چند هفتة پیش ملتفت شدم کاری کردهام کارستان؛ با آنیکی فایله که هنوز برنگشته بود! باید منتظر میماندم تا ببینم کسی متوجه شده/ میشود یا نه. دیروز که بالاخره بعد از چند هفته موفق شدم/ وقت کردم بازش کنم، دیدم که انگار شانس آوردهام. ولی ازطرفی هم شانس زمانیام قدری کم میشود چون باید با فایل اولیه تطبیق بدهم و یک چیزهایی را برگردانم سر جای اولشان. تصمیم گرفتم حین این کار چند فایل صوتی گوش بدهم. با فایل کوتاهی درمورد پزشکی قدیم، از دکتر مکری شروع کردم (صدا یکطوری بود انگار خود آقای دکتر است اما نیست! یعنی بکجورهایی چیزی در فایل فرق داشت. احتمالاً مسئلة فنی بوده. خب، بگذرم!). بعدش هم رفتم سراغ کتاب سیرک عجایب جناب دارن شان. این کتاب را جند سال پیش خیلی ریع خواندم و داستان را هم دوست داشتم اما یادم نیست چه شد که ادامه ندادم. در هر صورت، اتفاقی فایل صوتی ازش پیدا کردم و خیلی بامزه است! اولش فکر کردم نکن هوش مصنوعی باشد؛ یکطورهایی تندتند میخواند که لحنش را بامزه کرده، ایراد گویشی خاصی هم داشت (سرتق را گفت »سَرتَق») ولی فکر کنم انسان واقعی باشد. چه طنز بانمکی هم دارد داستان! گوینده هم صدایش را تغییر میدهد و جالب شده درمجموع.
کامل نشده؛ بعداً خدمتش می رسم
توی کلیپ گلاب شهرام شبپره، دوست دارم همه برن کنار و فقط اون دخترقشنگه باشه که از همه خوشگلتر میرقصه. همونی که موهای بلند مشکی داره و معمولاً اون تهمههاست.
این کتاب دریانوردی که .. میشیما را تمام کردم. این پسره چرا اینطور بود؟ راستش کمی یاد پسر مهناز در فیلم زن و بچه افتادم؛ البته شخصیت پردازیشان کلی فرق میکرد.
نفرین شکن خیلی خیلی خوب است؛ مرسی هاردینگ جان!
فصل سوم خاندان اژدهاجان هم شروع شده :)
خیلی اتفاقی فیلم خدمتکار را دیدم؛ از روی کتاب فریدا مک فادن (؟) ساخته شده. خشن و کم_ جالب بود اما داستانگوییش تا حدی خوب بود
چندتا نوشته جدید دارم که، اگر کمر همت را گم نکرده بودم، داستانهای خوبی ازشان درمی آمد.
بله، باز تابستان شد و دلم هوای امریکای لاتین کرد و مدام هم چشمم به نام پدرو پارامو می افتد!
ا، بالاخره شد که بشه اینجا اومد!
کلی یادداشت باید برای خودم بذارم که طبق خیلی از معمول ها:
وقتی خیلی سرم شلوغه حرفم میاد
و وقت ندارم بنویسم!
فعلاً:
دارم کارهای روی-زمین-مونده-م رو جمع و جور می کنم.
سریال های روز شبکه خانگی رو کامل یا ناقص دنبال میکنم.
کتابها:
دریانوردی که از چشم دریا افتاد؛ نفرین شکن
نام من سرخ رو دوست دارم ولی خیلی فرمگراست از دید من. حس خوندنش رو ندارم و نیم کاره مونده.
کامکارها، از دید من، خیلی جالبتوجه و خاص و ... هستند.
درعین مجموعهبودن، فردیت استوار و تأثیرگذار خود را دارند؛ در چهرة بیژن، ثبات و اطمینان و حد وسط برونگرایی و درونگرایی دیده میشود که این دو درآنواحد به نظرم نمیرسد؛ انگار گاه این است و گاه آن. هوشنگ برتری و بزرگتری را، بدون منت، بروز میدهد. ارسلان خیلی برونگرا و تاحدی مدیر که خلاقیت و علاقه به آزمودن و ردکردن مرزها از او میتابد. برعکس، ارژنگ نور خلاقیتش به درون متمایل است؛ این حتی در حالت نشستنش برای نواختن تنبک بهشدت مشهود است. اینکه گفته حین نواختن هم ممکن است حرکت یا ... نگاهش را با خود ببرد کاملاً در او دیده میشود. اردشیر، ازجهت درونگرایی، انگار به او نزدیک است اما نوعش فرق میکند؛ چیزی از گذشته بر فیگور بدن و حالت چهرهاش سنگینی میکند، حتی صدایش کمی خشدارتر از بقیهشان به گوش میرسد. اردوان کاملاً تهتغاری است! دست و سایة محبت و توجه و حمایت بزرگترها کاملاً بر شانه و در نگاهش حس میشود و فارغبالی و اعتمادبهنفس متناسبی دارد. حتی لهجههایشان هم متفاوت است؛ کوچکترها فارسیتر و نرمتر و بزرگترها بیشتر متمایل به سختی صخرهای زبان اصلیشان. ارژنگ جزء بزرگترهاست و تلفظ کلمة «نقاشی» را شبیه آنچه ماها در بچگی میگفتیم ادا میکند.
گاه که در مستندها یا گزارشها عکس و فیلمی از خانواده و گذشتهشان پخش میشود، حیرت شیرینی سراغم میآید؛ که چه تصاویری، از چه زوایای عجیب و خاصی، از لحظات شخصی و خانوادگیشان وجود دارد؛ آنهم در زمانة کمبود ابزار ضبط و ثبت تصویر، آنهم با کیفیت مناسب، چه برسد به خوب! [1]
اما بعد، بعد! خداوندا! اینها چه زنهای خوشگل و زیبارویی گرفتهاند! چه دخترهای زیبایی هم دارند!
درهرصورت و هرطور که بوده باشد، نمیتوان این را نادیده گرفت که پدرشان چه همت و دیسیپلین و انگیزة قوی و بزرگی داشته که چنین سنگبنای مستحکم و خدشهناپذیری برای کل فرزندانش، بیشتر از انگشتان یک دست، را بنا گذاشت.
[1] درست برعکس خود من! که البته خیلی چیزها را در حافظه نگه میداشتم و برای خودم تصویر میکردم اما خیلیهاشان دیگر در خودآگاهم نیست.
یک ساعت پیش داشتم از این مطالب حاشیه ای درمورد هری اینها میخواندم؛ مثلاً اینکه هری و سیریوس در چشمهای یکدیگر جیمز را میدیدند و ...
نزدیک بود بابت بعضی هاشان اشکم سرازیر شود!
عصر هم با دیدن فیلم غافلگیری دخترخاله گوگولی اشک در چشمهام حلقه زد! خدا را شکر دارم کمی آدم میشوم انگار!
امروز عصر از جویی تریبیانی درونم پرده برداری کردم!
خاله م و دخترش خانه ی مامانم خواب بودند؛ من پای تلفن، اینجا در منزل خودمان، با مامانم پچ پچ می کردم!
کل فیلم را دانلود کردم تا فقط چند دقیقه آن قطعهی موسیقی را بشنوم؛ همان که سالها فکر می کردم اجرای کامکارهاست, که تیتراژ انتهای فیلم را ببینم؛ ببینم اسم آهنگ نوشته شده یا نه.
چند ثانیه از آن را دیدم، این صدای کامکارها نبود. تیتراژ را چک کردم ولی اسمشان نوشته شده بود؛ همچنین نام آهنگ را. یک لحظه به نظرم آمد آدرس اشتباهی بهم داده بودن؛ آدرس اشتباهی که بیش از سی سال است برایم لذت و سرخوشی از موسیقی آورده.
توی سریال هری پاتر که دارند میسازند، من نگران انتخاب هنرپیشهٔ مناسب برای نقش لونا لاوگودم.
- بن بارنز خیلی مناسب نقش سیریوس است؛ البته اسنیپ خوبی هم میشد، بهخصوص با آن لحن حرف زدنش در سریال سایه و استخوان (گوجهگندیده بهشان! کنسلش کردند) ولی خب فعلاً آن اسید برای اسنیپ انتخاب شده :/
برای لوپین هم خوب است، حالا خودتان میدانید!
خواستم تلویزیون را خاموش کنم, دیدم نوشته: آهنگ بعدی: «عمرو دیاب»
و آخ جان!
_ آهنگ قشنگی بود, دانلودش کردم.
_ _ امروز به خودم لطف کردم و پشت به «مخل تمرکزم»، تلویزیونخان، نشستهام. البته هنوز از آستانهی ترک خارج نشدهام و روشن است.
گاهی فکر میکنم چهبسا بد نبود اسمم را میگذاشتند «عنایت»؛ چون این «پدسسگا» «هریک بهطریقی» مرا مورد عنایت خودش قرار داده و میدهد!
البته خیلی شاکی نیستم؛ درواقع، بیشتر شاکرم ـچه در خودآگاه و چه در ناخودآگاهـ انگار دارم تبدیل به نظّارهگری میشوم که شاید روزی از مسند قضاوت هم کاملاً فاصله بگیرد.
امروز ابدائیل 2 چند ساعتی غیبش زده بود و نگرانها فقط سرزنشش میکردند؛ حتی در غیابش!
غرزدنها و نارضایتیها و ناامیدیهای ریکی دلم را نزده و بهش حق دادهام، تغییراتش هم برایم پذیرفتنی و تحسینبرانگیز و بجاست. یک جاهایی هم اشکم درآمد؛ مثل دردمندی جسمانیاش و ارتباطش با پدرش
احساس حلناشده و موذی رهاشدگی که باعث تصفیهحسابهای ناخودآگاه گاهوبیگاه با دیگران میشود
آنسمت خانه را تقریباً تاریک کردهام و نشستهام اینطرف، در آخرین نورهای روز که البته هنوز چندان کمرنگ هم نشده، روی تاب نارنجی [۱] کتاب میخوانم.
لیلی تکهای بومادران، گردنبند هالمونی و کلاه ریکی را برمیدارد و سمت زیرزمین میرود تا در انتظار بهدامافتادن ببر بنشیند. انگار لحظهای چرتم میگیرد؛ چون ذهنم چیز دیگری را هم به اشیای همراه لیلی اضافه کرده: نمیدانم، چیزی مثل خنجر یا چوب جادو که متعلق به سم است! انگار نه دلم دوست دارم لیلی و سم همیشه ارتباطی قوی با هم داشته باشند.
[۱]. این هم یک اتفاق جالب دیگر: ببر نارنجی، تاب نارنجی!
انگار که دارم با این شیوه با این ماجرا کنار میآیم؛ هضمش میکنم، جذبش میکنم، پسش میزنم. مثل بنای رهاشدهای که شاید بخشهایی از آن دارد دور از چشم من فرومیریزد؛ صدای نحیفی، لرزشی، پرش سایهای از گوشهی چشم، اینها را حس میکنم اما نمیتونام شواهد مادیاش را پیدا کنم. فقط گاهی بر فرازوفرود نهچندان زیادش قدم میزنم و گوشههایی را مرور میکنم. گاهی قلوهسنگهایی یا تکه علفی را برمیدارم و در جیبم میگذارم؛ باشد که همانها هم کی بگندند یا پودر شوند. بالاخره سایهی زمان بر هر چیزی گذر میکند.
چند بار خیز برداشتم که تقهای به پنجرهی خالی از سایهها بزنم اما توانستم جلوی خودم را بگیرم. حتی زمانهایی هم بوده که خوشحال شدم «مگر خودت بارها همین را نمیخواستی؟» حالا که بدون هماهنگی قبلی پیش آمده، احتمالاً میل و عادت کنترل مرا به این کار تشویق میکند: «از فلانی یاد بگیر! در مورد مشابه، سبکبارتر رفتار کرد» و در حال یادگرفتنم.
عذاب وجدان را هم تحلیل کردهام: همان میل کنترل است و اینکه انگار اوایل غافلگیر شده بودم. بعد هی فکر کردم، هی بالاوپایین کردم و دیدم نه، هرچه باشد آخرین تلاش از جانب من بوده و ...
میدانم پروندهاش در قفسهی ذهنم همچنان خواهد ماند و گاهی ورق خواهد خورد و احتمالاً در آینده صفحاتی به آن افزوده خواهد شد؛ مثلاً چیزی شبیه گزارشهای فرمالیته و متکلفانه و بیخود. شاید هم چیز جدیدی که نمیتوانم از حالا پیشبینی کنم.
_ دلم هوای کتابی مثل رودخانهی پیدرا را کرده
_ پارسال قدری پس از این روزها بود که در آن وادی خوشهوای خوشخاطره (با همهی بالاوپایینهایش) دنبال کاری رفته بودم و از دل بزرگراه زیر آفتاب میگذشتم و در کوچههای نسبتاً اعیانی گم میشدم و روی آن پل عجیب بین دو کوچه لحظاتی محو شدم و ... جاهایی بود که چشمم به آنسوی بزرگراه میافتاد؛ ساختمانهایی نوسازی شده، خیابانی با پیچوخمی جدید و ناشناس برای من، اما آن کنارها، و آن پشتها جایی، منظرهای آشنا بود، افقی قدیمی که همیشگی بود و بخشی از مرا شکل داد. نمای مسجدی که مراسم بیست سال پیش در آن برگزار شد و پارسال دو بار اشکم را درآورد؛ احساس گمگشتگی روحی داشتم و جاماندگی و تنهایی ناگهانی که نزدیک بود دهانهای زیر پایم باز کند. خیابان کمی دورتر و باز هم نمای مسجد کنار شیرینیفروشی، مقابل آن بانک که آن روز تابستانی (بیش از ده سال پیش) کتابی از ریموند چندلر را در آن میخواندم تا بیاید، ... خیابانها و کوچهها که گرمای تهماندهی اواخر تابستانی داشتند اما هوا برایم سبک بود و از پیادهوری در آنها، حتی با چشمان نمناک، لذت میبردم.
_ چقدر دلم هوای سرزدن به آنجاها را کرده؛ سر حوصله و با نیت بازیابی یادهایی.
عصر چنان خواب خوبی دیدم، چنان خوب، قشنگ، ...
یک جاهاییش کمی تنش داشت، یا برای اوقات بیداری حسرتبار بود اما در مجموع و هنگام حضور خودم در خواب، حس خوبی داشتم.
اول که دیدم اتاق وسطی چینش متفاوتی دارد و تخت دیگری در آن بود که سعی کردم در آن استراحت کنم ولی نمیشد؛ «ژ» روی تخت من خوابیده بود و داشت آلبالوپلو میخورد! هرچقدر هم تعارف کردم بگذارد وضعیت را بهتر کنم قبول نمیکرد!
از آنطرف، یکمرتبه پرتاب شدم به خانهای در نمیدانم کجا که در آن مهمانی گرفته بودند و همه شاد و ناآشنا برای من، اما حس خوبی بهشان داشتم. آهنگی شبیه آهنگهای جیپسی کینگز نواختند و تعدادی در هم و شاد و پرحرکت، میرقصیدند (یکیشان پیراهن زرد و سفید عصرانه داشت: دامن کلوش میانه و آستینهای کلوش نه چندان گشاد) و وقتی از کنار ما دوتا نشستههادروسط رد شدند، به شوخی و سرخوشی دستشان را به صورتمان کشیدند که او بدش آمد. دیدم خیلی همهچیز خوب است، تصمیم گرفتم پا شوم و من هم یک حرکتی بزنم. ناگهان طبقهی پایین، دم در ورودی بودم که خودش بر بالای پلههایی بود و خیابان، آن خیابان، چنان زیبا بود، چنااان زیبا بود که در خواب سرشار از شعف شده بودم. یک چیزی را در بالای سرم گرفتم و شروع کردم از بالای پلهها به وسط خیابان تاب خوردن (کاش میتوانستم نقاشی کنم آن خیابان را)، شبیه تارزان مثلاً که به شاخهای شبیه مو آویخته باشد. بعدش ماجرای حضور قورباغهی مکانیکی سخنگو پیش آمد که اشتباهی فکر کردم خرگوش است! بعد هم جادوگری که دورتر، سمت چپم، داشت به زبانی کاملاً بیگانه با کسانی حرف میزد.
وقتی برگشتم بالا، هنگام ورود از در به سالن، دچار ترس از ارتفاع شدم و چند نفر را پشت سرم معطل کردم. بعد که وارد شدم، اوضاع انگار کمی تغییر کرده بود.
_ یک زمانی هم دغدغه ی گرامیان این شده بود که «سندی چی می گه؟»
_ داشتم با یانکا توی جنگل سفید پیاده روی می کردم که خبر رسید آلاکی ها در راه اند.
_ سریال های جدید را تا حدی دوست دارم؛ امیدوارم خوب پیش بروند (شکارگاه از همه بیشتر, ازیادرفته و شغال).
هیولا را شروع کردهام.
شگفتانگیز است که آن را رئالیسم جادویی در نظر گرفتهاند. هنووووز نمیتوانم این دستهبندی را درک کنم اما از خواندن آثار این ژانر بینهایت لذت میبرم.
(نیمفاصله هم اینجا بهشیوهی عادیاش کار نمیکند)
یادم نرود که این کتاب را در اصل شیون دوود نوشته بود.
1. دیدم صفحهکلید تایپ نمیکند؛ میخواستم غر مبسوطی بزنم و سؤالهای کنایهدار بپرسم اما شیطانِ درِ گوشم لطف کرد و ... بهتوصیهاش، بیلبیلک را چک کردم و کمی فشارش دادم. زیر انگشتانم خیلی خوب سر جایش نشست و ... خوب شد تأمل ورزیدم!
2. دیروز خواستم از خوابهای عجیب ظهر و شب قبلش بنویسم؛ آن هم با شیوهی خودم، اما هرچه گذشت زهرش کمتر شد و حوصلهی من هم. اولی که در خیابان معهود بودیم و انگاری دمغروبطوری بود (یک جاهایی حتی، کنار مغازههای نزدیک بازار، به شب هم پهلو میزد). من و دیگری زیر بالهایش را گرفته بودیم که ایستاد و طوری بازوهای آویختهاش به گردن ما را قدری فشار داد که سرهای سهتامان در راستای یکدیگر قرار گرفت. احساس کردم میخواهد محبتش را نشان دهد اما با زبان خواب (که نیازی به استفاده از کلمات نیست و انگار در مغز هم میتوان حرف زد و دیگری بشنود) گفت میخواهد بر شانههایمان سوار شود؛ و بعدش هم هی چشمچشم میکرد تا دیگران ببینندش. انگار برایش خوشایند بود.
بیدار که شدم، احساس تلخ و دردآوری میگفت باید پرونده را ببندم.
اما بعدی؛ ازگوربرخاسته بود و گمش کرده بودیم. مراسم در فضایی باز و پردرخت و وهمآلود با زیبایی سادهاش برگزار میشد. موهبتدزدیدهشدهی توان گریهکردنم هم در میان بود و کمکم داشتم بابتش احساس شرم میکردم. بعدش دیگری را بر اسب چوبی خوابیده دیدیم که بسیار زیبا بود و طلاآجین و با چشمهای زندهاش دنبال جلبتوجه!
خوابهایم را برای کسی تعریف نکردم تا چیز بدی از بینشان به دنیای واقعیت راه پیدا نکند.