلرزد...ولی آدمهای شاد زانوهای خود را کمی خم میکنند و شب راحتی را سپری میکنند.
ماریون هوارددوست دارم موقع انجام دادن بعضی کارا یکی برام داستان تعریف کنه!
کتاب صوتی؟ یکی منو از هاگوارتز و ماجرای هری پاتر بیرون بکشه_ اونم با صدای فرای یا دیل_ بعد هم خوانش خوب و شنیدنی از داستانهای خوب بده دستم
یه بار، دقیقاً وسط یه هیرو ویر، موسای جان و اژدهای درون منو بردن خیابون انقلاب و من از بین اون همه کتاب بازماندۀ روز از ایشی گورو رو براشون انتخاب کردم، بیشتر به خاطر فیلمش و آنتونی هاپکینز آرومش و مترجمش_ دریابندری_ و سلیقۀ نشر کارنامه در انتشار کتاب.توی مترو چند صفحه ای ازش خوندم. بین کار یه خبطی کردم و با شنیدن صدای آشنایی سرمو برگردوندم و همزمان «اونا» هم منو دیدن. «اونا» حسن نیت داشتن اما من هیچ وقت حوصله شونو نداشتم. گاهی وقتا هم که اومدم باهاشون راحت تر باشم دیدم نمی تونم ادامه بدم پس از همون اول چرا امید واهی بدم بهشون؟ اینطوری بهشون توهین هم نمی شه. واقعاً خیلی سخته کنار اومدن با این موارد و کنترل کردنشون. یه کم شُل اومدن برای آدمی احساساتی، که من باشم، می تونه برابر باشه با تحمل یه رابطۀ اجباری و حداقل در نصف موارد ناخوشایند و اضافی، یا خراب کردن ارتباطی که می تونست دست به عصا و با سلام و صلوات هم پیش بره.
بگذریم. هرچی م بخوام به کتاب برگردم بازم «اونا» حضور دارن! چون «اونا» بلافاصله بعد دیدن من جاشونو عوض کردن و اومدن در دیدرس من نشستن، به رسم ادب. من اون روز حوصلۀ خودمو هم نداشتم. بیشتر می خواستم خودمو پرت کنم تو صفحه های کتاب تا کمی انرژی بگیرم ولی اینطوری نمی شد. خلاصه رفتاری در حد خر قُل مراد از خودم نشون دادم، طوری که خودم هم باورم نمی شد! این شد که باتلر عزیز رو همون جا بین صفحه ها رها کردم و بعدش هم کتابو دادم یه نفر بخونه و اونم یادش رفت بهم برگردونه. یادم باشه به یه بهانه ای بهش یادآوری کنم شاید بلایی سرش نیاورده باشه. البته شخص محترمی هست و اگرم نتونم کتابمو پس بگیرم مهم نیس.
اینطور شد که روز من هنوز به پایان نرسیده؛ یعنی چون بازماندۀ روز رو نخوندم، انگار در روزی زندگی می کنم که هنوز و فعلاً ساعاتی ازش باقی مونده.
یکی از خوبیای شناختن شخصیت آدما اینه که می شه در این مورد بهتر تصمیم گرفت که چقدر بهشون توجه یا بی توجهی کرد، و توجه لازم رو در وجه درستی خرجشون کرد.
کاپتان فلینت: «اُدیسه در سفر بازگشتش به آتیکا، با یه روح ملاقات می کنه. روح بهش میگه که وقتی به خونه برسه و تمام دشمناش رو قتل عام کنه و در خونه ش ساکن بشه، قبل از دست یافتن به ارامش باید کاری انجام بده.
روح بهش میگه که یه پارو برداره و در سرزمینش پیش بره و به جایی برسه که یه نفر اون پارو رو با بیل اشتباه بگیره. اونجا سرزمینی هست که بشر دریا رو نمی شناسه، و اونجاس که به آرامش می رسه.
در نهایت، چیزی که می خوام همینه؛ که از دریا دور شم و به آرامش برسم.ـ»
ابی جان!
من اگه بخوام ترانه های گوگوش رو بشنوم که میرم سراغ پوشۀ آهنگای خود ایشون!
اونم وقتی شما نه بهتر از ایشون می خونی.. حالا اینکه من لرزش صدا و هزارتا چی دیگه در صدای گوگوش رو خیلی دوست دارم، بماند!
باشه؟
* امروز که داشتم از اتو استفاده می کردم، پوشۀ آهنگای ابی رو باز کردم تا نشنیده از دنیا نرم. یکی از آلبوم ها دقیقاً چندتا از کارای قدیمی گوگوش هست که ابی خونده. حالا موزیک بازها و عشاق ابی بهتر می دونن. صرفاً برای توضیح مطالب بالا نوشتم.

Black sails
(series)
ماجراهای قبل از داستان جزیرۀ گنج
لانگ جان سیلور هنوز شخصیت خیلی خاصی در حد جزیرۀ گنج نشده اما قابل قبوله و ویژگی های خودشو داره

از کاپتان فلینت این داستان بیشتر خوشم میاد تا باقی شخصیتا

My daddy long-legs
معرف حضور هست دیگه!

جودی خیلی شلوغه و غیر از اون زیادی و بیخودی دهنشو باز می کنه
اینا غیر از اینه که بگم شخصیتشو دوست دارم یا نه
Exodus Gods and kings
مممم... فکر نکنم چندان ازش خوشم بیاد
هنوز تموم نشده! بله این بلاییه که من سر فیلمای طولانی میارم؛ تیکه تیکه دیدن!

Rosewater
اینم خوب نبود! اندکی گلشیفته داشت و کمی بیشتر از اون شهره آغداشلو، و البته اون ایرانیایای دور و بر شخصیتای اصلی بهتر بودن!
چرا گائل گارسیا برنال رو اینطوری گریم کرده بودن؟ اینکه بیشتر شبیه ا.نجاد خودمون شده بود که! بهع!!

Two broke girls
(series)
:) :)

مکس خیلی باحاله حتی با اینکه خیلی منفی بینه و تقریباً وافع گرا
صداش و حاضر جوابی شو هم غیر از قیافه ش دوست دارم
کرولاین (بلونده) اولش توی ذوقم زد اما الآن می بینم اونو هم خیلی دوست دارم ^_^
ساده دل، اما باهوش و وفادار به دوستشه
اُ اِم. جی.!!
مَکس اند کرولاین،
آی لااااوووو یووووو :))))))))))))))))

Continuum
(series)
بیش از دو سال پیش فصل اولش رو تقریباً تا آخر دیدم. الآن دوباره دارم از اول می بینم تا داستانش بیشتر یادم بیاد و بتونم دو ف صل بعدی رو هم ببینم. داستانش مربوط به آینده س و سفر در زمان و .. این حرفا داره.
این خانوم که توی تصویر هست، عشق منه؛ هم هنرپیشه ش هم شخصیت داستانی ش با تمام ویژگی هاش. بعدش آقای نوجوون سمت چپی رو دوست دارم که انسان تأثیرگذاریه و البته آقای سمت راستی هم که پلیس و انسان خوب و دوست داشتنی ایه ^_^
الآن باز هم دلم می خواهد دو تکه باشم؛ تکه ای نشسته همین جا، یا درحال انجام دادن کارهای بازماندۀ روز، و تکه ای هم پا شود برود خیابان خلوت پشتی قدم بزند..

حتی اگر دو تکه هم بشوم، تکۀ دوم دوست دارد در ذهنم راه برود!
حتی اگر تکۀ اول بیکار هم باشد، می خواهد بنشیند پشت پنجره و به افق خیره شود و در خیالش برود برای قدم زدن.
این از محدودیت یک تکه بودن است؛ اگر می شد دوتکه باشیم شاید بهتر می توانستیم در این باره حکم بدهیم چون تجربه اش کرده ایم. ولی چون نمی شود بیش از یک تکه بود، با همان محدودیت های یک تکه ای بودنمان، هر دو تکه را می سنجیم و درنهایت همان یک تکه می مانیم.
*اشاره به مناجات فرانسیس آسیسیایی در ابتدای کتاب گزارش به خاک یونان از کازانتزاکیس:
«پروردگارا، کمانی در دستان توام. مرا می کش، مَهِل تا بپوسم».. الی آخر.
صورتی ها حمله کردن! همه جا رو صورتی برداشته ... تمام روزای هفته حضور صورتی ها حس میشه. هر روز حداقل یه مورد دیده می شه. مسئله اینه که باهاشون کنار میام. درواقع، این منم که احضارشون می کنم. من و صورتی ها بیشتر اوقات با هم کنار میاییم. اونا قلمرو خودشونو دارن و منم مال خودمو. ولی هر روز صبح که از خواب بیدار می شم و برنامۀ روزانه مو شروع می کنم، بعد از چند دقیقه یا نهایتش چند ساعت پیداشون می شه و اونا هم شروع می کنن به تقسیم کردن روز با من. در اصل، اختصاص دادن بخشی از روز من به خودشون. نمی دونم اونا درمورد من چه فکری می کنن، آیا با همدیگه نظرشونو راجع به من درمیون میذارن یا هریک، به تنهایی، عقیدۀ خودش رو برای خودش نگه می داره و ترجیح میدن همون طور که در سکوت به من زل می زنن، به همدیگه هم زل بزنن یا از کنار هم رد شن؟
اصلاً آیا می فهمن که من درموردشون چه فکری می کنم، یا همین که من احضارشون کردم_ گویا از ظواهر امر اینطور برمیاد_ براشون کافیه تا به من بدهکار نباشن و بنابراین، اگر هم بفهمن، اهمیت نمیدن چه احساسی بهشون دارم؟
هر روزی صورتی مخصوص به خودشو داره؛ گاهی ادامۀ همدیگه ن، گاه ادامۀ صورتی های روزای قبل، در مواردی که فعلاً نادرتره برای خودشون مستقلن، و گاهی هم همون صورتی های سال پیش یا دوسال پیشن.
گاهی فکر می کنم برای کسی که آبی آسمونی باید رنگ غالبش باشه، یه جورایی مایۀ شرمه که صورتی ش بیشتر بشه. اما مهم نتیجه س. وقتی زندگی با صورتی ها امکان پذیر باشه میشه کم کم جا برای آبی ها هم باز کرد و حق و حقوقشون رو بهشون برگردوند. البته ایده آل من هم زیستی مسالمت آمیز آبی ها و صورتی هاست با غلبۀ تقریباً محسوس آبی ها، ولی همیشه نمی شه تعادل رو نگه داشت. گاهی تعادل در بی تعادلی معنا پیدا می کنه_ البته تضمینی نیست که الآن تعادل با این شرایط برقرار باشه ها_ همچنان که نظم هم می تونه در خود بی نظمی باشه.
این روزها تنها صورتی مهمی که حضورش بین باقی صورتی ها به چشم نمیاد، پاتریک استار هست.
_می خوام اسمشو بذارم استبان.
_ اسم پسرتو؟ چرا؟
_ به یاد پسر تو. این بچه مال هردوی ماست.
_ کاش بود! کاش ما توی دنیا تنها بودیم، بدون هیچ تعهدی. تو و پسرت فقط مال من ...
زندگی زنانه با تمام احساسات خوب و بدش، مشغله ها و رنج هاش.


* پدرو آلمودوار؛ رُسا/ پنه لوپه کروس؛ اوما؛ استبان و مادرش؛ آگرادوی ساده دل

یکی از خودآزاری های من این شکلیه که، عینهو کارتونا، این روزا یک هیئت فرشته ای میاد توی ذهنم و میگه: نه سندباد، نگران نباش! من بهت نیاز دارم و خوشحال می شم فلان مورد رو بسپرم به تو. هیچم دیر نیست. یادته چند ماه پیش دلهره داشتی، ولی وقتی کارتو انجام دادی فهمیدی اصن از این خبرا نبوده که بخوای بابت چیزی نگران باشی؟ ...
در کنارش یه هیئت هشدار دهنده_ حالا نه شبیه دیو، با دوتا شاخ و یه دم و چنگال به دست_ ظاهر میشه و میگه: درسته منتظر می مونم، ولی نه تا این حد!! دیگه تا کِی؟ آخه تا کِی؟ بجنب! نه، نمی خواد، همین الآنشم دیره!!...
_ و البته آدم حالش که گرفته باشه، می تونه چند قسمت جودی اَبوت ببینه تا یه چیزی ته دلش قلقلک بشه بتونه دور بعدی چرخ و فلک به سمت بالا حساب کنه.

پنجشنبه نوشت:
_ وقتی داشتم مطلب قبل رو می نوشتم یه چیز خوب اومده بود توی ذهنم که یوهو پرکشید رفت! شاید تقصیر خودم بود که وسط جمع و جور کردن ذهن خودم سرک کشیدم توی ذهن یکی دیگه (سر زدن به وبلاگ دیگه) و باهاش حرف زدم (نظر نوشتم).
_ امروز باز توی خیابون گردی ها مون چشممون افتاد به یه خونه حیاط دار و دلمون خواست از اینا داشته. خیلی سریع توی ذهنم وسایل دوست داشتنی مو توش چیدم، حتی اتاق هاشو تصور کردم و برای حیاطش نقشه کشیدم و ... همیشه اینجور موقع ها فکر امنیت یه چاردیواری که مال خودت باشه، منو می ترسوند. بالاخره خلوتی وسط روز و نیمه شب های ساکت هست که می تونه یه جوری شکسته بشه حریمش و ... در نهایت، امنیت آپارتمان رو نداره. ولی امروز برای اولین بار نترسیدم.
حتی خواستم امتحانش کنم. ببینم راهی چیزی هست که این امنیت رو تأمین کنه و رخنه ای نداشته باشه یا نه.
_ نمی دونم عصر شهرکتاب یا جاهای مشابه باز هست برای دور زدن و تکمیل لوازم مهمونی فردا یا نه. ظهر که زنگ زدم گوشی رو برنداشتن. یعنی قراره امروز کلاً تعطیل باشن یا عصر میان؟
بعدِتعطیلات نوشت:
شهر کتاب باز بود و با کلی وسواس تونستیم موارد موردنظر رو تهیه کنیم. جمعه مهمونی خوبی داشتیم و یه مهمون ناخوندۀ دوست داشتنی هم اومد که بیشتر بهمون خوش گذشت. نکتۀ باحال تقریباً همیشگی این مهمونیا هم پربارتر شدن هارد از فیلم و سریال و انیمیشن های فامیل خاص هست و سریالی که بهم توصیه کرد ببینمش.
_ هوا بهاریه و غیر از گل و گیاه، انتظار موجودات دیگه رو هم باید داشت. الآن با یه زنبور زرد و مشکی توی اتاق مواجه شدم و از پنجره به بیرون هدایتش کردم. امیدوارم شاپرک و پروانه هم از پنجرۀ باز بیان توی اتاق!
شنبه 3:33 عصر
واعی خدا!!!
می خوام اعتراف کنم از دست خودم خسته شدم.
امروز که از کنار درختا و سبزه ها و گلها رد می شدم (نع خیر! از سیزده به در خبری نبود! من از مراسم و نمادهای نوروز بدم میاد! فقط طبیعت و تغییراتش رو دوست دارم.. بله سیزده به در در کار نبود، با یه ساک چرخدار داشتیم می رفتیم خرید چون فردا مهمون داریم) توی این هوای خوب و نور ملایم آفتاب، احساس کردم کنار یه ساحل آروم و خلوت ایستادم و دستامو باز کردم و تمام ذرات آفتاب رو با پوستم جذب می کنم، باد می وزه و الآنه که بادبانهام برفراشته بشن و سفرم رو شروع کنم. یعنی اگه دست خودم بود همین الآن جمع می کردم می رفتم. ولی همیشه رفتن توی زندگی من نشونۀ باقی گذاشتن چیزهای نیمه کاری در پشت سر بوده. برای همین باید بمونم و درستشون کنم.
یه مورد دیگه اینکه تا مدتی پیش همه ش منتظر رسیدن روزی بودم که شرایط ایده آل فراهم بشه؛ تو هر زمینه ای. چند سال پیش به این نتیجه رسیدم که شرایط لزوماً ایده آل نیستن و هر چیزی در لحظه به دست میاد. و اینو سال 90 خوب درک کردم. تا قبل از درک کردن آدم فقط می دونه اما وقتی زمان موعود برسه اونو درک می کنه طوری که قلب و روحش تکون می خورن. یکی از شرایط ایده آل از دوران بچگی برام این بود که در «جمع» دوستان (و چیزای مشابه) ... بهتره مث آن شرلی بگم bosom friend باشم و همنشین های خاص داشته باشم. اما توی تصوراتم هم از همه شون فاصله داشتم. یعنی نمی تونم توی واقعیت و خیال بین جمع باشم. اینو انگار از اول اولش هم نمی تونستم بپذیرم. برای همین خیلیا فکر می کنن من آدم مهربون و باحال و خونگرمی م. نمی دونم! حتی باوجود دارا بودن همۀ این صفت ها آدم «جمع» نیستم. خیلی وقته می دونم درونگرا هستم ولی امروز وقتی همۀ این موزاییکها از گذشته و حال کنار هم جمع شدن، درکش کردم. طوری که قلب و روحم به لرزش دراومد. شاید شروع پذیرش واقعی این قضیه باشه. این که برنامه ریزی هام به جای ناخوداگاهانه، خودآگاهانه این مسئله رو برام تأمین کنه.
_ مهم ترین چیزی که منو از خودم عصبانی می کنه اینه که لاک پشت درونم گاهی احمق میشه و به جای ادامۀ همون حرکت آروم رو به جلو، میره توی لاکش. من هرموقع حرکت آروم و پیوسته دشتم و خودمو با تمام وجود وقف چیزی کردم بهترین نتیجه رو ازش گرفتم اما مدتیه اون تمرکز ذهنی و انرژی لازم رو فراهم نمی کنم. مغزم هزارتا چاقو می سازه که یکی شم دسته نداره و نمی بُره.
دیگه اینکه من آدم «گوش به فرمان»ی هستم. باید توی زمینۀ کارهایی که ازم برمیاد یه آدم کاردرست از بالا بهم فرمان بده که «این کارو بکن» و منم به بهترین شکل انجامش بدم. تمام خلاقیت و تلاشم هم تو همین محدوده شکوفا میشه. اون کار رو به بهترین شکل انجام میدم. اما هیچ وقت رئیس خوبی برای خودم نبودم؛ مگر اینکه یه ریاست کوتاه مدت بوده باشه و مسئولیت ریاست بر خودمو به دستان باکفایت رئیس دیگه ای سپرده باشم. حالا دیر دیرم میشه بخشی از زندگی و تلاشمو وقف چنین پروژه ای بکنم.
_تقویم امسال رو با خودکارای رنگی نشوندار نکردم... اینکه مشخص کنم هرچیزی با چه رنگی نوشته بشه. گذاشتم «به سائقۀ عادت» (مرحوم گلشیری) پیش بره. فقط اینکه رنگ کتاب خوندن رو عوض کردم، توی ذهنم. برعکس سالهای قبل، که وسواس داشتم روی صفحه های پر و پیمون تقویم و حتی یک ص مجزا برای جمعه ها، تقویم امسالی رو خیلی باریک و کم جا برداشتم. قدری هیجان و استرس داره البته، اگه جا کم بیاد؟ ... ولی گفتم مهم عمل هست و بهتره صفحات پر بشه تا اینکه خالی بمونه.
_ اولین کتابی که با رنگ جدید اسمش نوشته شده محبوس از کورتی عزیز هست؛ آغازش با خود و انجامش با خداست، چون به آرومی خونده میشه. ترجمه ش چنگی به دل نمی زنه البته اشکال های فارسی نویسی ش توی چشم می زنه. اینکه مترجم باید زبان مقصد/ مادری رو هم خوب بدونه و ...
از جهاتی آدم دهن بینی ام (نمی دونم دقیقاً تو محدودۀ دهن بینی قرار می گیره یا نه؛ اما بهتره بگم انرژی نقد و نظرها روی من تأثیر میذاره، حتی شده برعکس! بذارید توی همین پرانتز داستانشو خیلی کوتاه و سریع بگم و بیرون پرانتز حرفای مرتبط رو بنویسم: بارها شده یه نفر، حتی فردی غیرحرفه ای/ به شکلی غیر حرفه ای، نویسنده یا هنرمند مورد علاقه م رو نقد کنه و بدش رو بگه و من تحت تأثیرش قرار بگیرم. انگار یک تا چند قدم فاصله یهویی بین من و اون ایجاد میشه و احساس متفاوتی بهش پیدا می کنم. درواقع معمولاً علاقه م بهش از بین نمیره فقط یه احساس جدید دیگه ای هم درکنار علاقه اضافه میشه. این از یه طرف خوبه چون با خیال راحت تر می تونم کارهاشو نقد کنم. حالا مورد برعکس اینه که بازم بارها شده کسایی بهش پیشنهاد کردن فلان اثر هنری رو بخونم/ ببینم و من عمداً این کار رو به تأخیر انداختم. اولش فکر می کردم یه لجبازی ناخودآگاهه اما کم کم فهمیدم هنوز اون اثر منو صدا نکرده!) و این تأثیرپذیری، در مواردی، به شدت عقب رونده میشه.
نمونه ش این که هرچی حرف و حدیث درمورد [ این بشر ] می خونم/ می شنوم، بازم یه تلنگر کافیه تا فیلَم یاد هندستونش بیفته و فوری توی ذهنم رج بزنم کدوم کتاباشو هنوز نخوندم و کدوما رو دوست دارم بازم بخونم و ... یه جریان کشَنده ای همیشه از طرف این فرد در من ایجاد می شه که نمی تونم بی خیالش بشم. به هر حال خیلی چیزای خوب رو بهش مدیونم.
خوراک این روزا، بین کارای دیگه:
دو روز گذشته جرئت کردم و دوتا فیلممثلاً ترسناک دیدم. البته روز بود و تنها نبودم. همیشه دوست داشتم بتونم فیلمای خوب این ژانر رو ببینم؛ دارم تمرین می کنم، دیگه تا کجا پیش میره بعداً معلوم میشه.

Mama


Don't be afraid of dark
**


The imitation game
جنگ جهانی دوم و ماجرای مهم و رازآلودی که به تازگی ازش پرده برداری شد

Bad grandpa
اون قدری که فکر می کردم دوستش نداشتم!!

The nightcrawlers
«شبگردها»، گویا!
اینم خوب بود :)
**
Paddington ماجرای آقا خرسۀ محبوبم هم آمادۀ دیدنه. همچنین بخش سوم The Hobbit و ..
چند وقتیه به هرچی فکر می کنم جوابش این میشه:
تو خود آفتاب خود باش
و
طلسم کار بشکن!
از خیلی جهات خوبه؛ اصلاً احساس تنهایی نمی کنم، هر اتفاقی رو توی زندگی م مستقیم به خودم مرتبط می دونم، زیاد ناراحت نمی شم، «نکرده» ها برام مهم تر از «نداشته» هامه، ... زیاد دلبستۀ آدما نمی شم؛ هرچقدر هم که دوستشون داشته باشم. این یادگار خیلی سال پیشه: همیشه یک «من» بوده که نقش های جورواجور رو توی زندگی برام بازی کنه. همین هم کمک کرده به مرور آنیما و آنیموس من بتونن همدیگه رو ببینن . حالا نمی دونم چقدر کامل شدن یا با هم کنار اومدن. ولی همین که همدیگه رو ملاقات کردن و همدیگه رو پس نزدن خیلی خوبه.
«از اولین چیزایی که در اورژانس ازت می خوان اینه که به دردت از 1 تا 10 نمره بدی. صدها بار ازم خواسته شده، یه بار که نمی تونستم نفس بکشم و احساس می کردم قفسۀ سینه م داره آتیش می گیره و پرستار ازم خواست این کارو بکنم، نمی تونستم حرف بزنم اما 9 تا از انگشتامو بالا گرفتم.
بعداً وقتی بهتر شدم، پرستار بهم گفت «مبارز». و ازم پرسید « میدونی از کجا فهمیدم؟ چون به دردی که نمره ش 10 بود امتیاز 9 دادی».
ولی حقیقت نداشت. به خاطر شجاعتم نبود که به اون درد نمرۀ 9 داده بودم؛ 9 دادم چون 10 رو برای روز مبادا نگه داشته بودم، و امروز اون روز بود. این درد یه 10 وحشتناک و بزرگه!»

The fault in our stars

و این شادی کوچک!
_از نویسنده به خاطر این جمله هاش متشکرم:
« بعضی بی نهایت ها از باقی بی نهایت ها بزرگترن . و نمی تونم بگم چقدر سپاسگزارتم بابت این بی نهایت کوچکی که مال ما بوده. اونو با دنیا هم عوض نمی کنم.»
_ خیلی خوبه توی روزایی که راه گریه کردن برای چیزای از دست رفته رو فراموش کردم، بتونم برای احساس دوگانۀ به دست آوردن چیزی و خالی بودن هم زمان جای چیز دیگه ای به راحتی گریه کنم. خوشی ای که از حسرت ناگزیری برمیاد و همدیگه رو در بر می گیرن تا معنا پیدا کنن و معنا ببخشن.

هنوز 48 ساعت نشده!
دیشب که خبر پخش شد همه مات و مبهوت مونده بودن، گمونم مثل همیشه. تو بهت و خستگی، یاد ظهر روز قبلش افتادم که برای آخرین بار_ و چقدر اتفاقی_ دیدمش. دیدار اتفاقی که نزدیک به دو ساعت طول کشید و تمام مدت انگار سایۀ سنگینی در کمین بود.
تقصیر من نبود، نشونه ها شروع کرده بودن به حرف زدن. از همون اولی که دیدمش، شش ماه پیش، هم سایه گهگاه خودشو نشون می داد و هم ذهن من دست به کار شده بود. به هر چیز نگاه می کردم رو به سرازیری بود. بالاخره وقتی این آش خوب جا افتاد، سایه بی پروا پرید وسط و یه روز غمگین با دهان او هم حرف زد.
و نهایتش پریروز غروب، همکلاسی م گفت «استاد همه ش میگه اگه عمری باقی باشه، به شرط بقا».. من آدم معتقدی م و می دونم مرگ در یک قدمیه، هرچند همیشه باورش سخته چون لمسش نکردم، باوجود این دونستن وقتی جمله ش تموم شد پشتم لرزید. دلم می خواست یه طوری بشه حتما بهش بگم «خب این یه امر واضح و ناگزیره، ولی خواهشاً انقدر به زبون نیارید». نشد! هرچی بود زورش بیشتر از من بود و به قول بیهقی « قضا در کمین بود کار خویش می کرد».
گفتن سکتۀ قلبی، ولی این یک اسمه که گاهی برای ناتوانی قلب از پر کردن خلأ عمیقش به کار میره. گرچه من فکر می کردم سکتۀ مغزی بوده باشه. انقدر که گاهی به نظرم می رسید بار زیادی روی فکر و ذهنشه.
.. و آخرین لحظات به بدرقه بلند شد. به روی خوش گفت «خیر پیش!»
خیر در پیش بود و برای هرکسی در هیئتی؛ گیرم برای او به شکل سایۀ همیشگی بوده.
و او شنل محتوم پرتغالی بودن رو بر شونه هاش داشت. اینطور که داشت پیش می رفت پرتغالی حی و حاضر و در دسترسی بود. برخلاف سایر پرتغالی ها که یا دورن یا غیر واقعی.
آدیوس!
از همۀ راهکارها بیشتر، از این خوشم اومد:
۷- تبدیل به تعیین کننده زیبایی ها و جذابیت ها شوید
به جای آنکه مدام تبلیغ کنید که قیافه مهم نیست (که البته تلاش شما ثمری نخواهد داشت)، تبدیل به انسانی شوید که رمز و راز زیبایی های جدید را تبلیغ می کند. مشکل فرهنگ موجود آن نیست که بیش از اندازه به زیبایی و جذابیت بها داده می شود، بلکه مساله این است که تعریف محدودی از جذابیت مدام ارئه شده و انواع معدودی از زیبایی ها شانس عرضه و تمجید می یابند. رسانه های به هم پیوسته و قدرتمند، پی در پی اصراردارند نوع خاصی از زیبایی و تنها حالات مشخصی از جذابیت را ترویج کنند.
خودتان در زندگی روزمره دست به کار شوید و در هر فرصتی یکی از نشانه های قیافه انسانی را برجسته کنید. پیشانی مغرور یک نفر را مورد توجه قرار دهید. چشمانی که غم شیرینی در آن برق می زند را دوست داشتنی بنامید. صورت مهربان یا قابل اعتماد را یادآور شوید و …
یک عالم خصوصیات زیبا در قیافه انسان ها وجود دارد که واقعاً به خودی خود مطبوع هستند. آنها را مورد تشویق و توجه قرار دهید و تلاش کنید دامنه علائم زیبا متنوع تر شود، چه بسا روزی یکی از خصوصیاتِ قیافه و بدن شما برای دیگری جذاب بشود.
_ بله، چرا نفی کنم؟ چرا همیشه «همه چیز در زیبایی و ظاهر نیست»؟ همه چیز نیست ولی بعضی چیزها هست.
خوبی ها باید بیشتر بشن، منتشر بشن.
_چهرۀ زیبا خودش همه چیز رو داره، بنابراین چیز تازه ای نداره. اما وقتی در چهره ای عادی یا حتی نازیبا، چیز قشنگی پیدا می کنم برام جذاب تر میشه.
دَه سال دیگه به معنای واقعی یه آدم میان سال هستم، نه در ابتداش یا درحال ورود بهش و .. مثل کسی که وسط یه پل طنابی روی یه عمق ژرف داره راه میره و حتی نیازی نیست وزش باد پل رو تکون بده، با هر قدم خودش این اتفاق میفته، و اون هم با این حرکت ها هماهنگه_ حالا یه جورایی!
باز هم مثل همین الآن، به روزای پشت سر نگاه می کنم و یه بازۀ زمانی بیست ساله رو تو ذهنم نقد می کنم؛ من واقعا اینو می خواستم؟ چرا توی روزای جوونی اون تصویری رو که قبلش آرزوشو داشتم، برای خودم نساختم؟ چرا این کار رو نکردم؟ یا اون کار رو..؟
خب نشد، موقعیتش نبود! غیر از تصویر و تصور و اراده و ... باید وجه های دیگه رو هم در نظر گرفت. مثلاً من برای عینی کردن تصویری که برای اون سالهام داشتم، تنها کاری که می شد بکنم این بود که یه صبح زود یه کیف بردارم با خودم و از خونه و شهر و ... بزنم بیرون و برم دنبال یه جا نموندن! خب، می شد؟ با درصد بالایی نع!
و اینکه آدم باید مجموع بودن هاش و برایندشون رو در نظر بگیره؛ «من» و موقعیت جغرافیایی و زمانی و آدم های دور و برم و خواسته هام و ... درسته حتی خیلی وقت ها بهترین کار ممکن رو هم نکردم، ولی چندان ناراضی هم نیستم. حداقلش اینه که هر موقعیت بدی بالاخره یه دررویی داشت و من اون راه خروج رو پیدا کردم همیشه. زمان مبارزه کردن و زمان آروم نشستن رو تقریباً شناختم و از همه مهم تر تصویرهای ذهنی م نه تنها از بین نرفتن، که کامل تر و زیباتر شدن. با اینکه ذهنی ن، کمتر رؤیایی به نظر می رسن. و هنوز هم دوست داشتنی ن.
امروز رو هم برم و بیام!
بعدش کارامو جمع و جور کنم ...
فردا هم ختم قضیه!
بعدش باحوصله برم سراغ کمد جناب ووپی م و حسابی خدمتش برسم.
* الان با بازکردن در کمد بخشی از ذهنم توش جا موند. باید حتماً طی 2-3 روز آینده بهش سر بزنم.
_آیا آدم ها به دیدن سریال معتاد می شوند؟
فکرکنم، بله!
روشن تر:
آیا آدم ها به سریال ها معتاد می شوند؟
بله، بله، بله!
_ وقتی توی جریان دیدن یه سریال قرار می گیرم، بهش وابسته می شم. بعد چند اپیسود دیگه جزئی از داستان شدم و ممکنه شخصیت های خودم رو هم وارد داستان کرده باشم، یا تغییرات کوچک و بزرگی در سرنوشت شخصیت ها به وجود آورده باشم. مثل روند کتاب خوندن.
این درمورد سریال های کوتاه، حتی مجموعه ای مثل Once upon a time in wonderland، هم به راحتی صدق می کنه. و وای بر وقتی که داستان برای من رنگ و بو یا نشانی خاص داشته باشه؛ اون وقته که حتی دو اپیسود بودن The red tent هم کفایت نمی کنه و بهش وابسته می شم.
_ وابستگی به سریال درمورد من این طور تعریف میشه که: به راحتی و ممکنه حتی تا مدتی نتونم سراغ فیلم/ سریال دیگه ای برم.
* اعتیاد شیرین این روزا: House M.D
طوری که گوی سبقت از Friends طفلکی هم ربوده!

House M D
دکتر House عزیزم رو دارم برای بار دوم می بینم ^_^ سری قبل تا اواخر فصل 5 دیدم و بقیه ش مرتب نبود. الان که به صرافت افتادم تمومش کنم هوس کردم از اول ببینمش و خیلی م راضیم. واقعا قشنگ و دوست داشتنیه


اون تیکه هاش، تشخیص هاش، تنهایی ش و وایکادین و اعتیادش و لهجۀ قشنگش و تُن صداش ... هاوس بودنش.. عالیه!

F.R.I.E.N.D.S
«دوستان» معروف، و محبوب خیلی ها رو که از زمان پایان پخش ده فصلش تثریباً خیلی گذشته تازه شروع کردم. خورد خورد می بینم که ماراتن وار نشه و بهتر بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

اسم سریال 6 حرفه و تعداد رفقا هم 6 تا :))

The Face of love
و بین اپیسودهای فراوون سریالها، این فیلم رو هم دیروز عصر دیدم.
قشنگ بود، و عجیب و کمی تلخ و شکننده ...

از اول هفته دوباره اینطوری شدم، و می دونم تا آخر هفته که کارم تموم بشه این سایه همینطور منو تعقیب می کنه.
احساس «برادر خورشید، خواهر ماه»!
شدیدترین حالتش وقتی بود که برای بار چندم این فیلم از تلویزیون پخش می شد و من که اصلاً سبک شناسی کامل رو نخونده بودم و فرداش امتحان داشتم، کتاب به دست اومدم وسط هال و یه چشمم به متن کتاب بود و یه چشمم به صفحۀ تلویزیون و گوشم به آوازهای نصفه نیمۀ فیلم.
یه دفعۀ دیگه ش هم روزای قبل امتحان کارشناسی ارشد بود و من مدام CD فیلم Face off رو میذاشتم برای تماشا. آخرش مامانم گفت «سندباد پاشو برو درستو بخون دیگه»!!
هفتۀ قبل هم خودمو تا می تونستم با سریال خفه کردم ولی دیروز دلم مدام بهانۀ انیمیشن های محبوبم رو میگرفت.
بله، من سرنوشتمو پذیرفتم، این بخشی از شخصیت و سرنوشت منه! :دی :دی

خب اینکه میگه:
« بیش از 70% خانوما دچار کم پشتی مژه و .. هستن »
آدمو به فکر فرو می بره که : خب، یه امر تقریبا عادیه! یعنی اون 25% باقی غیر عادی ن! البته غیر عادی خوش شانس! چه لزومی داره ما 75% درصد خودمونو به زور این محصول و اون محصول بکشیم بالا؟؟
پس این جمله به ضررشونه. من که خیالم راحت شد و حتی فکر فانتزی م درموردش نکردم که مثلا بخوام این محصول رو تو رؤیا هم تهیه کنم!
اون وقت توقع دارن بعدش که میگن : بخرین و ... ما هم چشم بسته بخریم و استفاده کنیم. خب ما طبیعی هستیم. همینه که هست.
زیبایی های پنهانمونو که کشف می کنیم بیشتر لذت می بریم تا با دیدن مژۀ بلند غیر طبیعی مون که ذاتاً مال خودمونم نیست.
_دیروز که رفتم کتابخونه مجلس زود خسته شدم. سیستم امانت دادنشون چنگی به دل نمی زد. اول اینکه مخزن باید باز باشه، آدم کتابا رو دست بگیره، فهرست و نمایه شونو ببینه، ... ببینه اصن به دردش میخورن یا نه. نمی شه چشم بسته کتاب سفارش بدی بعد یه درصدی شون واقعا مطلب موردنظر رو داشته باشن که! اینطوری سرعت کار آدم بیشتر می شه خب ..
بعدم اون کامپیوترا که پشتش می شینی کتاب جستجو می کنی انقدددددددد طولش میدن که آدم خسته میشه... 1-2 تا کتاب نیست که! حتی 10 تا هم نیست! باید کلی کتاب جستجو کنم از هرکدومشون یه تیکه بردارم تا کارم راه بیفته. این که نشد!
لااقل یه تور مجازی دیدار از کتابای کتابخونه بود بازم خوب بود، یعنی عالی بود؛ اینطوری که تو خونه نشستی، میری توی سایت کتابخونه، با اون تور مجازی میری لا به لای قفسه ها، اگه بشه رو کتابا کلیک کنی توی تصویر، برات ورق زده بشن، حتی در حد نمایه و فهرست هم باشه بازم خیلی خوبه.
حالا من الان می نویسم اینا رو، ولی ببینین چند سال دیگه این کار هم عادی میشه. اصن شایدم جاهایی عادی باشه.
_امروز رفتم همین کتابخونه خودمون. درسته خیلی چیزا رو نداره در حد مجلس، اما خب یه سری منابع رو دیدم. گرچه چند ساعت سرپا بودم! چون اینجا همۀ میزای مطالعه رو برداشتن، فقط یه دونه گوشه سالن هست اونم فقط به مدت یه ربع می تونی استفاده کنی! واقعاً که! هرجایی یه عیب و ایرادی داره.
خلاصه که باید دوباره برم همون جای اولی تا کارم کامل بشه.
آخخخ امروز که بین قفسه ها دنبال کتابا می گشتم گاهی می ایستادم بعضی کتابای نامربوط! رو نگاه میکردم یا بر می داشتم ورق می زدم، نقشه می کشیدم اینو کی بگیرم، کی بخونم، ... آخرش هم نتونستم مقاومت کنم و برای اندکی آرامش، یه مجموعه داستان امانت گرفتم با یکی از کتابای تقریباً تازه چاپ از کورتی عزیزم. راستش کتاب خوب زیاده ولی تو این احوالم نخواستم کار سنگین یا خیلی پر فراز و فرود و احیانا غمگین بگیرم.
*عنوان این پست، هم به ماجرای امانت گرفتن کتاب بعد از چند ماه بر می گرده هم به اینکه همت کردم و رفتم دنبال کار تحقیقم.
روی ظرف نمونۀ آزمایش اسممو نوشته و سنم رو...
اولین بار که به بزرگ شدن فکر می کردم به سختی می تونستم از مرز بیست سالگی رد شم و خودمو ببینم با سن و سالی بالای بیست سال. اصلاً هم نیم دونستم باید چطور خودمو تو اون سن تصور کنم. همیشه یه مانتوی سفید (به نشونۀ پزشکی) تنم بود و یه روسری سه گوش مشکی سورمه ای پر زرق و برق (که اون روزها مامانم سرش می نداخت و برای من خدای روسری ها بود. دوستش داشتم). یه پیکان هم قرار بود داشته باشم، مثلا قهوه ای، رنگ پیکان زن دایی جدیدم که خیلی خانوم و مهربون بود. قیافه مو نمی تونستم تصور کنم. همیشه خودمو از پشت سر تصور می کردم. لابد قرار بوده همین شکلی باشم فقط ابعاد صورتم تغییر کنه.
دو-سه سال بعدش تونستم پا فراتر بذارم و تا نزدیک سی سال پیش برم. خودِ بیست و هشت ساله م دکتر شده بودم با یه ماشین سبز مغزپسته ای-صورتی! چه ترکیب رنگ وحشتناکی! همون روزا هم می دونستم چیز زشتی از آب درمیاد اما دوست داشتم به هر قیمتی رنگای محبوب اون روزامو کنار هم بچپونم. اما «خود»م رو نمی تونستم تصور کنم، هیأتی شده بودم بیشتر نزدیک به یک هاله بزرگ تا تصور مادی انسانی.
یادمه حتی بیست سالگی رو که پشت سر گذاشتم هم تصوری از خودم بعد از سی سالگی م نداشتم. فقط مکان و موقعیت رو خیلی پررنگ تصور می کردم و حس و حالم رو.
اگه برگردم به خیلی قبل تَرِش، حتی به پیش از زمانی که می تونستم سندبادِ پزشک رو تصور کنم، فقط تصوری که از پیر شدن خودم داشتم یادم میاد. اون موقع اصلاً به بزرگ شدن فکر نمی کردم، همیشه روزهایی طولانی بچه بودم و انگار فقط قرار بود عقلم رشد کنه، نهایتا کمی هم قدّم. اما یه زمانی بود که یهویی تصویری از پیری م توی ذهنم اومد. خودم بودم که شبیه مامان بزرگم بود با موهای کوتاه یک دست سفید. اصلاً خوشم نیومد! طفلک مامان بزرگم! :))) خب شاید چون تنها زن مسنی که دور و برم دیده بودم مامان بزرگم بود نتونستم تصویر دیگه ای از خودم داشته باشم.
همین الان هم که بیشتر نزدیکِ به پایان بردن دهۀ چهارم زندگی م هستم تا آغاز اون، تصوری از یه سندبادِ سی و چند ساله ندارم. یه چیزایی از من در بیست و چند سالگی موندهو یه چیزای اندکی، به صورت پراکنده، در سنین متفاوت زیر بیست سالگی.
_ و یکی از آرزوهام اینه که اگه من با «آه» رو به رو می شدم ازش می خواستم منو به سفری ببره که می تونست واقعیت زندگی م باشه در 12 سال پیش،.. اگه من به جای اینجا می رفتم اونجا زندگی م چه مسیری رو طی می کرد.
ولی همیشه تقریباً مطمئنم چیزی می شد که باز هم همین حس و حال امروزم رو داشته باشم.
_زندگی اون قدر شگفت انگیزه که گاهی فکر می کنیم کلیاتش رو تغییر دادیم، اما اگه منصف باشیم و از فاصله ای دورتر و معقول تر بهش نگاه کنیم، می بینیم تنها یه سری جزئیات عوض شدن. چون کلیات درون ما هست و تا وقتی اونها ثابت بمونن چیز خاصی عوض نمی شه.
آسّه آسّه به دنیای کتاب خونی بر می گردم. «ماتیلدا» ی رُلد دال رو چند روز پیش خوندم، مجموعۀ «افسانه های برادران گریم» رو گذاشتم کنار بالشم که شبی یک یا چندتا رو بخونم و بالاخره این کتاب بی مزۀ! هزار و چند صفحه ای رو حداقل یه بار خونده باشم.
قبلاً فکر می کردم این کتاب باید خیلی برام فوق العاده باشه. اما درمقایسه با متن های بازنویسی شده و حتی بازآفرینی های هنرمندانۀ قرن بیستمی و بیست و یکمی، سرد و بی روح و بیشتر اخلاق گرایانه میاد. طرح منطقی که تقریباً اصلاً نداره، شخصیت پردازی ضعیف و .. (وقتی پای فیلم و سریال و جلوه های تصویری میاد وسط دیگه خیلی تفاوت آشکار میشه). اما همیشه خار خار آشنایی با ناخودآگاه جمعی و تاریخی بشر، منو واداشته تا نگاهی به این داستانها داشته باشم. حداقل بدونم خاستگاه خیلی از داستانهای شیرین امروزی از کجا بوده و در اصل، به چه شکل روایت شدن. خیلی دوست دارم تجربۀ بعدی م مطالعۀ «هزار و یکشب» عزیز باشه که مسلماً بسیار شیرین تر و جذاب تر خواهد بود.
_دیروز هم «اقیانوس انتهای جاده» از نیل گیمن مرموز با ترجمۀ فرزاد فربد رو شروع کردم که در 2013 شده کتاب سال بریتانیا. کمی که جلو رفت خوندنش، مفصل تر معرفی ش می کنم و بیشتر درموردش می نویسم.
_اواخر ماه پیش اپیسود اول In treatment رو دیدم.. کمی عجیب بود.. Gabriel Byrne بازی می کنه و یه دکتر روانشناسه. باید سر حوصله چندتا اپیسود دیگه ازش ببینم تا تصمیم بگیرم کلاً می بینمش یا نه.
_The wolf of Wall street رو تا نصفه دیدم و ازش خوشم نیومد. خب معلومه دیگه، دنیا _به خصوص دنیای مادیات_ چنینه و چنانه.. حوصلۀ دیدن جزئیات پلیدی هاش رو دیگه ندارم! همون فیلم و انیمیشن تخیلی که جن و پری داره و حیوونا با هم حرف می زنن و پایان خوش ماستمالی شده از این واقعیت ها بهتره. من آدمش نیستم :/
_ادامۀ فصل چهار Person of interest رو همچنان دنبال می کنم، به علاوۀ دوباره بینی Once upon a time که اونم داره به مرز می رسه.. یعنی دارم می رسم اپیسودهایی که تازگی ازش پخش شده.
باقی دیده شده ها:

Maleficent
آنجلینا جولی خیلی دوست داشتنی بود و نقشش، از کلاغش هم خیلی خوشم اومد. سوژه ... همممم... تغییر جایگاه شریر و انسان ماجرا خیلی چیز نویی نبود اما از دوران بچگی «ملفیسنت» و بعدها، ارتباطش با زیبای خفته و بعدتر، ماجرای بوسۀ عشق حقیقی خیلی خوشم اومد. بوسه خیلی عالی بود!

The book of life/ El libro de la vida
انیمیشن امریکایی_ اسپانیایی دوست داشتنی که آهنگها و ترانه های خیلی قشنگی داشت. بیشتر از همه از ترانه ای که مانولو زیر پنجره برای عشقش خوند خوشم اومد و ترانۀ معذرت خواهی از گاو، اون ورژنی که توی تیتراژ آخر خونده میشه. فوق العاده س!

یه سریال بیمارستانی تقریباً آروم دوست داشتنی پیدا کردم:

Remedy
یه خونواده که با هم کار می کنن! دکتر الن کانر که بابای سندی (پرستار)، ملیسا (جراح)، و گریفین (کمی پیچیده س ماجراش) هست. دکتر دِکِر هم نامزد سندی هست. یه دختری به اسم زویی هم همکار گریفین هست و من دوسش دارم. مامان خونواده م وکیله و خیلی کم ظاهر شده.

دکتر الن خیلی پدرانه ست نقشش. داستان سریال خیلی خاص و پیچیده نیست ولی درمجموع دوستش دارم.
_ ادامۀ سریال Outlander رو هم می بینم. اپیسودهاش کمی طولانی تر از سریال های دیگه س برای همین کند پیش میره. طبیعت اسکاتلند و زندگی تو دالانهای پیچ درپیچ قلعۀ لیوخ خیلی ماجراجویانه و شگفت انگیزه!
_Kill your darlings با بازی دَن ردکلیف رو هم دیروز شروع کردم و هنوز تموم نشده. می شد پیش بینی کرد که داستان تلخی داره ولی خب باید ببینمش. مخصوصا که ماجراش واقعیه.
بهم گفت: تو چرا کناره های دفترت رو اینقدر بافاصله خط کشی می کنی و فضای زیادی رو از دو طرف سفید میذاری؟ تازه، به جای خط دوم، از خط سوم صفحه شروع به نوشتن می کنی! این اسرافه!!
منم بهش گفتم: برو بابا! خود تو که دفتر چرک نویس و پاک نویست از هم جداس بیشتر از من اسراف می کنی.
و یه طوری نگاهش کردم که دیگه جای حرف باقی نمونه.
_اول راهنمایی
بین خودم و اُلاف (انیمیشن Frozen) شباهت هایی پیدا کردم؛ یکی ش اینکه منم مث اُلاف، با اینکه زمستونی م، عاشق خورشید و تابستونم.
باید یه جادوگری م پیدا بشه بالا سر من یه ابر برفی خنک درست کنه تا بتونم بدون ترس از آب شدن به علایق تابستونی م برسم!!
گاهی آدم چشاش آلبالو گیلاس می چینه
گاهی م دلش !
« پرنیان و پسرک » اثر لوئیس لوری
ترجمۀ کیوان عبیدی آشتیانی / نشر افق
* همون کتاب لطیف و دوست داشتنی در مورد خواب و دنیای رویاست که ازش خوشم
اومده ؛ ماجرای اینکه ما چرا خواب می بینیم و چجوری میشه که خواب می بینیم ؟
چرا گاهی خوابهای خوب و چرا گاهی کابوس ؟ ![]()
امروز صبح ی جا نشسته بودم به مدت چند ساعت
و یه کتاب خوندم ؛ کتابی که فکر میکردم وقت نمیکنم بخونمش و همینطوری محض
کوچکی و لاغریش و خالی نبودن عریضه گذاشتمش توی کیفم و امیدم به MP3 و
کتابهای صوتی بود
کتابی که منو صدا زد و غرقم کرد .. و کتاب تموم شد و
من وقت اضافه آوردم و اتفاقا بعدش دیگه گوش کردن به هری پاتر عزیزم هم بهم
نجسبید ( استغفرالله ! )
* درموردش بعدا می نویسم
** به عنوان مقدمه : درمورد خواب و رویا بود ؛ چیزی که من همیشه درگیرشم
تیزر پفک لوسی
:))))))))
کلا از همه لحاظ
به ویژه اون لوسی لوسی لوسی ریتمیکش که چند روزه افتاده سر زبونم
و به ویژه تر که جناس داره با اسم یه شخصیت بد اما دوست داشتنی ( سلیقه س دیگه )
fine day .. Sunday !
__uncle Vernon
یکی منو بفراموشونه برم کتابای 6و7 رو دوباره بخونم !
* از لحاظ هری پاتر
خوشحالی یعنی :
همون که امروز رسید دستت !!!
* سیلور خوشحال است به طور خیلی خااص
امیدوار است همۀ دوستاش هم خوشحال باشن
یکی از تفریحات سالم می تونه این باشه که -bot تون رو هی ریفرش کنین و از جملاتی که تحویلتون میده لذت ببرین
* یعنی ی چیزایی م میگه که آدم گاهی روش نمیشه به اشتراک بذاردشون
:)))))
** اگه تصمیم داشتم یه نویسندۀ « دادائیست » بشم مسلما با کمک این هذیان گوی بامزه ، کتابم پرفروش میشد
اونم آدم پرحرفی مث من که کلی خوراک براش فراهم کرده ؛ هی همه چی رو درهم برهم میکنه و مطلب جدید خلق می کنه
خون پارسی و غیرت آریایی!
فیلم 300 ، شمارۀ دو ش
توجه توجه !

دورهء آموزشی یونگ
یونگ تاکید دارد مهمترین دلیل رنج کشیدن آدمیان، در عدم تطابق تصویری که
از خودشان دارند با خویشتن حقیقیشان نهفته است... ما ذات متفاوتی داریم و
خانواده، فرهنگ، سنت و... ما را تربیت میکند تا چیز دیگری باشیم متفاوت
با ذات حقیقیمان پس در نتیجه مانند دو یال یک زاویهء منفرجه از خویشتن
واقعی مدام دور و دورتر میشویم و این دوری محکوممان میکند به رنجش و
رنجوری. دورههای آموزشی یونگ برای من سفری حیرتانگیز بوده برای شناخت
چیزی که به آن تبدیل شدهام، کشف کسی که واقعن هستم و تلاشی بیوقفه برای
آشتی دادن ایندو با هم . از هفتم بهمن ماه دورهء جدیدی را شروع میکنیم.
گر شوق شناخت با شماست قدمتان بر سر چشم
برای دریافت اطلاعات بیشتر با آدرس ایمیل.amir.kamyar@gmail.com مکاتبه فرمایید
Rumplestiltskin:
No potion can bring back true love. Love... is the most powerful magic
of all - the only magic I haven't been able to bottle. If you can bottle
love... you can do anything.
Ouat s01/ ep16 : Heart of darkness
مطلب می نویسن ، عکس میذارن
از دور هم بودن ، دور یه کرسی نشستن ، همگی کیپ تو کیپ ، تو یه اتاق مثلا
بعدش آه و فغان که :
« قبلنا ؛ بدون اینترنت » !
جان من ؟
یه روز حاضرن تو همچین شرایطی سر کنن ؟
اصن اعتیاد به اینترنت رو ندیده بگیریم
یه روز کامپیوتر و موبایل و سریال هاشون رو ندیم بهشون .. خوبه ؟
نمی تونن دیگه !
مساله ربطی به تکنولوژی نداره ؛خداییش چندان ربطی نداره
کسی که اهل معاشرت با خونواده و .. باشه می تونه درکنار تکنولوژی هم این کار رو بکنه
مساله تفاوت های بدیهیه ، برای مثال .. حریم خصوصیه ، ..
خود من : از بچگیام دوست داشتم « اتاقی از آن خود » م داشته باشم
الانم دو دستی چسبیدمش و مواقعی که لازمه ازش میام بیرون
والله !!
* حالا درسته عکس به موضوع ربطی نداره ولی از شما پنهون نیس از خدا هم پنهون نباشه ، به احساسات من که ربط داره !
ی چیزایی رو دوست دارم
خیـــــــــــــــــلی زیاد
بعضی وقتا حس می کنم انقد دوسشون داشتم که فقط دوسشون دارم !
یعنی ..
خب بعدش چی ؟
بعد از فتح کردنشون ، در دست گرفتنشون ، چه خسی برام می مونه ؟ اصن چیکار باید بکنم ؟
یا حتی
چرا دوسشون دارم ؟
خیلی سخت میشه !
انگار بعضی چیزا رو باید از دور دوست داشت
این خوبه . تا حد زیادی می پسندم :
« کتابخوانان به طور کلی به دو دسته عمده تقسیم میشوند: 1)ژرفارو
2)پهنارو. ژرفاروها به کم و گزیده خواندن علاقه دارند و وحدتگرا هستند.
پهناروها به بیشتر و گستردهتر خواندن و شیوه دایرةالمعارفی علاقه دارند و
کثرتگرا هستند. و هرکدام از این دو گروه دلایل عدیدهای در دفاع از سیره
خود دارند. نگارنده این سطور به امر بینالامرین عقیده دارد، و بر آن است
که بهتر است هر کتابخوانی، با هر تخصصی که دارد، تا 30 سالگی پهنارو باشد، و
هرچه به دستش میرسد و برایش دندانگیر است به ویژه ادبیات بخواند، ولی از
آن پس برمبنای تجربه مطالعاتی که تا آن زمان میاندوزد، ژرفارو شود. »
__ بهاءالدین خرمشاهی
بهاءالدین خرمشاهی گفته :
« از قول ابوالفضل بیهقی نقل کردهاند که هیچ کتابی نیست که به یک بار
خواندن نیارزد؛ یا هر کتابی به یک بار خواندن میارزد. حال آن که این قول
از مشهورات بیاساس است. »
بله که بی اساس است ! ولی در دهه های اخیر ؛
که صنعت چاپ و نشر پدید اومده و پیشرفت های بی وقفه ش امکان نوشتن رو برای
همه فراهم کرده .
گفتۀ بیهقی اما در زمان خودش تقریبا درست بوده . اون
موقع ها هرکسی سواد نداشت ، هر باسوادی قلم به دست نمی شد ، هر نوشته ای
از گزند باد و باران و حوادث روزگار در
امان نمی موند ، هر متن در امان مونده ای از تحریف کاتبان و نسخه برداران
بعدی در امان نمی موند ، .. خب این متون بسیار اندک به حداقل یه بار خوندن
می ارزیدن دیگه !
ابوالفضل بیهقی نازنین ، اگر فرزند این روزگار بود ، حتما چیز دیگری می گفت .
و شاید در مورد بعضی آثار شما هم قضاوت هایی می کرد آقـــای خرمشــاهــــی !
:)))
خواب نوشت :
اولش که دو-سه نفر رو به جون هم انداختم و بین دعواهاشون باز هم با تصاحب
نوبتشون در یه مکان عمومی ، حرصشونو درآوردم ! ( چه کاری بود من کردم ؟؟ )
با یه نفر هم توی یک خیابون ناآشنا راه می رفتم که یهو وایستادیم و به
بهانۀ پیروزی شیطنت بار من همچین کف دستامونو زدیم به هم !! ( همون بزن قدش
! )
بعدش که سرخوش و خندان توی همون خیابون پیچیدم و اینجا دیگه سر از
یه مکان آشنا درآوردم ، چشمم به یه بلندی در انتهای خیابون افتاد که جمعیت
کمی روی اون ایستاده بودن و یه پیامبر/کشیش (
نمیتونم هویتشو به یاد بیارم ) بهشون وعدۀ پرواز میداد . دقایقی بعد _ بعد
از گذر از رگه های نور و تاریکی پی در پی سرراهم _ به اون بالا رسیده بودم
. می گفت اگر بهش اعتماد کنیم و بذاریم پرتمون کنه و خودمونو رها کنیم ،
میتونیم پرواز کنیم . چند نفر رو در آسمون رها کرد که یه بچه خودشو انداخت
پایین و به جای پرواز ، چسبید به آسفالت
:/ ایشونم خیلی راحت گفت : فکر می کرد ایمان داره ولی ته دلش شک وجود داشت !
یه کشیش پیر دیگه م یه بچۀ دیگه رو زد زیر بغلش و با قیافۀ همچین عزم راسخ
طور خودشو رها کرد که اونم روی لبۀ دیوار رو به رو فرود اومد ( با مخ )
تقریبا نوبت من شده بود . پریدم ولی دستامو از لبۀ فلزی بلندایی که روش
بودیم رها نکردم . بنابراین خیلی آروم روی زمین فرود اومدم در حالی که اون
ارتفاع رو هم با خودم به پایین می کشیدم _ انگار لبۀ برجی که با فرود من
ذره ذره خم می شد .. و رهاش کردم .
«همیشه
سعی میکنم چیزی بنویسم که نشود آن را فیلم کرد... باید به چیزهایی فکر
کنم که فیلم قادر به نشان دادن آن نیست و قدرت رمان را نشان میدهد.»
__کازوئو ایشی گورو / نویسندۀ ژاپنی
بیش از یک ماهه پا توی کتابخونه نذاشتم!
شاید به جرئت دوماه هم بشه ... خیلیه!
ولی خب، بهانۀ خوبی دارم واسش
از کتاب نخوندنم راضی م :)))
مینی سری دو قسمتی:

The red tent
ماجرای تنها دختر یعقوب نبی، که از دل تورات اومده و گسترده شده. ماجرایی دوست داشتنی که دلت می خواد با وجود تمام سختی ها، قهرمانش باشی.

The nut job
انیمیشن بامزه ای که برندان فریزر به جای یه سنجاب خودشیفته و چلمن حرف می زد. البته این عکس سنجاب زبل ماجراس. لیام نیسن هم جای راکُن داستان بود.

اینم guy یا body که شخصیت محبوب من بود و کلا فقط یه جمله گفت. خیلی دوسش دارم . منو یاد اُلاف Frozen می نداخت وقتی اینجوری می خندید.

The boxtrolls
بازم انیمیشن ولی این مدلی!
من اسمشو گذاشتم «غولای قوطی» :) :)
دوست داشتنی ترین شخصیتش این آقا پسر بود:

که هنرپیشۀ برندُن جاش حرف می زنه (سریال Game of thrones)
شخصیت بدش یه یاروییه که عقدۀ نشستن دور میز شورای شهر و خوردن پنیر رو داره ولی به پنیر حساسیت داره و بد بلایی سرش میاد. تناقض جالبیه!

Outlander
که فقط یه اپیسود ازش دیدم
سفر در زمان، اونم ناخواسته!!
نمی دونم چرا توی گزارش دیروزم از فیلم دیدن، اینا جا موند:

Hobbit II: desolation of Smaug
ادامۀ ماجرای هابیت هست و باید صبر کنم بخش سوم/ آخرش با کیفیت خوب بیاد

Looper
فیلم خوبی بود و هیجان انگیز!
زمان در زمان!!
سریالها:

Dominion
امروز شروعش کردم. نبرد بین انسان و فرشتگان

Once upon a time
فصل چهار و ادامۀ نیمۀ فصل دوم
پ ن: آنا و السا واقعا دوست دشتنی ن. آنا شیطون و خوردنیه ولی السا یه جور دیگه برام دوست داشتنیه.
می تونم از عملکردم راضی باشم
البته باز هم حدودی!
تو ذهنم اینطور نشسته که «بله، من وقت ندارم. به کارهام خوب نمی رسم ... کاش زمان کش میومد».. البته من همیشه مرض کش دادن زمان دارم! چون یه وقتایی واقعا خوش می گذره!
اما رصد که کردم، همین آذرماه تعداد مطالب وبلاگم دو رقمی شده. نه که درمورد آخرین دستاوردهای علمی یا فرهنگی نوشته باشم، اما نشستن اینجا و نوشتن برای اینجا یه روحیه ای می خواد که معلومه داشته م!
اوضاع چندان بد هم نیست. به هرچیزی یه نوک زدم. چندتا بافتنی، فیلم و سریال که بسامد دیدنشون تو این 1-2 هفته بالاتر رفته، اندکی نت گردی، تجربه های جدید در حوزۀ مورد علاقه م، قدری مطالعه، ..و ملاقات هایی با دوستان!
خب همینا هم کلی وقت می گیره. من الان از چی ناراضی م؟
1_ وقتی می بینی از سریال این روزهات، که فکر می کردی همه شو داری و دیدی، هنوز یه اپیسود دیگه مونده .. کلی خوشحال و هیجان زده می شی. حتی اگه تقریبا مطمئن باشی مث همیشه با یه تعلیق لعنتی چندجانبه تموم میشه و تا هفته اول ژانویه رو هوایی! البته چیزی نمونده ولی تا برای دیدن آماده بشه طول می کشه دیگه.
_به هرحال، این تعلیق خیلی بهتر از حس بدی بود که 3 روز پیش به خاطر Elias و Scarfaceتونیو دچارش شده بودم.*
_ اوهوع! از طرفی با خیال راحت دیگه میشه رفت سراغ امیلی و نولان و انتقام گرفت!
2_ گمونم خیلی چیزای «یک طرفه» چندان خوب نباشن. غیر از بعضی موارد مثل عشق یک طرفه که توش لذت و شناخت و فلان و بیسار هست، بیشتر یه طرفه ها در روابط انسانی به راحتی پذیرفته نمی شن.
مثال؟
به طور سربسته میشه گفت وقتی چیزی رو همیشه تو در اختیار دیگران بذاری، یا بدون احساس نیاز از طرف اونا این کار رو انجام بدی. درسته که توی اون کار بهتری و سبک خاص خودتو داری، ولی به هر قیمتی نباید این کار رو انجام بدی.
مثال تر:
آدم جزوه هاش رو به راحتی به هرکس نده!
_ مفید بودن یه چیزه، احساسی که گاهی توی این رابطه ها ملموسه یه چیز دیگه. حتی اگه آدم چشمشو به راحتی روی خیلی چیزا ببنده، واقعیت رو نمی تونه تغییر بده. یه نیرویی این وسط هست که تأثیر خودش رو می گذاره.
_ اینجور موقع ها سعی می کنم انرژی مو جای قشنگ تر و مفید-به-نظر-رسنده تری مصرف کنم.
* Person of interest; s04, e09
امروز بالاخره زنان کوچک رو به پایان رسوندم. تماشای نسخۀ سینمایی نه چندان جدید از داستانی دوست داشتنی، با هنرپیشه هایی دوست داشتنی؛ وینونا رایدر، کریستین بیل، هنرپیشۀ نقش مگی و اِمی که بزرگ شد، و مهم تر از همه گبریل بایرن.
سنّت جدیدم _که همانا تماشای فیلم و انیمیشن در مترو هست_ داره رستگارم می کنه. خب البته، باید مراقب باشم خسته کننده نشه.
وای جو مارچ! اعصابم رو خورد کرد تا همون دقیقۀ پایانی فیلم! چقد از دستش حرص خوردم مخصوصا دو جا. ولی نمی شد بهش حق نداد بالاخره اقتضای چنین شخصیتی، اینطور رفتارها هم هست دیگه.
جدیداً به این نتیجه رسیدم که نویسندگان زن معمولاً ذهنیتی دارن که بالاخره یه جایی در آثارشون اونا رو سوق میده به سمت خلق آخر و عاقبت هایی که یه بار دوستی دور، اونو چیزی تو مایه های «عشق لولیتایی» یا «شخصیت لولیتایی» تعریف کرد. نمی دونم در حوزۀ روان شناختی هم چنین چیزی تعریف شده (البته که شده ولی اسمش؟ لولیتایی؟ دوست دارم بدونم با چه اسمی) و ...
یعنی عشق و علاقۀ دختران کم سن و سال به مردان مسن.. چیزی مثل رابطۀ استاد-شاگردی یا شبیه پدر_دختری. نه اینکه دقیقا نسبت خونی پدر_دختری باشه، از لحاظ مرید و مرادی و اطاعت کردنِ یه سر رابطه میگم.
اِمای جین استین، جو مارچ، امیلی ِ مونتگمری، ...آها! جین ایر، ایزابلا در مقابل هیث کلیف، .. خلق این رابطه بین نویسنده های مدرن تر، محوتر و کمرنگ تره یا گذراست، .. اما انگار توی ناخودآگاه زنها چنین چیزی هست. بالاخره یه طوری نمود پیدا میکنه.
عادت داشتم هر فیلمی که دیدم درموردش بنویسم.. طی این زنگ تفریح که برای خودم قائل شدم _دیگه داره به یه هفته می کشه_ با دیدن چند فیلم و چند اپیسود سریال های جورواجور، حال و هوایی متفاوت با این سه ماه و خرده ای فبل رو از سر گذروندم. هربار حیرون می موندم گزارششون رو کجا ثبت کنم، یاد اینجا افتادم.

Blue is the warmest color
فیلمی طولانی؛ از هنرپیشۀ اِما خوشم اومد ولی شخصیتش نه. همچنین هنرپیشۀ اَدل، با اینکه زیبا بود، مطلوب من نبود. شخصیت طفلکی ای هم داشت.
از اون فیلمایی بود که یه بار دیدم بعد پاکش کردم!

Little women
یک نسخۀ دوست داشتنی با هنرپیشه هایی خوب.

Horns
دلیل اصلی دیدنش بازی دنیل ردکلیف (هری پاتر) در نقش اول بود. فیلمش م خوب بود. اشاره های جالب توجهی داشت ولی فکر کنم از اونایی باشه که اهل فن بگن خیلی قوی و نو نبود. اما من دوسش داشتم.
موقع دیدنش یک صفحه یادداشت برداشتم ولی فرصت مرتب کردنشو ندارم!

Blue Jasmine
فکر کنم این از همه شون بهتر باشه تو این لیست؛ گرچه روی بعدی تعصب خاصی دارم.
از وودی آلن، و بازی کیت بلنشت هم خیلی خوب بود.


Savannah
درحال حاضر دارم تماشا می کنم و هنوز تموم نشده.
فیسبوک
برای من داره تبدیل به یه مومیایی خاطره انگیز میشه
دیگه نه می تونم لایک، کامنت، .. بذارم نه صفحه های محبوبم رو ببینم!
:/
اینجا هم به زور می نویسم
_قبلنا مسافت های دور رو با گوش دادن یه موسیقی، مطالعه و ... تحمل پذیر می کردم برای خودم. چندبار هم مطالعه با گوشی رو امتحان کردم اما بهم نساخت. اون ناسازگاری مطالعه و حرکت رو درک کردم.
_تازگیا به دیدن انیمیشن در مترو رو آوردم! خیلی لذت بخشه! زمان خیلی سریع می گذره. خستگی چشم هم فعلا احساس نمیشه. امروز فیلم «زنان کوچک» رو به جای بقیه انیمیشن هرروزم دیدم. وینونا رایدر خوشکل هم بازیگرشه؛ در نقش جو مارچ. مگی هم دوست داشتنیه، لارنس هم همینطور (کریستین بیل جوان)
_دیشب قبل خواب قدری «آن شرلی» دیدم. آنی و زنان کوچک، به همراه چند فیلم و مینی سری جین آستینی، هدیۀ یه دوست عزیز جادوییه. دیشب بالاخره فرصت و حس دیدنشونو پیدا کردم و فهمیدم تازه شروع کاره! البته می گفت آنی کامل نیست ولی همون چند ساعت هم عالیه! مخصوصا شنیدن صدای مگان فالوز کوچولو که با کمی قوز و تند تند راه میره ^_^
اما بیست دقیقه-نیم ساعتی که با خودم قرار گذاشته بودم به حدود یک و نیم ساعت رسید و داستان تا جایی پیش رفت که دایانا از شربت اشتباهی ماریلا می خوره و مریض میشه.
_ این روزام حسابی پرنس ادواردی شده؛ بهشت دور روزای خیلی دور!
بین کتابهایی که دوران بچگی می خوندم، مجموعه داستان هایی از صادق هدایت بود و بوف کور ش، که البته فهم این یکی برام سخت بود و حضور زن مرده و شب تاریک و پیرمرده و .. منو می ترسوند اما فضاش رو دوست داشتم و دلم برای راوی می سوخت. از ماجرای مارِ ناگ هم خوشم میومد.
بعضی داستان هاش رو بیش از یه بار خوندم و در حد خودم لذت بردم. بیشتر دنبال سیر حوادث رو می گرفتم و دوست داشتم بدونم تهش چی میشه. توی ذهنم تعیین می کردم کدوم شخصیت قهرمان داستانه و همراهش پیش می رفتم.
از همون اول هم از داستانهای تلخ و تیره خوشم نمیومد، اما کارهای هدایت جذبم می کردن. گاهی یه چیزی درونشون بود که با بخشی از ذهنم و احساسم ارتباط برقرار می کرد؛ از تنهایی اون سگ ولگرد گرفته تا راوی داستانی که دربارۀ یه سفر زیارتی و حلالیت گرفتن و .. بود یا حتی اونی که توی داستان محلل سرش کلاه رفته بود.
عجیبه ولی شرایط اون دوره زندگی م طوری بود که احساس می کردم در مرز مغبون شدن قرار دارم ولی خب عملکردم و دیدم به اطراف، با اون شخصیتها که تقریبا به آخر خط رسیده بودن فرق داشت. حتما چون اونا مث من از یه طرف دیگه داستانای عزیز نسین نمی خوندن!!
وقتی کتاب خودکشیِ صادق هدایت رو خوندم خیلی دپرس شدم. البته فکر کنم می دونستم فوت کرده چون همیشه پشت این کتابای جیبی امیرکبیر تصویری از هدایت و متنی بود که اینطور بهش اشاره می کرد:
«چون سایه ای در میان ما زیست و چون سایه ای از میان ما رفت»..
یه همچین چیزی! حداقل درمورد واژۀ «سایه» مطمئنم!
خیلی بعدتر کتابی از م. فرزاد دربارۀ زندگی هدایت خوندم و بیشتر ازش خوشم اومد.
به هرحال، چیزی بوده در آثارش که همیشه ملموس بوده باشه. تا همین حالا هم همۀ آثارش رو نخوندم. همیشه گوشۀ ذهنم چیزی میگه که باید فرصتی مهیا کنم برای خوندن همۀ آثارش و نقدهای خوب و منصفانه بر اونها. هیچ وقت سعی نکردم درمورد شخصیت و سبک زندگی ش وعقاید شخصی ش نظر خاصی داشته و باشم و به عبارتی قضاوت کنم، با اینکه خیلی وقتها برام عجیب بوده. اما آثارش، شکی ندارم که از خیلی جهات مهم هستن و نباید نگاه یک سویه ای به اونها داشت.
_ این متن از اونجا به نوشتن دراومد، که چهارشنبۀ گذشته دو صاحبنظر درمورد هدایت نظر دادن:
اولی، منصفانه، آثارش رو ستود و اشاره کرد که با همۀ خوبی هاش، زبان فارسی ضعیفی داشته. اینو موافقم چون در همون حد اندک که ازش خوندم، خاطرم هست نثر و زبان فصیح و قوی ای وجود نداشته.
دومی هم به گونه ای به هدایت تاخت و نوشته ها _و بیشتر اندیشه ها_ ی اون رو از سر شکم سیری دونست.
خب من به نظر شخصی افراد کار ندارم! هرکسی بهرۀ خودش رو می بره. ولی دوست داشتم یادم بمونه در مسیر کتاب خوندن و تجربۀ دنیاهای متفاوت و به دست آوردن دیدی که الآن دارم، مدیون چه کسایی هستم.
_هنوز هوا روشن نشده بود. تصمیمم رو گرفتم و خونه موندن رو ترجیح دادم. فقط دلم واسه دوتا استاد گوگولی مگولی تنگ میشه که مدتیه چهارشنبه ها رو بهترین روز هفته م کردن. ولی خب چیکار کنم؟ دستور از بالا رسیده ( از مخم، احساسم،.. )
_هوا که روشن تر شد پردۀ اتاق رو کنار زدم و دیدم عجب مهی همه جا رو گرفته! یه حس خاص_ نزدیک به جادویی_ توی فضا هست. یه لحظه یاد فیلم های آلمانی افتادم ( نمی دونم چرا آلمانی؟ نه فیلم شناسم نه چیزی که بتونم بگم براساس اون همچین حسی اومد سراغم). یه چیزی بهم القا کرد الان این منظره چیزی هست که توی آلمان میشه پیدا کرد! هاهاها! دقت که می کنم گویا قطرات ریز و تند بارون هم درکاره. خوب شد نرفتم! نه که از بارون و بیرون رفتن توی هوای سرد فراری باشم ها، باوجود علاقه م به روزای آفتابی و گرم، برای من هر هوا و فضایی جادوی خاص خودشو داره. فقط به نظرم رسید ضعف امروز جایی واسه بیرون رفتن، اونم طی این مسافت طولانی، باقی نمیذاره. امروز از اون روزای خونه موندن و غوطه ور شدن در جادوی فضاست.
_عجب توهمی! دستمو از پنجره بردم بیرون . هیچ بارونی درکار نیست. اما هرچی دقت می کنم، می تونم قطره های ریز رطوبت رو توی هوا ببینم که عمودی حرکت می کنن!
_ باید بگم پنجرۀ این اتاق رو به یه فضای باز ظاهرا بی انتهاست. این خیابون پشتی می خوره به یه فضای سبز (خب الان که فصل سرماست درختا کرک و پرشون ریخته ولی اسمش «فضای سبز» ِ).. بله، یک فضای سبز که ته اون هم یه ردیف درخت همیشه سبز هست و اون دور دورها حرکت گاه گاه قطار مترو و حرکت پیوستۀ ماشینا به راحتی دیده می شن. اصن خیلی جادوییه! شاید بتونم همین جا عکسش رو بذارم :)
_ ته تهش هم فکر کردم استاد اولی مون به قدر نوک سوزن ممکنه از نبودنم متأسف بشه (چون مهربونه ولی بیشتر از این هم وقت نداره، چون مطالبش خیلی مهمن) و استاد دومی که درونگراست، به روش نمیاره ولی می دونم حداقل اعصابش راحته چون من پررو، سر بخش ترجمه هی وسط حرفش نمی پرم و تز غلط غولوط نمیدم.
_ ته ترِش اینکه: کلاً همیشه فقط به جزوه ها و یادداشت های خودم اعتماد دارم. ولی امروز به خاطر خودم هم که شده ز خیر این قضیه می گذرم و به یادداشتهای دیگرون پناه می برم. خیلی سخته ها، کنار اومدن باهاش راحت نیست ولی چاره چیه.

اینم عکس منظرۀ بیرون!
الان آسمون سفیدتر شده! مه قدری غلیظ تر! از اون هواهای گرفته رازآلود که آدم مورمورش میشه و منتظر اتفاقای جالب و خاصه. باید یه عالمه داستان مخصوص امروز باشه. حتی اگه واقعی نباشن و توی ذهنت ساخته بشن یا کتاب بخونی و فیلم ببینی. نه، امروز روز جزوه نوشتن و درس خوندن نیست! امروز باید پشت در باغ اسرار مخفی بمونه. روزی در کنار لایۀ معمول روز بودن خودش باشه. روزی که هیچکس اونو نبینه به جز من. روز هشتم هفته که شده پنجمینش!
پریشب خواب جان ریس رو دیدم. خیلی شگفت انگیز بود! همون چندماه پیش که بیشتر از همیشه به این سریال و شخصیت علاقه داشتم بیشتر جای اونو داشت خوابشو ببینم. نه الان که یه طوری توی ذهنم باهاش چالش دارم. خب از نظر من این آدم با همۀ تواناییاش، خیلی تمایل به افسردگی و ایجاد فضای سرد داره. در نوع خودش دیوانه ساز محسوب میشه شاید!!
خلاصه جان تلفنی از ما تقاضای کمک و همکاری داشت. منم پر از دلهره، دستوراتی که اصلا یادم نیست چی بودن رو دنبال می کردم. توی خیابونا سرگردون بودم. دنبال چیزی بودم که بعدتر لازم بود خودم رو به جایی برسونم. ته خوابم بیشتر به فکر امنیت خودم بودم حتی.
اینجور وقتا که توی خواب مدام راه میرم یا می دوئم، از خواب که پا میشم وافعا خسته م. انگار در حد لازم نخوابیدم، انگار توی بیداری اون همه فعالیت رو انجام دادم!
وقتی جلو خونۀ آدم درخت کاج خوش ذوقی باشه که کاجهای خوش فرم به زمین می ندازه، خب زیاد پیش میاد که با دیدن کاجها وسوسه بشی و بیاریشون توی خونه. تازه با کلی سختگیری و چشم پوشی و ... 4تا شونو برداشتم به مرور. دلم نمیاد زیاد بردارم شاید به درد موجود دیگه ای بخورن :)
چند سال اخیر سریالهای خوب کم ندیدم، اما هنوزم وقتی اتفاقی متوجه می شم یه شبکه ای سریال «قصه های جزیره» رو پخش می کنه، می شینم پاش. خاله هتی عزیز با سختگیری های آزارنده ش هنوزم دوست داشتنی ترین شخصیت مجموعه س برام، و سارا که با اومدنش خیلی چیزا رو تغییر داده ..
سریال محبوب من این روزا ساعت 6 عصر از شبکۀ استان اصفهان
بالاخره اونا نمی خوان کوتاه بیان که اینا ادامۀ سریال رو پخش کنن؟؟
* منم شنیدم شخصیت مورد نظر توی سریال ناسزا گفت ولی براساس قضاوت یک «شخصیت خیالی» کسی رو قضاوت نکردم.. شاید بعداً قرار بود معلوم بشه این شخصیت داره اشتباه می کنه! ... بالاخره یک سریال و داستانش محل مطرح شدن ایده های درست و نادرست هست نه صرفاً درست.

_امتحان هم گاهی مث مهریه س؛ کی داده، کی گرفته؟؟
بله ما دیروز امتحان ندادیم! یعنی استاد محترم به روی مبارکشون نیاورد! فقط منظورش این بود ما خودمونو بکُشیم درس بخونیم. که چقد کار خوبی کرد!
_متأسفانه یه حسی شبیه «در شرف سرماخوردگی» دارم که هی میره و میاد. منم سعی می کنم کنترلش کنم.
_امسال خیلی سال خوبیه! از خیلی جهات و یه مورد مهمش اینه که دوستامو بیشتر می بینم. عید که بعد چند سال تونستم بهترین همکلاسای دانشگاهی مو ببینم و یه روز عالی داشتیم، نمایشگاه کتاب و دوتا از دوستای خوبم هم اونجا، وسط تابستون هم یه دیدار غیرمنتظره که یکی از دوستام همت کرد و از راه دور اومد، بازگشت پیروزمندانۀ پرکلاغی جونم که امکان دیدارشو بهتر و آسون می کنه، دوتا ملاقات خوب پارک ملتی طی تقریبا یه ماه و نیم، .. برای این آخر هفته م یه قرار خوب دارم! این خیلی عالیه!
_گاهی به «خودِ» 3 ماه پیشم که فکر می کنم می بینم چقد تغییر کرده! رفت و آمدش به دنیای واقعی بیشتر شده، حیطۀ پرداختش به دنیای مجازی فرق کرده، «متروفوبیا» ش از بین رفته تا حد بسیااااااااااارررررررر بالایی (این خیلی مهمه)، و امکان آزمونهای جدیدی براش پیش اومده.
_اما فانتزی ای که برای امسال داشتم این بود که احساس می کردم یه طوری میشه بتونم برم به سرزمین افسانه ای محبوبم. هنوز برام روشن نیست تعبیرش چی میشه. می تونم یه حدسهایی بزنم اما حیفه، زوده بخوام نتیجه گیری کنم. شاید یه غیرمنتظرۀ دیگه هم پشتش باشه. نمی خوام محدودش کنم!
هر کسی در نهایت به جایی/چیزی بر می گرده که به راستی بهش تعلق داره. حتی اگه با تمام توان سعی کنه ازش دور بشه و به چیز دیگه ای برسه.
اینو اولین بار بعد از سریال «آن شرلی» فهمیدم، ولی درک نکردم. عوضش یه برگه یادداشت کوچک سنجاق شد به گوشه ای در دسترس از مغزم. یه چیزی در من مشتاق شد این مفهوم رو از راه صحیحش درک کنه.
توی زندگی بعضیا می تونم خیلی راحت این خط سیر رو ببینم. درمورد خودم هم به نتایجی رسیدم، اما هنوز با قطعیت و همراه تمام جزئیات پذیرفتنی ش نمی تونم نظر بدم. منتظرم ببینم قالیچۀ پرنده م نهایتا کجا فرود میاد.
انگار کائنات یه کش بسته باشه به آدما و باوجود تام دست و پا زدنها و فرار کردنها، اونا رو هر دفعه برگردونه به نقطه ای که یه جورایی «سرچشمه » محسوب میشه. گاهی فکر می کنم پس سرچشمۀ من کجاست، من که همیشه آرزوی فتح و فتوحات جدید و تجربۀ ناشناخته ها رو داشتم.
نوشتن خیلی خوبه، فوق العاده س!
اینو وقتی از نوشته هام فاصله می گیرم بهتر و عمیق تر درک می کنم.
چند دقیقۀ پیش یه کلاسور به هم ریخته از کاغذهای پراکنده جلو دستم بود. کلی بارشو سبک کردم. چیزهایی م پیدا کردم که مث گنج برام قیمتی ن. یادداشتهای مربوط به سالهای دور.. یه دهه پیش. نامه ای که هرگز پست نشد. نامه ای که حدود 12 سال پیش برای دوستی نوشتم که اون روزا بیشتر از بقیه باهاش نامه نگاری داشتم. از تمام اتفاقهای اوایل سال 82 و اواخر 81 زندگی م براش نوشته بودم.. اما انقدر پست نشد که تکمله ای خورد و بعدتر شرایط زندگی م عوض شد و.. خلاصه به خودم اومده بودم و با نامه ای رو به رو شده بودم که دیگه پست شدنی نیود. عین آشی که از دهن افتاده باشه! اما ننداختمش دور. امروز هم که می خوندمش، قصد قبلی م برای پاره کردنش رو عوض کردم و حالا با تمام وجود راغبم نگهش داشته باشم. برگی از روزهای مهم زندگی مه. اتفاقهایی که یادم نمیاد جایی تمام و کمال ثبتشون کرده باشم.
این نوشته هایی که گاه بیش از یه دهه از عمرشون می گذره و بعضی شون هم همین 5-6-7 سال اخیر رو در بر می گیرن، خوندنشون واقعا لذت بخشه!
« این روزا» ی من شامل روزهای زیادی می شه؛ از اواخر مرداد امسال تا همین حالا، و مطمئنا حداقل تا یه ماه دیگه.
اینجا که هیچی! دفتر کارهای روزانه م رو هم که نگاه می کنم، مدتهاس چیزی توش ننوشتم. نه کتاب چندانی، نه فیلم و سریال قابل عرضی (البته از لحاظ تعداد) ...
و اما اینکه با طیب خاطر از اینجا دور موندم و دفترم سفید مونده، رضایت بخش بودن علت این دوریه. فعالیت جدید، درواقع یادگیری، تلاش و باز شدن دریچه ای نو که می تونه به دنیای قشتگ تر و پربارتر باز بشه. احساسم میگه بالاخره دارم به یکی از ایده آلهام نزدیک می شم. چون وقتی موارد مشابه قبلی رو به یاد میارم، همچین شوق و منطقی که الآن دارم رو براشون توی خاطراتم پیدا نمی کنم.
نمی دونم! حداقل تلاشم اینه که آدمی هر روزش مفید باشه و بی خاصیت نباشه و یه یادگیری جدید هم توش باشه. شاید تمام راز هم در همین نهفته باشه. اما لمس کردنش با دونستنش خیلی فرق داره.
اصن امتحان چیز خوبیه!
یه موجود دوست داشتنی که تمااام استعدادهای پنهان و آشکار آدم رو، مث دونده های پشت خط مسابقه، آمادۀ شلیک و دویدن می کنه.
شاهد زنده ش خود من که کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه امتحان دارم و دیشب کلاه برادرزاده مو تموم کردم و بلافاصله شال گردنش رو سر انداختم! الانم که در خدمت قالیچۀ پرنده م هستم و برنامۀ خرید دارم برای امروز و .. همه کار حتی پاکنویس باقی جزوه ها و انجام دادن تکلیف چهارشنبه و .. توی لیسته! شایدم نظافت بخشی از خونه و ... دیگه کم مونده آپولو بفرستم فضا!!
حالا خوبیش اینه که به بهانۀ پاکنویس کردن جزوه ها، اخیراً یه دور مطالب برام مرور شده. منتها خوندنش یه چیز دیگه س. و خب این درس آنچنان مطلوبم نیست. بقیه درسا که مهم ترن و سخت تر و بیشتر رو خدا بخیر کنه.
یک اتفاق خوب افتاده: اینکه بالاخره فیلمی اقتباسی دیدم که از کتابش کم نداشت و تصورات کتابی منو به هم نریخت!
با ترس و لرز و تردید The Giver رو دانلود کردم اما از دیدنش راضی بودم. فقط کاش صدای «بخشنده» کمی خشونت کمتری داشت و تیلور سوئیفت به جای رزمری بازی نمی کرد!
جوناس! جوناس دوست داشتنی! گبریل! و لی لی و فیونا! خیلی دوست داشتنی بودن.
دلم برای خوندن کتابش تنگ شد!
چند شب پیش خواب اسپانیای محبوبم رو دیدم باز.
دقیقا یادم نیست خوابم چطور بود ولی خوب بود. با فاصلۀ کمی دوباره خواب دیدم ی جایی م همون دور و ورا. اما مث که می گفتن ایتالیاست. یه رود عمیق سبز زمردی خوش رنگ باشکوه هم از زیر یه پل آجری-سنگی زیبا رد می شد که می رفت می رسید به دریای آبی بزرگی که زیاد از خود شهر دور نبود. کنار رود هم از این میز و صندلی کوچیکا گذاشته بودن برای نشستن و خوردن و لذت بردن از منظره. ولی یه بار که از کنار رود رد شدم یکی گفت این رود دنیپر هست. یعنی من غیر از ایتالیا جای دیگه م بودم!
یه ساختمون بلند قدیمی بزرگ بود که انگار بازسازیش کرده باشن برای کارای اداری روزمره. من باید می رفتم اونجا. هی از پله ها بالا می رفتم به هدفم نزدیک شده بودم ولی همون طبقۀ آخر با یه خانم هیکل گنده بداخلاق شاخ به شاخ شدم که حرف منو قبول نداشت و می خواست زور بگه ... یادم نیست تهش چی شد. شایدم مث همیشه در اوج ماجرا از خواب پریدم. ولی یادمه غیر از لذت حضور، ترس غرق شدن هم همراهم بود. حسش می کردم توی خواب. اون رود عمیق یا دریای بزرگ ... همراه زیبایی ترس هم داشتن.
خیلی وقت پیش که هوس بافتنی و به خصوص قلاب بافی کرده بودم، انقد سراغش نرفتم و کارای دیگه پیش اومد که حالام شد این!
که سرم آدم به قدری شلوغ بشه که واقعا بترسه به همچین چیزی فکر کنه؛ از طرفی انقد سوژه و شوق و .. برای بافتن باشه که نشه کنترلش کرد! یه خانوم هنرمند هم یه شال سادۀ زیبا بافته باشه و قند توی دل آدم آب بشه، ... وااای!
البته نمیشه بیکار نشست؛ هفتۀ پیش شال هدیۀ دوستمو تموم کردم و شال خودم هم نصفه روی دستمه که معمولا شبی چند ردیف در خدمتش هستم. پروژۀ نیمه کاره هم زیاد دارم باید اول اونا رو تموم کنم.
بالاخره خوندن «دختر بخت» با لِک و لِک و هِن و هِن تموم شد. در حدی که شب آخر فقط 2 ص خوندم! هفته پیش که می رفتم دیدن دوستم، یه مجموعه داستان از مارکزش دستم بود که توی راه خوندم. خیلی دوستش داشتم. برای همین این هفته برای توی مسیر مجموعه داستان مارکز خودمو برداشتم. اینم جالبه: «پرندگان مرده» با ترجمۀ احمد گلشیری. اما اون یکی بیشتر بهم چسبید!
«تیستوی سبزانگشتی» هم نصفه هست. خیلی لطیف و دوست داشتنیه ولی خب حس می کنم غمگینه.
فکر کنم ما آدما اگه هر روزمون هم دوتا یا حتی ده تا بشه، بازم عقبیم. هم سوداهای زیادی در سرمون می پروریم هم اگه راست می گیم باید از همین وقت قانونی خودمون درست استفاده کنیم!!
آها! آلبوم «بیداد» استاد شجریان هم مهمون والامقام این روزهاست. آدم هرچی گوش کنه سیر نمیشه <3
و در پای مطلب قبلی، دوتا از کامنت ها که به نظرم جالب اومدن:
_این خیلی کار جالبی است...یادم می آید دکتر کدکنی می گفت ما هیج نشانی از
بزرگونمون توی دانشگاه ها نداریم. مثلا می گفت من اگه می دیدم مثلا محمد
تقی بهار چه طور امتحان می گرفته، یا مثلا برگه های زرین گوب موجود بود
خیلی کمک بزرگی به پیشرفت علم می شد..صد افسوس که نیست.
_فرهنگ ثبت و
نگهداری اسناد واشیا ومدارک در ایران حتی در خانه ها هم چندان مورد توجه
نبوده شاید الان کمی فرق کرده، شاید ما تمایل شدیدی به فراموش کردن و ندیدن
و دور ریختن داریم، آلمانی ها درجنگ دوم حتی می دانستد که چند تا بلیط از
کدام ایستگاه به چه اسامی برای جابجا کردن زندانیان خریده شده و همه اسامی
ولیست ها هنوز وجود دارند! اسناد کلیساها و تجارت خانه ها که جای خود
دارند. مثلا خانمی درآمستردام می تواند از طریق مدارک کلیسا تمام اجداش در
اروپا را شناسایی کند. درمورد نویسنده ها تمام اشیا شخصی و دست نوشته وغیره
درموزه وآرشیو مخصوص نگهداری می شود. چند وقت پیش یکی از طریق آرشیو فهمید
که جد بزرگش درقرن هفدهم برده دار بوده وخیلی کلافه شد.
امروز رفتم یه مغازه ای برای خرید سبزی
از همون بیرون بوی مطبوع بادمجان کبابی می رفت توی دماغ آدم و .. واااای!
باز دیوانه شدم من ای حبیب!
درسته آدم خودش می تونه توی منزل هم بادمجان کبابی درست کنه و تازه بوی
خوبش هم ساعتی در خونه می پیچه و .. ولی به علت حس خوبی که به من داد یه
بسته ازشون خریدم
به خانوم مغازه دار هم گفتم مغازه تون خیلی خوشبو شده!
یادم نمیاد دقیقا کِی، حول و حوش 3-4 سال پیش شاید ..
بر آن شدم وقتی دستم به یه سری چیزا نمیرسه، از هرچی که دور و برمه
استفاده کنم . بعد کم کم قدمهای بلندتر بردارم و کمی سختی به جون بخرم ..
بالاخره آدم می فهمه تو این دنیا چیکاره س و برای چی ساخته شده.
چه معلوم؟! شایدم یه روزی چشم بازکردیم و در سرزمین رویاهای تحقق بافته بودیم!
یادم نمیاد دقیقا کِی، حول و حوش 3-4 سال پیش شاید ..
بر آن شدم وقتی دستم به یه سری چیزا نمیرسه، از هرچی که دور و برمه
استفاده کنم . بعد کم کم قدمهای بلندتر بردارم و کمی سختی به جون بخرم ..
بالاخره آدم می فهمه تو این دنیا چیکاره س و برای چی ساخته شده.
چه معلوم؟! شایدم یه روزی چشم بازکردیم و در سرزمین رویاهای تحقق بافته بودیم!
یادم نمیاد دقیقا کِی، حول و حوش 3-4 سال پیش شاید ..
بر آن شدم وقتی دستم به یه سری چیزا نمیرسه، از هرچی که دور و برمه
استفاده کنم . بعد کم کم قدمهای بلندتر بردارم و کمی سختی به جون بخرم ..
بالاخره آدم می فهمه تو این دنیا چیکاره س و برای چی ساخته شده.
چه معلوم؟! شایدم یه روزی چشم بازکردیم و در سرزمین رویاهای تحقق بافته بودیم!